اشرافی‌گری، موریانه ای برپیکره اقتصاد و اخلاق اجتماعی/ نوکیسه‌های اشرافی!

شفقناافغانستان- یک انسان تنگدست، در زندگی همه اندیشه‌ و کوشش‌اش (از بامداد تا شامگاه) به دست‌آوردن لقمه‎ای نان و پنیر ساده برای خود و خانواده اش بود. پس از چندزمانی با کار‌های سخت و کوشش‌های توانفرسا و پس‌انداز، پولی به هم زد و توانست ظاهر زندگی‌اش را کمی دگردیس کند و به رفاه نسبی برساند. پس از آن نیز از پای ننشست و بیشتر کوشید و به یک زندگی تجملی(معمول در جامعه) دست یافت؛ اما این پایان کار نبود. او به گستره دیدش افزود و اشراف(دارای پیشه دولتی) زیادی در جامعه دید و نیز گسلی بزرگ میان خود و آنان؛ و اندیشید: «من چه‎ام از آنان کم است؟» پس دست به کار شد و پس از یک دهه، با برپاییِ یک زندگی باشکوه، به گروه اشراف پیوست و تا پایان زندگی فقط در اندیشه حفظ موقعیت اشرافی‌اش بود.
ع. درویشی در روزنامه اطلاعات نوشت، هنگامی که ارزش‌ها کم‌کم در جامعه لگدمال می‎شود و چرخه رانت، جایگزین چرخ تولیدی می‌گردد و اشرافیگری پا می‌گیرد، رشک در دیگر مردمان سر بر می‎آورد و افسوس برانگیخته می‌شود و بخش بزرگی از انسان‌های جامعه را به خودزنی اخلاقی وامی‌دارد؛ از اینرو هرکس(همچو یک قربانی) آغاز می‌کند در باتلاق آرزوها دست‌وپا زدن و می‌کوشد با هر ابزاری(کلاهبرداری، خلاف، کژروی) به همچو زندگی‌های گرانی دست یازد. ‏

‏پوشاندن فقر در جامعه ‏
سال‌هاست با بسته‌شدن کارخانه، بیکار شده است و آوار زندگی همچو صلیب بر دوش‌اش سنگینی می‌کند. او در آرزوی یک زندگی ساده برای خانواده ۳‏‎ ‎نفری خویش است، ولی تلویزیون برایش آشپزخانه‌های لوکس نشان می‌دهد یا سریال‌هایی که داستانش زندگی‌های اشراف‌ است و قهرمانانش در خانه‌های کوشک‌سان در شمال شهر می‌زیند و در برابر خانه‌هاشان خودروهای میلیاردی خودنمایی می‌کند. نگاه از تلویزیون می‌گیرد و اندیشه‌اش را به سوی چهره داداش کوچکترش می‌برد که روزها در کارخانه‌ای کار می‌کند و شب‌ها با خودروی کهنه‌اش مسافر می‌برد و هنگامی که به خانه می‌رسد، زن‌وبچه‌اش خوابند.
در غرب، برخی کانال‌های کابلی ویژه برای «ملکه انگلیس و خاندان او» برنامه می‌سازند و فقط برای آنان نمایش می‌دهند. برنامه‌سازی تلویزیونی در کشور ما نیز از این بابت واپس نمانده است و می‌توان شماهایی از پدیده اشرافی‌گری را (با هدف پوشاندن فقر در جامعه) در تلویزیون ببینیم. بی‌گمان داروهای زیبایی و کالاهایی که در تلویزیون گنجا
بر‌می‌دارد، برای دهک فرودست نیست که در این وضعیت، فقر نسبی جامعه( بر خلاف دهک دارامند) نه خوب می‌خورند و نه خوب می‌پوشند و نه می‌توانند برای رفاه خود و خانواده، هزینه ‌کنند.(آسایش پیشکش)! ‏
بی‌گمان برآیند این سونامی تبلیغات، رهایی جامعه از بی‌چیزی نیست، بلکه گونه‌ای کارگزاری برای دهک فرادست است(مانند همان تلویزیون‌های کابلی غرب)؛ و این خوبی را دارد که «ناداشت‎گان» گسل‌های اجتماعی و موقعیت‌های نابرخورداری خود را بهتر دریابند!

نو اشرافی‌گری ‏
در گذشته، بزرگزادگان (اشراف) بدون انجام کار، زندگی شاهانه داشتند و خوب می‌پوشیدند و خوب می‌خوردند و در کوشک زندگی می‌کردند. تفاوت اشراف ‏gen,try‏ با یک نخبه ‏Aristo,crat‏ این بود که «بزرگزاده/اشراف» دارامندسالار بود، ولی «نخبه» شایسته‌سالار. اشراف‌‌زادگان نیروی‌شان را از مرده‌ریگ پدری می‌گرفتند؛ در حالی که یک نخبه از دانش خود! همچنین اولی نماینده قدرت بود و دومی نماینده فرهنگ. ‏
امروز نیز نماد اشراف در میان ما کسانی هستند که با پول‌های باد آورده ، توانایی تهیه جهیزیه یک میلیارد تومانی برای فرزند خود را دارند و همزمان که ازدواج برای جوانان آرزو مانده است، جشن باشکوه و پرهزینه ازدواج برپا می‌دارند. این روزها برخی از قدرتمندان(مسئولین) نیز به گروه اشراف پیوسته‌اند، با این تفاوت که بریز ـ و ـ بپاش گروه نخست از دارایی «نیا» است و دومی از دارایی ملی.‏
اینک بسیاری از کشورهای جهان با وجود پیشینه مبارزه با اشرافیگری، گرفتار اشرافیگری هستند. گاه در آسیب‌شناسی جامعه گفته می‌شود که اشرافیگری، گسترننده(مروج) بی‌فرهنگی و پایمال‌کردن ارزش‌هاست، در حالی که کژاندیشی از این سخن می‎بارد و امروز در جامعه ما(به کنار از پیشینه تاریخی)اشرافیگری از ناپدیدشدن ارزش‎ها پدید آمده است و اشرافیگری‌ای که مردم ما با آن در چالش‌اند، پیامد است نه علت؛ به دیگر سخن، ارزش‌ها پایمال شده و اشرافیگری بر پیکره بی‌جان ارزش‌ها چنبره زده است و با سفارش و نصیحت هم از میان نمی‌رود!

گسل‌های طبقاتی ‏
اما این آزمندی از چه هنگام سر بر آورده است؟
از هنگامی که ارزش‌های نو مانند سیستم باربندی(تنها خود را دیدن)، مصرف‎گرایی، برندگرایی، شیئی‌گرایی و ماشین زدگی) در جامعه دوباره به چشمک‌زدن آغاز کردند.
به فراموشی‌سپرده‎شدن آرمان‌ها، پخش‌نشدن برابرانه دارایی‌های ملی میان مردم و نیز بورسی که قرار بود سهامش به مردم برسد ولی در میان نورچشمی‌ها پخش شد، اشرافیگری را پدید آورده است.
در آسیب‌شناسی‎ها به اشتباه گفته می‌شود که: «از شمار موارد کُندشدن روند عدالت در جامعه، اشرافیگری است.» این سخن نیز گونه‌ دیگر کژاندیشی‎ست، چون ریشه اشرافیگری را باید در نبود «عدالت اجتماعی» جست.
هنگامی که قدرت در جامعه نمی‌تواند بستری برای زندگی برابرانه برای همه مردم پدید آورد و نشانگان گسل‌های دهکی(طبقاتی) را از میان بردارد و مجال گسترش به آن ندهد، به فرافکنی می‌پردازد و در پیِ یافتن موردی می‌گردد که تاج خار گناه را بر سرش بگذارد؛ و بگوید «چرا هنگامی که مردم برای تهیه مواد ساده زندگی خود وامانده‌اند، برخی زیر پای فرزند خود خودروی ۲ میلیاردتومانی قرار می‌دهند و سبب رنج کسانی می‌شوند که در رنج مدام گذران روزانگی هستند؟» ‏
ولی با وجود این‌همه فرافکنی، پرسش همچنان در ذهن مردم برجاست: «چه کسی بستر تاختنِ این نوکیسه‌ها را فراهم ساخته است؟» ‏
اشرافیگری پیامد فقر فرهنگی است، نه فقر فرهنگی زاییده اشرافیگری! اشرافیگری زاییده مدرنیته نیست و بسیار پیش از آن در تاریخ وجود داشته است و حتی در تاریخ کشورهایی با باورهای دینی نیز دیده می‎شود؛ و این که اینک با چهره نو دوباره رخ نشان می‎دهد، ریشه در درون‎‏ انسان‏‎های نزدیک به قدرت دارد که از درون تهی شده‌اند و راه رهایی خویش را در پیوستن به جرگه اشراف‌ می‌بینند و آرمان خود را در رویکردها و نمادهای اشرافیگری می‌جویند. ‏
امروز نمادهای اشرافیگری(در جامعه ما با چالش‌های بزرگ اقتصادی‌اش) فوران می‌کند. چرا در جامعه‌مان پس از ۴ دهه، دوباره اشرافیگری شکل‎یافته است و خود را می‎گستراند؟ (نه این که افراد زیاد شوند، بلکه خودِ اشرافیت فربه‌تر می‌شود؛) در خیابان‌ها کارناوال خودروهای لوکس برپاست و در خانه‌ها نمایش اشیا تا بخواهی، ولی نمایش مهربانی هیچ! مد روز، زیباشناسی اشیاست! از دیگر سو روشن‌اندیشی از جامعه رخت بربسته و مدِ مدرک‌گرایی جایش را گرفته است؛ به دیگر سخن، داشتن مدرک بالا(بی‌پشتوانه دانش) و تنها به هوای به چنگ آوردن پول. ‏

پول؛ سخن نخست و بازپسین
چندزمانی‌ست که ارزش‎ها از زندگی‌ ایرانی پرکشیده و اینک روح چیره بر کل جامعه، تنها به دست‎آوردن هرچه بیشتر پول است. از شمار گله و شکایت‌های بی‌هوده این روزها این است که «چرا برخی با پول‌های کلان به دست‌آمده، زندگی اشرافی برپا می‌کنند؟»‏
آخر نمی‎شود که پشت این‌همه گردآوری پول، هدفی وجود نداشته باشد و هدف فقط پول روی پول انبارکردن باشد؛ بی‌گمان هدف از آغاز، همانا برپاییِ یک زندگی اشرافی بوده است و زندگی اشرافی نیز خرج دارد! ‏
کاری نداریم که در نهایت رفاه‌ قرارداشتن، در نهایت آسایش‌‌قرارداشتن نیست. بر اشراف حتی نمی‌توان این ایراد را وارد ساخت که به جای مال برای زندگی‌کردن، مال دوست‎اند، چون آنان مال را برای رفاه و پز هرچه بیشتر خویش و خانواده خود به کار گرفته‌اند و می‌گیرند. ‏
همچنین اشرافیگری، همیشه برای کوچک‎شمردن دیگران نیست، بلکه گاهی برای نشان دادن «خود» است و این که «من نیز مانند دیگران توانستم خود را بالا بکشم و سری میان سرها درآورم.» ‏
اشراف نیز می‌توانند داوی(دعوی)این را داشته باشند که چندان انسان‌های بی‌هدف و آرمانی نیستند.
اما باید گفت که همه این‌ها پنداری بیش نیست، زیرا سرفراز آوردن اشرافیت، نه نشان توان انسا‌ن‌ها، بلکه نشان از ناتوانی دولت‌ها دارد.

بازار گرم بَدسود
رانتRente‏(بدسود) یک بازی خوش است، ولی فقط برای ۱۰ درصد مردمان جامعه. درآمد‌هایی که بیرون از تولیدگری اقتصادی و با دوست‌بازی و نزدیکی به قدرت و سیاست‌ و نفوذ در دولت به چنگ می‌آید و اقتصاد و خوی خوشِ کنش‌های اقتصادی را رو به تباهی می‌برد. «رانت‌گری» نه در جهانی شیشه‏‎ای و پشت نما(شفاف)، بلکه پسِ پرده‌ای کلفت در جریان است و چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من!‏
نامش چیست؟ مهم نیست(شکوه، جبروت، کوکبه، شوکت، عظمت، کبریا، هیبت) ولی نشانه‌هایش آرزوی دم و دستگاه داشتن است و عشقِ به دبدبه و آزمندیِ سرریز برای کسب هرچه بیشتر پول، همه این‌ها در رویکرد اشرافیگری دیده می‌شود. اشراف تا بخواهی بریز و بپاش و ولخرج و بیهوده‌خرج و فراخ‌دست و گشاده بازند، اما نه برای دیگران و جامعه، بلکه برای خود و خانواده و به بهای پامال‌کردن آرزوهای زیردستان و تهیدستان. ‏
هنگامی که گروهی اندک در جامعه از راه رانت، به داده‌ها برای سود‌های شخصی دسترسی دارند(و ۹۹ درصد دیگر مردم نه) اشرافیگری پدید می‌آید.

تجمل‌گرایی، و اشرافیگری
برخی منتقدان، تجمل‌گرایی(خانه شیک، ماشین شیک، اشیای شیک و مدگرایی) را به شدت می‌کوبند و ریشه همه بدبختی‌های جامعه را در تجمل‌گرایی می‌بینند و انگار اگر تجمل‌گرایی نباشد، نداریِ دامنگیر و گسل طبقاتی و دیگر چالش‌های بغرنج زندگی از میان می‌رود؛ از اینرو با پند و سفارش، مردم را از چنین گرایش‌هایی پرهیز می‌دهند. حال آن که تجمل‌گرایی(افزون بر این که همان اشرافیگری نیست) بلکه آن نیز برآمده از تباهی و باژگونی ارزش‌های در جامعه است و از نمونه‌ها(مصادیق) جامعه نابهنجار که با یک شیبِ تندِ فروشدن مواجه است؛ جامعه‌ای که در آن رانت هست، اما امکانات و فرصت‌های پیشرفت برای همه به‎یکسان فراهم نیست. این پدیده(تجمل‌گرایی) حتی در میان دهک کارمند نیز دیده می‌شود که به پیروی از اشراف، در غرقابیِ بدهی و وام و قسط(نه رانت و کلاهبرداری) می‌کوشد از مد روز واپس نماند و به زندگی تجملی برسد.
برگردیم به اشرافیگری! اشرافیت خودپدید نیست، بلکه اشرافیت را قدرت پدید می‌آورد و ذخیره‌گاه نیرویش نیز قدرت است. به گفته خودِ مسئولان، اقتصاد کشور بیمار است و این بیماری، بستگی‌ای نیز با دولت کنونی ندارد؛ بلکه سرچشمه‌اش را باید در پس‌زدن بخش خصوصی مردمی، زیاده‌خواهی اقتصادی، قاچاق کالا و رانت‌خواری جست؛ و نیز در میان کسانی که درآمدهای ناخوب بسیار بالا و بدون مالیات دارند. ‏

دیده‌بانیِ امروز و دیروز ‏
ابراهیم نیکوی لنگرودی، کارشناس اقتصادی در گفت وشنود با روزنامه اطلاعات درباره اشرافیت‌گرایی می‌گوید: «اینک گروه اندکی، دارایی‌شان بیش از همه مردم است؛ که واگوکننده مجال‌های نابرابر اقتصادی ‌است.» ‏
‏«هرگز شکاف نابرابری تا این اندازه پدیدار نشده بود. همه بر وجود نابرابری‌های اقتصادی مُهر آری می‎زنند و فزون‌شوندگی آن را می‌پذیرند و ناخوشایند و ویرانگرش می‌دانند و همزمان کاری انجام نمی‌دهند؛ و روشن نیست چرا باید گروهی بدون کنشگری اقتصادی روشن و تنها با پیوندهای سیاسی و با رویکرد به رانت، روی کیسه‌های پول بخوابند.» ‏
‏«مگر نه این که قرار بود اگر هر کس خواست به دارایی و پول برسد، باید از گیت اقتصاد آزاد رقابتی ورود کند و به تولید کالا بپردازد و ارایه‌گر خدمات مورد نیاز جامعه باشد و سپس از این راه سهمش فقط دربرگیرنده سود کمی از کل سودی باشد که به جامعه می‌رساند؟ هنگامی که سخن از نابرابری در جامعه است، باید به سرچشمه رفت و دید که جریان از آغاز چگونه بوده که ثروت به عدالت پخش نشده است!» ‏
‏«بیشتر مشاهده می‌شود که در نبود فضای آزاد رقابتی و همچنین اقتصادهای دولت‌زده و به وجود آورنده رانت، انباشت ثروت رخ داده است؛ و این حقیقت با شناخت هویت نو‌کیسه‌های میلیاردر روشن می‌شود که چگونه با حضور در فضاهای دولتی یا فضای وابسته به دولت و بستگیِ سیاسی با اهل قدرت و فرار از مالیات، دست به انباشت ثروت زده‌اند.» ‏
هنگامی به گذشته می‌رویم و جاپاها را بازکاوی می‌کنیم، می‏‎بینیم همیشه اشرافیت از مسیر آشنایی گذر کرده است. در دهه ۵۰ خورشیدی در کشور ۳ دهک(دارامند، میانه و کارگر)بوده‌اند؛ دارامندان همان هزارفامیل بودند و شمارشان نیز همان هزارتن و دربرگیرنده خاندان پهلوی که اندوخته کشور را به یغما می‌بردند.
ابراهیم نیکوی لنگرودی در این باره می‌گوید: «مالکان بنگاه‌های بزرگ بازرگانی، سکان شرکت‌های بزرگ کنشگر در کارهای بانکی، کارخانه‌های صنعتی، کارگاه‌های بازرگانی خارجی، بیمه و شهرسازی را نیز در دست داشتند؛ و بدین‎گونه گروه اشراف پس از اصلاحات ارضی و با پس‌زدن بخش مردمی اقتصاد جامعه و با کنترل اقتصاد از سوی دولت، با چهره نو دوباره پا گرفته بود.» ‏

اشتراک این مقاله

آخرین اخبار