شفقنا افغانستان- امیرمومنان در بیان علامه محمد تقی جعفری(ره)/ قسمت اول:
“مقدمه اى بر شناسائى على بن ابيطالب ( ع ) نماينده رسالتهاى كلی” ، بخشی از تفسیر نهج البلاغه مرحوم علامه محمد تقی جعفری است. در این بخش که شفقنا برای مخاطبان محترم در ایام شهادت مولی الموحدین حضرت علی (ع) برگزیده است، علامه جعفری شخصیت حضرت علی (ع) را ” نه تنها از طرف صاحبنظران جهان تشيّع ، بلكه از طرف نمایندگان فرق و مذاهب اسلامى و غير اسلامى بدون كمترين ابهامى ابراز نموده است . علامه جعفری از هر گروه سه گانه چند جمله را تنها بعنوان نمونه يادآور مى شوند، سپس على ( ع ) را « از ديدگاه توصيف خداوندى » و « ديدگاه محمد ( ص ) » و « ديدگاه على ( ع ) » كه بهترين راه شناسائى شخصيت على ( ع ) است مطرح مى كنند
به دلیل نوع نگارش متن که منابع در پایان هر صفحه قید شده بود، منابع از متن حذف شده است و تنها در دو قسمت “شخصیت حضرت علی (ع) از ديدگاه توصيف خداوندى” و “ديدگاه محمد ( ص)” منابع در پایان هر صفحه قید شده است. همچنین قسمت علی (ع) از دیدگاه “علی” به شکل مجزا در آینده تقدیم می شود:
مقدمه اى بر شناسائى على بن ابيطالب ( ع ) نماينده رسالتهاى كلی
مسلم است كه شناسايى هاى معمولى درباره شخصيتهاى بزرگ ، آن هم در رديف على بن ابيطالب ( ع ) هرگز بحد نصاب نمىرسد ، مخصوصا در مواردى كه جوينده شناسايى عناصر و فعاليتهاى روحى آن شخصيت را در درون خود دریافت ننموده باشد. ،
بعنوان مثال هيچ شناسائى معمولى نمىتواند شخصيت عاشق دلباخته را ، ماداميكه خود طعم عشق را نچشيده باشد ، توضيح بدهد . رفتار عينى يا كيفيات مختص درونى عاشق ، مانند حبابهايى روى سطح دريا است كه توانايى نشان دادن عظمت دريا و محتويات آن را ندارند . مخصوصا موقعيكه شخصيت مورد بررسى در مقام والاترى از رشد و كمال قرار گرفته باشد ، براى جوينده شناسايى كه از او پايينتر است ، جز سايهها يا رموز و علائم نارسايى از حقيقت آن شخصيت ، دست نخواهد داد . به اضافه اينكه تطبيق مفاهم عالى انسانى در شخصيتهاى گوناگون انسانى بسيار متفاوت است كه گاهى تا سر حد تضادهم ميرسد . مثلا محبت يك پديده عالى انسانى است و مفهوم مستقيم خود اين كلمه يك پديده مشترك است كه در همه انسانها باستثناى بيماران روانى ديده مىشود ، اين مفهوم با نظر به انگيزههاى درونى و برونى و موضوع محبوب و شدت و ضعف و در آميختگى با پديدههاى روانى ديگر بقدرى متنوع است كه گويى اصلا جامع مشتركى ندارد .
بعنوان مثال تفاوت محبت بانگيزگى عامل مادى محض مانند پول با محبت بانگيزگى عامل تربيت روحى كه موجب محبوبيت يك مربى والا مقام مىباشد همان تفاوت ميان پول و رشد و كمال روحى مىباشد ،
از طرف ديگر پديدههاى تركيبى مفاهيم عالى انسانى در درون شخصيتها با نظر به عظمت رشدى كه دارند ، فوق العاده پيچيدهتر و ظريفتر از آن است كه در انسانهاى معمولى بوجود مىآيد [ اگر بوجود بيايد ] بعنوان مثال پديده
مركب از محبت و عدالت و وابستگى آن دو بيك مبدء عالىتر ، از ديدگاه معمولى كه هر يك از آن پديدهها را بطور منفرد و گسيخته از ديگرى مىبيند ، بهيچ وجه قابل درك و شناسايى نمىباشد .
بتوضيح اينكه : از نظر شخصيت رشد يافته يك فرد از افراد جامعه بعنوان اينكه انسان است ، محبوب است ، از طرف ديگر قوانين فردى و اجتماعى وجود دارد كه آن انسان خواه ناخواه مشمول آن قوانين است ، تطبيق آن قوانين به آن انسان محبوب ، جريان عدالت را درباره او نيز حتمى مىسازد ، پس محبوبيت آن شخصيت در اجتماع با عدالت درهم آميخته است ، يعنى اگر آن انسان خلاف قانونى مرتكب شود ، در عين حال كه از محبوبيت انسانى برخوردار است ، مستحق كيفر نيز مىباشد . اگر محبت بانگيزگى عامل مادى شخصى لذت بار بوده باشد ،
همينكه مشمول كيفر گشت ، آن محبت به خصومت و عداوت مبدل مىگردد در صورتيكه چون براى شخصيت رشد يافته ، خود انسان ذاتا محبوب است ، و هنوز حق انسانيت او ساقط نگشته است ، لذا محبت مبدل به خصومت شخصى نمىشود ،
بلكه رفتار خلاف قانونى به اندازه خود نه كم و زياد از موجوديت او در مجراى انسانيت ميكاهد ، امّا او با اينحال انسان است و از همان جهت انسانى مطلوب و محبوب است .
اين پديده را رفتار عينى على بن ابيطالب ( ع ) در همه زندگانيش اثبات نموده است . در جنگهاى صفين لشكريان معاويه ، آب فرات را بروى لشكريان على مىبندند و آنان را در معرض هلاكت قرار مىدهند ، با فرمان على فرات بدست لشكريان على مىافتد و مىخواهند در مقابل خلاف قانون لشكريان معاويه ، آب را بروى آنان ببندند ، على ( ع ) فرات را در اختيار آنان مىگذارد و از بستن آب بروى لشكريان معاويه ، آن دشمن خونخوار جلوگيرى مىكند . همچنين رفتار او با قاتلش . و بطور عموم رفتار او با همه دشمنانش كه دنيا را بر او تنگ كرده بودهاند .
اين همان محبت مخلوط با عدالت است كه بدون چشيدن طعم آن ، نمىتوان شخصيتى را كه داراى اين مفهوم تركيبى است ، مطالعه نمود . باين مفهوم تركيبى
( محبت عدالت ) وابستگى انسان را به مبدء برين ، يعنى خدا ، اضافه كنيد . نتيجتا انسان از ديدگاه شخصيت على ( ع ) موضوعى است كه در مجراى سه پديده متنوع مطرح است ، محبوبيت مشمول بودن به عدالت ، وابستگى به خدا .
كدامين نمود روانى و رفتار عينى مىتواند حقيقت آن شخصيت را بنماياند كه دارنده وضع روانى تفاعل يافته از سه پديده مزبور بوده باشد ؟ اگر به اين تركيب يافته تفاعلى ، روحيه سلحشورى و معرفت در حدّ اعلا و اخلاق در همه چهرههاى اصيل و قدرت بيان و دريافت مطلق در درون هم اضافه شود ، شناسائى چنين شخصيتى تسليم فلسفه و علوم روانى معمولى نمىگردد ، تا بتوان او را با اصول و قوانين روانى و فلسفى مورد شناسايى قرار داد . بهمين جهت است كه راه شناسايى ما درباره اين شخصيت والا ، منحصر در اينست كه هر يك يا چند امتياز و عظمت روحى او را ، در انديشه كسانى مطالعه كنيم كه خود باضافه درك آن امتياز و عظمت ، طعم آن را هم تا حدودى چشيده باشند . اين يك شناخت تحليلى است كه اگر هم از صدها عظماى انسان شناسى هر يك از عناصر شخصيت على ( ع ) را درك كنيم ، باز حالات تفاعل يافته آن عناصر را درك نخواهيم كرد .
در نتيجه تحقيقات و بررسىهاى همه جانبهاى كه از آغاز ظهور اسلام تا كنون درباره شخصيت امير المؤمنين على بن ابيطالب ( ع ) چه بوسيله مشاهده كنندگان معاصر او و چه بعدها بوسيله متفكران صاحبنظر اسلامى و ديگر ملل صورت گرفته ، اين حقيقت پذيرفته شده است كه : شخصيت على ( ع ) چنانكه در قلمرو مكتبهاى الهى [ منهاى نبوت ] در رديف پيامبرانى مانند ابراهيم ، موسى ، عيسى ، محمد ( ص ) ( صاحبان رسالت كلى ) قرار دارد ، همچنان در قلمرو پيشتازان كاروانيان انسانى كه تكامل در انسانيت را هدفگيرى نمودهاند ، در صف اول جاى گرفته است على ( ع ) پيامبر نيست و خضوع و تسليمش در برابر پيامبر اسلام و ايمان راستين او به خاتم پيامبران ، چيزى نيست كه قابل كمترين ترديد بوده باشد . حتى بعضى از متفكران را در سطوح و الا سراغ داريم كه ايمان راستين على ( ع ) را به پيامبر اسلام بالخصوص و ساير پيامبران بطور عموم ، دليل قاطعانهاى براى ثبوت ماوراى طبيعى
بودن شخصيت پيامبر اسلام مىدانند . مطلب فوق نمايندگى على ( ع ) را از طرف رسالتهاى كلى تاريخ كه بوسيله پيامبران عرضه شده است اثبات مىكند .
شايستگى على ( ع ) بمقام نمايندگى رسالتهاى كلى نه تنها از طرف صاحبنظران جهان تشيّع ، بلكه از طرف همه فرق و مذاهب اسلامى و غير اسلامى بدون كمترين ابهامى ابراز شده است . ما از هر گروه سه گانه چند جمله را تنها بعنوان نمونه يادآور مىشويم ، سپس على ( ع ) را « از ديدگاه توصيف خداوندى » و « ديدگاه محمد ( ص ) » و « ديدگاه على ( ع ) » كه بهترين راه شناسائى شخصيت على ( ع ) است مطرح مىكنيم .
اصرار ما بر اينگونه معرّفى ، نه براى بحث و نشان دادن چهره انسانى والاى على ( ع ) است ، زيرا چنين كارى پس از نوشته شدن هزاران كتاب و مقاله و واقعا بيهوده و تلف كردن وقت است ، بلكه منظور ما از اين اصرار ، اينست كه بتوانيم هدف و كيفيّت سخنان على ( ع ) را و اينكه آن سخنان از كدامين روح موج زده روشن بسازيم . ضمنا اين حقيقت را اثبات كنيم كه على بن ابيطالب ( ع ) نه تنها نمونه اعلاى انسانى ديروز است . بلكه او است عالىترين نمونه انسان كامل در امروز و فرداى تمام نشدنى .
به گزارش شفقنا علامه جعفری در این بخش ابتدا به دیدگاه های شخصیت های غیر اسلامی پرداخته اند:
نمونهاى از جملات شخصيتهاى ملل غير اسلامى درباره على ( ع )
يكم شبلى شميل
از پيشتازان مكتب ماديگرى : « پيشوا على بن ابيطالب بزرگ بزرگان ، يگانه نسخه ايست كه نه شرق و نه غرب ، نه در گذشته و نه امروز صورتى مطابق اين نسخه نديده است . »
توضيحى در يك جمله شبلى شميل
بايستى جملهاى را كه شبلى شميل گفته است ، با در نظر گرفتن چهار موضوع بسيار مهم ارزيابى نمود :
موضوع يكم شخصيت ايدهئولوژيك شبلى است كه معتقد به امور ماوراى طبيعى و اديان نيست .
موضوع دوم از نظر آزادى عقيده و آزادى بيان و قلم ، يكى از شخصيتهاى انگشت شمار دوران جديد بوده است .
موضوع سوم تمايلات عقل گرايانه دوران شبلى شميل و وضع روانى ويژهاى او كه بهمه چيز با عينك تحققى علمى مىنگرد و جهانبينى و انسان شناسى غير علمى را خرافات مىپندارد .
موضوع چهارم او در دورانى زندگى كرده است كه تاريخ گذشتهاش صدها سقراط ، افلاطون ، ارسطو ، فيلون اسكندرى ، اكويناس ، اوگوستين ، دكارت كانت و هگل ، و در ناحيه مشرق زمين ابن سيناها و محمد بن زكرياها و جلال الدين مولوىها و زمامداران گوناگون را ثبت نموده است ، با در نظر گرفتن اين موضوعهاى چهارگانه ، ابراز عقيده مزبور از چنين شخصيتى درباره على بن ابيطالب عليه السلام پر معناتر از آن است كه يك نظر سطحى تلقى شود .
او با نظر به متن علمى جهان و شئون تحققى انسان ، على را شخصيت بىنظير تاريخ تلقى مىكند ، نه با عينك عقيدتى خود و نه با اجبار عوامل شخصى و محيطى و نه با ديد خيال بافى و آرمانگرايى بىاساس و نه بىاطلاع از عبور صدها نوابغ و حكما و زمامداران گوناگون از گذرگاه قرون و اعصار .
دوم جبران خليل جبران
يكى از بزرگترين نويسندگان و متفكران انسانى مسيحى عرب : « من معتقدم كه فرزند ابيطالب نخستين عرب بود كه با روح كلى رابطه برقرار نمود . او نخستين شخصيت از عرب بود كه لبانش نغمه روح كلى را در گوش مردمى طنين انداز نمود كه پيش از او نشنيده بودند . . . او از اين دنيا رخت بر بست ، در حاليكه رسالت خود را بجهانيان نرسانيده بود . او چشم از اين دنيا پوشيد مانند پيامبرانى كه در جوامعى مبعوث مىشدند كه گنجايش آن پيامبران را نداشتند و بمردمى وارد مىشدند كه شايسته آن پيامبران نبودند و در زمانى ظهور مىكردند كه زمان آنان نبود . خدا را در اين كار حكمتى است كه خود داناتر است . »
توضيحى درباره دو جمله از جبران خليل جبران
دقت كنيد .
جمله يكم
« من معتقدم كه فرزند ابيطالب نخستين عرب بود كه با روح كلى رابطه برقرار نمود » .
مسلم است كه دو كلمه « روح كلى » براى غوطهوران در محسوسات عالم طبيعت بهيچ وجه قابل درك و هضم نخواهد بود ، ولى انسان متفكر هر اندازه هم كه در محسوسات فرو رفته باشد ، نمىتواند وجود قوانين كلّى طبيعت را كه محسوسات از آنها پيروى مىكنند ، ناديده بگيرد و منكر شود . اگر وجود قوانين كلى پذيرفته شود ، بدون ترديد يك جريان ثابت در طبيعت در مافوق حركت و سكون قطعى خواهد بود .
روشن است كه اين جريان ثابت موضوعات پايدارى را اثبات مىكند كه از دستبرد حركت و دگرگونىهاى فيزيكى و شيميائى در امان مىباشد .
يكى از آن موضوعات ثابت كه در ايدههاى عالى بشرى از آغاز انسان شناسى تا كنون ديده مىشود ، موضوعى است كه با كلمات گوناگون بيان مىشود ، مانند « انسانيت » ، « كمال اعلا » ، « ايدهآل اعلا » . . . كلمه « روح كلى » از اين ديدگاه علمى فلسفى كه گفتيم ، داراى مفهوم و معناى معقول و قابل پذيرش مىباشد . بنابراين شما مىتوانيد بجاى « روح كلى » ، كلماتى از قبيل « انسانيت » « كمال اعلا » و « ايدهآل اعلا » را بكار ببريد ، زيرا براى تفسير شخصيت على ( ع ) كه رابطه او را با عالىترين حقيقت انسانى نشان بدهد . همين كلمات كافى مىباشد .
جمله دوم
« او ( على « ع » ) از اين دنيا رخت بربست ، در حاليكه رسالت خود را به جهانيان نرسانيده بود » و چشم از اين دنيا پوشيد مانند پيامبرانى كه در جوامعى مبعوث مىشدند كه گنجايش آنها را نداشتند . » مضمون عبارت اول درست مطابق همان معنائى است كه ميخائيل نعيمه نيز بيان ميكند كه اندك چيزى از آنچه كه على ( ع ) ميان خود و خدايش داشت ،
در آن زندگانى محدود و در آن جامعه تنگ و تاريك ، ظهور نكرد . عامل اصلى
محروميت جامعه آن دوران از رسالت على ( ع ) خود آن جامعه بوده است ، كه او را نشناخت و حتى بمقدار شناسائيش هم از آن شخصيت بهرهبردارى ننمود .
اين حقيقت در مباحث آينده در توصيف جامعه معاصر على ( ع ) مشروحا مطرح خواهد گشت .
عامل ديگر براى مجهول ماندن ارزش شخصيت على ( ع ) يك موضوع كلى است كه مىتواند شامل همه دورانها و همه جوامع بوده باشد . آن موضوع محدوديت ديدگاه اكثريت مردم است كه دانستهها و خواستههاى آنان نشان ميدهد اين موضوع قابل انكار و ترديد نيست كه بشر با همه داد و فريادهايى كه درباره پيشرفت و تكامل خود به راه انداخته است ، هنوز خود را نتوانسته است از زندان خود خواهى نجات بدهد . اصلا او هنوز نتوانسته است درباره « خود » يك تفسير و توجيه منطقى و رضايت بخشى داشته باشد . رابطه انسان با انسان هنوز در اصل « پيوستگى بجهت احتياج و گسيختگى بعلت سود شخصى » در جريان است .
امّا در قلمرو دانستنىها ، همين مقدار ميتوان گفت كه بشر هنوز نتوانسته است مرز واقعى ميان « خود » و « جز خود » را در معلومات خود تعيين نمايد . اصول و قوانين عالى جهان شناسى هيچ مكتبى براى مكتب ديگر كلا يا بعضا پذيرفته نمىشود با اينكه از بانيان هر مكتب كه مىپرسى كه مأخذو دليل شما بر مدعايتان چيست ،
همگى جواب مىدهند : حس و عقل و قوانين مسلم انسان و طبيت پس اين تناقضها از كجا بوجود مىآيد ؟ در پاسخ همين سئوال هم مطالب ضد و نقيض شنيده ميشود .
با اين محدوديت دانستنىها و خواستههاى محدود ، رسالتى مانند رسالت على بن ابيطالب ( ع ) مانند عبور دادن خود كره خورشيد از پنجره اطاقى است كه با چهار ديوار بعرض شش متر و چهار متر و يك سقف و يك كف مشخص و محدود شده است .
سوم ميخائيل نعيمه
نويسنده صاحبنظر و متفكر انسانى مسيحى عرب :
« هيچ مورخ و نويسندهاى هر اندازه هم كه از نبوغ و راد مردى ممتاز برخوردار بوده باشد ، نمىتواند قيافه كاملى از انسان بزرگى مانند پيشوا على ( ع ) در مجموعهاى
كه حتى داراى هزار صفحه باشد ، ترسيم نمايد و دورانى پر از رويدادهاى بزرگ مانند دوران او را توضيح بدهد .
تفكرات و انديشههاى آن ابر مرد عربى و گفتار و كردارى را كه ميان خود و پروردگارش انجام داده است ، نه گوشى شنيده و نه چشمى ديده است . تفكرات و ايدهها و گفتار و كردار او خيلى بيش از آن بوده است كه با دست و زبان و قلم وى بروز كرده ، و در تاريخ ثبت شده است . »
توضيحى درباره جملهاى از ميخائيل نعيمه
« هيچ مورخ و نويسندهاى هر اندازه هم كه داراى نبوغ و راد مردى باشد نمىتواند قيافه كاملى از انسان بزرگى مانند پيشوا على حتى در هزار صفحه ترسيم نمايد » . همانطور كه ميخائيل نعيمه مىگويد : ما نمىتوانيم عناصر اساسى شخصيت على ( ع ) و فعاليتها و نتايجى را كه از آن عناصر بروز كرده است ، توضيح بدهيم ، با نظر به مجموع اصول و قوانين انسان شناسى ، اگر بخواهيم درباره على ( ع ) تحقيق مفيدى داشته باشيم ، باين نتيجه خواهيم رسيد كه : شخصيتى است در حدّ اعلاى كمال كه زيبايى غير قابل ترسيم روحى را بدست آورده است و داراى آن استقلال روحى است كه در افقى بسيار بالاتر از فرهنگ و علم و خواستههاى معمولى بشر قرار گرفته است .
از نظر آرمانهاى اعلاى انسانى ، حقيقت مطلقى در شخصيتش بوجود آمده است كه حيات اصيل و منطقى انسانى را با همه بايستگىها و شايستگىهاى مربوط به متن حيات اصيل نشان داده است .
امّا اين حقيقت مطلق چيست ؟ و كدام است آن عناصر مثبت كه دست بهم داده و در بوجود آوردن آن حقيقت مطلق هماهنگ شدهاند ؟ و راه شناسايى آن فعاليتهاى درونى و مديريت آگاهانه روى آن فعاليتها چيست ؟ مسائلى است كه حل آن بدون قرار گرفتن در مسير چنان شخصيت و بدون شنيدن آهنگ كلى هستى وابسته به هستى آفرين امكان پذير نخواهد بود .
علوم روانى و دقيقترين آزمايشگاههايى كه در صدد شناساندن روان آدمى و جريانات گوناگون آن هستند ، هنوز از نشان دادن روشنترين پديدههاى روانى مانند لذت و درد و انديشه ، مانند يك نمود فيزيكى ناتوانند ، چه برسد كه بتوانند سه موضوع فوق را براى ما نمودار بسازند .
ما براى مشاهده موقعيت روانى شخصيتى مانند على بن ابيطالب ( ع ) بيش از يك راه نداريم و آن هم عبارت است از قرار گرفتن در مسيرى كه اين شخصيت از آن عبور كرده است و بقول جلال الدين مولوى :
عقل گردى عقل را دانى كمال
عشق باشى عشق را بينى جمال
چهارم ايلياپاوليچ پطروشفسكى
استاد تاريخ در دانشگاه لنينگراد :
« على پرورده محمد ( ص ) و عميقا به وى و امر اسلام وفادار بود . . . على تا سر حد شور و عشق پاى بند دين بود . صادق و راستگار بود ، در امور اخلاقى بسيار خردهگير بود و از نامجويى و مالپرستى به دور و بيشك هم مردى سلحشور و هم شاعر و تمام صفات لازمه اولياء اللّه در وجودش جمع بود . »
توضيحى درباره دو جمله از پطروشفسكى
جمله يكم
« على تا سر حد شور و عشق پاىبند دين بود » .
همه ميدانيم كه رسيدن يك مغز و روان بسيار آگاه و فعّال به سر حدّ عشق و شور آن هم به حقايق و موضوعات ماوراى طبيعت كه از حوّاس و تجربههاى معمولى به دور است ، به چه دركها و انديشههاى والائى نيازمند است .
ماداميكه يك روح از همه امتيازات و زيبائىها و عوامل جالب عالم طبيعت و تمايلات طبيعى بالاتر نرود ، چنين وضع روانى كه پطروشفسكى در على ( ع ) سراغ گرفته است ، امكان ناپذير ميباشد .
و چون موضوع شور و عشق در كار است بطور قطع جمال و جلال مطلقى در پشت پرده طبيعت براى على ( ع ) دريافت شده و او را در جاذبيت خود قرار داده است . مردم معمولى بلكه متفكران ژرف انديش ميتوانند تا سر حدّ دريافتهاى
عميق و محبّت و خيرگى به موضوعات و حقايق ماوراى طبيعت موفق شوند ،
ولى گام نهادن به سر حدّ شور و عشق در آن موضوعات و حقايق ، جز كار پيشوايان رديف اول ماوراى طبيعت نمىباشد .
اين حقيقت را كه پطروشفسكى درباره عشق على بن ابيطالب ( ع ) متذكر شده است ، باضافه اينكه گفتار و كردار على ( ع ) بخوبى اثبات مىكند ، در جملهاى از پيامبر اكرم كه در مبحث « على از ديدگاه محمد ( ص ) » مطرح خواهيم كرد ، ديده مىشود . آن جمله چنين است : « لا تسبوا عليا فانه ممسوس فى ذات اللّه » 1 ( به على دشنام ندهيد ، زيرا او شيفته و بيقرار در ذات خداوندى است ) .
جمله دوم
« تمام صفات لازمه اولياء اللّه در وجودش جمع بود » اين جمله در حقيقت نتيجه روشنى براى جمله يكم است ، زيرا هنگامى كه يك روح بآن حدّ از رشد و كمال برسد كه شور و عشق درونش را فرا بگيرد ، مسلم است كه از همه آلايشها پاك و همه عظمتها را دارا خواهد بود .
شاد باش اى عشق خوش سوداى ما
اى طبيب جمله علتهاى ما
اى دواى نخوت و ناموس ما
اى تو افلاطون و جالينوس ما
پنجم جرج جرداق
از برترين نويسندگان انسانى مسيحى عرب :
« آيا انسان بزرگى مانند على را مىشناسى كه حقيقت انسانى را به عقول و مشاعر بشرى آشنا بسازد ، آن حقيقت انسانى كه سرگذشتى چون ازل و آينده باقى چون ابديت و ژرفائى بس عميق دارد كه هر يك از صاحبان عقول و نفوس بزرگ مطابق روش و طبع خود ، آن را درك مىكند و ديگر انسانهاى عادى بدون اينكه خود بدانند در سايه آنان زندگى مىكنند . . . آن حقيقت انسانى كه اساس همه فلسفههاى مثبت است در مقابل فلسفههاى منفى . مقصودم از آن فلسفهها كاوش از « مطلق » است كه عامل اساسى ثبات و پايدارى انسانيت در وجود انسان است . كاوش از « مطلق » اگر تا اعماق مطلق ادامه يابد ، بيكى از چهرههاى حقيقت خواهد رسيد .
در اين بحث و پىگيرى ، انديشه و عقل و خيال و ساير فعاليتهاى ناشى از آنها دست بهم مىدهند ، سپس به موقعيتها و عوامل و عموم تمايلات با داشتن
معانى مختلف تطبيق مىگردند . على ( ع ) اين « مطلق » را بطور مخصوص دريافته ،
سپس با عقل و قلبش درك كرده است كه بالاترين قدرتها از پايدارى و مقاومت روى آن مطلق ناشى مىگردد . على بدينسان تجسّم يافته آن قدرت شگفتانگيز است كه او را در پيروزىها و شكستها يكسان نشان مىدهد . زيرا عامل ملاك او در پيروزىها و شكستها همان قدرتست كه در ميدان جنگ چه با چهره پيروزى بيرون آيد و چه با شكست روبرو شود و همچنين در ميدان سياست و هر ميدان ديگر كه براى تكاپوى زندگى تصور شود يكسان است . » 1
توضيحى درباره سه جمله از جرج جرداق
جمله يكم
« آيا انسان بزرگى را مانند على مىشناسى كه حقيقت انسانى را به عقول و مشاعر بشرى آشنا بسازد آن حقيقت انسانى كه سرگذشتى چون ازل و آينده باقى چون ابديت و ژرفائى بس عميق دارد . . . » معناى اين جمله چنين است كه مكتبهاى معمولى و ديگر عظماى انديشه ، انسان را در آن قلمرو محدود و بسته مىشناسند و معرفى مىكنند كه با عوامل جبرى محيط و تاريخ و قوانين مقرّره و خود خواهىها قالب گيرى مىشود و چند روزى در صحنه ساخته شده عوامل مزبور به بازيگرى خود دلخوش ميدارد و با تحمل هزاران رنج و شكست از صحنه خارج مىشود و رهسپار زير خاك تيره مىگردد .
اين انسان مورد شناخت و معرفى مكتبها و متفكران معمولى ، همواره در ميان گذشته معدوم و آينده مجهول ، چشم به دهان مكتبها و متفكران ، ديده از اين زندگانى مىبندد . اگر خيلى شانس داشته باشد و انبوه گرد و غبار تاريخ چهرهاش را نپوشاند ، مىتواند موضوع تحقيقات حرفهاى براى مورخين بوده يا مانند جنازهاى بىصاحب مورد تشريح فلسفه گويان نامجو قرار بگيرد .
شناخت على درباره انسانها بقول جرج جرداق : درست در نقطه مقابل انسان شناسى مزبور مىباشد . نخست اينكه على انسان را محصول بازى طبيعت .
ناخودآگاه نمىداند ، بلكه او انسان را يك محصول جدّى از يك كارگاه جدّى كه با مشيّت بسيار والاى هستى آفرين شروع به كار كرده است ، مىداند .
بهمين جهت است كه عمر انسان در حقيقت مساوى عمر كارگاهى است كه از بامداد ازل تا شامگاه ابد بجريان افتاده ، از دستبرد سود جويان ضدّ انسان بالاتر قرار گرفته است .
جمله دوم
اين حقيقت انسانى والا را : « هر يك از صاحبان عقول و نفوس بزرگ مطابق روش و طبع خود درك مىكنند و ديگر انسانهاى عادى بدون اينكه خود بدانند در سايه آنان زندگى مىكنند . » اين يك توجّه بسيار عالى است كه « جرداق » درباره حركت قافله انسان رو به آينده پيدا كرده است . حقيقتا چه اندك است شماره آن عظماى انسان شناسى كه توانستهاند آن حقيقت والاى انسانى پايدار را درك كنند و نظريات و مكتبهاى معمولى را مانند برق زود گذر تلقى كنند كه مقدارى روشنايى در لحظههاى بسيار موقّت بچهره آن حقيقت والا مىتابد و سپس براه خود مىرود .
كمتر از اين عظماى انسان شناس ، افراد معدود بسيار والائى هستند كه تمام چهره حقيقت والاى انسانى را مىشناسند و ارزش واقعى آن را بجاى ميآورند .
مردم عادى كه اكثريت قريب به نود و نه درصد تاريخ را تشكيل مىدهند ، سايهوار دنبال آن عظماء راه مىافتند و تنها باين اصل كه عظماى پيشرو ما انسانها را ميشناسند و بايستگى و شايستگى ما را درك كردهاند ، قناعت مىورزند . چيزى كه به ذهن اين اكثريت خطور نمىكند ، چون و چرا در فلسفهها و دلايل راههايى است كه آن عظماى پيشرو پيش پاى آنان مىگسترانند . همين امروز همه جوامع و ملل متمدن را بگرديد و قوانين و رفتارهاى متنوع زندگى آنان را براى افرادشان مطرح كنيد و بپرسيد :
فلسفه و دليل درست بودن اين قوانين و رفتارها چيست ؟ افرادى كه بتواند بهمه سئوالات شما جواب درست بدهند ، قطعا از شماره انگشتان شما تجاوز نخواهند كرد .
با يك نظر دقيقتر خود همان عظماى انسان شناس و اين افراد اندك كه فلسفه
كار آن عظما را درك و توجيه خواهند كرد ، در پايان تحقيق و تحليل به اصول و قوانين معدودى خواهند رسيد كه افراد معدود بسيار والا و كمتر از شماره عظماى انسان شناس بعنوان مواد رسالت كلى ابلاغ نمودهاند . علىّ بن ابيطالب ( ع ) از اين افراد معدود است .
جمله سوم
« على ( ع ) اين مطلق را بطور مخصوص دريافته سپس با عقل و قلبش درك كرده است كه بالاترين قدرتها از پايدارى و مقاومت روى آن مطلق ناشى مىگردد . » « بينوا ما انسانها » : بوسيله اصطلاح گويىها و وسوسهها ، از مطلق واقعى كه انسان بدون آن قابل درك و توصيف و توجيه نخواهد بود ، قهر نموده و پا بفرار مىگذاريم ، و نمىدانيم كه نيروى فرار ما از مطلق واقعى ، و مسيرى كه براى فرار انتخاب كردهايم و مقصدى كه برگزيدهايم و آوازى كه در هنگام فرار مىخوانيم ،
همه و همه مطلقهايى هستند كه با اصطلاحات شيرين و جالب خود ، ما را به خود جذب مىكنند و بجاى يك مطلق واقعى ، چند مطلق را معبود خويشتن قرار ميدهيم آن مطلقى كه على بن ابيطالب ( ع ) را به اوج قدرت انسانى رسانيده است چيست ؟ در تفسير اين مطلق هم مىتوانيم راه كوتاه را در پيش بگيريم و هم راه دراز را .
در اين مبحث ما راه كوتاه را انتخاب مىكنيم :
« من در اين نمايشگاه بزرگ هستى جلوهگاهى از هستى آفرينم ، شعاعى از آن هستى آفرين بر وجود من مىتابد . درك مىكنم كه هر اندازه كه سطوح و اعماق روحم را براى نفوذ آن شعاع ، بيشتر باز مىكنم ، حقايق و واقعيات جهان هستى براى من شفّافتر و صيقلىتر مىگردند و ماهيت خود را بيشتر آشكار مىسازند . همچنين مىبينم هستى من ، استقلال من ، مالكيت من بر خويشتن ، عشق من به كمال و رشد ، در اعماق جانم سر بر مىكشند و خود را مىنمايانند .
بدينسان با حقيقتى بنام « من » يا شخصيت آشنا مىشوم كه جزئى از همان
شعاع گسترده از مقام ربوبى است . بنابراين ، تكاپوى « من » ( جلوهگاه هستى آفرين ) در مسير و جاذبيت شعاع گسترده از مقام ربوبى ، همان مطلق است كه فرزند ابيطالب را به اوج قدرت انسانى رسانيده است .
اين تكاپو تنها در مجراى قوانين و اصول انسانى الهى بثمر مىرسد . براى چنين تكاپو شكست و پيروزى ، و دوست و دشمن و شادى و اندوه و گريه و خنده و داشتن و نداشتن و تنهايى و تراكم جمعيتها و محراب عبادت و ميدان جنگ و زمامدارى و گوشهگيرى ، حبابهايى هستند كه در دنبال عواملى سر بر مىكشند و سپس در اقيانوس مطلق فرو مىنشينند . اينست محصول آن مطلقى كه على را به اوج قدرت انسان الهى نائل ساخته است .
به گزارش شفقنا در ادامه این مبحث به دیدگاه متفکران و صاحب نظران اسلامی پرداخته شده است:
چند جمله از بزرگترين متفكران و صاحبنظران اسلامى
يكم ابن سينا
( حسين بن عبد اللّه ) :
« و براى اين بود كه شريفترين انسان و عزيزترين انبياء و خاتم رسولان صلّى اللّه عليه و آله و سلّم چنين گفت با مركز حكمت و فلك حقيقت و خزانه عقل امير المؤمنين كه :
يا علىّ اذا رأيت النّاس يتقرّبون الى خالقهم بانواع البرّ تقرّب انت اليه بانواع العقل تسبقهم .
گفت : اى على ، چون مردمان در تكثر عبادت رنج برند ، تو در ادراك معقول رنج بر تا بر همه سبقت گيرى ، و اين چنين خطاب را جز چون او بزرگى راست نيامدى كه او در ميان خلق چنان بود كه معقول در ميان محسوس ، لاجرم چون با ديده بصيرت عقل مدرك اسرار گشت همه حقايق را دريافت و ديدن حكم داد و براى اين بود كه گفت : لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا ( اگر پرده برداشته شود ، بر يقين من افزوده نگردد ) . هيچ دولت آدمى را زيادت از ادراك معقول نيست ، بهشتى كه به حقيقت آرسته باشد به انواع زنجبيل و سلسبيل ادراك معقول است و دوزخ با عقاب و اشغال متابعت اشغال جسمانى است كه مردم در بند هوا افتند و در جحيم
خيال بمانند »
توضيحى در سه جمله ابن سينا
نخست به كلماتى كه درباره شخصيت على ( ع ) بكار برده است ، مينگريم :
اين كلمات عبارتند از :
1 مركز حكمت 2 فلك حقيقت 3 خزانه عقل . حكمت و عقل عالىترين وسائل رشد و كمال انسانى است كه بدون تحقق آنها هيچ انسانى در مسير رشد قرار نمىگيرد . اين حكمت و عقل هنگامى كه در روان آدمى در حدّ اعلاى خود به فعاليّت بپردازند ، وصول به حقيقت كه كمال نهايى انسانى است ، حتمى ميباشد .
جمله يكم
« و اين چنين خطاب را جز چون او بزرگى راست نيامدى كه او در ميان خلق چنان بود كه معقول در ميان محسوس » .
خطابى كه پيامبر اكرم ( ص ) به على ( ع ) فرمود درباره تعقل بود ، ابن سينا شايستگى چنان خطاب را به على ( ع ) منحصر مىكند ، زيرا تنها او است كه سخنان و كردارش بدون كمترين انحراف ، واقعيت را نشان مىدهد . وجود چنان عناصر حيرت انگيز از نظر عظمت ، مانند تقوا ، علم و معرفت ، فداكارى در راه دين ايدهآلش شجاعت در حدّ اعلا ، قدرت فوق العاده مالكيت او بر خويشتن ، احساسات بسيار رقيق ، خود را در حيات اجتماعى جزئى از انسان ديدن . . . و دهها عناصر از اين قبيل به مديريّت عقلانى بسيار والائى نيازمند است و به اتفاق همه صاحبنظران ملل اين مديريت در علىّ بن ابيطالب در حدّ اعلا وجود داشته است .
جمله دوم
« لاجرم چون با ديده بصيرت عقل مدرك اسرار گشت ، همه حقايق را دريافت و ديدن حكم داد و براى اين بود كه گفت : لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا ( اگر پرده برداشته شود ، بر يقين من افزوده نشود ) اگر كسى ساليان طولانى سر و كار جدّى با فلسفهها و همه گونه جهان بينىها نداشته باشد ، هرگز طعم اين جمله « ابن سينا » را نخواهد چشيد .
يك فيلسوف و يك دانشمند و حتى يك هنرمند صاحبنظر عميق در طول تاريخ
شرق و غرب سراغ نداريم كه به دانستنىهاى خود ، با اعتقاد كامل بنگرد و از عهده پاسخ به همه سئوالاتى كه به اعماق معلومات او نفوذ مىكند ، برآيد .
اگر بخواهيم آن سئوالات را جمعآورى كنيم ، مجلدات متعددى را بايد براى اين كار اختصاص بدهيم و همچنين مجلدات ديگرى لازم است كه « نميدانم » هاى فلاسفه و دانشمندان را در آنها جمعآورى كنيم . در چنين جهان اسرارآميز و با اين محدوديت مغزهاى متفكرين ، « دريافتن همه حقايق و ديدن واقعيات » كه در باره على ( ع ) پذيرفته شده است ، يك موضوع معمولى نيست ، بلكه شگفتانگيز ترين مسئلهايست كه بشر سراغ دارد . با قطع نظر از ابن سينا ، فلاسفه و عرفاى كثيرى مسئله ديدن بىپرده واقعيات را درباره على ( ع ) قبول نمودهاند از آنجمله جلال الدين مولوى است كه مىگويد :
اى على كه جمله عقل و ديدهاى
شمّهاى وا گو از آنچه ديدهاى
دوم حسن بن يسار بصرى
از مشهورترين فقها و دانشمندان قرن اول هجرى :
« علىّ بن ابيطالب ، ربانّى امت اسلامى و داراى عظمت و سابقه منحصر و نزديكى با پيامبر اكرم . او هرگز از امر الهى غفلت نورزيد ، و در راه دين هيچ ملامتى در او تأثير نداشت » .
توضيحى در جملات حسن بصرى
آگاهى و گرايش دائمى به امر الهى و نپذيرفتن هيچ ملامت و خواهش و تهديد در راه خدا دليل روشنى است بهمان مطالبى كه ابن سينا درباره واقع يابى بىپرده على بن ابيطالب بيان نمود . اين همان موضوع است كه جرج جرداق بعنوان مطلقيابى على مطرح كرد . و همان است كه جبران خليل جبران با مفهوم ارتباط با روح كلى تعبير نمود .
سوم ابن ابى الحديد
شارح نهج البلاغه كه بتازگى در 20 مجلد تجديد چاپ شده است از مطلّعترين علماى تسنّن و متفكر در فلسفه و كلام و صاحبنظر در تاريخ اسلام :
« امتيازات انسانى على ( ع ) از لحاظ عظمت و جلال و شهرت در آن حدّ اعلا است كه شرح كردن و بحث و تفصيل دادن آنها ناروا و بيهوده است . . . من چه بگويم در حق مردى كه دشمنانش نتوانستند عظمتها و فضايل او را منكر شوند و همه آنان به برترى شخصيت او اعتراف نمودند .
تو خود ميدانى كه بنىاميّه زمامدارى اسلام را در شرق و غرب روى زمين بدست آوردند و با هر نوع حيلهگرى در خاموش ساختن نور او كوشيدند و هر گونه لعن و افترا را براى على در روى منابر ترويج نمودند هر كس كه او را مدح و توصيف مىكرد ، مورد تهديد قرار مىگرفت ، هر روايتى را كه فضيلت على را بازگو مىكرد ، ممنوع ساختند . حتى از نامگذارى كودكان به نام على جلوگيرى كردند . اين همه اقدامات و تقلاها جز ظهور عظمت و جلالت شخصيت على نتيجهاى نداد . . . در حقيقت اينهمه نابكارىهاى بنىاميّه مانند پوشانيدن آفتاب با كف دست بود . . .
من چه بگويم درباره مردى كه همه فضيلتها به او منتهى مىشود و هر مكتب و هر گروهى خود را به او منسوب مىسازند . آرى او است رئيس همه فضيلتها . . . 1 « من چه بگويم درباره مردى كه اهل همه مذاهب غير اسلامى كه در جوامع اسلامى زندگى مىكنند [ و اطلاعى از شخصيت او دارند ] به او محبت مىورزند و حتى فلاسفهاى كه از ملّت اسلامى نيستند ، او را تعظيم مينمايند . . . ما در مقدمه اين كتاب ( شرح نهج البلاغه ) نمونهاى از فضيلتهاى على ( ع ) را بدون اينكه قصد تكميل آنها را داشته باشيم ، متذكر شديم . و اگر بخواهيم اختصاصات و عظمتهاى او را بيان كنيم ، به كتابى مستقل به حجم همين كتاب ( شرح نهج البلاغه ) بلكه به مجلداتى بيش از اينها نيازمند مىباشيم . 2
ادامه دارد….
انتهای پیام
