شفقناافغانستان- شاید زمانیکه صحبت از تفکرات و گرایشهای فمینیستی و یا جنبشهای همجنسگرایان که در دهههای اخیر بهشکل بارزتری خود را در جوامع مدرن نشان میدهد و یا گرایشات رادیکالی که عمدتا در جوامع جهان سوم و جهان اسلام بیشتر به نمایش گذاشته میشوند در نگاه نخست چنین بهنظر برسد که این تفکرات از تضاد ذاتی با یکدیگر برخوردار میباشند، بهخصوص گرایشهای و تفکرات فمینیستی که عمدتا در چارچوب و بستر جوامع مدرن شکل گرفتهاند و در قالب تفکر لیبرالی خود را مطرح میسازند و بهشکل تدریجی وارد برخی از جوامع جهان سومی و بهخصوص جهان اسلام در سالهای اخیر، دارای تضاد ذاتی با تفکرات و سازمانهای رادیکال اسلامی که برخی بُعد تروریستی نیز به خود گرفتهاند بهنظر آیند.
اگر صرفا در چارچوب تضاد سنت و مدرنیته به این تفکرات به ظاهر متضاد با یکدیگر دیده شود، بدون شک این تضاد یک تضاد واقعی و پایهای به حساب میآید ولی در دنیای تفکرات چپ و بهخصوص در نزد اندیشمندان چپ، همواره نوع نگرش به پدیدهها و تفکراتی که در نظام سرمایهداری بهوجود میآید به دیده شک نگریستهشده است.
همانگونه که مارکس، در کتاب کاپیتال اشاره به فروپاشی نظام سرمایهداری بهدلیل تضادهای ذاتی و درونی این نظام بین طبقه مسلط سرمایهدار و طبقه زیر سلطه کارگر میپردازد و پیشبینی میکند که انقلاب سوسیالیستی در جوامع سرمایهداری به وقوع خواهد پیوست، اندیشمندان پس از مارکس تماما به این سوال پرداختهاند که چرا پیشبینی مارکس که تمام پیروانش بدان باورمند بودهاند، اتفاق نیافتاده است؟
یکی از اندیشمندان تاثیرگذار در این حوزه فیلسوف معروف ایتالیایی آنتونیوگرامشی بوده است (۱۹۳۷ – ۱۸۹۱) گرامشی از بنیانگذاران حزب کمونیست ایتالیا بود، که در سال ۱۹۲۶ زندانی شد و در زندان فوت کرد. سوال اصلیای که گرامشی مطرح میسازد و بهدنبال پاسخ به آن است، این هست که چرا پیشبینی مارکس در خصوص انقلاب و تلاشهای انقلابیون مشهور در اروپای غربی و مرکزی به شکست منتهی شده است و بهجای نظامهای سوسیالیستی، نظامهای فاشیستی موسولینی در ایتالیا و نازیسم هیتلری در آلمان بهوجود آمده است؟
پاسخ گرامشی به این سوال حول مفهوم هژمونی شکل میگیرد. این اصطلاح در حوزه روابط بینالملل بهمنظور توصیف قویترین کشور در نظام بینالملل یا کشور غالب در منطقه خاص به کار میرود. استفاده گرامشی از اصطلاح هژمونی به فهم او از قدرت مربوط است، اما بیانکننده مفهومی عمیقتر و وسیعتر از قدرت است.
گرامشی از دیدگاه ماکیاولی در مورد قدرت به مثابهی قنطورس، موجودی نیمهحیوان، نیمهانسان، ترکیبی از اجبار و اختیار استفاده میکند.
مارکسیستها در مفهوم چگونگی تقویت نظم حاکم در جامعه، غالبا بر رفتارها و اقدامات زورمدارانهی دولت تمرکز داشتهاند. بهعنوان مثال دولت از نظر انگلیس، چنین تشریح میشود. «دولت چیزی نیست جز ابزاری برای ظلم یک طبقه بر طبقه دیگر.»
بر مبنای این مفهوم از دولت، تنها دلیلی که اکثریت استثمارشده و چپاولگردیده طبقه زیرسلطه در یک جامعه از شورش و طغیان علیه ظلم طبقه مسلط بازداشته میشود، زور و یا ترس از زور است.
اما نکته پراهمیت در اندیشه گرامشی در این مورد متفاوت است. از نظر گرامشی شاید این دیدگاه نسبت به دولت در جوامع کمتر توسعهیافته صادق باشد. ولی در کشورهای توسعهیافته غربی درست بوده نمیتواند. از نظر گرامشی این نظام نه تنها از طریق زور، بلکه از طریق رضایت (اختیار) تقویت میشود و در نتیجه انقلاب طبقه زیر سلطه که اکثریت جوامع سرمایهداری را تشکیل میدهد، علیه اقلیت سلطه خلق نمیشود.
براساس دیدگاه گرامشی، رضایت را هژمونی و طبقه حاکم بر جامعه، تولید و بازتولید میکند. این هژمونی است که اجازه میدهد تا ارزشهای اخلاقی، سیاسی و فرهنگی یک گروه غالب در سراسر جامعه، بهطور گسترده، پراکنده شود و گروههای اکثریت زیر سلطه بهعنوان عقاید خود آنها را مورد پذیرش قرار دهند. سیستمی که چنین هویتهای کاذب برای طبقه زیر سلطه که اکثریت جامعه سرمایهداری را تشکیل میدهد از نظر گرامشی، شامل رسانه، سیستم آموزشی، کلیساها و گروههای مشابه است که در جهت تحکیم هژمونی طبقه اقلیت سرمایهدار مسلط حرکت میکنند.۱
تحلیل گرامشی در دهه ۱۹۳۰ از شرایط جوامعی مانند ایتالیا و خلق هویتهای کاذب برای طبقه کارگر ایتالیا و آلمان میباشد، زیرا این طبقه بهجای کسب شعور طبقاتی خود، به هویتهای کاذب فاشیستی و نازیستی ایتالیا و آلمان معتقد شده و بدین وسیله به تداوم سلطه طبقه سرمایهدار کمک میرسانند.
تحلیل گرامشی را به نحوی میتوان در جهان آشوبزده معاصر در سطحی کلانتر در نظام بینالملل به مشاهده نشست.
خلق هویتهای کاذب نهضتهای رنگینپوشان در دهههای ۱۹۶۰، جنبشهای زنان در طول قرن بیستم و قرن حاضر، جنبشهای همجنسگرایان که در حال رشد روزافزون است همگی به مفهوم بیگانهساختن طبقه زیر سلطه از سلطه واقعی اقلیت سرمایهدار در جوامع توسعهیافته سرمایهداری است که از طریق رسانههای جهانی و سایر نهادها به خلق هویت کاذب برای طبقه زیر سلطه میپردازند.
عنصر جدیدی در این عصر جهانیشده بهعنوان آخرین مرحله توسعه سرمایهداری از دید برخی مطرح میباشد. بدین معنا که در جوامع کمتر توسعهیافته خلق هویتهای رادیکال میتواند به ترسی کاذب در جوامع سرمایهداری منجر شود و در نتیجه آن طبقه کارگر از بیم حذف توسط تفکرات رادیکال به مبارزه، برای حفظ خود از طریق پناهگرفتن در دولتهای سرمایهداری بپردازند و در این مبارزه، میان هویتهای رادیکال و تفکر مدرن طبقه زیر سلطه از رسیدن به هویت راستین خود و شعور طبقاتی که منجر به انقلاب علیه نظام سلطه خواهد گردید باز داشته میشود.
براساس مفهوم هژمونی، برای دوری جستن از خلق هویت واقعی طبقه کارگر و برونرفت از تضادهای ذاتی نظام سرمایهداری و ایجاد ترس کاذب در اکثریت جوامع مردم توسعهیافته سرمایهداری بهمنظور بهتاخیرانداختن بحران ذاتی این نظام، خلق چنین هویتهایی در چارچوب نظریه گرامشیسم قابل تحلیل و بیان است.
بدین معنا که هرچند فیمنیسم، جنبشهای همجنسگرایان در ظاهر دچار تضاد با رادیکالیسم اسلامی به حساب میآیند، ولی در یک چارچوب کلان و در قالب بیان تضادهای ساختاری و واقعی نظام سرمایهداری، هویتهای کاذبی در درون نظام سرمایهداری به حساب میآیند تا از خلق شعور طبقاتی و هویتهای راستین که منجر به انقلاب و فروپاشی نظام سرمایهداری میشوند، جلوگیری کنند و نتیجهی آن، جهان آشوبزدهای است که هر روز بخشی از خود را در قالب هویتهای ناشناخته و متضاد با یکدیگر ولی به سرعت در حال گسترش مییابد.
۱-جهانیشدن سیاست، روابط بینالملل در عصر نوین، جان بیلیس، استیو اسمیت، انتشارات ابرار معاصر، تهران: ۱۳۸۵، ص
منبع:8 صبح
انتهای پیام
www.af.shafaqna.com
