یکشنبه 27 ثور 1405

آخرین اخبار

نرخ اسعار خارجی در برابر پول افغانی/ یکشنبه 27 ثور 1405

شفقنا افغانستان – بر اساس اعلام سراسری شهزاده، بازار...

پیشرفت در هوش مصنوعی؛ تحلیل تومور حالا در چند دقیقه ممکن شد

شفقنا افغانستان – پژوهشگران دانشگاه سدارس-سینای لس‌آنجلس ابزار هوش...

اکونومیست: جهان در آستانه «آخرالزمان شغلی» هوش مصنوعی قرار دارد

شفقنا افغانستان- نشریه اکونومیست در گزارشی نوشته که دنیا...

فریاد عدالت‌خواهی در کلام امام جواد(ع)؛ مناجاتی علیه ظلم و فساد

شفقنا افغانستان- امام جواد(ع) در مناجات کشف ظلم بیان...

ربایش ده‌ها دانش‌آموز در نیجریه؛ بازگشت سایه وحشت به مدارس

شفقنا افغانستان– ساکنان ایالت بورنو در شمال شرقی نیجریه...

العرب: جنگ ایران محصولات زراعتی مصر را نابود می‌کند

شفقنا افغانستان - جنگ جاری در منطقه خاورمیانه فشارهای...

طالبان: ترکیه برای ۲۰ هزار افغان ویزای دامداری صادر می‌کند

شفقنا افغانستان _ وزارت مهاجرین طالبان اعلام کرده است...

محقق از افزایش فشارهای مذهبی بر شیعیان هشدار داد

شفقنا افغانستان _ محمد محقق، رهبر حزب وحدت اسلامی...

مقام ارشد آمریکایی: افغانستان همچنان در خط مقدم تهدیدهای تروریستی قرار دارد

شفقنا افغانستان- یک مقام ارشد نظامی ایالات متحده اعلام...

بازگشت اجباری بیش از ۵ هزار مهاجر افغانستانی در یک روز؛ تشدید بحران انسانی

شفقنا افغانستان– معاونت سخنگوی طالبان اعلام کرد که روز...

نرخ اسعار خارجی در برابر پول افغانی/ شنبه ۲۶ ثور ۱۴۰۵

شفقنا افغانستان – بر اساس اعلام سراسری شهزاده، بازار...

نیویورک تایمز مدعی شد؛ احتمال ازسرگیری جنگ ایران و آمریکا ظرف چند روز آینده

شفقنا افغانستان– روزنامه نیویورک تایمز بامداد شنبه ادعا کرد...

روایتی از مبارزه امام جواد (ع) با بدعت و تقدس‌زدایی غلط / نقدی تاریخی بر تحجر و غلو در اسلام

شفقناافغانستان- آیت الله العظمی صانعی در گفتاری بیان نموده است: مبارزه با ارتجاع، عوام‏فریبی و خشک ‎مقدسی و تحجّر یک مبارزه بسیار قوی در زندگی امام نهم شیعیان است، جواد الائمه (ع) با تحجّر، عوام فریبی، ارتجاع، کلاه سر مردم گذاشتن با رمّالی و فالگیری، و…؛ مبارزه کرد و شاهد بر این قضیه روایتی است که کافی نقل کرده است:

«حَدَّثَنِي شَيْخٌ مِنْ أَصْحَابِنَا يُقَالُ لَهُ: عَبْدُالله بْنُ رَزِينٍ، قَالَ: كُنْتُ مُجَاوِراً بِالْمَدِينَةِ، مَدِينَةِ الرَّسُولِ۶وَكَانَ أَبُو جَعْفَرٍ۷يَجِي‏ءُ فِي كُلِّ يَوْمٍ مَعَ الزَّوَالِ إِلَى الْمَسْجِدِ، فَيَنْزِلُ فِي الصَّحْنِ وَيَصِيرُ إِلَى رَسُولِ الله۶وَيُسَلِّمُ عَلَيْهِ وَيَرْجِعُ إِلَى بَيْتِ فَاطِمَةَ۳، فَيَخْلَعُ نَعْلَيْهِ وَيَقُومُ فَيُصَلِّي، فَوَسْوَسَ إِلَيَّ الشَّيْطَانُ، فَقَالَ: إِذَا نَزَلَ فَاذْهَبْ حَتَّى تَأْخُذَ مِنَ التُّرَابِ الَّذِي يَطَأُ عَلَيْهِ. فَجَلَسْتُ فِي ذَلِكَ الْيَوْمِ أَنْتَظِرُهُ لِأَفْعَلَ هَذَا، فَلَمَّا أَنْ كَانَ وَقْتُ الزَّوَالِ أَقْبَلَ۷عَلَى حِمَارٍ لَهُ، فَلَمْ يَنْزِلْ فِي الْمَوْضِعِ الَّذِي كَانَ يَنْزِلُ فِيهِ وَجَاءَ حَتَّى نَزَلَ عَلَى الصَّخْرَةِ التِي عَلَى بَابِ الْمَسْجِدِ، ثُمَّ دَخَلَ فَسَلَّمَ عَلَى رَسُولِ الله۶، قَالَ: ثُمَّ رَجَعَ إِلَى الْمَكَانِ الَّذِي كَانَ يُصَلِّي فِيهِ فَفَعَلَ هَذَا أَيَّاماً، فَقُلْتُ: إِذَا خَلَعَ نَعْلَيْهِ جِئْتُ فَأَخَذْتُ الْحَصَى الَّذِي يَطَأُ عَلَيْهِ بِقَدَمَيْهِ، فَلَمَّا أَنْ كَانَ مِنَ الْغَدِ جَاءَ عِنْدَ الزَّوَالِ، فَنَزَلَ عَلَى الصَّخْرَةِ، ثُمَّ دَخَلَ فَسَلَّمَ عَلَى رَسُولِ الله۶ثُمَّ جَاءَ إِلَى الْمَوْضِعِ الَّذِي كَانَ يُصَلِّي فِيهِ فَصَلَّى فِي نَعْلَيْهِ وَلَمْ يَخْلَعْهُمَا حَتَّى فَعَلَ ذَلِكَ أَيَّاماً، فَقُلْتُ فِي نَفْسِي: لَمْ يَتَهَيَّأْ لِي هَاهُنَا، وَلَكِنْ أَذْهَبُ إِلَى بَابِ الْحَمَّامِ فَإِذَا دَخَلَ إِلَى الْحَمَّامِ أَخَذْتُ مِنَ التُّرَابِ الَّذِي يَطَأُ عَلَيْهِ، فَسَأَلْتُ عَنِ الْحَمَّامِ الَّذِي يَدْخُلُهُ، فَقِيلَ لِي: إِنَّهُ يَدْخُلُ حَمَّاماً بِالْبَقِيعِ لِرَجُلٍ مِنْ وُلْدِ طَلْحَةَ، فَتَعَرَّفْتُ الْيَوْمَ الَّذِي يَدْخُلُ فِيهِ الْحَمَّامَ وَصِرْتُ إِلَى بَابِ الْحَمَّامِ وَجَلَسْتُ إِلَى الطَّلْحِيِّ أُحَدِّثُهُ وَأَنَا أَنْتَظِرُ مَجِيئَهُ۷، فَقَالَ الطَّلْحِيُّ: إِنْ‏ أَرَدْتَ دُخُولَ الْحَمَّامِ فَقُمْ فَادْخُلْ فَإِنَّهُ لا يَتَهَيَّأُ لَكَ ذَلِكَ بَعْدَ سَاعَةٍ، قُلْتُ: وَلِمَ؟ قَالَ: لأَنَّ ابْنَ الرِّضَا يُرِيدُ دُخُولَ الْحَمَّامِ، قَالَ: قُلْتُ: وَمَنِ ابْنُ الرِّضَا؟ قَالَ: رَجُلٌ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ، لَهُ صَلاحٌ وَوَرَعٌ، قُلْتُ لَهُ: وَلا يَجُوزُ أَنْ يَدْخُلَ مَعَهُ الْحَمَّامَ غَيْرُهُ، قَالَ نُخْلِي: لَهُ الْحَمَّامَ إِذَا جَاءَ، قَالَ: فَبَيْنَا أَنَا كَذَلِكَ إِذْ أَقْبَلَ۷وَمَعَهُ غِلْمَانٌ لَهُ وَبَيْنَ يَدَيْهِ غُلامٌ مَعَهُ حَصِيرٌ حَتَّى أَدْخَلَهُ الْمَسْلَخَ فَبَسَطَهُ وَوَافَى فَسَلَّمَ وَدَخَلَ الْحُجْرَةَ عَلَى حِمَارِهِ وَدَخَلَ الْمَسْلَخَ وَنَزَلَ عَلَى الْحَصِيرِ، فَقُلْتُ لِلطَّلْحِيِّ: هَذَا الَّذِي وَصَفْتَهُ بِمَا وَصَفْتَ مِنَ الصَّلاحِ وَالْوَرَعِ، فَقَالَ: يَا هَذَا، لا وَالله مَا فَعَلَ هَذَا قَطُّ إِلَّا فِي هَذَا الْيَوْمِ، فَقُلْتُ فِي نَفْسِي: هَذَا مِنْ عَمَلِي أَنَا جَنَيْتُهُ، ثُمَّ قُلْتُ: أَنْتَظِرُهُ حَتَّى يَخْرُجَ فَلَعَلِّي أَنَالُ مَا أَرَدْتُ إِذَا خَرَجَ، فَلَمَّا خَرَجَ وَتَلَبَّسَ دَعَا بِالْحِمَارِ فَأُدْخِلَ الْمَسْلَخَ وَرَكِبَ مِنْ فَوْقِ الْحَصِيرِ وَخَرَجَ۷، فَقُلْتُ فِي نَفْسِي: قَدْ وَالله آذَيْتُهُ وَلا أَعُودُ وَلا أَرُومُ مَا رُمْتُ مِنْهُ أَبَداً وَصَحَّ عَزْمِي عَلَى ذَلِكَ، فَلَمَّا كَانَ وَقْتُ الزَّوَالِ مِنْ ذَلِكَ الْيَوْمِ أَقْبَلَ عَلَى حِمَارِهِ حَتَّى نَزَلَ فِي الْمَوْضِعِ الَّذِي كَانَ يَنْزِلُ فِيهِ فِي الصَّحْنِ، فَدَخَلَ وَسَلَّمَ عَلَى رَسُولِ الله۶وَجَاءَ إِلَى الْمَوْضِعِ الَّذِي كَانَ يُصَلِّي فِيهِ فِي بَيْتِ فَاطِمَةَ۳ وَخَلَعَ نَعْلَيْهِ وَقَامَ يُصَلِّي».[۱]

مردى از بزرگان اصحاب که به قول حسین بن محمّد ‌اشعرى، شیخ اصحاب ما بود، به نام عبدالله بن رزین، می‌گوید: من مدینه مجاور بودم، می‌دیدم جواد الائمه(ع) هر روز در وقت زوال آفتاب به مسجد مى‏ آمد و در صحن مسجد از الاغ فرود مى‏ آمد، نزدیک قبر رسول‌الله (ص) رفته و به پیامبر سلام می‌داد و برمی‌گشت به خانه حضرت زهرا (س) و كفش‌هایش را درمی‌آورد و به نماز می‌ایستاد.

شیطان وسوسه‌ كرد و گفت: وقتی حضرت از مرکب فرود آمد، برو و مقدارى از آن خاكى كه حضرت پا بر آن مى‏ گذارد، بردار. من آن روز نشستم و انتظار حضرت را كشیدم تا این كار را انجام دهم. وقت زوال آفتاب شد و آن حضرت تشریف آورد، در حالی که سوار بر الاغ بود. پس در آن‌جایى كه همیشه در آن فرود مى ‏آمد، فرود نیامد، بلکه بر روى سنگى كه در کنار مسجد بود، فرود آمد و داخل شد و بر رسول خدا (ص) سلام كرد.

شیخ مى‏ گوید: پس برگشت به آن مكانى كه همیشه در آن‌جا نماز مى‏ كرد و چند روزى چنین كرد. با خود گفتم، وقتی کفش‌های خود را بیرون می‌آورد، مى ‏آیم و از آن سنگ‌ریزه‏ هایى كه پا روی آن مى‏ گذارد، برمی‌دارم. فردا که شد، حضرت مثل همیشه هنگام زوال آفتاب آمد و بر روى آن سنگ فرود آمد و داخل شد و بر رسول خدا (ص) سلام كرد و به موضعى كه در آن نماز مى‏ خواند، آمد و با کفش نماز كرد و آن­ها را در نیاورد و چند روزى چنین كرد.

با خود گفتم آنچه اراده کرده بودم، این‌جا میسّر نشد و لیكن مى‏ روم تا درِ حمّام و وقتی داخل حمّام مى ‏شود، مقدارى از خاک زیر پایش را برمی‌دارم. پس از حمّامى كه حضرت در آن داخل مى‏ شود سؤال كردم، گفتند حضرت به حمّامى كه در بقیع است، مى ‏رود و آن حمّام مال مردى از فرزندان طلحه است و از روزى كه حضرت به آن حمّام مى ‏رود، سؤال کردم و آن روز را دانستم و رفتم تا دَرِ حمّام و در نزد طلحی صاحب حمّام نشستم و با او سخن مى‏ گفتم و انتظار مى‏ كشیدم كه آن حضرت بیاید.

طلحى گفت، اگر مى‏ خواهى داخل حمّام بروی، برخیـز و برو، زیرا بعد از ساعتى ممکن نیست داخل شوى. پرسیدم: چرا؟ گفت: زیرا كه ابن الرّضا خواهد آمد. پرسیدم: ابن الرّضا كیست؟ گفت: مردى صالح و پارسایی بزرگ از آل محمد (ص) است. به طلحى گفتم: یعنی ممکن نیست کسی هم‌زمان با او داخل حمّام بشود؟ گفت: وقتی بیاید ما خودمان حمّام را برای او خلوت مى‏ كنیم.

آن شیخ مى ‏گوید: در حین گفت ‏وگو بودیم که دیدم آن حضرت به طرف حمّام می‌آید و چند غلام، حضرت را همراهی می‌کنند و در پیش روى آن حضرت غلامى است كه حصیرى با خود دارد و آمد تا آن حصیر را داخل رخت‏كن حمّام پهن کرد و حضرت تشریف آورد و سلام كرد و بر الاغ خود سوار بود كه داخل رخت‏كن شد و بر روی حصیر فرود آمد.

به آن طلحى گفتم: آیا این همان مردی است که او را به صالح بودن و پارسایی توصیف كردى؟ گفت: به خدا سوگند كه این مرد تا به امروز، هرگز این كار را نكرده بود. با خود گفتم این کار برای تصمیمی است که گرفته‌ام و من او را بر این فعل غیر متعارف وا داشتم و با خود گفتم انتظار مى‏ كشم تا بیرون آید، شاید وقتی بیرون آمد، به آنچه كه اراده كرده ‏ام، دست یابم.

وقتی بیرون آمد و رخت‏ پوشید، الاغ را طلبید و الاغ را داخل رخت‏كن كردند و از بالاى حصیر بر آن سوار شد و بیرون رفت. با خود گفتم: به خدا سوگند كه من باعث آزار او شدم و از تصمیم خود برمی‌گردم و هرگز آنچه را كه دنبال آن بودم، طلب نخواهم كرد.

وقتی همان روز، وقت زوال شد، آمد در حالی که بر الاغ خود سوار بود و در آن مکانی كه همیشه در آن فرود مى‏ آمد، پیاده شد، داخل صحن شد و بر رسول خدا (ص) سلام كرد و به طرف خانه فاطمه (س) و محلی كه در آن نماز مى‏ خواند، آمد و کفش‌های خود را درآورد و به نماز ایستاد.

این روش امامان ما است، در حالی که نقل شده معاویه برای عوام‌ فریبی چند تار مو جمع کرده بود و ادعا داشت از موهای پیغمبر (ص) است و به مردم هم می‌گفت بیایند از آن تبرّک بجویند و به آن احترام بگذارند، اما در مقابل، فرزند و نور چشم پیغمبر را می‌کشت.[۲]

به نظر می‌رسد، داستان امام جواد گویای این است که حضرت حسابی با عوام فریبی مخالفت می‌کرده است. اما در این روایت، چند نکته حائز اهمیت است:

از این روایت، پشت‌كار آن «شیخٌ من اصحابنا» را مى‌فهمیم، استقامتى كه داشته، عبدالله بن رزین یک تصمیمى گرفته است. به ما یاد مى‌دهد كه وقتى انسان یک تصمیمى گرفت، باید پاى تصمیمش بایستد.
مى‌فهماند كه جواد الائمّه (ع) یک حساسیت فوق ­العاده‌اى ‌داشته است كه این كار انجام نگیرد.
مى‌شود این را جزو كرامات جواد الائمّه (ع) هم آورد كه تا هر وقت احتمال مى‌داده است آن صحابی چه قصدی دارد، این‎گونه برخورد می‎کرده است و وقتى كه او از ذهنش این مطلب بیرون رفت، حضرت هم به حال عادی خودش برگشت.
در خانه فاطمه (س) نماز مى‌خواند و بقیه خصوصیات.
سرّش چه بود كه جواد الائمّه (ع) نمى‌گذاشته است؟ چون آن فرد از مصر آمد و قصد داشت قد و قامت جواد الائمّة را برانداز كند، در حالی که جواد الائمّه كوچک و چهار ساله بود و در هفت سالگی هم به امامت رسیده است. مى‌گوید: به قیافه او نگاه مى‌كردم که بلافاصله فرمود: «وَآتَيْنَاهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا»[۳].[۴] نگاه نكن به قد و قیافه من، امامت، مثل نبوت است. نگاه كن به آن وقت ـ به ترجمه آزاد من ـ كه سى هزار سؤال را جمع مى‌كنند، مى‌آورند از من مى‌پرسند و جواب‌شان را مى‌دهم.
ما درون را بنگریم و حال را ما برون را ننگریم و قال را[۵]

ما كه فرزندان ریش و لحیه و سن و سال و قیافه و پس برو و پیش برو نیستیم، ما فرزندان تقوا، فضیلت، شجاعت، کرامت، آزادگی و سیاست هستیم.

علامه مجلسى; در مرآة العقول دو تحلیل دارد، مى‌گوید: شاید اگر این كار را مى‌كردند، حضرت مشهور مى‌شد و حضرت از مشهور شدن مى‌ترسید و براى این‌كه مشهور نشود، نمی‌خواست این كار انجام بگیرد.

تحلیل دوّم این است که شاید براى این بود كه این یک بدعت است. درست است، احترام به امام مطلوب است، اما خاک زیر پاى امام را برداشتن، یک بدعت است و حضرت مى‌خواست جلوى این بدعت را بگیرد. بعد خودش اظهار نظر مى‌كند، مى‌گوید: الاول اصوب.[۶] اما بنده به مجلسى عرض مى‌كنم اجازه بدهید ما بگوییم: الثانى اصوب، یعنى اجازه بدهید ما بگوییم این پسرِ آن پدر بزرگى است كه وقتى یک عده‌اى ‌گفتند تو خدا هستى، گفت من خدا نیستم. گفتند ما مى‌گوییم تو خدایى، تملّق از این بهتر؟ تملّق از این بالاتر كه نمى‌شود. امیرالمؤمنین (ع) از این تملق و کفرگویی نهی‌شان کرد، ولی گفتند تو خدایى. حضرت دستور داد در گودالی آتش افکندند و در گودال‌های دیگری که دود در آن دمیده شد، آن­ها را انداختند تا توبه کنند و آنان توبه نکردند تا خفه شدند.[۷] یعنى على (ع) در مقابل بدعت، تملّق، ادعاى الوهیت و غلوّ مى‌ایستد، چون اگر جامعه گرفتار انحراف فكرى شود، اساس اسلام را به خطر مى‌اندازد.

اگر جامعه گرفتار دروغ و تملّق شد، انسان علاقه‌مند به تعریف و ستایش خودش شد، فردا قرآن و احكام قرآن به خطر مى‌افتد، نه از على۷اسمی باقی مى‌ماند و نه از جوادالائمّه(ع)، چون همه چیز با دروغ پیش مى‌رود و كار به جایى مى‌رسد كه سمرة بن جندب حدیث جعل می‌كند و به دروغ می‌گوید آیه: «وَمِنَ النَّاسِ مَن يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغَاء مَرْضَاتِ الله»،[۸] در شأن ابن ملجم است كه شمشیر بر فرق على زد![۹] امیرالمؤمنینی كه همه عالم را به او بدهند، حاضر نیست دانه جویى را به ناحق از دهان مورچه ضعیف بگیرد.[۱۰] علی از هوچی‌گری روزنامه، رادیو و… نمى‌ترسد، على(ع) فقط از خدا مى‌ترسد. گاهى انسان با یک روزنامه‌نگار درنمى‌افتد، چون از روزنامه‌ او مى‌ترسد. با رادیو و تلویزیون درنمى‌افتد، چون مى‌ترسد، با فلان شخص درنمى‌افتد، چون از اطرافیان و مریدان او مى‌ترسد. با آقای فلانی درنمى‌افتد، چون از ظلم و زور او مى‌ترسد. اما على(ع) با مورچه بى‌پناه هم درنمى‌افتد، چون از خدا می‌ترسد.

به نظر بنده جوادالائمه (ع) مى‌خواهد جلوى بدعت را بگیرد. كارهایى كه از اسلام نیست را وارد اسلام نكنیم. اگر او این كار را مى‌كرد، مأمون هم مردم را وا مى‌داشت كه (نعوذ بالله) چنین و چنان كنید، هارون و معتصم عباسى هم مردم را وا مى‌داشتند آب دهان و آب دماغ‌شان را بخورند! و امروز دنیا مى‌گفت: این چه اسلامى ‌است كه خلیفه‌ آن، آب دماغ به خورد مردم مى‌دهد؟! این چه اسلامى ‌است كه خلیفه مى‌گوید: اخلاط مرا بردارید به سر و صورت‌تان بمالید تا شفا پیدا كنید؟!

فضایل و مناقب امام جواد الائمه(ع)

جواد الائمه(ع) با امام باقر(ع) در اسم خود و اسم پدر، شبیه هستند، محمّد بن على الاول و محمّد بن على الثانى. سه امام از امامان ما به نام محمّد هستند: یكى محمّد باقر، یكى جواد الائمه:و یكى هم ولى عصر(عج). هم كنیه امام باقر، ابى جعفر است و هم كنیه جواد الائمه ابى جعفر است که به ایشان ابى جعفر الثانى می‌گویند، بعد از حضرت زهرا (س) جوان‌ترین معصومی كه به شهادت رسیده است، جواد الائمه بوده است، چون در مورد حضرت زهرا معروف است که هیجده ساله بود، ولى جواد الائمه بیست و پنج ساله بود.

مرحوم كلینى در باب مولد جواد الائمه (ع) می‌فرماید: «وُلِدَ فِي شَهْرِ رَمَضَانَ مِنْ سَنَةِ خَمْسٍ وَتِسْعِينَ وَمِائَةٍ وَقُبِضَ سَنَةَ عِشْرِينَ وَمِائَتَيْنِ فِي آخِرِ ذِي الْقَعْدَةِ وَهُوَ ابْنُ خَمْسٍ وَعِشْرِينَ سَنَةً وَشَهْرَيْنِ وَثَمَانِيَةَ عَشَرَ يَوْماً وَدُفِنَ بِبَغْدَادَ فِي مَقَابِرِ قُرَيْشٍ عِنْدَ قَبْرِ جَدِّهِ مُوسَى»؛[۱۱] امام جواد در ماه رمضان سال یکصد و نود و پنج متولد شد و در آخر ذی‏قعده سال دویست و بیست از دنیا رفت، در حالی که بیست و پنج سال و دو ماه و هیجده روز از عمرش می‌گذشت و در مقابر قریش بغداد کنار قبر جدّش موسی بن جعفر (ع) دفن شد. حتى عدد ماه و روزش را هم مرحوم كلینى با دقت بیان می‌كند، این نظر كلینى در كافى شریف است كه حضرت در آخر ماه ذى ‏القعدة، سنه دویست و بیست به شهادت رسیده‌اند.

در روایت صحیحه آمده است: «عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ، عَنْ أَبِيهِ قَالَ: اسْتَأْذَنَ عَلَى أَبِي جَعْفَرٍ (ع) قَوْمٌ مِنْ أَهْلِ النَّوَاحِي مِنَ الشِّيعَةِ، فَأَذِنَ لَهُمْ فَدَخَلُوا فَسَأَلُوهُ فِي مَجْلِسٍ وَاحِدٍ عَنْ ثَلاثِينَ أَلْفَ مَسْأَلَةٍ فَأَجَابَ: وَلَهُ عَشْرُ سِنِينَ».[۱۲]

در سلسله سند، هم على بن ابراهیم که ثقه و از محدثین بزرگ است و هم ابراهیم بن هاشم که او هم از محدثین بزرگ قمى ثقه است وجود دارد. ابراهیم بن هاشم می­گوید: طوایفى خواستند خدمت جواد الائمه۷برسند، برای‌شان اجازه ورود گرفتم تا سؤالاتی را که داشتند، بپرسند. حضرت ده ساله بوده و در روایت می‌گوید سى هزار سؤال را در یک مجلس جواب داد. یک استبعادى در این روایت وجود دارد كه در یک مجلس دو ساعت یا سه ساعته، بلكه ده ساعته چطور می‌شود سى هزار سؤال را جواب داد؟!

مجلسى دوّم در مرآة العقول می‌گوید، اگر هر سؤالى را پنج تا كلمه حساب كنیم، با جوابش می‌شود سه تا ختم قرآن،[۱۳] سه تا ختم قرآن را سى و شش ساعت هم نمی‌شود خواند، ولو شما بگویید مجالس علمی، ‌گاهى تا صبح هم طول می‌كشید، مثل شب نشینی‌ها كه گاهى تا صبح طول می‌كشد.

این­را برای شما مطرح می‌کنم كه هر وقت یک روایتى به ذهن‌تان بعید آمد، فورى نگویید: «یرَّدُّ عِلمُه إلى أهلِهِ»؛ یا (نعوذ بالله) بگویید باید طرحش كرد، اصلاً باید از داخل كتاب حذفش کرد، نه خیر! روایات باید حفظ بشود، گرچه ما نمی‌فهمیم، گفت: گر گدا كاهل بود، تقصیر صاحبخانه چیست. مجلسی اول۱هشت تا جواب به ایشان داده است که یكى از جواب‌های او این است كه ممكن است اصلاً این سؤال‌ها به صورت نوشته بوده، مثلاً سى تا سؤال در یک نوشته و درباره یک موضوع بوده و حضرت یک جواب می‌داده است. یا ممكن است از یک جوابى كه حضرت می‌داد، چندین سؤال‌شان جواب داده می‌شده است. مثل «مقبوله ابن حنظله» که مقدس اردبیلى۱می‌گوید بیست و یک حكم از آن استفاده می‌شود،[۱۴] شیوه شرح ارشاد این­گونه است که فقط مختص مقدس اردبیلى است.

یک جواب هم این است که حضرت یک كبراى كلى می‌فرمود كه از این كبراى كلى ده‌ها مورد و مصداق استفاده می‌شد. یک جواب هم این است که وحدت مجلس بود، نه به اعتبار زمان، یعنی ممكن است به اعتبار مكان، مثلاً در منا، یا در سامرا، سؤالات بسیار مطرح می‎شده است، نه این‌که در چند ساعت.

اباصلت هروى می‌گوید: وقتى جنازه على بن موسى الرضا (ع) را دفن كردند، قبرى كنده شد، ماهی­ ها آمدند، ماهى بزرگى آمد، طبق فرموده حضرت، ماهى بزرگ ماهى كوچک‌ها را خورد و رفت، من یک دعایى خواندم تمام شد، حضرت را دفن كردند، بیرون نیامده بودم که مأمون مرا خواست. گفت آن دعا چه بود خواندى؟ هر چه به حافظه­ ام مراجعه کردم، یادم نیامد. گفتم یادم نیست، گفت این كلك‌ها را نزن، مگر می‌شود یادت رفته باشد، تو همین الآن دعا را خواندى! مأمون گفت او را ببرید زندان!

اباصلت هروى می‌گوید: مرا بردند زندان، زندانبان آمد گفت شب برای شما رختخواب بیاورم؟ گفتم: نه، من آن­قدر دوست و رفیق در دستگاه مأمون دارم، پارتى دارم كه اگر بفهمند، می‌آیند رهایم می‌كنند. شب شد و كسى نیامد و مجبور شدند رختخوابى برای او آوردند و خوابید، فردا صبح هم صبحانه و ظهر و… هر روز منتظر بود كه پارتی‌ها بیایند، هیچ‏كس هم سراغش نمی‌آمد، چون انسان‌هاى غیر وارسته وفا ندارند، وفا از فاسق مجویید، روایات این را می‌گوید. یک سال گذشت، سیصد و شصت و شش روز گذشت، بین نماز مغرب و عشاء بود، یادش آمد كه ما یک سال است که در زندان هستیم، ما كه روز اول بنا بود برویم بیرون، پس این پارتی‌هاى ما کجا رفتند؟ چرا ما به غیر خدا اعتماد كردیم؟ یک دفعه یادش آمد كه یک آقایى بود، وقتى پدرش شهید شد، از مدینه آمد خراسان، گفتم از كجا آمدى این‌جا؟ گفت: از مدینه با طى الأرض آمده‌ام، الآن من یک سال در خراسان زندانی هستم، چرا نمی‌آید مرا نجات بدهد؟ می‌گوید بین نماز مغرب و عشاء گفتم یا ابا جعفر الجواد ادركنى، جواد الائمه(ع) به فریادم برس! گفت تا این­را گفتم، دیدم در باز شد و جواد الائمه وارد شد، رسیده و نرسیده سلام كرده و جواب نگرفته گفتم آقا یک سال ما را یادت رفت؟ ما كه نوكر در خانه شما بودیم! ما كه سالیان دراز براى شما اظهار ارادت و ادب كردیم! من غیر نوكرى چه كار كردم؟! چرا لطف شما شامل حال ما نشد؟ شما كه عادت‌تان احسان است، من بد كردم، شما كه بد نمی‌كنید! شما كه سجیه‌تان كرم است، شمایى كه آقاتر از شما زیر این آسمان كبود نیست، چرا یک سال نیامدى، الآن بعد از یک سال آمدید؟ خیلى جواب زیبایى داد، امام جواد (ع) فرمود: كى ما را صدا زدى كه ما نیامدیم؟ امشب هم كه صدا زدى، هنوز «یا ابا جعفر الجواد» تمام نشده بود، من آمدم.[۱۵]

امام جواد (ع) با برکت‌ترین مولود، مبارزه ایشان با مقدس‌ بازی‌های غلط و غالیان از امام هشتم (ع) نقل شده است مولودی بر شیعیان ما با برکت‌تر از جواد الائمه (ع) تحقق پیدا نکرده است: «لَم یُولَد مَولُودٌ أعظَم بَرَکةً عَلَی شیعَتِنا مِنهُ»؛[۱۶] هیچ مولودی در اسلام برکتش اعظم برای شیعیان ما از این مولود نبوده است. یکی ـ دو تا وجه به ذهن می‌آید که شاید از وجوه این جمله باشد، شاید هم معانی بلندتری باشد. یکی این است که با ولادت امام نهم، زمینه امامت امام زمان(عج) فراهم شد، برای این‌که جواد الائمه در کودکی به امامت رسید و تا آن زمان، ما امامی را نداشتیم که در کودکی به امامت برسد، این زمینه را فراهم کرد که به امامت رسیدن امام دوازدهم هم در کودکی مانعی نداشته باشد و این زمینه فراهم شد.

فایده دیگرش برای شیعیان این بود که جواد الائمه (ع) ثابت کرد که علوم‌شان مثل علوم پیغمبر (ص) در رابطه با خداوند است، نه در رابطه با معلم و نه در رابطه با وراثت که ارث برده باشند، چون وراثت که نمی‌شود، ژن که نمی‌تواند علت تامّه باشد.

گیرم پدر تـو بـود فاضل از فضل پدر تو را چه حاصل؟

نمی‌شود، چون پدر ملا بود، پسر هم ملا باشد. این­که جواد الائمه در ده سالگی در یک جلسه به سؤالات بسیار زیاد و متعددی پاسخ داد که می‌تواند پاسخ چندین هزار سؤال باشد،[۱۷] ثابت کرد که علوم این­ها هم مثل علوم پیغمبر (ص) است، «عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوَى * ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوَى».[۱۸]

علم این­ها با یادگرفتن و علم حصولی نیست، بلکه در رابطه با وراثت است، بلکه شبیه علم حضوری است. همان چیزی که امیرالمؤمنین (ع) فرمود در وقت رحلت رسول‌الله (ص) هزار باب از علم به من یاد داد، در یک فرصت کوتاه که از این هزار باب، علم، از هر بابی هزار باب دیگری برای من مفتوح شد.[۱۹] این هم جهت دیگری است ‎که برای شیعیان فایده داشته و ثابت کرده که این­ها علوم‌شان مثل علوم بشری نیست، شبیه علم حضوری است.

فایده سوم آن این است که برای شیعیان ثابت کرد که امامت ائمه معصومین: مثل نبوت انبیا من قِبَلِ الله تعالی است. برای این‌که در داستان جواد الائمه (ع) که در کودکی به امامت رسیده است استدلال به نبوت عیسای مسیح شده است، چطور عیسای مسیح کودک بود و در گهواره گفت: «… آتَانِيَ الْكِتَابَ وَجَعَلَنِي نَبِيّاً * وَجَعَلَنِي مُبَارَكاً أَيْنَ مَا كُنْتُ وَأَوْصَانِي بِالصَّلَاةِ وَالزَّكَاةِ مَا دُمْتُ حَيّاً»؛[۲۰] عیسى در گهواره به سخن آمد و گفت: «به من كتاب داده و مرا پیامبر ساخته است و مرا هر جا كه باشم با بركت ساخت، و تا زنده باشم، به نماز و زكات سفارشم كرده است»، چه جور او در رابطه با خدا بود و لذا توانست حرف بزند، همان‌طور امامت امام نهم و امامت همه ائمه (ع) در رابطه با خداست.

[۱]. کافی، ج ۱، ص ۴۹۳، ح ۲.

[۲]. نقل شده که معاویه مقداری از موهای پیامبر را نگه داشته بود و وصیت کرد، بعد از مرگش از باب تبرّک، آن­ها را در دهان او بگذارند، (نک: مغنی ابن قدامه، ج ۱، ص ۶۷). یا بر چشم او بگذارند، (نک: الغدیر، ج ۱۱، ص ۹۷، به نقل از اللئالی المصنوعة، ج ۱، ص ۴۲۲). حکومت‌های جور همیشه از این عوام ‌فریبی‌ها داشته و دارند و معاویه هم در عوام فریبی گوی سبقت را از همه ربوده بود. در مورد عمر بن عبدالعزیز، نقل شده که وصیت کرد هنگام تکفین، مو و ناخن پیامبر را داخل کفنش بگذارند. (نک: الطبقات الکبری، ج ۵، ص ۴۰۶)

[۳]. مریم (۱۹): ۱۲: «و او را در كودكى حكمت ـ گفتار و كردار درست و استوار ـ دادیم».

[4]. کافی، ج 1، ص 384، ح 7: «عَلِيِّ بْنِ أَسْبَاطٍ قَالَ: رَأَيْتُ أَبَا جَعْفَرٍ7وَقَدْ خَرَجَ عَلَيَّ فَأَخَذْتُ النَّظَرَ إِلَيْهِ وَجَعَلْتُ أَنْظُرُ إِلَى رَأْسِهِ وَرِجْلَيْهِ لِأَصِفَ قَامَتَهُ لِأَصْحَابِنَا بِمِصْرَ فَبَيْنَا أَنَا كَذَلِكَ حَتَّى قَعَدَ فَقَالَ: يَا عَلِيُّ! إِنَّ الله احْتَجَّ فِي الْإِمَامَةِ بِمِثْلِ مَا احْتَجَّ بِهِ فِي النُّبُوَّةِ، فَقَالَ:‏ Pوَآتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّاO، (مریم (19): 13) وَPلَمَّا بَلَغَ أَشُـدَّهُ‏O، (یوسف (12): 22)؛ (قصص (28): 14)، Pوَبَلَغَ أَرْبَعِينَ سَنَةًO، (احقاف (46): 15) فَقَدْ يَجُوزُ أَنْ يُؤْتَى الْحِكْمَةَ وَهُوَ صَبِيٌّ وَيَجُوزُ أَنْ يُؤْتَاهَا وَهُوَ ابْنُ أَرْبَعِينَ سَنَةً».

[۵]. مثنوی معنوی، دفتر اول.

[۶]. مرآة العقول، ج ۶، ص ۹۹، ذیل حدیث ۲.

[۷]. وسائل الشیعه، ج ۲۸، ص ۳۳۴، ح ۱: «عَنْ أَبِي عَبْدِالله۷قَالَ: أَتَى قَوْمٌ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ۷فَقَالُوا: السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا رَبَّنَا، فَاسْتَتَابَهُمْ فَلَمْ يَتُوبُوا، فَحَفَرَ لَهُمْ حَفِيرَةً وَأَوْقَدَ فِيهَا نَاراً وَحَفَرَ حَفِيرَةً إِلَى جَانِبِهَا أُخْرَى وَأَفْضَى بَيْنَهُمَا، فَلَمَّا لَمْ يَتُوبُوا أَلْقَاهُمْ فِي الْحَفِيرَةِ وَأَوْقَدَ فِي الْحَفِيرَةِ الْأُخْرَى حَتَّى مَاتُوا».

[۸]. بقره (۲): ۲۰۷: «و از میان مردم كسى است كه جان خود را براى طلب خشنودى خدا مى‏فروشد‏».

[۹]. شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۴، ص ۷۳.

[۱۰]. نهج البلاغه (صبحی صالح)، ص ۳۴۷، خطبه۲۲۴: «وَالله لَوْ أُعْطِيتُ الْأَقَالِيمَ السَّبْعَةَ بِمَا تَحْتَ أَفْلَاكِهَا عَلَى أَنْ أَعْصِيَ الله فِي نَمْلَةٍ أَسْلُبُهَا جُلْبَ شَعِيرَةٍ مَا فَعَلْتُه‏».

[۱۱]. كافی، ج ۱، ص ۴۹۲، باب مولد أبی جعفر محمد بن علی الثانی۷.

[۱۲]. همان، ص ۴۹۶، ح ۷.

[۱۳]. مرآة العقول، ج ۶، ص ۱۰۴، ذیل حدیث ۷.

[۱۴]. مجمع الفائدة والبرهان، ج ۱۲، ص ۱۰.

[۱۵]. بحار الأنوار، ج ۴۹، ص ۳۰۰، ح ۱۰.

[۱۶]. کافی، ج ۱، ص ۳۰۹، ح ۸؛ و ج ۶، ص ۳۶۰، ح ۳.

[۱۷]. بحار الأنوار، ج ۵۰، ص ۹۳، ذیل حدیث ۶.

[۱۸]. نجم (۵۳): ۵ ـ ۶: «او را آن [فرشته‏] بس نیرومند ـ جبرئیل ـ آموخته است. توانمندى كه راست بایستاد».

[۱۹]. کافی، ج ۱، ص ۲۹۳ ـ ۲۹۶، ح ۳ ـ ۵: «وَأوصی إلیه بألف کَلِمةٍ وَألف باب یَفتَحُ کُلّ کَلِمَةٍ وَکُلّ بَابٍ أَلْفُ بَابٍ‏».

[۲۰]. مریم (۱۹): ۳۰ ـ ۳۱.

اخبار مرتبط