شفقنا افغانستان-واقعات خشونت علیه زن حتی در مدرنترین کشورها یکی از موضوعات قابل بحث در بحث جنس و جنسیت است که امروزه برای مقابله با آنها راهکارها و قوانینی روی کار آمدهاند تا تمامی امکانات قانونی و مدنی دست داشته در مسیری قرار بگیرند که به حداقل رساندن واقعات خشونت علیه زنان و رفع کلیه اشکال تبعیض جنسی و جنسیتی در جامعه کمک کند.
خیابان آزاری، تجاوز و یا استثمار جنسی از مواردی هستند که نه تنها جوامع سنتی مثل افغانستان که به دلیل وجود ساختارهای متحجرانه و زنستیزانه آن را به صورت آمار چشمگیری متحمل میشوند بلکه زنان زیادی در کشورهای دیگر و حتی غرب نیز قربانی این گونه خشونتها هستند.
آمار درشت و قابل توجه از وضعیت زنان هندی در خصوص خشونت و تجاوزات جنسی بر این که هر ۲۰ دقیقه یک زن در این کشور مورد تجاوز جنسی قرار میگیرد نشان دهنده این است که به چه میزانی در سراسر دنیا زنان از این ناحیه متضرر میشوند و نیاز به سازوکارهای قانونی بیشتر و رویکردهای کاهش خشونتهای جنسی بر پایه شرایط اجتماعی و فرهنگی احساس بیش از پیش احساس میشود.
ابتکارات برخی کشورهای اروپایی که با تغییر در قوانین جرایم مربوط به خشونتهای جنسی همراه بوده است از اقدامات درخورد توجهی است که منتج به کاهش چشمگیر سوء استفادههای جنسی و روسپیگری زنان شده است. سویدن به عنوان یکی از کشورهای اروپایی پیشتاز در قسمت تساوی جنسیتی و حرکت فعال به سوی تبعیض مثبت برای زنان، از یک سال پیشتر بدین سو قوانینی را مطرح و نافذ ساخته است که کارگزاران آن با باور به اینکه نگاه به روسپیگری زنان همیشه مردانه بوده است، سازوکارهای قانونی را در خصوص جرایمی چون روسپیگری با دید زنانه مورد آسیب شناسی قرار دادهاند.
مطابق با این تغییر نگرش : “روسپیگری نوعی از خشونت مردان علیه زنان است. باید مردان خریدار را مجازات کرده و به زنان فروشنده کمک کرد” و به دنبال تنفیذ قوانینی که این اصل را مرعیالاجرا میسازد خرید سکس جرم است، اما فروش سکس جرم نیست.
فکر نوی پشت این قانون به صورت واضح در ادبیات دولت قابل مشاهده است و این ایده را القاء میکند که فحشا جنبهای از خشونت مردان علیه زنان و کودکان به حساب میآید. روسپیگری رسمن به عنوان شکلی از استثمار زنان و کودکان شناخته میشود و باعث بوجود آمدن مشکلاتی مهم در اجتماع است تا زمانی که مردان زنان و کودکان را در قالب سیستم روسپیگری میخرند، میفروشند و استثمار میکنند برابری جنسیتی غیرقابل دسترسی خواهد بود.
برگزاری تئاترهای خیابانی و یا حرکات نمادین دسته جمعی برای تزریق اندیشههای ضد خشونتهای جنسی و جنسیتی در اماکن عمومی یکی از نوآوریهایی است که کشورهای جنوب آسیا مثل بنگلادش آن را در پیش گرفتهاند. تغییر افکار و سلوک امری است که ما بیشتر از هر چیز برای کاهش خشونتهای جنسی و جنسیتی در افغانستان به آن نیازمندیم. فرهنگ سازی به عنوان یک اصل برای هر تغییر باید از متن جامعه آغاز شود؛ موضوعی که بعضی کشورها با درک درست از آن کار در میان لایههای اجتماع را مورد توجه قرار دادهاند.
اما خاستگاه خشونتهای متعدد علیه زن در اشکال مختلف در افغانستان چیست؟ نگرانیهای اخیر سازمانها و نهادهای حقوق بشری نسبت به وضعیت زنان و بازتاب آن در رسانههای جمعی و در پیشآهنگی با آن در شبکههای اجتماعی نشاندهنده افزایش میزان زنستیزی در قالب ساختارهای مردسالارانهایست است که حیات و وضعیت حقوق بشری بسیاری از زنان را در افغانستان مورد تهدید جدی قرار داده است.
ساختارهای زنستیز که همواره در باور و اندیشه غالب توسط افراطیون در این جامعه از استحکامی برخوردار بوده است که عملن منجر به رسوب اندیشههای زن ستیز در جامعه سنتی گشته است و از این روی است که جنس زن در طول تاریخ و سالهای متمادی به عنوان جنس آسیبپذیر مورد تهاجم تهدیدات جدی جانی و روحی قرار گرفته است.
گزارش اخیر کمیسیون حقوق بشر افغانستان و هشدار این کمیسیون مبنی بر افزایش آمار بیست درصدی خشونت علیه زنان و گزارشات همه روزه که حاکی از وجود خشونتهای متعدد علیه زنان است وضعیت را بغرنج تر ساخته است و حاکی از این است که با وجود تلاشهای جامعه مدنی و حقوق بشری هنوز خشونت در بعد وسیعی از بین زنان در افغانستان قربانی میگیرد.
افزایش آمار سنگسار، قتلهای ناموسی، بینی و گوش و لب بریدنها، محاکمههای صحرایی و تیرباران در ملا عام به جرم فرار از منزل و هزاران قضیه جنایی و حقوقی دیگری که تیررس رسانهیی به دور می ماند همه و همه به نوعی هشدار دهنده است.
به طور حتم وقوع چنین رویدادهای ضد حقوق بشری و به طور اخص حقوق زن از این ناشی می شود که در قسمت اجرای قانون در برخورد با خاطیان مشکل جدی و پر از چالشی وجود دارد این مشکل از دو منظر قابل بررسی است: اول بی اعتمادی به نظام قضایی و دادرسی که باعث می شود در بسیاری موارد زنان قربانی برای دادخواهی به این سازوکارها رجوع نکنند و از سویی دیگر نارسایی در سیستم دادرسی و اجرای قانون سبب می شود تا خاطیان به آسانی رها شوند.
اهمال در پی گرد قانونی و جزایی یکی از دلایل افزایش جنایت و خشونت محسوب میشود. از سویی دیگر بافتار خاص جامعه افغانی که اصولا با سازوکارهای مدرن میانهیی ندارد بیشتر به دنبال حل مسایل به گونهیی که عرف و سنت تعیین می کند از همین روی است که در زمان محاکمههای صحرایی این مردم محل هستند که حکم سنگسار را توجیه کرده و آن را درست می پندارند و به عنوان یک روال ساری و جاری معمول به رسمیت می شناسند.
این طرز تفکر باعث میشود که دادخواهی و مجازات دهی مسیر قانونی و رسمی آن را دور بزند و با همان روش سنتی به پیش رود. این رویکرد در نفس خود خشونتزاست و زمینه ساز واقعات بی شماری شده است که جنبههای دلخراش آن به کرات در رسانههای ملی و بین المللی انعکاس یافته است.
چنان چه بخواهیم از منظر روانشناختی خشونت علیه زنان را مورد بررسی قرار دهیم به این مهم می رسیم که نوع برخورد تحقیر آمیز به جنس زن را باید در پیوند با همان ساختارهای خانوادگی و تداوم نگرش های پاتریمونیالیستی به بررسی گرفت.
شاید کم تر خانواده افغانی را می توان دید که در آن جنس دختر از فرصت های برابر با جنس پسر برخوردار باشد. معمولن در صورت درگیری و تشنج بین این دو جنس دختر است که به تواضع و فروتنی بیشتر فراخوانده می شود جملاتی از قبیل این که زن باید پروای آبروی خود را داشته باشد، مرد هر کاری بکند مرد است و بداخلاقی برای مرد بد نیست اینها از عوامل ریشهیی هستند که باعث شده تا متاسفانه ابتدایی ترین روشهای مواخذه و بازدارنده که همانا اخلاق جمعی و سرزنشهای اجتماعی است، متوجه مردان نشود و حتی در برخی موارد خشونت علیه زنان به عنوان یک امر قابل نکوهش و سرزنش شناخته نشود.
از این روست که تلاش برای ایجاد یک گفتمان غالب برای احترام به جنس زن و مقولات جانبی جنسیتی پیرامونی آن پیش از هر چیزی نیازمند به شروع بارورسازی فرهنگ احترام به زن در خانوادههاست خانواده به عنوان نقطه آغاز فرآیند جامعه پذیری میتواند کدهای نو تجدد گرایانه را در ذهن افراد حک کند و دگر اندیشی برای تغییر را نهادینه سازد.
بسیار پیش آمده که خود زنان با یدک کشی اندیشههای مردسالارانه خود بیش از این که از رهگذر یک زن به موضوعات بیندیشند مانع پذیرش ارزشهای حقوقی برابرانه برای زنان و نسخ تفکر و رفتار خشونت آمیز علیه زن شدهاند.
تفکر حاکم بر این گونه زنان میگوید همه چیز باید از رهگذر همان باور مردانه مورد بررسی قرار بگیرد و بس و هر چیز که از این منظر مورد نقد قرار بگیرد لاجرم برایشان برتافتنی نخواهد بود.
تغییر در وضعیت زنان تا زمانی که از زاویه و دید قالبی و کلیشهیی مردانه در جامعه بر هر دگر اندیشی میچربد، امری است بطی و فرسایشی که هیچ گاه به نتایج مطلوب نخواهد انجامید.
این باور پیش از همه نیاز هست تا در خود زنان به وجود بیاید روزی که زنان با فراست تمام بتوانند با اندیشه های مردسالارانه پشت پا بزنند و به مرد درونشان، به مردی که سالهاست در درون مادرهایشان و مادر کلانهایشان زیسته و آن نسلهای دور حکومت کرده یک نه محکم بگویند و بشورند بر هر چه خشونت بر آنها و هم جنسشان را محتمل میکند.
این آغاز باید از خود زنان شروع شود و آن قدر تعمیم یابد تا فراگیر شود. در فقدان این تغییر درونی مقابله با غول سنت که با ریشههای ما گره خورده است امکان پذیر نخواهد بود.
