شفقنا افغانستان-اهمیت ثانوی صلح سازی و انسان دوستی در مداخله ی بین المللی/قسمت دوم و پایانی
دینامیک منازعهی افعانستان، که عمر طولانی داشت، بعد از مداخلهی نظامی ایالات متحدهی آمریکا و متحدان آن، بهطور گسترده متحول شد. برخلاف دههی هشتاد و اوایل دههی نود میلادی که منازعهی افعانستان از منطق جنگ سرد رنگ میگرفت، منازعهی کنونی افغانستان رنگ قومی-مذهبی نیز به خود گرفته است. جنگ علیه تروریسم یک بُعد دیگر به ابعاد پیچیدهی آن افزود و اقتصاد جنگ نه تنها روابط بین حاشیهی روستایی و مرکز شهری را بازتعریف کرد (فیلدان و گوتهند، 2001)، بلکه به بسیاری از شورشیان در ادامهی فعالیتهای تخریبیشان نیز کمک کرد. بنابراین، مهم است که منازعهی کنونی و بازیگران آن را بهدرستی درک کنیم. گفته میشود، «نیوطالبان» یا طالبان جدید به عنوان یکی از بازیگران اصلی منازعهی کنونی، خیلی متفاوت و پیچیدهتر از طالبانی هستند که در اواخر دههی نود میلادی براین کشور حکومت کردند (کالدار، 2012). اگرچه آنها (طالبان) بهطور گسترده در جنوب و جنوبشرق کشور حضور دارند، ولی بهراحتی میتوانند در سایر نقاط کشور نفوذ کنند و گسترش بیابند. طالبان، با استفاده از وضعیت امنیتی شکننده، نبود یا تحمل نهادهای فعال محلی؛ مانند نهادهای قضایی و امنیتی، در بعضی از مناطق کشور دولت سایه و موازی تشکیل دادهاند و در حال ارائهی خدمات قضایی و پولیسی با تلقی خودشان از نوع به اصطلاح اسلامی هستند. البته این منازعه بازیگران کوچک دیگری مانند شبکهی حقانی و حزب اسلامی گلبدین حکمتیار را نیز دارد. ملیشههای محلی وابسته به جنگسالاران قبلی، بازیگران عمدهی دیگر این منازعه را تشکیل میدهند. مجرمان عادی و مافیای مواد مخدر نیز بهطور جدی در خشونت سهم دارند؛ اما تفکیک آنها از سایر اجزای خشونت، دشوار است. این گروههای شورشی و شبهنظامیان مستقل بیشتر شبیه جنبشهای اجتماعی اند و اشتراکات کمتری با شورشهای چریکی معمولی دارند که بهصورت عمودی سازماندهی میشوند و در یک قلمرو مشخص فعالیت میکنند (همان). با وجود این واقعیت که صدها نفر از طالبان یا دیگر شورشیان در عملیاتهای «کشتن و دستگیرکردن» کشته یا اسیر شدند، طالبان اما هنوز هم قادر بودند نیروهای جدیدی جاگزین آنها کنند و فعالانه در خشونت شرکت ورزند. این نیروهای جدید، رادیکالتر و خشونتگراتر اند و کمتر ریشهی محلی دارند.
وقتی شورشگری طالبان بهطور فزاینده مرگبار شد و طالبان حضور و نفوذ خود را تا حومهی کابل گسترش دادند، ارتش ایالات متحدهی آمریکا، بهخصوص نیروهای ویژهی آن، از جنگسالاران حمایت مالی و سیاسی کرد تا در یک جنگ نیابتی علیه طالبان کار کنند. اتکا براین بازیگران و جنگسالاران محلی، وضعیت امنیتی را بهبود نبخشید. در عوض، به آهنگ رشد مداوم ناامنی در کشور سرعت بیشتر بخشید (گوتهند و ساندرا، 2010، رید و معرفت، 2012). سیاست کوتهبینانهی نظامیان آمریکایی؛ مانند تشکیل ملیشهها و نهادینه ساختن ساختارهای سیاسی و امنیتی غیرمتمرکز که طی سالهای جنگ ایجاد شده بود، سبب تضعیف جدی پروژهی دولتسازی شد. همهی تلاشها برای برقراری ثبات در افغانستان و ایجاد یک دولت مؤثر، اگر ساختارهای سیاسی و امنیتی غیرمتمرکز همچنان ادامه بیابند، شکست خواهند خورد. وجود چنین ساختارها، انحصاری کردن استفاده از خشونت را با مشکل مواجه میسازد. انحصاری کردن استفاده از خشونت، اساسیترین اصل در هر فرآیند دولتسازی بعد از جنگ به حساب میآید.
جنگ طولانی در افغانستان، اقتصاد جنگی عمیقی را نیز بهوجود آورده است. تردیدی نیست که نظامیگری جامعهی افغانستان ارتباط نزدیک با اقتصاد جنگی دارد. اقتصاد سیاه بهدست آمده از مجرای قاچاق مواد مخدر، سنگهای قیمتی، چوب و اسلحه به یک منبع مهم درآمد برای شورشگری تبدیل شده است. اقتصاد غیرقانونی، که بزرگتر از اقتصاد رسمی است، از طریق ادغامسازی مناطق مختلف افغانستان با کشورهای همسایه و اقتصاد غیرقانونی آنها، اقتصاد رسمی افغانستان را به حاشیه رانده است. (فیلدان و گوتهند، 2011). امروزه مواد مخدر بخش بزرگی از قاچاق مرزی را تشکیل میدهد و به یک بخش قابل توجه از امرار معاش برای گروه عمدهی قومی، مانند پشتونها و بلوچها که در مناطق مرزی زندگی میکنند، تبدیل شده است. به همان اندازه طالبان، جنگسالاران و تمام مقامهای فاسد نیز از این تجارت پرسود و غیرقانونی نفع میبرند. همانگونه که پیش از این ذکر شد، اقتصاد جنگی افغانستان باعث شده است، گونهی خاصی از فعالیتهای اقتصادی منطقهای و شبکههای اجتماعی و سیاسی شکل بگیرد که هم دولتهای منطقه و هم اقتصاد مشروع آنها را تضعیف کرده است. دگرگونی چنین اقتصادی، هم برای ثبات افعانستان و هم برای ثبات کشورهای منطقه یک امر ضروری است.
تجربهی افغانستان نشان میدهد که تعداد زیادی از پرسشها در مورد اهداف و روشهای گذار از جنگ به صلح در چهارچوب مداخلهی نظامی بینالمللی بیپاسخ میمانند. مداخلهی بینالمللی پیچیده و سرگردان بین اهداف متفاوتی چون جنگ با تروریسم و کمکهای انساندوستانه به نتایج ناامیدکننده- حداقل از نظر دو هدف که در موافقتنامهی بن پیشبینی شده بود- منجر شد. وقتی جامعهی بینالمللی پی برد که هیچ یک از اهداف در نظر گرفته شده بهدست نیامدهاند، گفتمان و رویکرد جامعهی بینالمللی در افغانستان بهتدریج به سمت تأکید بیشتری بر استفاده از «قدرت نرم» تغییر کرد. اما شواهد نشان میدهند که این تغییر رویکرد واقعیتهای سیاسی-امنیتی افغانستاد را چندان تغییر نداد.
کمکهای انساندوستانه و نبرد برای بهدست آوردن قلب و ذهن مردم
هنگامی که بازیگران بینالمللی در افغانستان متوجه شدند که هیچ راهحل نظامیای برای شورشگری وجود ندارد، بهتدریج شروع کردند به استفاده از قدرت نرم، بهویژه پروژههای بازسازی، تا قلب و ذهن مردم افغانستان را تسخیر کنند. ایدهی تسخیر قلب و ذهن، یک دکترین قدیمی نظامی است که تاریخ طولانی دارد و ریشهاش به تجربهی بریتانیا در مالایا در دههی پنجاه میلادی و دخالت آمریکا در ویتنام در دههی شصت میلادی برمیگردد (گوتهند و سیدرا، 2010). فرضیهی اصلی این نظریه این است که کمکهای بشردوستانه و پروژههای نمادین توسعهای توسط نیروهای نظامی، میتوانند به ثبات جوامع کمک کنند و از طریق مشارکت با نخبگان محلی و سازمانهای غیردولتی، شبکههای اعتماد را بهوجود بیاورند. این باور غالب که «آنجا که جاده به پایان میرسد، طالبان آغاز میشود»، نظامیان و سیاستگذاران بینالمللی را متقاعد ساخت که توسعه میتواند به مقابله با طالبان و دیگر شورشیان کمک کند و از نفوذ آنها بر اجتماعات محلی بکاهد (همان). از اینرو، ایالات متحدهی آمریکا و ناتو رویکرد جدید ضدشورش را به معرفی گرفتند و آن را برای اولین بار در ولایت هلمند در عمل پیاده کردند. این رویکرد جدید که «عملیات مشترک» نامگذاری شد، دارای سه عنصر اصلی- پاکسازی، نگهداری و بازسازی- بود و هدفش تأمین امنیت، توسعه و حکومتداری خوب برای اجتماعات محلی بود (کینسچیرف، 2011). با اینکه بعضی پیشرفتها در زمینهی بازسازی و کمکهای بشردوستانه حاصل شد؛ اما بعدها مشخص شد که این مسایل اهداف اصلی کمپاین تسخیر قلب و ذهن نبودند. دغدغهی اصلی چنین رویکردی، این بود که مشروعیت دولت افغانستان و حضور نیروهای نظامی بینالمللی در افغانستان را افزایش دهد.
صرف نظر از هدف اصلی این عملیات، رویکرد جدید، محدودیتهای جدی نظری و تجربی داشت که مهم است به آنها پرداخته شود. به لحاظ تیوریک، رویکرد تسخیر قلب و ذهن بر فرض ناقصی از مشروعیت سیاسی استوار است که ریشه در رویکرد هنجاری غربی به مشروعیت دارد. بنابراین، چنین رویکردی در بستر افغانستان ارزش محدود دارد، یا هیچ ندارد. بهجای اینکه چنین عملیاتی به عنوان تلاش ضدشورش برای حذف پایگاه حمایت از طالبان و جلب حمایت اندک از رهبران و نخبگان محلی در نظر گرفته شود، باید به آنها به عنوان بخشی از برنامههای دولتسازی نگریسته میشد که در آن بازیگران نظامی و غیرنظامی خواستار مشروعیت از عامهی مردم میشدند. (ایگنیل، 2010). لازم به ذکر است که چنین رویکردی نادرست، بهطور قابل توجهی متفاوت از رویکرد طالبان به مشروعیت و تثبیت سیاسی بود. طالبان موفق شدند به مناطق تحت کنترولشان صلح و ثبات بیاورند و حمایتهای گستردهتری را جلب کنند، نه بهخاطر اینکه آنها توسعه یا حکومتداری خوب آوردند، بلکه به این دلیل که سطحی از امنیت، نظم، قانون و عدالت را بهوجود آوردند. (گوتهند و سیدرا، 2010). شاید تعداد قلیلی از سیاستگذاران غربی این ایده را خریدار باشند؛ اما این، متأسفانه بخشی از واقعیتهای افغانستان است. امروز در افغانستان، این سازشهای سیاسی و وضعیت امنیتی است که فرصتهای توسعه و انکشاف را رقم میزنند، نه عکس آن. غیر از این فکر کردن به معنای گذاشتن «سبد پر از علف توسعه پیش اسب گرسنهی سیاسی» است.
به لحاظ تجربی، رویکرد تسخیر قلب و ذهن نیز با چالشهای جدی مواجه بود. بهطور مثال، مطالعهی فیش استاین و ویلدر (2012) نشان داده است که پروژهها مطابق با نیازهای محلی طراحی نشده بودند، کیفیت پروژهها خیلی بد بود و مقدار زیادی از پول به هدر رفته بود و وعدهها هم مدام شکسته میشدند. احتکار و فساد در میان سازمانهای غیردولتی همتای نظامی به بدبینیهای زیاد در میان افغانها دامن زد و افعانها کار این سازمانهای غیردولتی را به «گاوی که شیر خود را مینوشد» تشبیه کردند. (گوتهند و سیدرا، 2010). بنابراین، این فرضیه که توسعه، امنیت میآورد را- دست کم در جنوب افغانستان- شواهد تجربی تأیید نمیکنند. در فقیرترین مناطق افغانستان؛ مانند مناطق مرکزی و بعضی از ولایتهای شمالی که در آنجا کمکهای انساندوستانهی کمتری شده است، شورشیان کمتری نفوذ کردند؛ در حالی که ولایتهای مانند قندهار و هلمند به عنوان دریافتکنندگان اصلی کمکهای بشردوستانه و توسعهای، به منبع عمدهی سربازگیری و میدان نبرد برای طالبان تبدیل شدهاند. زمانی که کمکهای انساندوستانه و توسعهای بر تسخیر قلب و ذهن در جنوب متمرکز شدند، یک خشم جمعی در شمال و مناطق مرکزی کشور در حال شکلگیری بود که از این باور ناقص ناشی میشد که جنگ، توجه، کمکهای بینالمللی و توسعه را به ارمغان میآورد و صلح، فراموشی بینالمللی را. توسعه میتوانست نقش مهمی را در صلحسازی و افزایش ظرفیت نهادهای دولتی و مشروعیت حضور نیروهای بینالمللی بازی کند؛ اما متأسفانه این کار به شیوهی درستی انجام نشد که بتواند به تحقق چنین اهداف بلندپروازانه یاری رساند.
نتیجهگیری
مطالعهی موردی افغانستان- که خیلی بهصورت گذرا به آن پرداخته شد- نشان میدهد که تغییر اساسی در ماهیت مداخلهی بینالمللی رونما گردیده است. صلحسازی و بشردوستی دیگر منطق اصلی مداخلهی بینالمللی را تشکیل نمیدهند. هیچکس فقط برای خدا موش نمیگیرد. در عوض، تعقیب و نبرد با دشمن سرسخت و انعطافناپذیر که همانا شبکههای تروریستی چندملیتی است، عوامل کلیدی مداخلهی بینالمللی به حساب میآیند. برنامههای نمادین صلحسازی و فراهمآوری کمکهای بشردوستانه در بهترین حالت، تلاشی است برای توجیه نفس عمل مداخله. این برنامهها دیگر بهعنوان متغیرهای مستقل در مداخلهی بینالمللی دیده نمیشوند، بلکه به شکل ابزاری برای دلجویی از مردمان و کشورهایی که در معرض مداخلهی بینالمللی قرار گرفتهاند، بهکار گرفته میشوند. بنابراین، تغییری را که جنگ با تروریسم در فلسفهی اساسی مداخلهی بینالمللی بهوجود آورد، متأسفانه به تخریب و به حاشیه راندن صلح و بشردوستی منجر شد و این خبر خوشی برای آیندهی مداخلهی بینالمللی نیست.
منبع اطلاعات روز
انتهای پیام
www.afghanistan.shafaqna.com
