احمدضیا مسعود، هنگامی که رییس جبهه ملی بود چنان پرآب و تاب از نظام پارلمانی دفاع می کرد که فکر می کردی هرگز از مبارزه اش عقب نشینی نخواهد کرد. در نشست مزار شریف، ژنرال دوستم نیز چنان از وعده خلافی ها و عهدشکنی های تیم حاکم گفت که برخیها، از جمله خودم را به این نتیجه گیری واداشت که روزگار تزویر و فریب به پایان رسیده.
شب گذشته وقتی رسانه ها فهرست نامزدان انتخابات ریاست جمهوری و معاونانش را اعلام کرد، در میان شان برخی چهره ها مشاهده می شد که سال ها شعارِ تغییر نظام داده و بارها از ناکارآمدی ساختار نظام حاکم گفته بود و از وعده خلافی های ارگ نشینان.
یادم میآید که احمدضیا مسعود، هنگامی که رییس جبهه ملی بود چنان پرآب و تاب از نظام پارلمانی دفاع می کرد که فکر می کردی هرگز از مبارزه اش عقب نشینی نخواهد کرد. در نشست مزار شریف، ژنرال دوستم نیز چنان از وعده خلافی ها و عهدشکنی های تیم حاکم گفت که برخیها، از جمله خودم را به این نتیجه گیری واداشت که روزگار تزویر و فریب به پایان رسیده و رهبران ملیت های مظلوم درسهای خوبی از رویدادهای تلخ تاریخ گرفته اند.
اما شب گذشته، وقتی احمدضیا مسعود را در کنارِ زلمی رسول و جنرال دوستم را در کنار اشرف غنی احمدزی دیدم یکبار دیگر به حافظه تاریخی ملتم شک کرده و اذعان نمودم که ما مردمی ساده لوح و خوش باور هستیم. من متیقین شدم که ما تا چند روز پیش فریب خورده بودیم؛ فریبِ کسانی را که شعار تغییر نظام را می دادند و حالا در کنار کسانی ایستاده بودند که یکی از حامیان سرسختِ تمرکز قدرت اند.
ایستادن مسعود و دوستم در کنار زلمی رسول و احمدزی نشان داد که آن شعارهای پر زرق و برقِ گذشته، برای آنها تنها ابزاری برای سرگرم سازی ما بوده و آنچه برایشان اهمیت دارد رسیدن به قدرت است. دوستم و احمدضیا مسعود شاید روزی به قدرت برسند یا نرسند، اما یک چیزی که خیلی قطعی به نظر می رسد آن است که آنها علیه اعتمادمان رفتار کردند. ما دیگر نمی توانیم به کسانی که شعار تغییر نظام می دهند و مباحث ملی را مطرح می نمایند اعتماد کنیم.
بی اعتمادی یکی از کدهای مافیایی است. دوستم و مسعود با ما کاری کردند که رهبران سازمان های مافیایی در جنوب ایتالیا با ایتالیاییها میکنند. فرانسیس فوکویاما، در این مورد داستانی را درباره مردم جنوب ایتالیا تعریف میکند که خیلی آموزنده است: “یکی از رؤسای بازنشسته مافیا به خاطر میآورد که وقتی پسر جوانی بود پدرش که یکی از اعضای مافیا بود، او را به بالای دیواری فرستاد و از او خواست به پایین بپرد و به او قول داد که وقتی بپرد، او را خواهد گرفت. در ابتدا او از پریدن سر باز می زد؛ اما پدر آن قدر اصرار کرد تا او پرید و با صورت خود به شدت به زمین خورد. منطق پدر در این چند کلمه خلاصه میشد:”باید یاد بگیری که به هیچکس، حتی والدینت اعتماد نکنی.»
انتهای پیام
www.afghanistan.shafaqna.com
