شفقنا افغانستان-دریغا ملاعمر/نگاهی به رمان تازه آصف سلطان زاده
آنچه ملا عمر رهبر طالبان را از سایر زمامداران زمان ما متمایز میکند، ناشناخته بودن چهره اوست. این امر را شاید بتوان در شیوه شکلگیری و پرداخت رمان آصف سلطانزاده، ‘دریغا ملا عمر’، بسیار کلیدی دانست. این رمان، با صحنههای گویا و زنده در یک مه اما شفاف و با حال و هوای سورئالیستی جان میگیرد.
محمد آصف سلطان زاده، نویسنده افغان مقیم دانمارک است. او در سال ۱۳۴۳ در کابل به دنیا آمده است. از او تاکنون چند مجموعه داستان و رمان منتشر شده که از جمله میتوان به در گریز گم میشوم، دوزخ عدن، نوروز فقط در کابل زیباست، دریغ ملاعمر، … اشاره کرد. سلطانزاده جایزه ادبی گلشیری در ایران و جایزه ادبی کپنهاگن در دنمارک در کارنامه خود دارد.
در این نوشته هم سلطانزاده از دانش و توانایی خود در زمینه هنر تصویری مدد میگیرد. نمایشی در جریان است که شخصیتهایش ریشه در واقعیتهای افغانستان امروز دارند.
ملا عمر شخصیتی دارد از برخی جنبهها استثنایی، اما در بیشتر موارد مثل بسیاری آدمهای دیگر. این همان نگاهی است که نویسنده در رمان قبلیاش، ‘سینماگر شهر نقره’ نسبت به رهبران طالب ارائه میدهد. ملا عمر هم مانند بسیاری از شخصیتهای تاریخی، نقشی را که بر عهدهاش گذاشته شده اجرا میکند. اگر او هم این نقش را به عهده نمیگرفت فرد دیگری آن را اجرا میکرد.
او هم همیشه در انتخاب روش کارش مختار نیست. مقتضیات جامعه و الزامات نقشی که بر عهده او گذاشته شده تا حدود زیادی بر عملکرد او تاثیر میگذارد. لازم نیست او را منتهای رذالت و پستی بدانیم. او حتی در برخی زمینههای شرعی و سیاسی از زیردستانش تساهل بیشتری از خود نشان میدهد.
ملا عمر گاه تلاش میکند جامعهای را که زمام امورش را به دست گرفته بشناسد و حتی با دردها و مشکلات مردمش آشنا شود. این البته الزاما به معنای یافتن راهی برای درمان این دردها نیست. حتی میتوان این کارش را وسیلهای برای ارضای حس کنجکاوی و یا ابزاری برای سرگرمی و تفریح به حساب آورد.
هر چه هست سلطانزاده ملا عمرش را به خیابانهای کابل میکشاند و او را در تاریکی شب به جستجو وامیدارد. چهره ناشناخته ملا کارت برندهای است که توجه ویژهای را متوجه او نمیکند. افراد بسیاری هستند که میتوانند در نگاه مردم، ملا عمر دیده شوند.
از سوی دیگر ناشناس بودنش وحشتی در جامعه و مشکلاتی برای خودش ایجاد کرده است. ناشناخته بودن چهره ملا عمر برای مردم، افراد دیگری را ترغیب کرده است تا خود را به جای او جا بزنند. هراس از نام ملا عمر همراه با ظهور ملا عمر های بدلی ترس را در اندام جامعه جاری کرده است.
تعدد ملا عمر ها تا جایی پیش رفته است که حتی خود ملا عمر هم در یک گردش شبانه در کابل با یک ملا عمر بدلی برخورد میکند. مواجهه دو رقیب کار را برای هر دو دشوار میکند اما به نظر میآید مشکل ملا عمر واقعی از ملا عمر بدلی بزرگتر باشد. او نمیخواهد شناخته شود در حالی که گاه نیاز دارد از نام و قدرت خود در مواجهه با رقیب استفاده کند. این خود موجب احساس استیصال در جایگاه قدرت مسلط است. در عوض ملا عمر بدلی چیزی برای از دست دادن ندارد. حتا اگر فرض او این باشد که این همان ملا عمر واقعی است که در مقابلش ایستاده، میتواند او را مضحکه خود و اطرافیانش کند.
نگاه ملا عمر به زنها همان است که آن را در ذهن مرور میکند: “هر چه از موجودی به نام زن متنفر میشوم، احکام و احادیث و روایات و آیات و متشابهات بیشتری از خواندهها و شنیدههایم درباره نکوهش زنان پیدا میکنم. حس میکنم فلسفه خلقت کاینات صرف برای مردان بوده و زنها هم مثل هزاران وسیله دیگر برای استفاده مردان خلق شده اند.”
در خیابانها و محلات کابل که برای ملا عمر قندهاری چندان آشنا هم نیست او کم و بیش دچار اضطراب میشود. خودش انتخاب کرده بدون نگهبانانش در کابل گردش کند و زیبایی شبهای کابل را هم تجربه کند. او هم این واقعیت را درک کرده که هر شهری شب مخصوص به خودش را دارد. با این وجود حوادثی انتظار ملا عمر را میکشند که او انتظارشان را نداشته است.
‘در نمایش شیطان’
نگاه ملا عمر به زنها همان است که آن را در ذهن مرور میکند: “هر چه از موجودی به نام زن متنفر میشوم، احکام و احادیث و روایات و آیات و متشابهات بیشتری از خواندهها و شنیدههایم درباره نکوهش زنان پیدا میکنم. حس میکنم فلسفه خلقت کاینات صرف برای مردان بوده و زنها هم مثل هزاران وسیله دیگر برای استفاده مردان خلق شده اند.”
نگاه ملا عمر به زن اما مانع از به دام افتادن او در شب کابل نمیشود. در مباحثهاش با یک زن خیابانی مغلوب منطق او میشود. این شاید ظاهر کار باشد. این که او بیاندازه به زن اجازه زبان درازی و استدلال میدهد و زبانش را از حلقومش بیرون نمیکشد، بیشتر بیانگر تمایل او به ادامه این مباحثه است:
“زن گفت: تو چه قوماندانی هستی که از مرده میترسی.
ملا گفت: تو نمیترسی؟
زن گفت: مه از زندهها میترسم.”
گفتگوی ملا عمر و زن خیابانی بیتردید یکی از فرازهای رمان ‘دریغا ملا عمر’ است. در هر عرصهای که هوس تاخت و تاز به سر ملا عمر میافتد، زیر قدرت و تدبیر زن قرار میگیرد. به عنوان سیاستمدار، به کسوت عالم دین و بیش از همه به عنوان مرد، ذلیل و زمینخورده زن میشود. زن که در نگاه ملا قرار بود “مثل هزاران وسیله دیگر برای استفاده مردان خلق شده باشد” با یک ترفند ساده اختیار شریعت ملا عمر را به دست می گیرد. او را با نقطه ضعفش به بازی میگیرد: “بیا و مردی و زنده بودنت را ثابت کن” و کنجکاوی ملا زمینه اسارتش را فراهم میکند: “چگونه؟”
ملا تن به بازی در نمایشی میدهد که صحنه گردانش شیطان است. نقش مقابل ملا را زنی پرتاب شده از قندهار به کابل بازی میکند؛ زرمینه قندهاری. او ناباورانه ناظر عشرت اسرارآمیز شبانه کابل است که بر اثر حاکمیت طالبان، سگها بیشتر از آدمها بر کوچهها و خیابانهایش حکمرانی میکنند.
‘دریغا ملا عمر’ نگاهی استثنایی و متفاوت به جنگ و حوادث پیرامون آن در افغانستان ارائه میدهد. اگرچه امور در شبح میان واقعیت و خیال جریان دارند اما همه صحنهها واقعی اند، فوق العاده واقعی.
زمان لازم است تا ملا عمق گرفتاریاش را درک کند و زمان باز هم بیشتری نیاز است تا او درماندگی و ضعف خویش را و بازیچه بودنش را اقرار کند. اما در نهایت به زبونی خود اعتراف میکند: “به آگهی دردناکی پیمیبرم، که از من سواستفاده شده. از برهنگی خودم زیر نگاه پری کابلی که چشمش چون جام شرابی است، فائزه بادغیسی، سیمای هراتی با روی سالدانهدار و زرمینه قندهاری و چند تا دختر دیگر که سر از پنجره بیرون آوردهاند و میخندند، احساس شرم میکنم.”
ماجراهای نمایشی که سلطانزاده ملا عمر را درگیر آن کرده تا عمیقترین باورهای ملا را به چالش میکشد. ملا از خود و از خدای خود غفلت میکند. “همه چیز دروغ است، حتی وجود خود ما در همین اکنون.” و در جایی دیگر با خود میاندیشد: “چرا همه چیز را به پیشانی آدم باید نوشته باشند؟ و چگونه میشود حکم کسی که مو به مو همان سرنوشت را اجرا میکند؟ جای اراده خود او در این بحث کجاست؟ اگر آدمی تمام و کمال تسلیم این سرنوشت است، میل اختیار را پس چرا در وجود او نهاده اند…”
‘اندوه بیپایان در جغرافیای جنگ’
‘دریغا ملا عمر’ نگاهی استثنایی و متفاوت به جنگ و حوادث پیرامون آن در افغانستان ارائه میدهد. اگرچه امور در شبح میان واقعیت و خیال جریان دارند اما همه صحنهها واقعی اند، فوق العاده واقعی. کمی زمان لازم است تا خواننده خود را از سرگردانی میان واقعیت و خیال رها کند و جغرافیای داستان و جایگاه خود در ماجرا را جهتیابی کند.
اما بیتردید ورود به ماجراهای داستان به زحمتش میارزد. وقتی خواننده وارد ماجرا شد قادر نیست پا پس بکشد و از دنبال کردن ماجرا دست بکشد. صحنهها آن قدر جاندار هستند که خواننده خود تردیدهایش را مردود بشمارد و به واقعی بودن این طنز دردآلود تاریخی اقرار کند. این دیگر جادوی قلم نویسنده است که یکی از دشوارترین دورههای تاریخ افغانستان را با زخم طنزی ناسور و در حال التیام، فوقالعاده شنیدنی کرده است.
طنز سنجیدهای که داستان را به پیش میبرد مانع از بیان تراژیک وقایع نیست. بازی سیاست تنها گردانندگان و بازیگران را درگیر نخواهد کرد. سرنوشت میلیونها نفر در گرو این نمایش و نحوه اجرای آن بوده است. سلطانزاده رنج تبعید کشیده است؛ مثل میلیونها افغان دیگر. شاید تبعید بزرگترین تنبیه باشد. از این رو ملا هم به این شیوه تنبیه می شود: “صحنهای در رم یا پاریس، اگر در لندن نباشد یا برلین یا جای دیگر: ملا عمر مجسمهای شده در گوشه میدان گاهی ایستاده زیر آفتاب دل مرده زمستانی.”
این مجسمه شاید تصویر انبوه مهاجرینی که مسیر زندگیشان در نمایشها و کشمکشهای سیاسی در افغانستان رقم خورده هم باشد. صفحات بسیاری از کتاب بیانگر زخم های جنگ بر پیکر افغانستان است. درد درون میلیونها قربانی نمایش سیاست را به سختی میتوان در قالب کلمات ریخت. تنها معدود نویسندگانی چون آصف سلطانزاده میتوانند گلایه و اندوهی بیپایان را این طور در قالب کلمات فشرده کنند:
صحنهها آن قدر جاندار هستند که خواننده خود تردیدهایش را مردود بشمارد و به واقعی بودن این طنز دردآلود تاریخی اقرار کند. این دیگر جادوی قلم نویسنده است که یکی از دشوارترین دورههای تاریخ افغانستان را با زخم طنزی ناسور و در حال التیام، فوقالعاده شنیدنی کرده است.
دریغا ملا عمر!
مرگ تو با مرگ بوداها رقم خورده است.
ملا عمر! تو خوب میدانی مرگ چیست.
بیشتر از هر زمامدار این سرزمین مرگاندیش بودهای.
بیشترین دستور مرگ هم از آن تو است:
“بگیرید و ببندید و بر دار کشید”
اعتراض میکنی ملا عمر که این گونه نیست؟
خیلی دیر میگویی.
آتش از ویرانهها در هر طرف سر بر فلک دارد.
دیوارها ملا عمر، دیوارها
مویه زنان را در جرز خود زندانی کردهاند.
همه زندهجانها محکوم به مرگ اند ملا عمر. دریغ!
ولی تو پیش از آن که بمیری، مردهای!
گزارش از بی بی سی
انتهای پیام
