شفقنا افغانستان-فمینیستها با مصادره به مطلوب کوشیدهاند تا از ویژگی سیالیت هویت، ضرورت بازسازی آن بر اساس نگرش فمینیستی را نتیجه بگیرند. علاوه بر این، هویت را برساختهی اجتماع دانستن میتواند به معنای نادیده گرفتن نقش عاملیت فردی در ساخت هویت باشد. از این رو، هویت را میتوان نتیجهی تعامل عوامل تکوینی و اجتماعی و عاملیت فردی دانست.
هویت در حوزهی روانشناسی و جامعهشناسی، تصویری است که هر فرد از خود دارد و با آن خود را از دیگران متمایز میسازد. هویت اجتماعی نیز ناظر به ویژگیهایی است که افراد و گروهها در روابط اجتماعی، به واسطهی آن ویژگیها، خود را از افراد و گروههای دیگر متمایز میکنند و با اعضای گروه خود متحد میسازند. به یک معنا، همهی هویتهای انسانی، یعنی برداشتها و تعاریفی را که انسان از خودش میکند، میتوان اجتماعی دانست. بنابراین هویت جنسی نیز از اقسام هویت اجتماعی است و به معنای پاسخی است که مرد یا زن به پرسشهای «من کیستم؟» و «زن کیست؟» و «مرد کیست؟» میدهد تا بدین وسیله، خود را از جنس دیگر متمایز سازد. به عبارت دیگر، هویت جنسی تصویر و احساسی است که زن یا مرد از زن بودن یا مرد بودن خود دارد و نیز انتظاراتی است که از خود به عنوان یک جنس متمایز و متفاوت با جنس دیگر دارد.[1]
دربارهی منشأ هویت جنسی و نقشهای اجتماعی مبتنی بر آن، رویکردهای متفاوتی وجود دارد. برخی معتقدند که جنبههایی از زیستشناسی انسان از هورمونها تا کروموزومها و از اندازهی مغز تا ژنها، موجب تفاوتهای رفتاری بین زنان و مردان هستند. بدین معنا که واکنشها و تجارب زنان و مردان با توجه به هورمونهای پیش از تولد، دورهی نوجوانی و بلوغ و در طول بزرگسالی متفاوت است. به عنوان مثال، تفاوتهای جنسی در سطح هورمون پیش از تولد، موجب تفاوتهای جنسی در بنیادهای عصبی مغز میشود و باعث میشود که آستانه جهت برخی رفتارها برای دخترها و بعضی رفتارها برای پسرها پایینتر باشد. طبق این دیدگاه، سطح بالایی از آندروژنها پیش از تولد، مغز را مردانه میسازد؛ به نحوی که برای برانگیختن رفتار جنسی، نمادی مردانه مثل بازی با اتومبیل و کامیون، محرک ضعیفتری نیاز است و برای برانگیختن رفتار جنسی نماد زنانه مثل عروسکبازی، محرک قویتری نیاز است.
این دیدگاه به شدت آماج انتقاد فمینیستها قرار گرفته است و بسیاری از آنان میکوشند تفاوتها را تا حد امکان به جنبهی محیطی و فرهنگی بازگردانند. استفانی گرت، صاحبنظر فمینیست، در انتقاد از این دیدگاه میگوید: پژوهشهای انجامشده در زمینهی تفاوتهای جنسی بر اساس مطالعه دربارهی حیوانات بوده است و پژوهشگران این واقعیت را در نظر نگرفتهاند که بشر از نظر امکان ایجاد تغییر در محیط و وضعیت خود کاملاً با حیوانات متفاوت است. به اعتقاد وی، پذیرش «ذاتباوری بیولوژیک» با منافع زنان و مردان ناسازگار است.[2]
رویکرد دیگر در این زمینه، منشأ تفاوتهای رفتاری را به فرهنگ و اجتماع اسناد میدهد. نظریهی فمینیستی از جمله مهمترین رویکردها در این زمینه است. نظریهی فمینیستی در خلال دهههای شصت و هفتاد میلادی کوشید که با تفکیک جنس و جنسیت در بحثهای مربوط به هویت جنسی تغییر ایجاد کند. اصطلاح جنس به آن دسته از تفاوتهای بیولوژیکی و کالبدی اشاره دارد که بدن زن و مرد را تعریف و مشخص میکنند. در این صورت، جنس زن تنها به نقش خاص وی در تولید مثل اشاره دارد. بر این اساس، دیگر تفاوتهایی که از نظر رفتاری و روانی بین زن و مرد وجود دارد، برخاسته از طبیعت و جنس زیستشناختی فرد نیست و متأثر از فرهنگ و اجتماع (جامعهپذیری) به وجود آمدهاند.
برخی از نظریهپردازان فمینیست با تکیه بر روانکاوی فرویدی، تفاوتهای شخصیتی دختران و پسران را به گونهای توضیح میدهند که چندان بر پایهی تفاوتهای بیولوژیک استوار نباشد. نانسی چودورو بر اهمیت این واقعیت که مادر اولین شخصی است، که همهی کودکان اعم از دختر و پسر با او ارتباط دارند، تأکید میکند. در طول سالهای اولیهی زندگی کودکان، یک ارتباط قوی با مادر و یا هر سرپرست زن دیگری ایجاد میشود. از آنجایی که این ارتباط اولیهی قوی همیشه با یک زن است، اولین تعیین هویت کودکان مربوط به جنس زن است. وقتی کودکان بزرگتر و مستقلتر میشوند، آنها نیاز دارند که این ارتباط قوی را که در دورهی نوزادی با آن فرد مؤنث داشتند کاهش دهند. همچنین کودکان یاد میگیرند که زنانگی و مردانگی چیست. برای دختران این کار به طور نسبی آسانتر است، چون مادر اولین شخصی بوده که توسط آنها شناسایی شده است. اما تئوریهای روانکاوانه اشاره میکنند که دستیابی به هویت جنسیتی برای پسر سختتر است، چون در این مرحله، او اولین شناسایی از زنانگی را رد میکند. علاوه بر این، از آنجایی که پدران و دیگر مردان بخش اصلی زندگی کودکان پسر نیستند، ممکن است به وجود آوردن یک ایدهی قوی از اینکه واقعاً مردانگی چیست، سخت باشد.
به نظر برخی از فمینیستهای رادیکال نیز نظریهی زیستشناختی دربارهی تفاوت جنسی، ساخته و پرداختهی اجتماع و در خدمت منافع گروههای مسلط جامعه است. آنها معتقدند که روابط میان زنان و مردان در حوزههای کار، سیاست و خانواده، الگوی نابرابری جنسیتی را بازتاب میدهند. بنابراین جهان اجتماعی، پدیدهای جنسیتی است.
چون پسران به صورت ملموس درک کردهاند که زنانگی چیست، آنها مردانگی را بر اساس زنانه نبودن تعریف میکنند. پسران در روابط و رفتارهایشان با دیگران زنانگی را کمارزش میکنند و وابستگیشان را به جهان زنانه انکار میکنند و طبق اصطلاح روانکاوی، وابستگی زنانهای را که در ارتباط اولیهشان با مادر به وجود آمده است سرکوب میکنند. در نتیجه، هویت جنسی پسران ضعیفتر از هویت جنسی دختران است، زیرا خودپندارهی مردها بر اساس فردیت و استقلال شکل میگیرد، در حالی که خودپندارهی زنان بر اساس مسئولیت، پرورشدهندگی، مراقبت، ازخودگذشتگی و روابط بینفردی شکل میگیرد. وی بر خلاف فروید که معتقد بود زنان از نظر اخلاقی کهترند، تفاوت در گرایشهای اخلاقی بین دو جنس را مطرح کرد. چودورو معتقد است که انگیزهی مادری و گرایشهای ارتباطی در زنها تنها راه بقای فرهنگهاست.[3]
اما انتقادی که به نظریهی چودورو شده این است که وی به طور عمده بر نقشهای بیولوژیک تأکید کرده است و به نقشی که فرهنگهای متفاوت بر تعریف نقش مادری دارند توجه نکرده است. برای مثال، در فرهنگهای مختلف دربارهی نوع مناسب تعامل و میزان زمان مناسبی که مادر باید به فرزند اختصاص دهد، تفاوت وجود دارد. به علاوه شواهد تجربی لازم برای تعیین این ادعای چودورو مبنی بر تفاوت در نوع پیوند بین مادر و دختر و مادر و پسر، در دست نیست.[4]
دوروتی دینرشتاین نیز با نقد روانکاوی فروید، عمدتاً به اهمیت مادر برای جامعهپذیری دختران و پسران پرداخت. به نظر وی، مادر به دلیل اینکه از فرزندان مراقبت میکند، خوب است؛ اما امرونهیهایی هم میکند که او را بدل به مادر بد میکند. به نظر دینرشتاین، کودک این نهیها را به جنسیت مادر پیوند میدهد. او از دست مادر به پدر پناه میبرد. مادر بد فرزندان را در سن بلوغ نیز دنبال میکند و این منجر میشود که آنها در نهادهای مردسالار به دنبال پناه بگردند. دینرشتاین معتقد است که تفاوت میان دختران و پسران در آن است که دختران میدانند سرنوشتشان همانند مادر است و راهی ندارند جز آنکه زیر چتر حمایت مردانه باشند که این حمایت در عین حال، همواره تهدید هم هست. اما پسر میداند که میتواند زن را تحت سلطه و مالکیت خود بگیرد. دینرشتاین هم از این تحلیل نتیجه میگیرد که مردان و زنان، قادر به غلبه بر مردسالاری درون خود نیستند، مگر آنکه مردان نیز وظایف تیمارداری کودکان را بر عهده بگیرند و به عنوان انسانی تمام، که دارای جنبههای خوب و بد است، چالش تربیت فرزندان خود را بپذیرند؛ همچنان که در مورد مادر تا به حال چنین بوده است.
کارول گلیگان به متفاوت بودن معنای فرآیند جدا شدن از مادر برای دختران و پسران میپردازد. نتیجهی تجربهی جدا شدن که پسران در طول جامعهپذیری خود تجربه میکنند از یک سو و تجربهی وابستگی که منحصراً وجه مشخصهی دختران است از سوی دیگر، باعث به وجود آمدن رفتار اجتماعی و داوری اخلاقی متفاوت دو جنس است. پسران خود را عمدتاً با آرمان مجرد عدالت میسنجند، در حالی که در دختران، «خود» و موضعگیری اخلاقی به وجود میآید که به صورت قدرت و فرادستی جلوه میکند.
مردان از آنجا که از کودکی ناچار بودهاند جدایی را تجربه کنند، در سنین بزرگسالی نیز معتقدند که روابط به سادگی قابل جایگزینیاند. گلیگان معتقد به منزلت بخشیدن به اخلاق زنانهی همدردی و دخالت دادن آن در کلیهی بخشهای زندگی اجتماعی است.[5] تالکوت پارسونز جامعهشناس بیان میکند فرآیندی که تئوریپردازان روانکاو به عنوان تعیین هویت توصیف میکنند، در حقیقت میتواند به عنوان یادگیری ایفا کردن یک نقش اجتماعی با شخص دیگری به عنوان مکمل به حساب آید. در این اصطلاح، کودکان ابتدا یاد میگیرند که نقش کودک را که مکمل نقش مادر است ایفا کنند. این نقش از گونهی جنسیتی نیست، چون هم نوزادان دختر و هم نوزادان پسر یاد میگیرند که دوست داشته شوند و تربیت شوند. وقتی کودکان بزرگتر میشوند، روابط نقشیشان توسعه پیدا میکند و کمکم مستقلتر میشوند و علاقه و ارتباط اولیه با مادر را از دست میدهند و از هویتشان به عنوان پسر یا دختر بیشتر مطلع میشوند و شروع میکنند به یادگیری نقشهایی که با هویت جنسیشان سازگاری دارد.
میریام جانسون به نقش ویژهی پدر در کمک به دختران و پسران برای به وجود آوردن این فهم اشاره کرده است؛ چون وقتی کودکان بزرگتر میشوند و بیشتر از تفاوتهای جنسیتی مطلع میشوند، پدران تمایل بیشتری دارند که با آنها ارتباط برقرار کنند. بنابراین، هم دیدگاه روانکاوانه و هم تفسیرهای جامعهشناختی نقشمحور از این رویکرد بیان میکنند که انگیزهی مبنایی ترجیح پسران برای گروههای بازی تفکیکشدهی جنسیتی و دوری آنها از فعالیتهای دخترانه، ممکن است به تجارب اولیه در خانواده و به ویژه روابط تقریباً فراگیر اولیه بین کودکان با مادر یا هر سرپرست زن دیگر برگردد.
بر مبنای این فرض، این تئوریها بیان میکنند که در صورتی که پدران در تربیت اولیهی کودکان پسر دخالت کنند، آنها کمتر علائم مردانگی شدید را بروز میدهند و در بزرگسالی تمایل کمتری دارند که الگوهای قشربندی جنسیتی را ترویج دهند. مؤیدات این تفکر از شواهد بالینی مباحث روانکاوانه و مطالعات قومشناسانه در مورد بزرگسالان و تحلیل دادههای میانفرهنگی در جوامعی به دست آمده است که در آن جوامع، پدران طیف گستردهای از نقشهای گوناگون در تربیت فرزند را داشتهاند.
بخش عظیمی از مطالعات نظری و تجربی فمینیستهای لیبرال، معطوف به رد نظریههای جوهرگرایانه در مورد سرشت متفاوت زن و مرد و پژوهشهای تجربی مؤید آن بود. مطالعات فمینیستها دربارهی فرآیند جامعهپذیری نشان میدهد که چگونه تفاوتها میان دختران و پسران و زنان و مردان نتیجهی آموزشهای متفاوت به دو جنس در سنین کودکی، نظام متفاوت پاداش و مجازات در مقابل رفتارهای واحد (مانند گریستن و پرخاشگری) برای دختران و پسران و ارائهی کلیشههای رفتاری به آنهاست.[6] طبق این دیدگاه، بچهها به این دلیل رفتارهای مربوط به نقشآموزی جنسیتی را یاد میگیرند که افراد دیگر رفتارهایی را که با انتظارات از گروههای جنسی هماهنگی دارد تشویق میکنند و رفتارهایی را که هماهنگی ندارد تشویق نمیکنند.
به نظر برخی از فمینیستهای رادیکال نیز نظریهی زیستشناختی دربارهی تفاوت جنسی، ساخته و پرداختهی اجتماع و در خدمت منافع گروههای مسلط جامعه است. آنها معتقدند که روابط میان زنان و مردان در حوزههای کار، سیاست و خانواده، الگوی نابرابری جنسیتی را بازتاب میدهند. بنابراین جهان اجتماعی، پدیدهای جنسیتی است. احساسات، تمایلات، رفتارها، نقشهای اجتماعی، حرفهها و تمامی نهادهای زنانه یا مردانه، یا مناسب مردان یا زنان تعریف شدهاند. فمینیستها میگویند اگر از زنان انتظار میرود که احساسات حمایتی نشان دهند و نقشهای مراقبتی (مانند همسر، مادر، پرستار و منشی) را بر عهده بگیرند، در حالی که از مردان انتظار میرود پرخاشگر باشند و نقشهای رهبری (مانند افسر ارتش، شهردار و مدیر شرکت) را بر عهده گیرند، این نتیجهی سازمان اجتماعی است، نه طبیعت و تفاوتهای جنسیتی میان زنان و مردان که تنها به دلیل تداوم بخشیدن به سلطهی مردان ایجاد شدهاند. بدین معنا که مردان پیوسته در موقعیت فرادست قرار دارند و آنها نیز مانند تمامی گروههایی که از بودن در قدرت نفع میبرند، منافعی در حفظ قدرت دارند و هر گاه لازم شود، از خشونت برای حفظ قدرت استفاده میکنند و مانع از ورود زنان به مناصب قدرت میشوند، اما کنترل تصور عمومی از جنسیت، استراتژی پنهانیتر و احتمالاً کارآمدتر در فرادستی مردان است. بدین معنا که اگر آرای غالب فرهنگی، زن بهنجار را بنا بر سرشتش، همسر یا مادر تعریف کند، دیگر مردان برای فرمانبردار نگه داشتن زنان، نیازی به اعمال زور نخواهند داشت.
مردان، علم، پزشکی و فرهنگ عامه را به خدمت میگیرند تا به این توهم تداوم بخشند که طبیعت، تفاوتها و سلسله مراتب جنسیتی را دیکته میکند. بنابراین تعریف کمال زنان، بر حسب نقشهای همسری و مادری، سلطهی اجتماعی مردان را تقویت میکند. بر اساس آنچه گفته شد، این گروه از فمینیستها، ایدهی تفاوت جنسیتی طبیعی را ایدئولوژیای میدانند که قصد پنهان نگه داشتن صورتبندی اجتماعی و سیاسی نظمی نابرابر را دارد که مردان در آن سرآمدند.[7]
اندیشمندان پساتجددگرا و فمینیستهای پستمدرن نیز با به کار گرفتن کلمهی برساخته دربارهی هویت، این عقیده را مطرح کردهاند که هویت معنایی ثابت و جوهری ندارد، بلکه با مجموعهای از روابط اجتماعی افراد معنا مییابد و بازتاب نگرشی است که دیگران نسبت به فرد دارند. طبق این دیدگاه، هویتها ناپایدار و سیالاند و انسانها تحت شرایط فرهنگی، جغرافیایی و تاریخی و تحت تأثیر عوامل تصادفی، هویتهایی مییابند.
اندیشمندان پساتجددگرا و فمینیستهای پستمدرن نیز با به کار گرفتن کلمهی برساخته دربارهی هویت، این عقیده را مطرح کردهاند که هویت معنایی ثابت و جوهری ندارد، بلکه با مجموعهای از روابط اجتماعی افراد معنا مییابد و بازتاب نگرشی است که دیگران نسبت به فرد دارند. طبق این دیدگاه، هویتها ناپایدار و سیالاند و انسانها تحت شرایط فرهنگی، جغرافیایی و تاریخی و تحت تأثیر عوامل تصادفی، هویتهایی مییابند.[8] بدین معنا که تصویر زن و مرد از خود، به منزلهی عضوی از یک جنس خاص، تحت تأثیر عوامل فرهنگی و اجتماعی در حال تغییر مداوم است و نمیتوان تعریف ثابتی از هویت جنسی ارائه داد. بنابراین تمام مرزهایی که تا کنون مرز زنانگی و مردانگی شناخته میشد، شکننده و نیازمند بازتعریف مستمر است.
حقیقت آن است که پژوهشهای فمینیستی ابعاد ناشناختهای از فرآیند شکلگیری هویت را برای ما روشن کرده است، اما فمینیستها با مصادره به مطلوب، کوشیدهاند تا از ویژگی سیالیت هویت، ضرورت بازسازی آن بر اساس نگرش فمینیستی را نتیجه بگیرند. علاوه بر این، هویت را برساختهی اجتماع دانستن، میتواند به معنای نادیده گرفتن نقش عاملیت فردی در ساخت هویت باشد. انسانها به خلاف آنچه برخی جامعهشناسان میگویند، اشیای منفعل و دریافتکنندگان بیچونوچرای برنامهریزی جنسیتی نیستند و خود نیز در ساختن هویت اجتماعیشان بر اساس انتخاب آگاهانه اقدام میکنند. از این رو، هویت را میتوان نتیجهی تعامل عوامل تکوینی و اجتماعی و عاملیت فردی دانست.[9] علاوه بر اینکه اعتقاد به برساختگی هویت، پیامدهایی به دنبال دارد که از جملهی آنها میتوان به نسبیت ارزشهای اخلاقی، تغییرپذیری موقعیتها و نقشها، قابل دفاع نبودن تفاوتهای حقوقی و توجیهناپذیری نظام آموزشی ویژهی زنان و مردان اشاره کرد.
بنابراین در گفتمان فمینیستی، اثبات سیالیت هویت میتواند راهنمایی برای پذیرش سیالیت نقشها و برابری در حقوق و آموزش باشد، در حالی که با پذیرش هدفمندی خلقت الهی و قبول تفاوتهای تکوینی هدفمند، پذیرش واقعیتی به نام سیالیت هویت که متأثر از تغییرات فرهنگی و اجتماعی است، ضرورتاً نشان نمیدهد که تغییرات هویت در مسیری درست و هدفمند قرار دارد، بلکه وجود ویژگیهای طبیعی در زن و مرد این گونه تفسیر میشود که این ویژگیهای حکیمانه با هدفی خاص و برای تسهیل دستیابی به اهداف آفرینش در زن و مرد نهادینه شده است تا هر یک از دو جنس، متناسب با کارکردهایی ویژه، به استعدادهای خاص تجهیز شوند.
در نتیجه، چون تمام ویژگیهای طبیعی که زن و مرد را از هم متمایز میکند معنادارند، تلاش برای از میان بردن آنها در فرض تحقق، حرکت بر خلاف نظم طبیعی و جهتگیری هدفمند آفرینش به شمار میآید و مطلوب نیست. از سوی دیگر، در اندیشهی دینی نظام تکوین، نظام ارزشگذاری و نظام قانونگذاری، هر سه به ارادهی تکوینی و تشریعی خداوند بازمیگردند و آفرینندهی جهان خود در پی هدایت انسان در تمام زمینهها برآمده است. از این رو، لازم است نظام ارزشی، نظام واگذاری نقشها و نظام حقوقی با طبیعت زن و مرد هماهنگ باشد.
فمینیستها با مصادره به مطلوب، کوشیدهاند تا از ویژگی سیالیت هویت، ضرورت بازسازی آن بر اساس نگرش فمینیستی را نتیجه بگیرند. علاوه بر این، هویت را برساختهی اجتماع دانستن، میتواند به معنای نادیده گرفتن نقش عاملیت فردی در ساخت هویت باشد. از این رو، هویت را میتوان نتیجهی تعامل عوامل تکوینی و اجتماعی و عاملیت فردی دانست.
با توجه به آنچه گفته شد، میتوان دریافت که در تحلیل دینی، بحث باید از تفاوتها آغاز شود و نه از هویت. بدین معنا که با پیشفرض هدفمندی آفرینش، پس از اثبات تفاوتهای تکوینی و ضرورت هماهنگی میان ویژگیهای تکوینی، نقشها و حقوق، نوبت به بحث هویت میرسد. بر این اساس، تفاوتهای تکوینی، هم تفاوت کاراییها را اعلام میکند، هم ضرورت تفاوت در خودپندارهی زنانه و مردانه را توضیح میدهد، هم تفاوت نقش را میطلبد و هم تفاوتهای حقوقی را توضیح میدهد.[10]بنابراین تفاوتهای تکوینی زن و مرد سندی بر کاراییهای ویژه در عین برابری در جایگاه انسانی و ارزشی است. نه میتوان هیچ یک از دو جنس را به دلیل صفتها یا داراییهای ویژهاش تحقیر کرد و نه میتوان تفاوتها را در عرصههای فردی، خانوادگی و اجتماعی نادیده گرفت. کارآمدی و ارزشمندی هر یک از زن و مرد در گرو آن است که هویت جنسی آنان هماهنگ با طبیعتشان شکل گیرد و موقعیتها و نقشهای جنسیتی پاس داشته شود. نتیجهی این پاسداری، کارآمدی هر دو جنس، افزایش نشاط فردی و تکاپوی اجتماعی و حتی فراهمتر شدن وصول به درجات معنوی است.(*)
پینوشتها:
[1]. حمید عضدانلو، آشنایی به مفاهیم اساسی جامعهشناسی، ص 681 و مریم رفعتجاه، هویت و امر زنانه، ص 5.
[2]استفانی گرت، تفاوتهای بیولوژیک بهانهای برای تبعیض میان زن و مرد، زنان، ش 76، ص 42.
[3] سوزان جیمز، فمینیسم، فمینیسم و دانشهای فمینیستی، ترجمهی عباس یزدانی، ص 97.
[4] خسروی، زهره، مبانی روانشناختی جنسیت، ص 34.
[5] بریگیته بروک و همکاران، جامعهپذیری: زنان و مردان چگونه ساخته میشوند؟، ترجمهی مرسده صالحپور، ص 142.
[6] حمیرا مشیرزاده، از جنبش تا نظریه، ص 252.
[7]. استیو سیدمن، کشاکش آرا در جامعهشناسی، ص 272.
[8]. مریم رفعتجاه، هویت زن ایرانی، ص 56.
[9] آنتونی گیدنز، جامعهشناسی، ص 158.
[10]. محمدرضا زیبایینژاد؛ تفاوتها، هویت و نقشهای جنسیتی؛ مجموعه مقالات هویت و نقشهای جنسیتی؛ ص 95 تا 112.
سمیه حاج اسماعیلی
منبع: برهان
انتهای متن
www.afghanistan.shafaqna.com
