شفقناافغانستان-امروز ١٤ ثور مصادف است به سی امین سال در گذشت شاعر شهير كشور استاد خليل الله خليلی.
به گزارش شفقناافغانستان،استاد «خلیل الله خلیلی»شاعر معاصر افغانستان در سال ۱۲۸۶ خورشیدی در شهر کابل چشم به جهان گشود که پس از کودتای هفت ثور، ۱۳۵۷مدتی را در اروپا و آمریکا به سر برد اما به سبب عشق به وطن دیری در آنجا نپایید.
استاد خلیلی پس از آن به پاکستان رفت و در کنار هزاران هموطن آواره اش مسکن گزید و در این دوره آثار بسیاری از خود بر جای گذاشت.
سرانجام استاد در بهار ۱۳۶۶ خورشیدی در شهر اسلام آباد کشور پاکستان چشم از جهان فروبست .
استاد فقید توصیه کرده بود در کنار آواره گان در حضيره ای رحمان بابا در پشاور دفن شود.
وصیت نامه استاد:
چون به غربت خواهد از من پيك جانان نقد جان
جا دهيدم در كنار تربت آواره گان
گور من در پهلوي آواره گان بهتر كه من
بيكسم آواره ام بي ميهنم بي خان و مان
همچو من اينجا به گورستان غربت خفته است
بس جوان بي وطن بس پيرمرد ناتوان
كشور من سخت بيمار است آزارش مده
زخم ها دارد نمك بر زخم آن كمتر فشان
از براي مدفن من سينه خاكش مدر
بهر من بر خاطر زارش منه بار گران
داغ ها دارد منه بر سينه اش داغ دگر
دردها دارد دگر بر پيكرش خنجر مران
رقص رقصان از لحد خيزم اگر آرد كسي
مشت خاري از ديار من برسم ارمغان
اي وطندار مبارك پي اگر اينجا رسي
جز خدا و جز وطن حرفي مياور بر زبان
پيكر استاد در نهم جوزای ۱۳۹۱ توسط يكی از عاشقان شعرش جعفر رنجبر مسول كتابخانه استاد خليلی در اكادمی علوم / انستيتوت شرق شناسی تاجیكستان ” بعد از ۲۵ سال به كابل انتقال و در محوطه دانشگاه كابل در کنار مصلح شرق سید جمال الدین افغان آرام گرفت.
استاد، تنها اديب و شاعر نبود، بلكه از سياست مردان بنام زمان خويش به شمار مي رفت.
عشق استاد خليلي به وطن را در نمونه کتاب می خوانیم.
داند خدا كه بعد خدا مي پرستمت
هان ای وطن مپرس چرا می پرستمت
ذرات هستيم ز تو بگرفته است جان
با صد هزار جان همه جا مي پرستمت
در نيمه شب كه باز كند آسمان درش
با صد هزار دست دعا مي پرستمت
با آنهمه مصيبت و زندان كه ديده ام
با گونه گونه جور و جفا می پرستمت
ارباب جاه در خور تعظيم نيستند
از ياد قوم برهنه پا می پرستمت
در تنگنای زنده گی و خوابگاه قبر
در عالم فنا و بقا می پرستمت
هم با صرير خامه و هم با زبان دل
هم آشكار هم به خفا می پرستمت
عشق وطن استادخلیلی به هیچ گوشه ای دنیا برابر نمی کند.
اين گرامي خاك پاكم اي وطن
اي فداي خار خارت جان من
گر چه خاك ديگران بس دلكش است
دور از تو د نگاهم آتش است
تو نه خاكي مايه جان مني
هم تو جاني هم جانان مني
جان ما گر رفت گو رو باك نيست
تو بمان اي آن كه چون تو پاك نيست
تو بمان اي كعبه ناموس ما
اي اميد خاطر مايوس ما
تو بمان اي سنگر آزادگان
زادگاه رادمردان جهان
استاد زمانی از وطن سخن مي گوید می پنداری برای معشوقه اش شعر مي سرايد:
اي كعبه عشق و خانه شوق
اي مهد جمال و معبد ذوق
اي خاك درت فروغ ديده
بر ديده چو توتيا كشيده
ماه من و آسمان من تو
مهر من و مهربان من تو
هر ذره تو مرا جهاني
هر قطره چو بحر بيكراني
چون مادر مهر پروري تو
صد بار از آن فزونتري تو
و اين:
هر چيز كه هست در تو زيباست
زان مظهر حسن ذوق پيداست
گويند كه سويس ايشيايي
گويند كه كاليفرنيايي
خار تو ز گلشن جهان به
خاكت ز بهشت ديگران به
در چشم من از همه سري تو
ور هر چه نكو، نكوتري تو
استاد زمای سفير افغانستان در جده بود دل تنگی خویش چنین سراید:
ناله به دل شده گره راه نيستان كجاست
خانه قفس شد به من طرف بيابان كجاست
اشك به خونم كشيد آه به بادم سپرد
عقل به بندم فگند رخنه زندان كجاست
گفت پناهت دهد در ره آن خاك شو
آنكه شدم در رهش خاك بگو آن كجاست
روز به محنت گذشت شام به غم شد سحر
ساقي گلچهره كو نعره مستان كجاست
در تف اين باديه سوخت سراپا تنم
مزرعم آتش گرفت نم نم باران كجاست…
خوب و بد زندگي بر سر هم ريختند
تا كند از هم جدا بازوي دهقان كجاست
برق نگه خيره شد شوق ز دل رخت بست
خانه پر از دود شد مشعل رخشان كجاست
ناله شدم غم شدم من همه ماتم شدم
آن دل خرم چه شد آن لب خندان كجاست
ابر سيه شد پديدار باز به چرخ سخن
اختر برج ادب مرد سخندان كجاست
هم نظر بوعلي هم قدم بوالعلا
هم نفس رودكي هم دم سلمان كجاست
مرد نمير به مرگ مرگ از او نامجوست
نام چو جاويد شد مردنش آسان كجاست
استاد هنگامی که دل سرد است و روس ها در کشور بیداد می کنند؛ چنین ناله می کند:
گوييد به نوروز كه امسال نيايد
در كشور خونين كفنان ره نگشايد
بلبل به چمن نغمه شادي نسرايد
ماتمزدگان را لب پر خنده نشايد
خون مي دمد از خاك شهيدان وطن واي
اي واي وطن واي
گلگون كفنان را چه بهار و چه زمستان
خونين جگران را چه بيابان چه گلستان
در كشور آتشزده در خانه ويران
كس نيست بوسه زند بر رخسار يتيمان
كس نيست كه دوزد به تن مرده كفن واي
اي واي وطن واي
قرآن خدا را به ته پاشنه سودند
با داس جفا كشت اميد تو درودند
آميخته بازهر فضاي تو نمودند
آثار گران قدر ترا جمله ربودند
بر پا و سر ببستند رسن واي
اي واي وطن واي…
واین:
قدرت فرداي ما بر همت امروز ماست
همچنان كامروزه ما آورده ديروز ماست
ماضي ما مظهر صد پرده ساز و سوز ماست
سير تاريخ وطن استاد پند آموز ماست
زين كهن استاد داستان بايد آموختن
زين دبستان عبرت سود وز يان آموختن…
وقت آن آمد كه ما طرحي دگرگون افگنيم
ترس را از ساحه آمال بيرون افگنيم
نااميدي را ازين خانه به هامون افگنيم
بر سپاه جهل يكباره شبيخون افگنيم
راه روشن پيش روي ماست گامي تيزتر
صبح آمد اي جرس كن ناله شورانگيزتر
خطاب به اولاد وطن سال ها قبل از هجرت سروده بود:
نور چشم وطن اي بچه افغان افسوس
دل من داغ شد از دست تو اي جان افسوس
چند گويم به تو فرزند مسلمان افسوس
به تو اي عنصر افسرده بي جان افسوس
كيست جز تو كه كند گريه به ويراني تو
آوخ افسوس باين روز پريشاني تو
استاد در غم مظلومیت وطن می سراید:
اين خاك تر بخون شده ماتمسراي كيست
وين مرغ پر شكسته دل بينواي كيست
چون اژدهاي گرسنه دژهاي آهنين
بمب هاي مرگبار به صحن فضاي كيست
فرياد خلق تا بفلك رفت روز و شب
يكبار كس نگفت كه آنجا صداي كيست
گردي كه باد آورد از جانب وطن
جز چشم داغديده ما توتياي كيست
وطندار دلير من بنازم چشم مستت را
وطن در انتظار بازوي كشور گشاي تست
به خاك افگن بخون تر كن ببادش ده در آتش سوز
ازين بدتر چه مي باشد كه دشمن در سراي تست
نگاه آرزومند وطن سوي تو مي بيند
كه روز امتحان خنجر جنگ آزماي تست
ز فرياد تفنگت جز صداي حق نمي آيد
ز خيبر تا مدينه گوش ها وقف صداي تست
چه زيباتر ازين نقشي كه بيند ديده تاريخ
كه تو خنجر به كف دشمن فتاده زير پاي تست
خدا جويي وطنخواهي سرافرازي و آزادي
بخون شيرمردان نقش بر روي لواي تست
استاد خليلی از جمله اولين سخن سرايان سر بلندی است كه از هجوم اتحاد شوروی سابق در كنار مردم ومجاهدين قرار گرفت و با اشعار دل نواز فرياد های مردم با اشك وخون همراهی كرد و در قلب ها ماندگار شد.
