شفقنا افغانستان-“دروا جایشنکار” متخصص روابط خارجه و روابط فراملی در یادداشتی در نشریه “فارن پالیسی” به کارنامه آمریکا در جلوگیری از قتل عام و تزویر مقامات آمریکایی در این رابطه پرداخته است.
به گزارش سرویس ترجمه شفقنا در این یادداشت آمده است:
در کنفرانس خبری روز 7 اوت، “اد هنری” خبرنگار فاکس نیوز از “جاش ارنست” سخنگوی مطبوعاتی کاخ سفید سوالی صریح درباره تصمیم “باراک اوباما” برای حمله به “دولت اسلامی” [داعش] پرسید: “آیا جلوگیری از قتل عام دغدغه اصلی آمریکا است؟” این سوال روز بعد طنین بیشتری یافت، چرا که اوباما “جلوگیری از یک فرایند بالقوه ی قتل عام” را توجیه اقدام نظامی در عراق دانست، نظر به اینکه داعش هزاران نفر از اعضای فرقه “ایزدی” در عراق را محاصره کرده است.
“ارنست” مکث کرد. بعد، در پاسخ بی ربطش که عملا پاسخ نبود، نسبت به یکی از قدیمی ترین کلیشه های سیاست خارجه ی آمریکا ادای احترام کرد: “البته ایالات متحده همیشه یک برج دیدبانی برای آزادی واحترام به حقوق اساسی بشر در سراسر جهان بوده است و در آینده چنین خواهد بود. و این یکی از اصول بنیادین این کشور است و اصلی است که مردان و زنان آمریکایی برای حفاظت از آن جنگیده و کشته شده اند. و ما به پشتیبانی از این ارزش ادامه خواهیم داد.”
نسل فعلی انگار باور دارد که جلوگیری از قتل عام در اقصی نقاط عالم یکی از دغدغه های ایالات متحده بوده است. از فراخوان هایی که برای مداخله در سوریه صورت گرفت، تا فعالیت حول مسئله “نجات دارفور”، تا توجهی که معطوف به خشونت علیه مسلمانان “روهنگیا” در میانمار شد، این باور فراگیر شده است که ایالات متحده در مناطق بی سامان دنیا مداخله می کند. اما کارنامه ی واشنگتن در جلوگیری از قتل عام و پاکسازی نژادی همیشه مایه اندوه بوده است، و بعید است که تغییر کند.
از آغاز ظهور ایالات متحده به عنوان یک قدرت بزرگ در دهه 1870 تا کنون، واکنش های این کشور نسبت به بحران های جدی انسانی، غیر از چند مورد استثنا، در طیفی قرار داشته است که یک سر آن حمایت ضمنی و بی تفاوتی بوده و سر دیگر آن محکومیت وقتی کار از کار گذشته است. شاید اولین نمونه آن در دهه 1880 بود، زمانی که “چستر آ. آرتور” رییس جمهوری آمریکا ادعای “لئوپولد” پادشاه بلژیک را نسبت به تملک “کنگو” به رسمیت شناخت و از آن حمایت کرد. سلطه ی بی رحمانه ی “لئوپولد”، یعنی خشونت یکسره نسبت به جمعیت های محلی، مجازات جمعی، و قطع عضو، دست کم منجر به مرگ چندین میلیون نفر از اهالی کنگو شد. علیرغم چندین دهه لابی برای اینکه ایالات متحده موضعی محکم علیه “لئوپولد” اتخاذ کند، واشنگنتن همچنان تمایلی نسبت به این مسئله نداشت. “تدی روزولت” که بین سالهای 1901 و 1909 رییس جمهور آمریکا بود، گفت: “از نظر فیزیکی مداخله واقعا غیر ممکن بود” و طرح تلاش برای مداخله را “ابلهانه” خواند.
در دهه های بعد، روسای جمهور آمریکا که بیش از “روزولت” مداخله گریز بودند، نسبت به جلوگیری از جنایت های ژاپن در شرق آسیا، قتل عام ترکیه در ارمنستان، یا کشتار وسیع شهروندان در مناطقی همچون آسیای جنوب شرقی به دست استعمارگران اروپایی، تمایلی نشان ندادند. اقدام “ژوزف استالین” برای تبعید اجباری حدود 6 میلیون نفر از اقلیت ها در اتحاد شوروی در دهه 1930 – یا پاکسازی نژادی به تعبیر دقیق آن – چیزی از تعریف و تمجیدهای برخی از عالیرتبه ترین مقامات در دولت آمریکا، از جمله “هنری آ. والاس” معاون اول “فرانکلین دلانو روزولت”، کم نکرد (“والاس” بعدا کوشید با انتشار یادداشتی با عنوان “وقتی که در اشتباه بودم” این مسئله را جبران کند).
هلوکاست چطور؟ تلاش های جنگی ایالات متحده قطعا در شکست آلمان نازی و پایان هولناک ترین قتل عام صنعتی در تاریخ موثر بود. اما حافظه جمعی آمریکایی معمولا این واقعیت را از نظر می اندازد که روز 11 دسامبر 1941، این “آدولف هیتلر” بود که به ایالات متحده اعلام جنگ کرد، و نه بالعکس. اغراض انسان دوستانه ی ایالات متحده – علیرغم اینکه از “آشویتز” و دیگر کمپ های تجمع زندانیان اطلاع داشت – نوشدارو پس از مرگ سهراب بود.
ماجرا از این هم بدتر می شود. ایالات متحده موفق شد با حفظ موضع برتر اخلاقی، در جنگ سرد علیه اتحاد شوروی پیروز شود. اما وقتی مسئله قتل عام و پاکسازی نژادی در میان باشد، چه بسا آن دوره یک حضیض برای ایالات متحده رقم زده باشد. همانطور که “گری ج. باس” در کتاب خود با عنوان “تلگرام خونین” (2013) با سند و مدرک نشان می دهد، “ریچارد نیکسون” و “هنری کیسینجر” به طور ضمنی از پاکسازی نژادی به دست ارتش پاکستان در شرق پاکستان در اوایل دهه 1970 حمایت کردند، اتفاقی که منجر به مرگ دست کم 300هزار نفر انسان شد. تنها با مداخله فرصت طلبانه هند در سال 1971 – که سازمان ملل متحد آن را شدیدا محکوم کرد – بود که آن کشتار جمعی متوقف شد.
و زمانی که “خمرهای سرخ” بین سالهای 1975 و 1979 وحشت را در کامبوج حکمفرما کردند، سلطه ای که منجر به مرگ حدود 25 درصد از جمعیت تقریبا 7 میلیونی آن کشور شد، – و از لحاظ نسبت جمعیتی بزرگترین قتل عام قرن بیستم بود -، واشنگتن سکوت کرد. ایالات متحده به خاطر منافع ژئوپلیتیک خود در آن زمان در ارتباط با گسترش روابط با چین و پس زدن اتحاد جماهیر شوروی و ویتنام، یک سیاست عدم مداخله اتخاذ کرد، موضعی که از لحاظ اخلاقی غیر قابل دفاع بود. ایالات متحده حتی نسبت به تجاوز ویتنام طرفدار شوروی به کامبوج در سالهای 1978-1979 که به سلطه “پل پت” پایان داد، مخالفت ورزید.
به طور مشابه، زمانی که “صدام حسین” از سلاح های شیمیایی و سلاح های متداول برای کشتار حدود 100هزار کرد در عراق در سال 1988 استفاده کرد، واشنگتن – که پیش از آن در مقابل دشمن مشترکشان ایران به بغداد روی خوش نشان داده بود – حتی تحریمی علیه عراق وضع نکرد، چه برسد به مداخله نظامی.
همین رویکرد عدم مداخله نسبت به قتل عام در “رواندا” در سال 1994، در دوره ی تفوق بی معارض آمریکا در سطح جهان، بود که چرت ایالات متحده را پاره کرد. بسیاری، از جمله “سوزان رایس” مشاور امنیت ملی فعلی ایالات متحده که در آن زمان یک مسئول جوان در “شورای امنیت ملی” بود و با سازمان های بین المللی و حافظ صلح سر و کار داشت، معتقد بودند که واشنتگن می تواند و باید قتل عام را متوقف کند، و واشنگتن شاهد بود که اعضای قوم “هوتو” بیش از نیم میلیون نفر از قومیت “توتسی” را طی چند ماه قتل عام کردند.
با توجه به سابقه ی یک قرنی آمریکا در عدم مداخله، اقدام این کشور در سال 1999 برای بمباران یوگوسلاوی به منظور جلوگیری از پاکسازی نژادی آلبانیایی های کوزوو تبار به دست صربها، یک انحراف از معیار بود. اما حتی در آن مورد، واشنگتن به همان اندازه که تحت تاثیر کلیشه ها بود، تحت تاثیر دیگر ملاحظات نیز بود: عزم کشورهای اروپای غربی برای مداخله، خصومت واشنگتن با “اسلوبودان میلشویک” رییس جمهور یوگوسلاوی، و برتری جدی آمریکا از نظر نظامی. و کارنامه آمریکا پس از آن، ناکامی در توقف پاکسازی نژادی در منطقه ی سودانی دارفور، در جمهوری پر هرج و مرج آفریقای جنوبی، یا بار دیگر در کنگو، مایه اندوه بوده است.
پس چرا این همه از مردم آمریکا به این باور متعهدند که جلوگیری از قتل عام یک دغدغه اصلی ملی بوده است – یا می تواند چنین باشد -؟ بخشی از این خودفریبی ممکن است از تصویری ناشی شود که آمریکا از خودش به عنوان یک ابرقدرت اخلاقی ساخته است و با موفقیت نامبهم بمباران بالکان از سوی نیروهای ناتو ترکیب شده است. و مشکل بتوان تاثیر کتابی که “سامانتا پاور”– سفیر فعلی آمریکا در سازمان ملل متحد – با عنوان “معضلی از جهنم” در سال 2002 منتشر کرد بر انجمن سیاست خارجه [آمریکا] دست کم گرفت. با این حال، کتاب “پاور”، که توجه را به سابقه ضعیف واشنگتن در جلوگیری از قتل عام جلب می کرد، بیش از آنکه منجر به تغییر در سیاستگذاری بشود، به بازنگری تاریخی کمک کرده است.
هیچ بخشی از یادآوری این تاریخ شوم به معنای آن نیست که ایالات متحده فاقد یک قطب نمای اخلاقی در روابط بین الملل است. این یادآوری به این معنی هم نیست که واشنگتن نباید به “ایزدی ها” و دیگر گروه های اقلیت که در معرض توحش داعش هستند کمک کند. این درخواست کمک از رهبران عالیرتبه آمریکا به عمل آمده است، که با توجه به منافع، توانایی ها، هزینه ها و ریسک های کشورشان اقدام می کنند. اما بیایید یک چیز را رک و راست بپذیریم: جلوگیری از قتل عام یک دغدغه اصلی و ملی آمریکا نیست، و هیچگاه نبوده است، و فهمیدن این واقعیت بهتر از آن است که امید واهی به اقلیت های ستمدیده ی دنیا بدهیم.
منبع: فارن پالیسی
ترجمه: شفقنا
www.afghanistan.shafaqna.com
