شفقنا افغانستان-سال ۱۳۹۳ از هرروی سالی سرشار از دشواری بود. سالی که آغاز انتخاباتی طولانی، جنجالبرانگیز و بحرانی بود و امتدادش کشمکش طولانی بر سر تشکیل دولت و معرفی کابینه. سال نگرانیهای امنیتی، اقتصاد روبهسقوط و بحران عظیم سیاسی. اما این سال برای جهان نیز چندان به نیکویی سپری نشد. پدیدۀ افراطگرایی به ظهور تمامقد داعش منجر شد و بحرانی به وجود آورد که تبعات آن تنها مرگ، ویرانی و جنایت است و امتداد آن در سال آینده نیز به نظر ناگوار میآید. در این سال جهان با چیزهایی روبهرو شد که مدتهاست تلاش میکرد آن را نادیده بگیرد.
با اینهمه، یک سال سپری شد و برای مردم ما مانند همۀ سالهای دهۀ اخیر، پر از امید و درد بود؛ پر از لبخند و اشک، پر از شوق و نفرت و اکنون که در پایان این سال ایستادهایم و به تمام روزهای گذشته نگاه میکنیم، شاید حسی آمیخته با غرور و حسرت تمام وجودمان را در بر بگیرد: این سال هم گذشت و ما اکنون در در نقطۀ پایان ایستادهایم. بهعنوان یک ملت باهم شادی کردیم و گریستیم. در انتخابات جانانه همدیگر را به چالش کشیدیدم. در نبرد پشتسر فرزندانمان چونان کوهی استوار ماندیم. به خاطر زندهماندن و زندگیکردن، سرکهای خاکآلود را هرروز گز کردیم و در پی لقمۀ نامی مرارت کشیدیم. و همۀ اینها باهم از ما مردمی میسازد که میشود نام ملت را بر آن نهاد. همۀ اینها باهم بدون کموکاست ما را با یکدیگر برادر کرد، ما را همشهری و هموطن ساخت و گامی دیگر به پیشمان برد. این سال مانند همۀ سالها سرانجام در ذهنها چیزی جز مقداری خاطره و کمی حس باقی نمیگذارد. اما همانهاست که ذهن ما و فرزندانمان را از چیزی به نام زندگی لبریز میکند.
کاش میشد فراموش کرد دردهای رفته را، کاش در آستانۀ رسیدن بهاری دیگر و در پیشواز نوروزی روشن آن زخمهای مانده بر پیکرهایمان، آن دلواپسیهای گمشده پایان میگرفت و بهار تمامقد و کامل دروازههایمان را میکوفت. کاش آن ۳۱ اسیر ازیادرفته به آغوش مادران و فرزاندانشان باز میگشتند. آنگاه شاید بهار رنگ و روی تازهتر میگرفت و زخمی چنین تلخ، شادکامیهای بهاری را نمیخلید.
نمیدانم سال پیشرو چگونه خواهد بود و نمیتوانم بگویم روزگار چه حوادثی را برایمان در گردونه نهاده است. اما هرچه هست و هرگونه هست، ایمان دارم که این کشور و این مردم میتوانند آن را هم به خوبی سپری کنند. ایمان دارم که در سرزمین آفتاب نیمروز، در سرزمین مزارع سبز، در سرزمین کوههای بلند هرگز آفتاب آنقدر در پسخانه نمیماند که تاریکی فراگیر شود؛ همان طور که قرنهاست پدران و مادران این سرزمین به رستگاری زیستهاند و به قناعت پایداری کردهاند. اینجا سرزمین رستم دستان است و دیار پیامبر روشنایی. نوروز در این سرزمین زاده شده است و از پس هزاران سال مصیبت و درد در نوای سرودخوانان و در بازوان علمبردار زنده است. نوروز این سرزمین در دل مردمش جاودانی است و از آتش آن جشن گل سرخ و هزارآیین دیگر میخیزد که هرکدام خشتی از بنای جاودان این مردم است. بهار بر این سرزمین جاودانی باد!
رعد همیزند دُهل، زنده شده است جزء و کل
در دل شاخ و مغز گل بوی بهار میکشد
لطف بهار بشکند رنج خمار باغ را
گرچه جفای دی کنون سوی خمار میکشد
مولانا
نویسنده : علیاحمد ابراهیمی
انتهای پیام
