یکشنبه 27 ثور 1405

آخرین اخبار

پیشرفت در هوش مصنوعی؛ تحلیل تومور حالا در چند دقیقه ممکن شد

شفقنا افغانستان – پژوهشگران دانشگاه سدارس-سینای لس‌آنجلس ابزار هوش...

اکونومیست: جهان در آستانه «آخرالزمان شغلی» هوش مصنوعی قرار دارد

شفقنا افغانستان- نشریه اکونومیست در گزارشی نوشته که دنیا...

فریاد عدالت‌خواهی در کلام امام جواد(ع)؛ مناجاتی علیه ظلم و فساد

شفقنا افغانستان- امام جواد(ع) در مناجات کشف ظلم بیان...

ربایش ده‌ها دانش‌آموز در نیجریه؛ بازگشت سایه وحشت به مدارس

شفقنا افغانستان– ساکنان ایالت بورنو در شمال شرقی نیجریه...

العرب: جنگ ایران محصولات زراعتی مصر را نابود می‌کند

شفقنا افغانستان - جنگ جاری در منطقه خاورمیانه فشارهای...

طالبان: ترکیه برای ۲۰ هزار افغان ویزای دامداری صادر می‌کند

شفقنا افغانستان _ وزارت مهاجرین طالبان اعلام کرده است...

محقق از افزایش فشارهای مذهبی بر شیعیان هشدار داد

شفقنا افغانستان _ محمد محقق، رهبر حزب وحدت اسلامی...

مقام ارشد آمریکایی: افغانستان همچنان در خط مقدم تهدیدهای تروریستی قرار دارد

شفقنا افغانستان- یک مقام ارشد نظامی ایالات متحده اعلام...

بازگشت اجباری بیش از ۵ هزار مهاجر افغانستانی در یک روز؛ تشدید بحران انسانی

شفقنا افغانستان– معاونت سخنگوی طالبان اعلام کرد که روز...

نرخ اسعار خارجی در برابر پول افغانی/ شنبه ۲۶ ثور ۱۴۰۵

شفقنا افغانستان – بر اساس اعلام سراسری شهزاده، بازار...

نیویورک تایمز مدعی شد؛ احتمال ازسرگیری جنگ ایران و آمریکا ظرف چند روز آینده

شفقنا افغانستان– روزنامه نیویورک تایمز بامداد شنبه ادعا کرد...

روایت تکان‌دهنده از شکنجه در زندان‌های طالبان؛ از قطع اعضای بدن تا کور کردن چشم

شفقنا افغانستان- جنگجوی طالب پا پیش می‌گذارد و نوک برچه کلاشینکوفش را به چشم چپ حسین فرو ‌می‌کند و با سرعت، برچه را می‌چرخاند. حسین پشت به‌ دیوار ایستاده است. او، نه توان فرار دارد و نه راهی برای فرار. حتا قادر نیست چشمش را از زیر برچه‌ کلاشینکوف نجات دهد. یک کلوله گوشت از کاسه‌ چشم حسین که آب غلیظی با خون آغشته شده، بیرون می‌زند. حسین از هوش می‌رود و شکنجه‌شدن فرد سومی را نمی‌بیند.

آن‌روز حسین و دو اسیر دیگر، از میان 360نفر اسیر طالبان در زندانی در ولسوالی ادرسکن ولایت هرات، برای چندمین‌بار به بازجویی خواسته می‌شوند. یکی از افراد طالبان در پاسخ به نگاه حسین، به‌طرف زندان‌بان می‌گوید که چشم چپ او (حسین) را می‌کشد. حسین می‌گوید، یکی از سه نفری که پیش از او بازجویی شدند، به دلیل پاسخ‌دادن به پرسش‌های زندان‌‌بان، زبانش بریده می‌شود؛ اما حسین از فرد سومی، زمانی که به‌هوش می‌آید،‌ خبر می‌شود.

طالبان انگشت پای فرد سومی را از نصف با تبر قطع کرده‎است. روزی که طالبان این سه فرد را شکنجه می‌کند، دو سال و دو ماه از زندانی‌شدن‌ آن‌ها و 357تن دیگر می‌گذرد. تا آن‌‌زمان، حدود 60تن از هم‌سلولی‌های حسین در پی شکنجه و گرسنگی، جان داده‌اند. حدود 300نفری هم که مانده‌اند، هیچ امیدی به زنده بیرون‌شدن ندارند. از همین‌رو، وقتی زندان‌بان از آن‌ها پرسش‌های تکراری هر روز را می‌پرسد، همه آن‌چه را در دل دارند، به زبان می‌آورند تا زودتر از عذاب زندگی رهایی یابند و بمیرند. حسین، با وجود داشتن عشق مهتاب (مستعار) در سرش هم امیدی به زنده‌ماندن ندارد.

عشق مهتاب روزی در دل حسین راه باز کرد که او رفته بود تا برای اسب ابلقش علف بیاورد. ساعت سه پس از ظهر است. از کنار جویچه‌ آب می‌گذرد و چشمش به مهتاب می‌افتد. مهتاب در حال کالاشویی است. نگاه حسین هفده‌ساله به‌ چشم‌های سیاه و براق مهتاب می‌افتد. دلش می‌لرزد و شرم نگاه‌های این دو جوان روستای «تکه‌غال» ولسوالی لعل‌وسرجنگل ولایت غور را از هم دور می‌کند.

حسین با مقداری علف برمی‌گردد خانه. مهتاب با آن‌که لباس‌هایش را شسته، اما رو به گرمی خوش‌آیند خورشید، منتظر حسین است. حسین با آن‌که ته دلش برای هم‌صحبتی با مهتاب مور مور می‌کند، ولی روستاصفتی‌اش بر او غالب است؛ طوری ‌که این‌بار حتا از تقاطع نگاه خود با نگاه مهتاب جلوگیری می‌کند. از پیش روی مهتاب رد می‌شود. چند قدم که دور می‌شود، مهتاب او را صدا می‌زند. حسین را نزدیک فرا می‌خواند. از او می‌خواهد لحظه‌ای درنگ کند.

حسین، جوانی بی‌باک است که در زیر آسمان روستای تکه‌غال، حریفی برای خودش نمی‌بیند. شانه او از شانزده‌‌سالگی با وزن کلاشینکوف آشنا شده‌است. او وقتی واسکت‌ نظامی‌اش را می‌پوشد و 160گلوله ‌را در پنج خشاب جاسازی می‌کند و پا بر رکاب اسب ابلقش می‌گذار، دیگر واقعاً کسی موی دماغش نمی‌شود.

اما این جوان مغرور و بی‌باک در یک نگاه اسیر عشق مهتاب می‌شود. وقتی مهتاب او را به‌سوی خود فرامی‌خواند، حسین اندکی مکث می‌کند. نزدیک مهتاب نمی‌رود، اما از همان‌جا برایش می‌گوید: «او دختر بری ما و تو خوب نیست اینجه ایستاد شویم، مردم چه بگویه!» مهتاب یک قدم به پیش حرکت می‌کند، صورت زیبایش را به ‌طرف مسجد قریه می‌چرخاند و می‌گوید: «قسم به همین خانه بزرگ که مه غم حرف مردمه ندارم. مه توره دوست دارم.»

تپش قلب حسین بیش‌تر و بیش‌تر می‌شود. حرفی به راحتی به‌ زبانش نمی‌آید. با کمی‌ تقلا، در نخستین جمله به مهتاب می‌گوید: «خی ایقسم که اس، مه هم توره دوست دارم.» مهتاب و حسین دو روستازاده‌ هم‌سن و سال و دو جوان گره‌خورده با ریسمان عشق‌اند.

چند هفته می‌گذرد از نخستین هم‌کلام‌ شدن. حسین رفته‌است تا میخ اسب چموش خود را بگرداند. پس از ظهر است و هوای تکه‌غال نسیم سرد و خوش‌آیندی دارد. نور آفتاب از روستا برچیده شده و کوه‌ها را از کمر به بالا رنگ زردی داده. روزها برای حسین بی‌نهایت خوش می‌گذرد. در برگشت تصمیم می‌گیرد که از پدر خود بخواهد مهتاب را برای او خواستگاری کند. هنوز به ‌خانه نرسیده که چشمش به مرغی در نوک یک تپه می‌افتد. صدای تفنگ دو بار در پهنای کوه‌بند تکه‌غال می‌پیچد. همه‌ اهالی با حسین، تفنگ و اسبش آشناست. کسی از شنیدن صدای تفنگ متعجب نمی‌شود؛ اما شاید،‌ آن صدا لرزش رمانتیکی را در دل مهتاب ایجاد کرده باشد.

پدر حسین همین‌که خواست او را می‌شنود، با تبسم مشکوک و دشنامی از سر شوخی، قبول می‌کند که مهتاب را برای او خواستگاری کند. کارها به‌میل حسین پیش می‌رود و پدرش چادری بر سر مهتاب می‌اندازد. قرار است پس از پنج یا شش ماهی، عروسی کنند؛ اما جوانی، بی‌باکی و چالاکی حسین که زبان‌زد خاص و عام است، پای او را در جبهات جنگ می‌کشد. جنگ او را از روستای تکه‌غال دور می‌کند. از کابل گرفته تا بامیان، غور و سمنگان، همه را زیر پا می‌کند. این زمانی است که طالبان به شدت در حال پیش‌روی است.

آخرین نبردی که قرار است حسین در آن برزمد، جنگ در مقابل طالبان در بامیان است؛ اما بنا بر پراکندگی صف مقاومت‌گران، حسین بامیان را ترک کرده و به‌طرف غور حرکت می‌کند تا خود را به ‌مهتاب نزدیک‌تر کند. حسین به روستای تکه‌غال می‌رسد. با گذشت هر روز جنگ به روستای آن‌ها نزدیک‌تر می‌شود. سقوط روستای‌ آن‌ها دیر یا زود، حتمی است. حسین می‌داند که اگر کسی از اهالی قریه بنا بر خصومت‌ها و رقابت‌های شخصی،‌ راپور او را به ‌طالبان بدهد، طالبان او را به چه روزی خواهد رساند.

با پدر خود و مهتاب، برای ترک کشور مشورت می‌کند. پدرش که از عواقب گرفتاری حسین به ‌دست طالبان سخت نگران است، مقدار پولی به ‌او می‌دهد تا با آن راهی ایران شود. اما مهتاب دلش نمی‌خواهد حسین دوباره از او دور شود. خطر مرگ! این چیزی‌ست که حسین را تهدید می‌کند. به همین خاطر، مهتاب نیز با دل ناآرام، به رفتن حسین رضایت نشان می‌دهد.

ساعت هشت شب است. مهتاب حسین را در مسجد روستای تکه‌غال می‌برد. پدر و مادر حسین هم به‌آن‌ها می‌پیوندند. قرآنی را در چادر سفیدی پیچانده، یک‌طرف آن‌ را مهتاب می‌گیرد و طرف دیگرش را مادر حسین. حسین از دروازه مسجد و از زیر قرآن می‌گذرد و راه هرات را در پیش می‌گیرد. در مسیر راه، همراهان بیش‌تری پیدا می‌کند. آخرین موتر بار را که سوار می‌شوند، تعدادشان به 30نفر می‌رسد. همه از یک تبار و به مقصد ایران در حرکت‌اند.

هنوز از ولسوالی ادرسکن ولایت‌هرات نگذشته‌اند که به پاسگاه طالبان برمی‌خورند. تنها یک ‌طالب پشت غرفه‌ای به انتظار نشسته. بیرق کوچک سفید نیز بر غرفه‌اش نصب است. جاده را با ریسمان کهنه‌ای بریده است. راننده که از قوم پشتون است، پیش جنگجوی طالب عذر می‌کند تا اجازه رد شدن بگیرد، اما اجازه داده نمی‌شود.

چند دقیقه که می‌گذرد، شش طالب دیگر همراه با سرگروه‌شان، داخل موتر را بررسی می‌کنند. همین که چشم سرگروه طالبان، به حسین و 29همراهش که همه از یک تباراند، می‌خورد، می‌گوید: «به به، رمانتیک است.» این تنها کلمات فارسی است که حسین از زبان او می‌شنود.

طالبان موتر را از مسیر اصلی منحرف می‌کند. تا ساعت ده شب، آن‌ها را در گوشه‌ای نگه می‌دارند. تاریکی به همه‌جا سایه می‌گستراند. طالبان، راننده را با موترش رخصت می‌کنند و حسین و همراهانش را به‌جایی می‌برند که هیچ‌کدام نمی‌دانند کجاست.

شب به صبح نزدیک می‌شود. آن‌ها را در یک زیرزمین کلان که اطرافش با دیوار احاطه شده، داخل می‌کنند. حسین و همراهانش آخرین گروهی استند که آن‌جا می‌رسند. 230تن دیگر، قبل از آن‌ها در زمان‌های مختلف آن‌جا آورده شده‌اند.

در ده روز نخست، طالب میان‌سالی با هیکل درشت و ریش بلند مسوول نگه‌داری آن‌هاست. حسین از آن‌ ده ‌روز، به‌عنوان بهترین روزها، از میان دو سال و هفت ماه یاد می‌کند که در آن‌جا زندانی بوده‌است. با تبدیل شدن زندان‌بان و افرادش، نفس راحت از تک‌‌تک 360 اسیر نیز گرفته می‌شود. زندان‌بان جدید که زبان فارسی را نمی‌داند، به کمک یکی از افرادش، به‌ تکرار همه‌ اسیرها را بازجویی می‌کند. آن‌ها هربار پرسش‌های مشابهی از اسیرها می‌پرسند. مسوول جدید، طالبی‌ست با قد بلند، ریش و لنگی سیاه که حسین به‌ یاد ندارد حداقل روزی آن ‌را منظم بسته باشد.

آب و نان برای حسین و همه زندانیان دیگر قطع می‌شود. همان ‌قدر آب و نان به آن‌ها می‌دهند که از مرگ به سختی نجات یابند. پس از هشت روز، اولین اسیر به‌نام «قمبر» از شدت شکنجه و گرسنگی می‌میرد. حسین چند ساعت، نزدیک به گوش او، آیاتی از قرآن را که در حافظه دارد، می‌خواند. تقلای قمبر از سر شب تا نصف‌های شب طول می‌کشد. طالبی فردای آن روز وقتی از مرگ قمبر خبر می‌شود،‌ ریسمانی را می‌اندازد و به اسیر‌ها می‌گوید آن ‌را به‌پای قمبر ببندند. در این میان، مرد پیری از میان اسیرها، به این کار طالبان اعتراض کرده، می‌گوید: «ما مسلمانیم.» جنگجوی طالب اجازه بیش‌تر حرف‌زدن را به ‌او نمی‌دهد و با نوک تفنگش به صورت پیرمرد می‌کوبد. چند دندان پیرمرد و فک او می‌شکند.

پس از آن روز،‌ کار سرگروه طالبان که مسوول نگه‌داری 360 اسیر است، شکنجه و کشتن آن‌هاست. طالبان پس از مدتی با تفنگ‌های‌شان در زیر زمینی می‌آیند. یکی پشت دروازه سنگر می‌گیرد و دو تای دیگر، با اشاره دست، گروهی از اسیرها را بیرون می‌کنند. حسین با آن‌که مطمین است طالبان همه‌ کسانی را که می‌بردند، می‌کشند، اما هنوز به چشم خود،‌ جسد هم‌سلولی‌هایش را ندیده‌است.

روزی که طالبان‌ سه جوان به‌نام‌های غلام‌علی، صادق و محمد را می‌برند، حسین از غم آن‌ها می‌گرید. او، وقتی درباره آن روز صحبت می‌کند، بغض می‌‌کند و اشک می‌ریزد. می‌گوید، به نظر می‌رسید آن‌ها باشنده‌ محلی در کابل باشند و هر سه سواد داشتند.

طالب‌ها از شکنجه و کشتن اسیرها خسته نمی‌شوند. حسین می‌گوید، وقتی «اصغر» را با شلاق می‌زدند، پوست تنش با شلاق از بدنش کنده می‌شد. طالبان بسیاری‌ها را می‌کشند و بسیاری‌ها را می‌برند؛ اما پس از حدود 18ماه، دست از کشتن برمی‌دارند. کار طالبان پس از این هژده ماه، معیوب ساختن زندانی‌هاست.

هر باری که آن‌ها را در گروپ‌های سه تا ده نفری برای بازجویی می‌خواهند، چند نفری را معیوب می‌کنند. حسین می‌گوید، در آن‌روزها، وقتی با هم می‌دیدیم، کم‌تر کسی بدن سالم داشت. یکی دستش بریده شده بود، یکی پایش، یکی زبانش ….

از اسیرهایی که شمارشان به 300 تن رسیده، تنها پوست مانده و استخوان و روحی که شکنجه شده‌است بارها. بدن‌ها و لباس‌ها از شدت شکنجه پاره شده‌است.

در یکی از روزها، حسین و چند تن دیگر را به بازجویی می‌خواهند. با داخل شدن در اتاقی که شکنجه‌گاه اسیران است،‌ حسین با دیدن دختری حیرت‌زده می‌شود. دختر جوان تنها نیکر و سینه‌بند به تن دارد و روبه‌روی سرگروه طالبان بر چوکی نشسته است. حسین می‌گوید: «یکی از بدترین روزهایم در طول دو سال و هفت ماه، همان روز بود.» از حسین پرسیده می‌شود که آیا زن را می‌شناسد یا نه. همین که حسین می‌گوید، نه، سیلی محکمی به صورت او کوبیده می‌شود. از اثر اصابت سیلی، حسین به زمین می‌افتد و سرش به خشتی در کنار دیوار می‌خورد. خون از سرش جاری می‌شود. دختر جوان که دلش به ‌حال حسین می‌سوزد، می‌آید تا او را از زمین بردارد. یکی از انگشت‌های پایش مستقیم در خط نگاه حسین بر زمین قرار می‌گیرد. حسین می‌گوید: «دقیق به یاد دارم، مثل اتفاقات دیروز. انگشت پایش خینه داشت.»

طالب حسین را رها می‌کند و دو سیلی به صورت دختر می‌زند. دختر، صورتش را وسط دستانش می‌گیرد و سر خود را پایین می‌کند. بار دیگر با لگد به باسن او کوبیده می‌شود. او که با سر طرف دروازه می‌رود تا به زمین بخورد،‌ یکی از جنگجویان طالب از پیش سینه او می‌گیرد و مانع به‌ زمین خوردنش می‌شود. طالب رو به دختر می‌گوید: «مه توره نه آوردیم که دست ته به اینا بزنی. اینا کافر و مردار استن.» لحظه‌ بعد، حسین از پنجره‌های کوچک زیرزمینی متوجه می‌شود که همان دختر با پوشش چادری و تنها، از محوطه زندان خارج می‌شود.

روزی، یکی از طالبان آمده و به ‌آن‌ها مژدگانی آزادی می‌دهد؛ اما هیچ‌کدام اسیر‌های زنده‌مانده باور نمی‌کنند. همه پیش از بیرون‌شدن، از هم خداحافظی می‌گیرند؛ با این گمان که روز مرگ جمعی آن‌هاست.

همه به‌سختی و به کمک دستان‌شان از زینه زیرزمینی بالا می‌آیند، متوجه می‌شوند که هیچ‌کسی نیست. طالبان قبل از آن‌ها، آن‌جا را ترک کرده‌اند. به سختی خود را به ‌جاده‌ای نزدیک می‌کنند. حسین می‌گوید: «موتروان‌ها ما را با آن‌ وضعیت که می‌دیدند، بسیاری‌ها گریه می‌کردند، اما بعضی‌های‌شان می‌خندیدند.» 300 اسیر آزادشده، در گروپ‌های مختلف از هم جدا شده و هر گروپ را راننده‌یی به یک‌سو می‌برد. حسین با شش تن دیگر، از یک راننده‌ تاجیک‌تبار خواهش می‌کنند که آن‌ها را به شهرک «جبرییل» هرات ببرد. راننده تنها به رساندن آن‌ها تا منطقه «عربا»، محلی در نزیکی جبرئیل راضی می‌شود. در منطقه عربا -به پیشنهاد راننده- ‌منتظر می‌مانند تا کسی را برای کمک جستن پیدا کنند. میثم، اولین کسی است که می‌خواهد به ‌آن‌ها کمک کند.

میثم، یکی از ساکنان شهرک جبرییل است. او آن‌ها را به ‌مسجدی در جبرییل می‌برد. پس از دو سال و هفت‌ماه، حسین با شش تن دیگر، اولین‌بار است که نان شکم‌سیر می‌خورند. میثم برای هر یک از آن‌ها آب و نوشابه هم آورده‌است. حسین، نوشابه را باز می‌کند و پس از سر کشیدن جرعه‌ای، به سرفه می‌آید. حسین تعجب می‌کند. او پیش از زندانی‌شدن، چنین چیزی را ندیده و نخورده بوده‌است. او می‌گوید: «گلوی ما بخار داشت،‌ با خوردن پیپسی تخریش می‌شد. همی‌ که شکم ما سیر شد، احساس می‌کدم دنیا روشن‌تر شده.»

یاد مهتاب و عشق مهتاب بدنش را به لرزه درمی‌آورد. نگران می‌شود که مبادا او کسی را به شوهری برگزیده باشد. به گفته خودش، آن‌ها نکاح نکرده بودند. حسین تصمیم می‌گیرد، همین‌که توان راه‌رفتن را بازیابد، به‌طرف غور حرکت کند.

روزی، زنی به‌نام «خورشید» حسین را می‌بیند و با اشاره به چشم او که دیری‌ست بر صورت او خشکیده و آویزان است، می‌پرسد: چشمت را چه شده؟ با شنیدن ماجرای حسین فریاد می‌زند و دست خود را بر سرش می‌کوبد. دست حسین را می‌گیرد و داکتر می‌برد. داکتر چشم او را قطع و جایش را پانسمان می‌کند. خورشید که در محل زندگی به‌نام «ننه فاطمه» مشهور است، چند هفته‌ حسین را در خانه‌اش نگه‌ می‌دارد و مدام بدن او را چرب می‌کند تا زخم شلاق خوب شود.

خورشید باشنده اصلی ولایت غزنی است. در گرماگرم جنگ طالبان در آن ولایت، از فامیلش جدا می‌افتد و دیگر هرگز آن‌ها را پیدا نمی‌تواند. او که با بیجاشده‌های دیگر به جبرییل هرات می‌رسد، یکه و تنها می‌ماند. خورشید در تنهایی و بی‌کسی با «علی رضا» عروسی می‌کند و صاحب چهار فرزند دختر می‌شوند. خانم قبلی علی‌رضا را سال‌ها قبل طالبان با خود برده‌اند و او از زنده و مرده‌اش خبری ندارد.

خورشید و علی‌ رضا راننده‌ را در هرات پیدا می‌کنند که باشنده اصلی «سفیدآب»، یکی از روستاهای نزدیک به روستای تکه‌غال است. نام راننده «خلیفه موسا» است. خورشید و علی‌رضا، حسین را به خلیفه موسی می‌سپارند. خلیفه موسی پس از سه روز، حسین را به روستای «بیخ‌سنگ» روستای مجاور تکه‌غال می‌رساند.

حسین به روستا نزدیک می‌شود. همه‌چیز تغییر کرده‌است. مسجدی که او برای آخرین‌بار مهتاب را دیده بود، رنگ و رخ عوض کرده و کلکین‌هایش بزرگ‌تر شده‌است. خانه پدری‌اش نیز تغییر کرده‌است. او خود را به سختی به‌ خانه‌ می‌رساند. آهسته گام برمی‌دارد. برادر و زن برادرش را می‌بیبند که زیر دالان نشسته‌اند. زنش مصروف بافتن موهای دخترش است. حسین سلام می‌کند و خودش را مسافری معرفی می‌کند که می‌خواهد شب را در خانه آن‌ها سپری کند. در نخست، برادرش از او می‌خواهد برود و شب را در مسجد بگذراند؛ اما با اصرار حسین، راضی می‌شود که شب را بماند نزد آنان.

شام نزدیک است و حسین از زن برادرش می‌خواهد آبی بیاورد تا وضو کند. زن مشکوک می‌شود به رفتار او. از وضو گرفتن که برمی‌گردد، روشنی اریکین را نزدیک صورت حسین می‌آورد و قسم می‌دهد که بگوید کیست. حسین دوباره تأکید می‌کند که مسافر است.

شام است و قصه‌ حسین با برادرش گرم می‌شود. برادرش به او می‌گوید،‌ برادری داشته به‌نام حسین که حالا نمی‌داند زنده است یا مرده. می‌گوید، پدر و مادرش در فراق حسین پس از سکته، مرده‌اند. حسین با گلوی پر از بغض، از مهتاب می‌پرسد. برادرش حیرت‌ می‌کند و می‌پرسد که مهتاب را از کجا می‌شناسد؟ همین‌که حسین می‌گوید او نامزادم بود، بغض گلوی هر دو می‌ترکد و هم‌دیگر را بغل می‌گیرند.

فردای آن روز آوازه‌ بازگشتن حسین در روستای تکه‌غال می‌پیچد. باشنده‌های روستا در جمع‌های چند نفری به دیدن او می‌آیند. نزدیک ظهر اتاق پر است از باشندگان قریه که مهتاب پا داخل می‌گذارد و می‌گوید: «حسین!» حسین هنوز جواب نداده که مهتاب ادامه می‌دهد: «ای خاک ده رویم، تو زنده‌ای؟!» همین را می‌گوید و از هوش می‌رود.

پس از ظهر همان‌ روز آوازه‌ دیگری در روستا می‌پیچد که مهتاب می‌خواسته خودکشی کند و با چاقو خودش را زده است. باشنده‌های روستا می‌جنبند و داکتر «یعقوب» را که خانه‌اش در نزدیکی‌هاست،‌ به کمک می‌طلبند. مهتاب خوب می‌شود، اما بار دیگر اقدام به خودکشی می‌کند. او در غیبت حسین با مرد دیگری عروسی کرده‌است.

با پیشنهاد پدر مهتاب و پادرمیانی بزرگان و آخوند روستا، خواهر دیگر مهتاب به ‌عقد حسین درمی‌آید. اکنون پس از سال‌ها، حسین با گرفتن نام مهتاب گلویش بغض می‌کند و اشک از چشم‌هایش جاری می‌شود. او اکنون در کابل زندگی می‌کند و روزگارش را با جمع‌آوری زباله‌های آهن‌آلات می‌گذراند.

حسین می‌گوید: «طالب همه‌چیزم را از من گرفت. پدر،‌ مادر،‌ نامزاد،‌ تن سالم،‌ جوانی. همه‌چیزم را گرفت.»

 

منبع: روزنامه راه مدنیت

اخبار مرتبط