شفقناافغانستان- شعر معاصر افغانستان پس از جانفشانی ها و شهادت استاد شهید مزاری رنگ و بوی تازه ای به خود گرفت.
به گزارش خبرگزاری شفقناافغانستان؛ زکریا فصیحی در مقاله ای تحت عنوان مزاری؛ سوژۀ ماندگار در شعر معاصر افغانستان به این مهم پرداخته که شرح کامل این مقاله را در ذیل مشاهده می نمایید:
بسمالله العلیم
مزاری؛
سوژۀ ماندگار در شعر معاصر افغانستان
(به مناسبت بیست و ششمین سالروز شهادتش)
زکریا فصیحی
مقدمه: شعر عصارۀ جان شاعر است و به آسانی پا در عرصۀ ادبیات نمیگذارد. جان شاعر باید در گرمای اندیشه عَرق کند و در تب تخیل بسوزد. عقاب نگاهش برای صید غزال واژههای متناسب با سوژه، بهاندازه کافی جَرّار باشد. سواد و مهارتش باید در حدی باشد که بتواند واژههای صیدشده را به کارگاه صنایع و آرایههای ادبی بسپارد. همۀ اینها سر جای خود، مهمتر اینکه سوژه باید بهقدری قوی باشد که بتواند جان شاعر را تسخیر و احساساتش را درگیر کند. سوژه وقتی متعلَّق عشق و احساسات شاعر شد، معشوق او میشود و تمام محصولات عشق و تخیل شاعر به پایش میریزد. زمینی باشد یا فرازمینی، اسطورهای باشد یا… فرقی ندارد. مهم این است که به مرحلهای از محبوبیت برسد که وارد دل و جان ملتی شود و احساسات آن ملت را بشوراند. به این منزلت مردمی رسیدن، کار بخت و اقبال نیست. پای زر و زوری هم در میان نیست، بلکه حاصل گداختگی جان آن سوژه برای آن ملت است. ماندگاری گاندی، ماندلا، چهگوارا، سکارنو، مزاری و هر نامی که در دلها و زبانها و کتابها ماندگار شده، پاداش تلاش و دلسوزی و مردمدوستی و ایثار و شهامت و شجاعت خودش است که در قالب واژهها و در قامت نغمهها، مانا میشود. کسی که سوژه شعر شود، جاودانگیاش بیمه شده است؛ زیرا شعر آیههای کتاب احساس بشریت است. از چشمۀ جان شاعر میجوشد، در نای آوازخوانان زمان طنین میاندازد و با تار و تنبور و دمبورههای تاریخ، درمیآمیزد و نوای نوازشگرش، گوشهای فراوانی را به شنیدن فرامیخواند و در آیینه احساسها انعکاس مییابد.
مزاری سوژۀ ماندگار در معاصر افغانستان: مزاری یکی از ماندگارترین سوژههای شعر فارسی معاصر افغانستان و یکی از همان قهرمانان جهان است که جان مردمی را تسخیر و احساسات آنان را درگیر کرده است. کمتر کسی مثل او و به میزان او، درونمایه شعر قرار گرفته است. در افغانستان که تنها او احساسات فراوانی را برانگیخت و جانهای زیادی را به عرقریزان ادبی واداشت. انگار چنانکه با تلاش و خونش درخت هویت ملی و مذهبی و منزلت اجتماعی و سیاسی ملتش را آب داد، قطراتی از خونش در مزرعه ادبیات معاصر کشور نیز فروچکید. اینک ادبیات منظوم معاصر کشور، بخشی از باروری و بالندگی خود را مدیون مزاری است که باعث تکاپوی استعدادهای ادبی شد و حجم قابلتوجهی شعر به بار نشست. سه مجموعه شعر «تبر و باغ گل سرخ»، هم شاهد زندهٔ انعکاس او در آیینه احساس شاعران است و هم مصداق بارور شدن ادبیات منظوم معاصر کشور. ازاینرو، ایشان با این انگیزه و احساسی که به مردمش داد، خدمت کلانی به ادبیات منظوم کشور نیز کرده است. چرایی کسب این منزلت ارزشمند مزاری را نیز همان شاعران بیان کردهاند: «امضا نمود برگ حضور دوباره را/ از نو بنا نمود، بنای هزاره را/ در گفتمان سخت زمان با نگاه خود/ معنا نمود قافیه و استعاره را». (محمدحسین فیاض، جاوید، 1392: 446)
رسیدگی به درد ملی و هویتی یک ملت زجرکشیده و فراموششده، کردار نیکی است که هرگز از یاد آن ملت زدوده نمیشود. مزاری از آن جنس نیکوکارانی بود که «به قطرهقطره خون ما ضریب یک هزاره داد». (جعفر احسانی، جاوید: 25) او که حتی جانش را بر سر مداوای درد مردمش گذاشته بود، برای توصیفش احساسها گل کردند و شعرها فوران یافتند: «تا آمدی بهپای تو بارید آسمان/ یک کهکشان ستاره و خورشید روی خاک/ میراث چشمهای تو شعر عدالت است/ بر امتی که مانده به تبعید روی خاک». (عبدالرحمان عالمی، جاوید: 339)
تیرهروزی هزاره را تاریخ افغانستان و اشک مادران و نالۀ یتیمان فراوانی شاهد است. مزاری ستارهای در آسمان نگاه و تاریخ و هویت هزارهها شد. «تو آمدی و شب تیره را سحر کردی/ درخت باور ما را پر از ثمر کردی». (محمد عزیزی، جاوید: 368) آیندهٔ مردمش را بر تلی از خاکستر گذشته بنا کرد و کشتی طوفانزده هویت و سیاستشان را به ساحل رساند: «شبیه ماه زیبایی مزاری/ چراغ رو به فردای مزاری/ برای قوم طوفان دیده خود/ تو چون فانوس دریایی مزاری». (عبدالعظیم ابراهیم، جاوید: 22) و حالا هر وجدان بیدار و آگاهی او را میستاید و در جاودانه شدن نامش سهم میگیرد: «نای زخمی گنجشکها/ لبریز است/ از جاری زلال نام تو…» (سلطان حیدری، جاوید: 79) کمتر کسی مثل او در نگاه شاعران دیده و در زبان آنان توصیف شده است: «از بلوغ دستانش، آفتاب جاری بود/ از پگاه تا بیگاه، عین آب جاری بود/ با ترنم عشقش شب به روز میپیوست/ روز هم از این بابت، نابِ ناب جاری بود» (موحدبلخی، جاوید: 99)
مزاری که از یکسو «مانند سپیده ساده و روشن بود/ با تیرگی و تیرهدلی دشمن بود» (موحدبلخی، جاوید: 106)، از سوی دیگر «یک آیینه باغ شعلهور[ی]…» (موحد بلخی، جاوید: 107) بود که آتش گرفت و سوخت تا کلاغها و سوسمارهای ساکن بیشه، در روشناییاش شناسایی شوند و پَر قناریها و چکاوکها آتش بگیرند و سوزِ نوایشان، اهالی تاریخ را بیدار کند. از خاکستر باغ، بهاری سر بزند و نهال غرور و غیرت و بیداری از نهاد زمین باغ سر برآورد و این یعنی: «آن مرد که با یک نفس خورشیدی/ بر مرز دو ایل آینه پُل زد و رفت» (موحدبلخی، جاوید: 107) و «کَرتهای قریه را پیش از بهار/ آمد و گلبوتهٔ پیوند کاشت/ کوچ کرد از روستای ما ولی/ عشق را در دفتر دلها نگاشت». (سیدنادر احمدی، جاوید: 35) اینک همه شاهدند که: «ورقها خورد دنیا و دو چشمت همچنان زنده است/ بهرغم آب و باد و خاک و آتش، آسمان زنده است»؛ (بشیر رحیمی، جاوید: 266) چشمهایی که «وقتی دست و پای پدر به زنجیر بودند/ اما چشمهایش هنوز درخشان بود/ چشمهایش هنوز، سرشار از برق حماسۀ چهلدختران بود». (قنبرعلی تابش، جاوید: 138)
همهٔ به دنیا آمدنها، رفتنهای قطعی در پی دارد؛ اما به نیکی زیستن و در دلها ساکن شدن و نام و یاد جاودانه به یادگار گذاشتن، تنها از عیاران و جوانمردان روزگار برمیآید. اگر «هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق»، شعار شده است، زیست عیارانه مزاری این شعار را باکمی تغییر، تکثیر کرد؛ «هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به درد». دل این ابرمرد معاصر، از درد مردمش پر بود و برای مردمش میتپید. «به باوری که چرا بندهای گندم سوخت/ تمام عمر، دل تو برای مردم سوخت» (ابراهیم امینی، جاوید: 63) دلسوزی برای مردم است که دل مردم را برای آدم به تپیدن و سوختن وامیدارد و اگر سرخی زخم دل مزاری برای مردمش آشکار نبود، غم داغش حالا به سردی گراییده بود و شاید فراموش میشد: «دَ دلتو دردِ زخمِ کهنه رُش بود/ سینه لبماله از اَربو میگشتی/ خوناَوچه رَ دیدی از زخم دلمو/ که پایِ لوچ پسِ درمو میگشتی». (احمدرضایی، جاوید، 1392: 271)
پس این گرمی داغ مزاری و جریان غم او در یادها و احساسهای مردم، گواه آشکار دلسوزی او برای مردم است که حالا نغمههایی شده و از جان چکاوکهای زمان میجوشد. طنین این نغمههای جاودانه، در گوش انسان و تاریخ آینده جاری خواهد بود و جاودانگی مزاری را در آفاق تاریخ و ادبیات جار خواهد زد: «کسی در خاطر آیینهٔ تاریخ، روشن نیست/ فقط تصویر خونین تو در ذهن زمان زنده است/ به دوش بادها گم میشود هرلحظه فانوسی/ و تنها چلچراغ چشم تو در این میان زنده است». (بشیر رحیمی، جاوید: 266)
مزاری در سرمای آخرین روزهای حوت، «دل از ما برد و روی از ما نهان کرد». (حافظ) از فراز برفهای غزنه و یکاولنگ به میله گل سرخ رفت و در اولین روزهای بهار، در خاک دیارش آرام گرفت. رفت؛ اما به حنجرههای ما آموخت که اگر خواستید مندیل به سرهای عهدشکن را، موشکاندازهای کابل را، متجاوزین افشار و ربایندگان حیثیت آن را و… ببخشید؛ اما هرگز فراموش نکنید. عاملان سرکهای پر از جنازۀ مزار را، گورهای دستهجمعی هرات و کندی پشت را، خونهای همیشه جاری جلریز را، خیمههای سیاه و خونهای غریبان بهسود را، چاقوهای سرخ زابل را، نوعروس حنا در خون بستۀ غور را، میدان سرخ دهمزنگ را، آموزشگاه کوثر و موعود را، مساجد و تکایا و زایشگاه و دانشگاه کابل را و…، اگر خواستید ببخشید، ولی هرگز فراموش نکنید.
مزاری «دل از ما برد و روی از ما نهان کرد»؛ اما به احساس و دل و درد و زبان و حنجرۀ ما برکت داد که فریاد شویم. فریاد شویم و هم از او بگوییم و بخوانیم و هم از خود برای خود و مردم خود. بر گذشتۀ غمانگیز خود مویه کنیم و با دست و دندان و درس و دانش و دانشگاه و کتاب و قلم و شعر و شعور و تصمیم و تکاپو، به استقبال آیندۀ خود برویم. پس ما هم مدیون بیدارگری مزاری هستیم و رگ حنجرهها و طنین صداها و نوای دمبورههای ما نیز هم. «ز حسرت لب شیرین، هنوز میبینم/ که لاله میدمد از خون دیدۀ فرهاد» (حافظ)
یادآوری: رهبرِ شهید، استاد عبدالعلی مزاری، در ۲۲ حوت ۱۳۷۳ در حالیکه برای مذاکره با سران طالبان رفته بود، با هفت تن از یارانش دستگیر شد. بدن تیرباران شده آنان در حومه شهر غزنی، از هلیکوپتر به زمین انداخته شد و به دست مردم رسید. مردم محلی در میان برف زمستان جنازه وی را تا مزار شریف بر شانه حمل کردند و در هفتم حمل ۱۳۷۴ به خاک سپردند.
منبع اشعار: جاوید، محمد جاوید، (1392) تبر و باغ گل سرخ، (مجموعه اشعار در وصف و سوگ شهید مزاری)، کابل، نشر امیری.
