شفقنا افغانتسان- «ماریا حنون» و«سوفیا ساپ» در یادداشتی در وبسایت مجله «فارن پالیسی» به تاریخچه حضور مسلمانان در اروپای قرن ۲۰ و تعاملات مسلمانان با اروپاییان در سالهای بین دو جنگ جهانی پرداخته اند.
بخش نخست این یادداشت پیش تر در شفقنا منتشر شد. به گزارش سرویس ترجمه شفقنا، در بخش دوم این یادداشت آمده است:
اما دولت های اروپای غربی هم در اوایل قرن ۲۰ نوعی رواداری و حتی جانبداری در قبال اسلام از خود نشان می دادند که شاید مخاطبان امروز را شگفت زده کند؛ اگرچه انگیزه های آن دولت ها نسبت به شهروندانشان اغلب سودجویانه تر بود.
در جریان جنگ جهانی اول، فرانسه و بریتانیا برای تأمین نیرو در میادین جنگی قاره اروپا، به اتباع استعماری خود وابسته بودند که بسیاری شان مسلمان بودند، و بنابراین توجه وسیعی را بذل نیازهای این نیروها می کردند. روحانیون دینی را به هنگ های نظامی ملحق می کردند، و مسلمانان حاضر در نیروهای مسلح تدارکات ویژه و حلال دریافت می کردند: بجای گوشت خوک و شراب، «کوسکوس»، قهوه، و چای نعنا می گرفتند. (حال آنکه، هنگ های یهودی هیچ از چنین تدارکات ویژه ای برخوردار نبودند). در جبهه آلمان، اولین مسجد این کشور در اردوگاهی برای تجمع اسرا در «ونزدورف» بنا شد تا به کار اسیران مسلمان بیاید و به آنها نشان دهد چقدر رفتار آلمانی ها در مقایسه با فرانسوی ها یا بریتانیایی ها بهتر است. آلمانی ها امید داشتند نتیجه ی این حسن رفتار به ناآرامی در میان مسلمانان ساکن مستعمرات بریتانیا و فرانسه دامن زند.
در دوره ی پس از جنگ جهانی اول، پافشاری فزاینده ی جنبش های ضد استعماری بر هویت اسلامی، موجب بیمناکی بیش از پیش همین دولت های اروپایی شد. مأموران مخفی را به کافی شاپ های شهرهای اروپایی می فرستادند که پاتوق روشنفکران مسلمان و محل جمع مشتری برای نهضت مقاومت بر مبنای یک ندای اسلام گرایانه بود. از جمله ی این روشنفکران، «شکیب ارسلان» بود که یکی از مهمترین هواداران وحدت امت اسلامی در سالهای بین دو جنگ جهانی بود و در «ژنو» سکونت داشت. ضمنا «ولید جنبلاط» سیاستمداران لبنانی نوه ی او است.
باری، دولت های اروپایی می کوشیدند دل مسلمانان را با قدرت نرم پروپاگاندا نیز به دست آورند. فرانسه در سال ۱۹۲۶، یعنی بیش از دو دهه پس از آنکه در سال ۱۹۰۵ با تصویب یک قانون بر تعهد خود به سکولاریسم یا لائیسیته پای فشرد، روزنه های گوناگونی را در ساختار قانونی خود جست تا بتواند بودجه ی ساخت «مسجد اعظم پاریس» را تامین کند؛ اقدامی که خشم بسیاری از کاتولیک های فرانسه را برانگیخت و دولت را متهم به رفتار جانبدارانه نسبت به مسلمانان کرد. به ظاهر، این مسجد قرار بود نقش یادبود و بزرگداشت سربازان مسلمانی را داشته باشد که در طول جنگ برای فرانسه جنگیده بودند: سال ۱۹۲۲ که سنگ بنای این مسجد را گذاردند، «پال فلورو» از مسئولان شهرداری پاریس با افتخار اعلام کرد در سال ۱۹۱۴ که فرانسه احساس خطر کرد، مسلمانان تبعه ی فرانسه در آفریقا در شتاب برای یاری فرانسه تردید نکردند؛ او اظهار داشت مسلمانان «در پاسخگویی به ندای میهن در خطر افتاده ی خود از دیگران عقب نماندند… بسیاری شان جان خود را در دفاع از تمدن فدا کردند». او افزود که این مسجد نوعی ابراز قدردانی از سوی فرانسه، و بنای یادبودی برای سربازان مسلمانان است که جان خود را فدای فرانسه کردند.
راست اینکه، امروزه تاریخ نویسان این مسجد را نمونه ای از پروپاگاندای استعماری می دانند، که هدف از ساختش این بود که بازدیدکنندگان ثروتمند آن حس خوشایندی از قدرت امپریالیستی فرانسه در جهان مسلمان استشمام کنند. کارگران آفریقایی ساکن پاریس بسی دور از مکان مسجد سکونت داشتند، و اوقات نمازگزاری در آن مسجد با زمان بندی کار آنها در کارخانه ها سازگاری نداشت؛ به غیر از معدودی کله گنده های فرانسوی و مراکشی، کسی از پس هزینه های بالای گرمابه و رستوران بر نمی آمد. این مسجد، که در ناحیه پنجم پاریس و روبروی «باغ گیاهان» بنا شده است، هنوز پا بر جاست؛ توریست ها از سراسر دنیا به این مسجد می آیند تا از نوشیدن یک فنجان چای نعنا به همراه باقلوا در کافه ی آن لذت ببرند یا از سوغات فروشی آن یک قالیچه ی مراکشی بخرند، و خلاصه در قلب پاریس قدری «حال و هوای شرقی» به ریه هایشان فرو کشند.
در سال ۱۹۳۵، دولت سکولار فرانسه بار دیگر دم اتباع مسلمان خود را دید، و این بار در «بوبینی» که محله ای کوچک در شمال شرق پاریس است بیمارستانی مختص استفاده مسلمانان بنا کرد. هدف از ساخت این بیمارستان ظاهرا تاکید بر ارزش برابری در نظام جمهوری و به تبع آن تامین مراقبت های ویژه برای مسلمانان بود: به بیماران غذای حلال می خوراندند، و خود ساختمان که معماران فرانسوی طراحی اش را به سبکی به قول خودشان «شمال آفریقایی» انجام داده بودند دارای چند نمازخانه و یک قبرستان برای مسلمانان بود. حال آنکه، این بیمارستان باعث می شد مسلمانان سروکارشان با بیمارستان های عمومی پاریس نیفتد، و این مصادف با همان زمانی بود که شهروندان فرانسوی ابراز نگرانی می کردند مبادا کارگران شمال آفریقایی حامل بیماری های آمیزشی خطرناک باشند؛ این نگرانی نشانه ای بود از اینکه، اروپایی ها علیرغم اظهار علاقه ی غیر منتظره شان نسبت به اسلام، اغلب نژادپرست بودند. این بیمارستان نمونه ای تمام و کمال است از یکی از برنامه های دولت استعماری که در آن زمان رایج بود: با ارائه ی خدمات به سکنه ی مسلمان، هم نظر مثبتشان را جلب خود می کردند و هم آنها را تحت سلطه ی حکومت در می آوردند.
در سالهای پیش از جنگ جهانی دوم، و در جریان خود جنگ، مساعی دولت ها برای جلب نظر مسلمانان فوریتی تازه یافت. در این دوران، بریتانیا در تامین بودجه ی ساخت دو مسجد در لندن سهیم شد، و از سوی دیگر نازی ها می کوشیدند مسلمانان را، و خصوصا آنهایی را که ساکن اروپای شرقی بودند، قانع کنند به نبرد آنها بر ضد شوروی ها بپیوندند. نازی ها خصوصا در کشورهای بالکان، کریمه، و منطقه قفقاز، خود را چون حافظان اسلام جا زدند. پروپاگاندایی که در امواج رادیویی و جزوات منتشر می شد بر شعارهای ضد بلشویکی، ضد یهودی، و ضد امپریالیسم بریتانیا متمرکز بود. (لژیون های مسلمان هم در ارتش آلمان شکل گرفت، اما بسیاری از سربازانی که نام نویسی کردند به دنبال بهبود وضع خود بودند و کاری به ملاحظات ایدئولوژیک نداشتند).
طرفه آنکه، این دوره، که دوره ی نازکشی دولت های اروپایی از مسلمانان و اسلام بود، از پیش خبر از رفتار امروز اروپای غربی در قبال اسلام می داد: توجه ویژه به مسلمانان، بجای آنکه نشانه ی پذیرش باشد، اغلب برآمده از احساس خطری بود که دین را بخاطر ظرفیتش در توطئه گری سیاسی، تهدیدگر منافع ملی می دانست. برنامه هایی که اخیرا دولت های بریتانیا و هلند برای تربیت روحانیون حکومتی به راه انداخته اند، و فکر پشت این برنامه ها، تفاوت چندانی با انگیزه ی ارتش های اروپایی در جنگ جهانی دوم ندارد.
زخم های جنگ و گذر زمان، داغ خود را بر مسجد «ویلمرزدورف» برلین نهاده است. در مراحل پایانی جنگ جهانی دوم، این مسجد به میدان رزم تبدیل شد. زمانی که نیروهای روس به برلین تجاوز کردند، سربازان نازی در بوستان های آرام این مسجد سنگر حفر کردند و از مناره های بلند آن به سمت سربازان دشمن تیراندازی کردند. در جریان این درگیری، یکی از مناره ها کاملا تخریب شد، و به مسجد آسیب جدی وارد آمد. اگرچه مسجد را از آن زمان بازسازی کرده اند، هیچگاه شکوه سابق خود را باز نیافت. امروزه، حضور افراد در آن گرچه نوسان ثابتی دارد، عمدتا محدود به نمازهای جمعه است، و حکایت تاریخی اش را جز شماری اندک نمی دانند.
در سالهای پر حادثه ی پس از جنگ، این دوره ی کوتاه هم که شاهد آغوش گشوده ی برخی اروپاییان به سوی اسلام بود، در طوفان حوادث از حافظه ها رخت بر بسته است. فقط چرایی اش مشخص نیست: شاید چون موج گسترده تر مهاجرت کارگران مسلمان در دهه های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰، باعث شده است مسلمانان به جای آنکه کسری کوچک از جمعیت این کشورها به نظر برسند روز بروز اقلیتی مشهودتر جلوه کنند، و به همراه این موج بر تنش ها افزوده شود. یا شاید چون، از ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ بدین سو، روابط بین جامعه اروپایی و خاورمیانه، و رخدادهای مرتبط با آن، غالبا بر گذشته ی این روابط سایه افکنده است.
در هر حال، وقتی سخن از تاریخ ژرف و پیچیده ی اسلام در اروپای غربی به میان باشد، خوب را، بد را، و زشت را، با نگاه به گذشته می توان فهمید. اگر روزی دولت ها، که شیفته ی جلب نظر جوامع مسلمان بودند، مسلمانان را به گونه ای نازپرورده کردند که چه بسا در ایجاد حس «دیگربودگی» امروز اسلام در اروپا نقش داشته است، مسجد «ویلمرزدورف» پنجره ای دیگر فراروی ما می نهد، و سرانگشت اشاره ای است به دورانی که اسلام در انظار اروپاییان ملازم تصورات سرکوبگرانه، ضد عقلانی، و تهدیدآمیز نبود. اگر سخنرانی هایی را به یاد آوریم که در «وکینگ» و «ویلمرزدورف» برگزار می شد و مخاطبان گونه گونشان را در نظر آوریم (طبق برخی گزارش ها «تامس مان» رمان نویس آلمانی در یکی از این سخنرانی ها شرکت جست)، می توانیم رابطه ای را بین اروپا و اسلام متصور شویم که ویژگی بارزش گفتگو و تساهل است.
تاریخ مسلمانان و اسلام در اروپای غربی، هم طولانی تر و هم پیچیده تر از آن است که بسیاری می انگارند. با تصدیق این واقعیت، می توانیم آینده ای را متصور شویم که مسلمانان در آن بخشی جدایی ناپذیر و برابر از زیست عمومی اروپا تلقی می شوند، و نه بیگانگانی ابدی و خطرناک.
پایان بخش دوم و پایانی/
منبع: Foreign Policy / Marya Hannun, Sophie Spaan
ترجمه: شفقنا
انتهای پیام
