شفقنا افغانستان-به بهانه ی مصاحبه ای در مورد وضعیت مهاجران افغانستانی ساکن مشهد، زخمِ بازِ قلب هایی را لمس کردم که در کمال شرم و غیرت، نخواستند توجه و ترحمی جلب کنند؛ و با اینهمه بی هیچ امید بهبودی اما دلخوش به همجواریِ حریم مطهر حرم امام رضا (ع) روزگار می گذرانند.
فاطمه یکی از آنهاست دختر ٢٩ ساله ای که مادر ۴ فرزند است.قبلتر دخترکانِ زیباروی در سختی و مشقت را فقط در انیمیشن های والت دیزنی تصور می کردم و بس. اما حالا فاطمه با ادب و منش اش و چشم های معصوم، زیبا، رنج کشیده مرا و قطعا همه ی کسانی که او را دیده اند؛ تحت تاثیر قرار داد.
بانوی مهاجری که همسرش را در اثر تصادف در مشهد از دست داده است.
صحبت از نگرانی و مشکل اش که می شود؛ مادرانه فقط می گوید: “بچه هایم”
از محمد پسر بزرگش میگوید که ١۴ سال دارد و ترک تحصیل کرده.
توضیح داد: “روزی از مدرسه عصبانی برگشت و گفت من هیچوقت در ایران به مدرسه نمی روم. وقتی از ماجرا پرسیدم گفت با پسرها دعوایش شده و انها تهدیدش کرده اند که حتی اگر تو را کتک بزنیم تو پدر نداری؛ پس پشتیبانی نداری…از آن روز به هیچکدام از مدارس ایرانی نرفت. وقتی به مدارس خودگردان افغانستانی مراجعه کردیم از محیط نامناسب و شاید معمولی تر آنجا هم خوشش نیامد.”
بی مدارک اقامتی اند و برای تحصیل بچه ها سربرگه دارند.
نوجوانی که خانه نشین شده از دریچه ی موبایل، درباره ی کیفیت اموزش مدارس اروپایی می خواند؛ رویای خارج میپروراند و نوجوانی اش را از دست می دهد.
فاطمه در ارایشگاه های زنانه کار میکند و درصدی حقوق میگیرد که حداقل خرج خوراک روزانه تامین شود.
مرد قُلدُر همسایه دختر ۴ ساله اش را کتک می زند و بعد از دادخواهی فاطمه، او را هم به باد کتک میگیرد.
اینها گوشه ای از دردِ جاریِ مهاجرت است.
دردِ مشترکی که شاید برای بسیاری از ما خاطرات مشترک و مشابهی را زنده کند.
چه دهه ی شصتی، چه هفتادی، چه هشتادی…!
سه نسل که بعد از این مصاحبه ها یقین کردم با کمی تغییر و تزیین هنوز خاطراتِ دردناکِ مشابهی دارند.
و در آخر مهاجرت، رنجِ غالبِ مهاجرانِ افغانستانی است.
زکیه کریمی
