شفقناافغانستان-مگر امکان دارد، آن زنِ بیوه ی که بیش از بیست سال عمرش را در ولسوالیِ شیرینِ تگابِ ولایتِ فاریاب، با بی سرپناهی سرکرده تا از یگانه فرزندش مراقبت کند، اما به خاطر فقر فرزندش را از دست می دهد، دیوانه نشود؟ لزومی نیست به موارد دیگر اشاره گردد، مورادی مذکور کافی است تا بگوییم در جامعه ی ما میان «نان» و «زندگی» پیوندِ ناگسستنی وجود دارد و در واقع «زندگی نان است و دیگر هیچ!»
«نان» نخستین نیازِ آدمی است. با آنکه در دنیایِ امروز سطحِ نیازمندی انسانها بالارفته و در بسیاریِ از کشورهایِ جهان «نان» نه تنها مسئله نیست، بلکه حتی برایِ آنان قابل تصور نیست که کسی از بی نانی بمیرد، اما در افغانستان، به ویژه در خانواده هایی که «زنان» در مقامِ نان آور خانه ایفایِ وظیفه می کنند، نان مهمترین دغدغه ی زندگی به شمار میرود. نبودکار و اشتغال در افغانستان از یکسو، تصور کهنه و منسوخ تبعیضِ جنسیتی ای که به زنان اجازه ی کار به بیرون از خانه را نمیدهد و در نتیجه طرد و تبعیدِ آنان از اداراتِ دولتی و بازار «کاررسمی» به دخمه ی تاریکِ خانه ها، کارگاه هایِ زیرزمینی، کارهایِ سخت و دشوار در مزارع و دیگر کارهایی که به ندرت «شرافتِ کاری» در آنها لحاظ میگردد، از سویِ دیگر، سبب گردیده که «نان» به مهمترین مسئله ی زندگیِ زنان بدل گردد.
•1) زنان در بسیاریِ از ولایت ها «حقِ تحصیل» ندارند که هیچ، «خانه ی از آنِ خود» ندارند که هیچ، آزادی و کرامتِ انسانیِ آنان با خشن ترین وجه لگدمال میشود که هیچ، بلکه دربه در کوچه به کوچه، مزرعه به مزرعه، اداره به اداره، دفتربه دفتر، انجو به انجو، به دنبالِ کاری میگردند تا از گرسنگی نمیرند، اما دریغا که کار در «برابرِ نان» نیز برایِ آنان یافت نمیشود.
•2) : جیمز اوپن هایمن، در سالِ 1912 در شعری که تحت عنوان «نان آور»، در بارة زنانِ کارگر کارخانه ی پارچه بافیِ لاول ماساچوست سروده بود، فریاد زد:«به پیش، خواهران من/بر گور زنانی بیشماری، که برای نان فریاد کشیدند/ نه زیبایی، نه عشق، بیگاری برای همه/ بکوشیم برای زندگی بهتر/ نه تنها برای نان/ به پیش، خواهران من، به پیش/ روزهای بهتر درراه است.» شعر اوپن هایمن، در واقع بیانی شد برایِ «دادخواهیِ (advocacy)» و زنان کارگر هنگامِ «تظاهرات»، هم آوا بانگِ صدایِ او را در همه جا تکرار کردند. «نرده های آشپزخانه های کثیف و دودگرفته» را برکندند و کارخانه هایِ کسالت بار و بی روح را ترک گفتند تا نه به حیثِ یک هستیِ منفعل و «نفقه خور» و نه تنها کسانی باشند که تاقی از آنِ خود داشته باشد و مخارجِ زندگیِ شان را خودِ شان تامین نمایند، بلکه در تصمیم گیری هایِ اساسی جامعه نیز سهم بگیرند. به سخنی دیگر با آنکه در تمامی دنیا فرصت های مردان بیشتر است و تا رسیدن به سطح برابریِ کامل زن و مرد، راه بسی دور و درازی در پیش است، اما در بسیاریِ از کشورها زنان، نه برای نان، بلکه تحققِ آرمانهایِ والاتری از قبیلِ احترامِ اجتماعی، خویشتن تحقق بخشی و دیگر نیازهایِ بالاتر می اندیشند. آنها از آن وضعیتِ جانوری ایِ که فقط به نیازهایِ زیستیِ شان بی اندیشند عبور کرده اند و برای رسیدن به «زندگیِ بهتر» و فضیلتمندانه قاطعانه تلاش میکنند.
•3) . گذار از وضعیتِ زیستی به وضعیتِ آرمانی زمانی قابل تصور است که نیازهایِ اولیه ی آدمی، از قبیل «خوراک»، «سرپناه»، «پوشاک» و «امنیت»، تامین گردد. «رونالد انگل هارت»، نظریه پرداز «تحولاتِ فرهنگی» در پژوهشی که در ده تا کشورِ اروپایی به روش «پانل» انجام داده است، به نتایجی جالبِ توجهی دست یافته است. براساس این پژوهش میان تامینِ امنیتِ اقتصادی و شغلی و «معنویت گرایی» پیوندِ مستقیم وجود دارد. هرچه ضریبِ امنیتِ اقتصادی بالاتر باشد، امکانِ اندیشیدن به نیازهایِ متعالی و معنوی بیشتر خواهد بود و رشد فرهنگ های معنویت گرا در اروپایِ پس از جنگِ جهانی را بر همین مبنا تبین میکند. معنویت در واقع دغدغه ی بعد از نانِ آدمی است. شاید بتوان بر همین مبنا آشفتگی های اخلاقیِ افغانستان را توضیح داد. آشفتگی هایِ اجتماعی و اخلاقی در واقع ریشه در آشفتگی های اقتصادی دارد. آن انسانی که به گرسنگی و بی سرپناهی گرفتار است و ناامنی برای او حیثیتِ «هستی شناختی(ontological)» پیدا کرده، فرصت ندارد در مورد نیازهایِ والاتر بیاندیشد. پژوهشی که از سوی «گروهِ تحقیق و دفاع از حقوقِ بشر(HRRAC)» در مورد «کارگرانِ غیررسمی»، صورت گرفته است، نشانگرِ آن است که کارگران، به ویژه «زنانی» که نانِ آور خانه اند، نه برای «زندگیِ بهتر»، بلکه فقط به «نان» میاندیشند. بخانمی از ولسوالی قره باغِ کابل میگوید:« 6 تا اولاد دارم. شوهرم معتاد است. من تنها “نان آور” خانه میباشم و مجبورم از صبح تا شب در باغ های انگور و دیگر میوه جات کار کنم و در برابر آن 70 تا 100 افغانی به دست آورم و شکمِ گرسنه ی فرزندانم را سیر نمایم. اکثر شب ها “نان” نداریم و فرزندانم فقط چند خوشه انگور میخورند و به خواب میروند.» مطابقِ این پژوهش که در پنج ولایتِ افغانستان(کابل، بامیان، ننگرهار، فاریاب و هرات)انجام یافته، وضعیتی زنان دورتر از پایتخت (بامیان، ننگرهار، فاریاب و هرات) به مراتب فاجعه بار تر است. خانم «آمنه»، تنها «نان آورِ خانه» از ولایتِ «بامیان» از نبودِ کار شکایت دارد و میگوید:«یک سال پیش شوهرم فوت کرد. سه تا اولاد داریم. در بامیان کار وجود ندارد. فقط بعضی روزها به صورت روز مزد برای زراعت کاران، کار میکنم. مدتهاست که فرزندانم حتی “نانِ خشک” را هم سیر نخورده اند. گرسنگیِ خودم چندان مهم نیست. دلم به حال فرزندانم میسوزد. اکثر اوقات آنها، گرسنه می خوابند. ما فقط “نان” می خواهیم.»
•4)مسئله ی اصلی زنانی چون «آمنه» که شمار آنها در افغانستان کم نیست، «نان» است. از نظر آنها، «نان، یعنی زندگی و زندگی، یعنی نان.» آنها فرصت ندارند به «زندگیِ بهتر» یا «زندگیِ ورایِ نان» بیاندیشند. آمنه و بیشمار زنان فقط «نان» را فریاد میکشند تا دستِکم یک شب کودکانِ شان با شکمِ سیر به بستر خواب بروند. هرگز نمیتوانند تصور کنند که در رویِ زمین کسانی هستند به «آرمان های والا» میاندیشند، به «آزادی» و «برابری»، به پایان بخشیدنِ وابستگیِ زنان به مرد، به ستاره شدن در دنیایِ هنر و نقش آفرینی در بزرگترین چالشهایِ سیاسی__فرهنگی دنیایِ امروز. آمنه نان نیاز دارد و برایِ کسانی چون او که یکبار در زندگی نانِ سیر نخورده اند، والاترین آرمان «نان» است و بزرگترین آرزو خوابیدنِ فرزندانِ شان باشکم سیر. چه کسی از درد و رنجِ آنان خبر دارد، «گلآرا» میگوید:«هیچکس به حالِ آدمهای فقیر و بی نان توجه ندارد. روزگاری بسیار بدی دارم. شوهرم نابیناست و من تنها “نان آور خانه”. نه دولت به ما توجه دارد، نه نماینده ی ما در پارلمان، نه نمایندگانِ شورایِ ولایتی و نه موسسات. چندی پیش یکی از موسسات برای خانواده ها “سولرآفتابی” توزیع میکرد، اما چون پارتی نداشتم به من ندادند. گندم های کمکی، بین مسئولین دست به دست میشوند و هیچ وقت به ما نمیرسند. زمستانِ گذشته، در جریانِ توزیع گندم یک روز از اول صبح تا شام در میان برف و سرما در صفِ گندم ایستادم، اما در نهایت گندم به من نرسید. مسئولِ توزیعِ گندم، بوجی های گندم را به داخل انبار برد و به من گفت:گندم تمام شده، برو به خانه ات. به خانه برگشتم، فرزندانم با خوشحالی به طرفِ من دویدند و صدا زدند: مادرجان! گندم آوردی؟ نتوانستم چیزی بگویم، اشکم جاری شد. آنها فهمیدند که از گندم خبری نیست. دختر کوچکم گفت مادر جان! گریه نکن.[1]» همچنین زنان بسیاری از شدتِ فقر دچار مشکلاتِ روانی شده اند. امراضِ جسمانی پدیده ی رایج و همگانی است. مگر امکان دارد، آن زنِ بیوهی که بیش از بیست سال عمرش را در ولسوالیِ شیرینِ تگابِ ولایتِ فاریاب، با بی سرپناهی سرکرده تا از یگانه فرزندش مراقبت کند، اما به خاطر فقر فرزندش را از دست میدهد، دیوانه نشود؟ لزومی نیست به موارد دیگر اشاره گردد، مورادی مذکور کافی است تا بگوییم در جامعه ی ما میان «نان» و «زندگی» پیوندِ ناگسستنی وجود دارد و در واقع «زندگی نان است و دیگر هیچ!»
[1] به نقل از دادههایِ کیفی(مصاحبه گروه متمرکز) پژوهش که از سوی «گروه تحقیق و دفاع از حقوق بشر» در مورد «کارگران غیررسمی» انجام شده است.
نویسنده: اسدالله احمدی
انتهای پیام
www.afghanistan.shafaqna.com
