شفقنا افغانستان- سقوط حکومت جمهوری و رویکارآمدن طالبان که با تأکید بر تبار پشتون و نادیدهگرفتن اقوام دیگر انجام شد بیانگر شکست و ناکامی جمهوری بیست ساله و حامیان بین المللیاش در پروژه ملتسازی در جامعه افغانستان است. اکنون پرسش است که چرا این پروژه به شکست رسید.
خبرگزاری شفقنا افغانستان در میزگردی تخصصی با حضور «غفران بدخشانی»، «عبدالمنان شیوای شرق»، «غلامسخی احسانی»، «معصومه صابری»، «مرتضی شاهترابی»، «رضا عطایی» و «مژگان نظری» دربارهی چرایی این شکست گفت و گو کردند.

«غفران بدخشانی»، نویسنده و فعال سیاسی، در این نشست به چرایی عدم اعتماد اقوام در سهمگیریهای سیاسی صحبت کرد و نقش زبان مشترک در فرآیند ملتسازی را بازگو نمود و افزود: هزارگان و تاجیکان باید با ارتباط بیشتر و اعتماد به یکدیگر به یک اتحاد برسند.
به برادری کاذب اوغان باور ندارم
او در آغاز سخنانش بر گفت و گوی با جوانان هزاره اظهار علاقه کرد و گفت: تصمیم گرفتم دیگر به برادری کاذب اوغان باور نکنم. اوغان را هم تعریف کردم که وقتی میگویم پشتون، پشتون من کیست؟ پشتون من سه گروه دارد: پشتونی که در قدرت است، پشتونی که از پشتون در قدرت پشتیبانی میکند، پشتون باشرفی که خاموش است و چیزی نمیگوید. هر سه این پشتون برای من یکسان میشود. میگویم اگر پشتون با شرفی هستی که همفکر و همسوی من هستی و درد مرا حس میکنی و بیداد و استبدادی که از نام تو بر من و دیگر اقوام افغانستان روا دیده میشود را میبینی باید قد علم کنی؛ اگر به خاطر حق من قیام نمیکنی دست کم به خاطر حق خودت قد علم کن.
ملتسازی در افغانستان افغانیزه کردن و پشتونسازی بود
بدخشانی گفتمان مسلط در ملتسازی افغانستان را دستساختهی پشتونیزم و بحثی نخبگانی و نمایشی دانست. او آغاز بحث ملتسازی را با محمود طرزی و شکست این پروژه را در دورهی بیست ساله برآمده از همان دورهی تاریخی برشمرد و گفت:
عبدالرحمان در کنار اینکه هزاره را قتل عام کرد، تاجیک را قتل عام کرد، پشتون را هم به خاطر اینکه کدام قبیله از آن سو و این سو در برابرش قرار نگیرد به شمال تبعید کرد. زمین تاجیک و هزاره را گرفت و به دست همان پشتونها داد. یک طایفه را هم تبعید کرد. پدر محمود طرزی یکی از تبعیدشدگان عبدالرحمان است که حبیبالله در سال 1901 وقتی به قدرت میرسد، تبعیدشدگان پدرش را میبخشد و محمود طرزی که در دامن حکومت عثمانی بزرگ شده با یک جهانبینی تأثیرپذیرفته از پان ترکیزم به افغانستان برمیگردد و سال 1911 سراج الاخبار را بنیان میگذارد و از همانجا تأکید روی افغان و افغانیزه کردن افغانستان آغاز میشود.

او افزود: ما تمام ویژگیهای ملتشدن را داشتیم. همه چیز را داشتیم، ولی به شکل یک سرطانی که همه کس دیگر را انکار کند و به هر قیمتی که شده باید ارزش خودش را، نام خودش را، هویت خودش را سر من و تو سوار کند. در کتاب «دولت بیملت» در بخش ملتسازیاش از حبلالمتین که روزنامهای ایرانی و فارسی در کلکته است گزارش دادم: وقتی اینها با پروسه ملتسازی در دوره هاشمخان دو پا را در یک کفش میکنند که به هر قیمتی شده باید زبان پشتو مطرح شود، حبلالمتین به افغانستان نامه میفرستد و میگوید شما به جای تحمیل کردن یک هویت کاذب و ساختگی بر اکثریت مردم افغانستان از زبان و هویت پارسی استفاده کنید که خودتان را از یک مدنیت محروم نکنید. یعنی یک روزنامه ایرانی الاصل هندی در آن زمان خودش را مسئول میداند به زمامداران پشتون در افغانستان این را برساند که این کار را نکنید، ریشه خودتان را خراب میکنید.
من مسئول کودک پشتون نیستم
این فعال سیاسی و فرهنگی در پرسش از مسئولیت ما در برابر پشتونها گفت: ما در برابر پشتونها مسئولیت نداریم! چرا؟! چون در دوره نورمحمد ترهکی، امین، کارمل و نجیب، به هزار بورسیه که سهمیه افغانستان بود پشتون با حق تو، حق هزاره و اوزبیک میرفت و درسش را میخواند. از غیرپشتون ده تا میفرستادند که آن هم 5 تایش تاجیک بود و 2 نفر هزاره و 2 اوزبیک. آن هم کسی که سرش به تنش میارزید نمیفرستادند. یک هزاره و تاجیکی که خنثی و بیسویه است را انتخاب و روان میکردند به روسیه و … از آن طرف یا کسی بر نمیگشت و اگر بر میگشت هم کسی نبود که درد ما را درمان کند. کسی که چنین آگاهانه آمده حق تو را بخورد من چه مسئولیتی در برابرش دارم؟ بلی، من مایلم برای کودک پشتون بنویسم، و دوست دارم آنچه را برای کودکان ترجمه میکنم به زباپ پشتو هم ترجمه شود. کودک پشتون هم انتخاب نکرده که کودک پشتون باشد، پس حقش نباید تلف شود و اگر حقش در دست من است باید حقش را بدهم. مگر با پشتونی که خودش را در سینهٔ من میترکاند، چگونه کنار بیایم؟ چگونه با او هموطن شوم؟ چگونه به برادریاش شک نکنم؟
او ادامه داد: در چنین فضایی ما هنوز هم نشستیم که برادران پشتون. همین پشتون، برادران من نیست. دولتمردان این تبار کشنده و قاتلند. و به غیر از خود کسی را نمیخواهند. دلیل آن به خاطر نامنسجم بودن ماست. سازمان و سامانی نداریم. زبان، درد و هویت مشترک ما را از ما گرفتند. شما همین جنگ داخلی را از این میان بردارید، دیگر در کجای تاریخ معاصر افغانستان ما در مقابل هم قرار گرفته بودیم؟
تنها سد راه اتحاد تاجیک و هزاره مسئله افشار است
غفران بدخشانی دربارهی فاجعه افشار که بین تاجیک و هزاره قرار گرفته است گفت: تناقضهایی درباره مسئله افشار وجود دارد و دو روایت از زبان خود شهید مزاری هست. یک ویدیویش پیشم هست که بعدا کاملا آن را جمع کردند. زنده یاد مزاری در آنجا میآیند و از خیانت چند قوماندان هزاره صحبت میکنند که اگر آنها خودشان را نمیفروختند این فاجعه اتفاق نمیافتاد. اضافه بر این: یکی اینکه جنگ است و خاصیت جنگ همین است و از اینگونه بیداد اتفاق میافتند. این مسئله را نباید انکار کنیم و نباید از یادمان نرود، توجیه هم نباید کنیم مگر به قول خود زنده یاد مزاری، این مساله باید از راه گفتوگو و تفاهم حل شود.

او در ادامه جوانان هزاره را به بیان راهکار برای برطرفسازی فاصلهی ایجادشده به سبب واقعهی افشار دعوت کرد و گفت: این جوان هزاره همنسل من که دست او هم به خون من آغشته نیست و دست من نیز به خون او آغشته نیست، بیاید بگوید که چه کنم؟ منصفانه نیست تو گریبان من و من گریبان تو را بگیرم. دردمان مشترک، حتی واژههایی که در بدخشان و هزارهجات به کار برده میشود یکی است. چی است که دقیقا سد راه ماست؟ همین یک اتفاق که هم پشتون به آن دامن میزند و هم خودمان: همین مسئله افشار.
جمهوری فدرالی تنها راه مسئلهی افغانستان است
این پژوهشگر علوم سیاسی راه برونرفت افغانستان از اختلافات قومی و وضعیت موجود را فدرالی شدن برشمرد و گفت:
میگویم که یا افغانستان تجزیه میشود و جمهوری فدرالی خراسان میشود یا اینکه افغانستان با مرزهای امروز جمهوری فدرالی خراسان میشود. هیچ راه دیگری وجود ندارد. من یکی که حق انتخاب برای خودم را دارم تصمیم گرفتم که تا سر پای خود ایستاد میشوم پشتون اصلا جزو معادلههای من نباشد. چرا در تمام کاری که میکنم حتما پس ذهنم این باشد که برادر بزرگ چه میگوید؟ اصلا به من چه. چرا برای خودم در میدان ایستاد نشوم؟ ما بیشتر از صد سال است که در این ساختاری قتل میشویم. مشکل در خود ماست. ما باید مرد میدان و گرفتن حقمان شویم.
