شفقنا افغانستان-روز ۲۴ اکتوبر سال ۱۹۹۷ میلادی، وقتی بدست پولیس دنمارک دستگیر شدیم، بردند مان در یک کمپ پناهندگی بنام کمپ «Sandholm». در این کمپ اتاقی برای مان داد که حدود پانزده یا بیست روز در آن زندگی کردیم. بعد منتقل مان کردند در کمپ های دیگر و دیگر و دیگر…
روز دوم جولای ۲۰۱۰ میلادی، وقتی برای اولین بار به عنوان یک کارمند رسمی در سلیب سرخ دنمارک در بخش پناهدگی استخدام شدم، رییس کارم مرا برد تا دفتر کارم را نشانم دهد و با دیگران نیز معرفی ام کند. زمانی که داخل دفتر شدیم، متوجه شدم که این دفتردقیقن اتاق پهلویی همان اتاقی است که در اکتوبر سال ۱۹۹۷ در آن زندگی می کردیم. وقتی مرا در اتاقی که پرنتر و وسایل دیگر گذاشته شده بودند برد، دیدم که پرنتر دقیقا در جایی جاسازی شده که در سال ۹۷ تختخواب من آنجا گذاشته شده بود. دیدن همه اینها، خاطرات اون زمان را برایم زنده کرد و همه چیز جلوی چشمم مجسم شد انگار که بی اختیار اشکهایم سرازیر گردید. رییسم وقتی این صحنه را دید، متعجب شد و پرسید که دلیل گریستنم چیست؟ پس از اندک زمانی، داستان را برایش تعریف کردم و بعد از یکی دو دقیقه دیدم که او با یک خانم همرایش نیز به گریه افتاده است. اون روز دقیقن مانند امروز یک روز آفتابی و «دوم جولای» بود.
امروز که باز هم دوم جولای بود، در کاری جدیدی که ماه قبل استخدام شده بودم، شروع به کار کردم… اما برعکس دوم جولای سال ۱۹۹۷، خیلی خوشحال بودم و کارم را با خوشحالی و حیجانی آغاز کردم. همکارانم ازم استقبال گرمی کردند که شاید هرگز نتوانم فراموش کنم. امیدوارم رییسم را که به من اعتماد کرده، نا امید نکنم و در پوستی که استخدامم کرده، موفق پیش بروم.
نویسنده: حبیب پیمان
