شفقنا افغانستان-السفیر نوشت: شرقی ها از این تعجب می کنند که اروپایی ها تا کجا آزادی را دوست دارند و به آن احترام می گذارند. آنها آزادی را یکی از معیارهای اساسی دولت مدرن می دانند. اصلی ضروری که بدون آن نمی توان جامعه ای مدرن داشت و صلح و امنیت و رفاه و برخورداری های اجتماعی دیگر همه مبتنی بر تحقق آزادی است. شرقی ها حتی به همین دلیل به کشورهای اروپایی حسادت می کنند اما نمی دانند که این دستاورد از زمان استقلال آمریکا و بعد از انقلاب فرانسه و نظام های دیکتاتوری بعد از آن در اروپا تثبیت شده است. انقلاب های اروپایی از قرن شانزدهم به این سو به دنبال فروپاشی سلطه مردان کلیسا بر دولت و جوامع بود. اروپایی ها توانستند حاکمیت پاپ ها را کنار بگذارند.
حکومت کلیسا یا به عبارت دیگر «مسیحیت سیاسی» در آن زمان با آرزوها و آرمان های طرفداران اسلام سیاسی در دوران ما شباهت زیادی دارد هرچند بین جوامع آن روزگار با جوامع امروز اختلافات فراوانی وجود دارد. با فروپاشی قدرت کلیسا در اروپا بود که آزادی نهادینه شد و به فرهنگ همه افراد و جوامع تبدیل گردید. این آزادی سر از سنت ها و آداب و رسوم در آورد و تکثر پیدا کرد به نوعی که از آزادی بیان، آزادی مشارکت سیاسی و انتخاب حاکم، آزادی رفت و آمد از یک کشور به کشوری دیگر، آزادی فعالیت های اقتصادی و فرهنگی صحبت می شود. از آن پس هر آزادی مانند محکی در سینه هر شهروند اروپایی حک شد به طوری که نه تنها به آن احترام می گذارد بلکه حتی حاضر است از آن دفاع کرده و تا پای جان برایش فداکاری کند. آزادی در همه جوامع اروپایی پایه و اصولی است برای تعیین یک دولت مدرن که درکنار سایر اصول مانند مساوات، برابری و تامین فرصت های کافی برای همگان یا تفکیک قوا قرار می گیرد. مردم در کشورهای اروپایی آزادی و احترام به دیگری را تجربه کرده اند زیرا احترام به دیگری نیز در چارچوب آزادی معنا و مفهوم پیدا می کند. از این رو برای شان هر چیزی در پرتو آزادی قابل نقد است. بنابراین شهروندان اروپایی هیچ گونه تعدی به آزادی را از سوی هرکسی که باشد نمی پذیرند و آن را عملی تروریستی تلقی می کنند تا چه رسد به اینکه کسی بخواهد در واقعیت هم چنین اقدامی را انجام دهد.
مسلمانان باید بتوانند موضع اروپایی ها را در این باره درک کنند و بدانند طی صدها سال این فرهنگ در اعماق جوامع اروپایی جا افتاده است و اروپایی ها برای تحقق آن صدها هزار قربانی داده و جنگ های خونینی را پشت سر گذاشته اند. این دیگر بدیهی است که اروپایی ها درباره مقوله آزادی به هیچ وجه سهل انگاری نخواهند کرد. اروپایی ها هرگز استبداد رای یا افراط گرایی را نمی پذیرند اعم از اینکه فردی باشد یا گروهی و اجتماعی، فکری باشد یا سیاسی، اجتماعی باشد یا دینی و غیره. دشمنی شدید اروپایی ها با تروریسم امری آشکار و قابل فهم است. این در واقع ساختار فرهنگی اروپاست که چنین اقدامی را نمی پذیرد و اروپایی ها هرگز قادر به سهل انگاری در باره آن نیستند. هرکس این مسایل را درک نکند اروپایی ها را نشناخته است یا از تاریخ آنها چیزی سر در نمی آورد. اروپایی ها چنین افرادی را کوتاه فرهنگ و کوتاه نظر تلقی می کنند. با توجه به این هاست که باید موضع اروپایی ها را نسبت به آزادی بیان و افراط گرایی دینی و سیاسی و تروریسم یا هرشکل دیگری از افراط گرایی درک کرد و نمی توان این ها را توطئه ای اروپایی یا آمریکایی یا صهیونیستی تلقی کرد.
از طرف دیگر جوامع اروپایی به رغم داشتن معیارهایی مانند آزادی و مساوات و عدالت در درون خود تناقضی دارند که تاکنون حل نشده است. در این کشورها قوانین و معیارها فقط در جهت خدمت به یک گروه از جامعه استفاده می شود و آن گروه بالای جامعه یا طبقه ممتاز است؛ بنابراین عدالت و مساوات و رفاه و آسایش فقط در اختیار آنهاست. در مقابل طبقه ضعیف و فرودست جامعه فقیر و محروم است. طبقه ای که اکثر آنها را مهاجران از کشورهای اسلامی تشکیل می دهند. آنها وضعیت معیشتی و آموزشی و فرهنگی نامناسبی دارند و همین امر موجب می شود تا جوانان شان به سمت گروه های تروریستی کشیده شوند زیرا هیچ چیزی برای از دست دادن ندارند. هدف آنها انتقام کشیدن از همان طبقه مالک و حاکمی است که آنها را به حاشیه رانده و حاضر به پذیرش آنها نیست. طبقه ای که وضعیت آنها را در کوخ هایشان درک نمی کند. وانگهی آزادی موجود در این کشورها برای طبقات فرودست جامعه نان و آب نمی شود و آنها را از سرما و بیماری و فقر فرهنگی نجات نمی دهد. از آنجایی که آنها هیچ راهی برای تحقق رویاهای شان پیدا نمی کنند به خشونت و ترور و قتل و جرم و جنایت متوسل می شوند. زیرا تصور می کنند این کوتاه ترین راه برای دست یافتن به یک زندگی بهتر است. آنها حتی به توصیه های فقهای مسلمان توجهی نمی کنند چرا که به نظرشان مشکلی را از آنها برطرف نمی کند.
حال اگر این ها را یکی از عوامل به وجود آمدن تروریسم بدانیم باید عامل دیگر را در برخی جوامع عربی و اسلامی جست وجو کنیم. جایی که شرایط از این هم بدتر و دشوارتر و تلخ تر است. بعد از سال ها استبداد و تمامیت خواهی و غارت ثروت های ملی و محروم کردن انسان ها از یک لقمه نان و به کار بردن انواع و اقسام روش های ستمگری و سرکوب و گسترش فساد و تباهی و به هدر دادن عزت و عظمت کشورها، وقتی نسیمی از آزادی هم وزید فورا همه آن بر باد فنا رفت. سرکوب ها به جایی رسیده است که گاه مردم هیچ منفذی برای نفس کشیدن پیدا نمی کنند جز اینکه به اعمال خشونت آمیز یا به قول حاکمان تروریسم متوسل شوند. دیدگاه های جوانانی که از میان این کشورها برمی خیزند و به دنبال حمل سلاح می روند چیزی جز این است. هدف آنها فرار از این وضعیت فلاکت بار است. یعنی به همان شکلی که جوامع اروپایی جوانان محروم و مسلمان را به سمت گروه های تروریستی می رانند در برخی کشورهای عربی و اسلامی نیز با سرکوب ها و تداوم نظام های استبدادی جوانان به سمت گروه های تندرو سوق داده می شوند.
سومین مساله در این رابطه مشارکت برخی فقهای مسلمان و کمک آنها به نظام های استبدادی و تولید نوعی اسلام است که با آن اسلام صحیح ارتباطی ندارد. بخصوص در حوزه حلال و حرام و کفر وایمان و جهاد و جنگ و منابع فقه و قانونگذاری و حقوق و تکالیف. این گونه فقیهان شیوه ای را در پیش گرفته اند که به وسیله آن حق تصرف در دین را تنها با اجتهادات فقهی خود مجاز می شمارند. حال آنکه گروه های تندرو نیز با رجوع به همین منابع فقهی و حدیثی، برخی احادیث ضعیف را گرفته و در خدمت توجیه مقاصد و اعمال خود قرار می دهند. آنها به این وسیله خشونت را توجیه و سربریدن ها را عمل به سنت و اقدامات وحشیانه خود را «جهاد» و مجازات های خشن را «اسلامی» و باج گرفتن از مردم را «اجرای حدود» معرفی می کنند. آنها هر چیزی را حرام می کنند به جز آنچه را که خود می پسندند. تاسف بار اینکه اروپایی ها این گونه اعمال را می بینند اما نمی توانند آنها را از تعالیم اسلام تفکیک کنند بنابراین اسلام در نظرشان دینی طرفدار خشونت می شود و با این سه پایه ای که شرح داده شد تروریسم روز به روز اوج می گیرد.
نکته قابل توجه اینکه در مبارزه با تروریسم، غرب و شرق همچنان به دنبال راه حل های امنیتی و نظامی هستند و نقش فرهنگی و تربیتی و اصلاح اوضاع اقتصادی و معیشتی مردم و برداشتن استبداد و سرکوب و ظلم و تجاوز ها را نادیده می گیرند. آنها گمان می برند اقدامات شان برای مبارزه با تروریسم کافی است اما آیا پیروزی بدون خشکاندن سرچشمه های تروریسم امکان پذیر است؟ فقر و جهل و سرکوب آزادی ها و مشوه شدن چهره دین، دست به دست هم داده تا در نتیجه گروهی محروم و فقیر و نادان را پدید آورد که احساس می کند ترور تنها ابزاری است که او را به اهدافش رسانده یا دست کم از این وضعیت نجات می بخشد. زیرا اگر هم کشته شود به تصور خودش وارد بهشتی جاودان شده است بنابراین احساس می کند چه پیروز شود یا شکست بخورد در هر دو حال پیروز است.
منبع : السفیر
ترجمه: شفقنا
انتهای پیام
