شفقنا افغانستان-اطلاعات روز نوشت:
ما بشریم. بشر تاریخ دارد. تاریخ بشر، چند تا انقلاب بزرگ و هزاران انقلاب کوچک دارد. انقلاب در تاریخ معمولاً زمانی اتفاق افتیده که ثروت و آسایش را یک عدهی محدود در کنترولشان درآورده و رنج و درد را بر اکثریت تحمیل کردهاند.
افغانستان هم حالا درست نیاز به انقلاب دارد. منظور از انقلاب این نیست که سنگ و چماق یا تفنگ و توپ برداریم و به جان هم بیفتیم یا شروع کنیم به سلاخی قدرتمندان که آسایش و نعمت را در انحصار خویش درآورده و هر روز سیاست و قانون جدیدی را برای استثمار بقیه طرح و اجرا میکنند. بلکه منظور ما انقلاب نرم است. در حال حاضر، ذهنیت اجتماعی ما مریض و ناقص است.
تغییر ذهنیت، شرط اساسی برای بسترسازی بهسوی تحول و تغییر است. ذهنیت ما تغییر نمیکند، مگر اینکه نتیجهی کار و تلاش را لمس کنیم. اگر منتظر بنشینیم و چشم به رهبران و ثروتمندان سیاستساز بدوزیم، ابدا اگر کاری صورت بگیرد و نتیجهای بیرون آید. منظور از کار این نیست که مثلاً ما از فردا به ساختن طیاره و موشکهای بالستیک شروع کنیم، بلکه منظور از کار، انجام کار با ذهنیت کاری و برای نتیجه است. مثلاً اگر زمین داریم، تلاش کنیم زمین را پر کنیم، هرچیزی مطابق به خصوصیات جیولوژیکی و اقلیمی بکاریم، الاً خشخاش و هر آنچه مطابق قانون و شرع حرام اند.
همیشه در صدد گرفتن بهرهی بیشتر از زمین خویش باشیم. برای محصولات زراعتی خویش بازار ایجاد کنیم، بازار کوچک محل خویش را به بازارهای بزرگتری وصل کنیم. اگر معلمیم، حین اینکه چشم به معاش داریم، تلاش مضاعف برای آموختاندن داشته باشیم. هرگز به خود اجازه ندهیم که پسر فلانی جنرال یا دگروال را اول نمرهی صنف بسازیم. اگر لیاقت داشت که حق مسلمش است و اگر اهل درس و آموزش نبود، گور پدرش که جنرال است یا دگروال یا هر مقام دیگری. خلاصه هرکارهای که هستیم، باید کارمان نتیجه داشته باشد.
چشم به این رهبران پفیوز نداشته باشیم. اینها اگر خیلی مرد شوند، روی فرزندان خویش سرمایهگذاری کرده و آنها را بهجایی برسانند. آنهم به شرطی که میان دختر و پسرشان تفاوت قایل نشوند. با آنها قطع ارتباط کنیم. زندگی شاید از این ذلتبارتر نشود که جنگ، جنگ رهبران باشد؛ اما آنکه میسوزد، مردمی باشند که هم و غم روزانهیشان، پیدا کردن لقمه نانی برای زنده ماندن باشد. ما فعلاً همینگونه هستیم.
زندگی اکثریت، زندگی ذلتباری است. اکثریتی که هیچ نقشی در بدبختیها و ناامنیها ندارند؛ اما هر روز از آنها قربانی گرفته میشود. دقیقاً به همین خاطر است که نیاز به انقلاب داریم. ولی پیش از آن، باید از هفتخوان تعصب و غیرت بیجای خویش بگذریم. هزار سال دیگر هم اگر در بند قبیله و قوم و مذهب خویش باشیم، هزار سال دیگر، رهبر وجود خواهد داشت و همیشه برتر خواهد بود.
هزار سال دیگر مجبوریم هر روز فدای مصلحتهای برتران جامعه شویم. توقع نداشته باشیم که زن رهبر، رهبر آیندهی ما را نزاید. زن وزیر، وزیر آینده را نزاید و همینطور، یک عده دست از زاییدن رییس جمهور بردارند. تا ما بندهای بافتهشده را پاره نکنیم، یک عده برای همیشه رییس جمهور خواهند زایید، یک عده برای همیشه وزیر بهدنیا خواهند آورد و یک عده برای همیشه رهبر و سالار زندگی جامعه باقی خواهند ماند.
پس برای یک انقلاب واقعی، نیاز به آزادی از بندهای بافته شده در باورهای افراطی مذهبی و قومی-تباری داریم. نمیگویم مذهب، بندی است که نیاز به گسستن دارد. بلکه در هر مذهب و آیینی که هستیم، شهامت پذیرش دیگران را داشته باشیم. تعدد مذاهب از بین رفتنی نیست، چه بسا آدمهایی هستند که زندگی و عمر خویش را در باطل ثابت کردن یک مذهب یا مذاهب دیگر سر میکنند. اتفاقاً همین آدمها انگلهای جامعه اند و فرصت استحمار و استثمار را برای یک عدهی فرصتطلب چیزفهم را فراهم میکنند و نتیجه، آن میشود که ما رنجش را هر روز، هر ساعت و هر ثانیه میکشیم و آه هم از نهان ما نمیبرآید.
البته باید عرض کنم که ما گرفتار بزرگانی شدهایم که نه تنها آسایش و راحتیهای زندگی را انحصار کرده، که زمینهی به آسایش رسیدن بقیه را هم هر روز تنگ و تنگتر میکنند. اینکه میگویم بزرگان، به معنای واقعی کلمه نیست. آنهایی که داعیهی رهبری ما را دارند، نه تنها بزرگ نیستند، که پست و بیشرف هم هستند. منافع مشترک آنها، تنها سیاست درستی است که در کشور تعقیب و تقویت میشود. در هیچ جای منش سیاسی آنها، خیر و صلاح مردم تعریف نشده و در هیچ کجای زندگی این دریوزهها، خیر عمومی مطرح نبوده و دلیل همهی این نارساییها، تا اینجای کار، خود ما بودهایم که فهمیده یا نافهمیده، به آنها خدمت کرده و یاری رساندهایم.
این روزها انتحاری، طالب، وزیر، وکیل، جنرال، قوماندان، متنفذ قومی، معاون و رییس همه مانع زندگی اند. نه در ساحهای که وزیر است زندگی وجود دارد و نه در جایی که طالب برسد زندگی میشود. دلیلش هم واضح است، ما سُستیم!
انتهای پیام
