جنرال دوستم معاون رییس جمهور و رهبر حزب جنبش یک تن از موثرترین چهره های معاصر افغانستان است.
به گزارش خبرگزاری شفقنا افغانستان، او که تجربه سالها جنگ و مبارزه سیاسی را در کارنامه اش دارد، پشت آن چهره به ظاهر بی تفاوت و ساده اش دنیایی از تجربه عملی را نهفته است.
زندگی دوستم از تلاطمهای زیادی گذشته، این جنرال مسلکی که تا خودش در میدان نباشد جنگ برایش بی مزه است، لقب جنرال پادشاه ساز را دارد، او محبوبیت خاصی بین مردم افغانستان اعم از ازبک و هزاره و تاجیک و حتی پشتونها دارد.
آنچه می خوانید بخشهایی از کتاب “دوستم و افغانستان” است که به زبان ترکی نوشته شده و شرح حال روزهای سخت جنرال دوستم است:
قیامهایی که قبلاً در مقابل رژیم کمونیستی در بعضی مناطق شروع شدهبود، پس از اشغال افغانستان از طرف روسها به تمام نقاط توسعه یافتند. قیامها در دهات شبرغان هم شروع شدند و روزتاروز زیاد میشدند.
قبلاً یازده ماه را در کوهها سپری کردهبودم و به هر نقطه آن بلدیت داشتم. دوستانم با من بودند. آهسته آهسته جمع شدیم. من قوماندان شان بودم. آنها مرا دوست داشتند و بر من اعتماد میکردند: همه کارگر یا دهقان، انسانهای عادی اما دلاور و مرد. از سه چهار نفر به سی نفر رسیدیم. تقریباً هر شب به عملیات میرفتیم. حتا یک شب در چهار استقامت عملیات پیاپی ترتیب میدادیم. گاهی تا پانزده روز نمیتوانستیم موزههای خود را از پا بکشیم.
یک جیپ داشتم، هر روز حداقل ده مرمی به آن اصابت میکرد. درین درگیریها دوستان ما هم شهید میشدند. همچنان تعداد سربازانم هر روز زیاد شده میرفت: از 200 و 300 به 700 رسید. سربازانی که انتخاب کردهبودم، عموماً پهلوانان مشهور چهل پنجاه ساله بودند. آنها را باتجربه و بهتر از دیگران فکر میکردم. حدود صد نفر سرباز جوان هم داشتم. روزانه به آنان درسهای نظری میدادم. شبانه درسهای نظری را تطبیق میکردیم. سربازانم را یکایک تعقیب و نواقص و کمبودهای شان را تثبیت میکردم. نوعیت آموزش را هم نظر به آن تعیین میکردم.
سربازان مسن که باتجربه بودند، اما تحمل سرعت و کار زیاد را نداشتند، شروع کردند به فرار. تصمیم گرفتم که پس از آن بیشتر بر جوانان تمرکز کنم. با اشتراککنندگان جدید 300 نفر را انتخاب کردم. قوماندانهای بزرگی از بین شان برامد: ابراهیم چریک، زینی پهلوان، صادق، عبدل چریک، حکیم و … پسانها همه شان قوماندانهای خوب شدند. به آموزش شان شروع کردم. پس از مدت کوتاهی هیچکس نمیتوانست در مقابل ما ایستادگی کند. نیروی قوی شده بودیم. وقتی درگیری به وجود میآمد، خبر میشدم و توسط مخابره وضعیت جانب مقابل را اطلاع میگرفتم. اول پلان میساختم و بعد امر میدادم. پس از آن، جانب مقابل دیگر هیچ چانس نمیداشت.
تعداد ما زیاد شد و امکان بودوباش در شهر نبود. عساکر را جمع کردم و بیرون شهر رفتم. قرارگاه خود را در جایی به نام “جنگلباغ” تاسیس کردم. به این ترتیب، من هم دارای یک قشله عسکری شدم.
یک چیز خیلی مهم یادم آمد: هیچوقت مشاور روسی نداشتم. هیچوقت با عساکر روسی یکجا نجنگیدم. هیچوقت با آنها یکجا به عملیات نرفتم. عساکر را همیشه خودم انتخاب کردم و تصمیمها را همیشه خودم میگرفتم.
***
حکومت ما را وظیفه میداد. تقریبا با دوصد نفر سرباز از شبرغان به قندهار رفتیم. پنج دفعه دیگر هم در قندهار توظیف شدیم. در چندین عملیات آنجا موفقیت به دست آوردیم. مخالفین از ما خیلی ترسیده بودند. مخالفین در قندهار و جوار آن، مرا به نام “رستم” میشناختند. میگفتند: “رستم آمد”، “رستم رفت”.
زمانی که نام رستم را میشنیدند، از ترس فرار میکردند. رستم قهرمان و پهلوان بزرگ [تاریخ] بود. مرا به او تشبیه میکردند. در مناطق قندهار هنوز هم مرا به نام رستم میشناسند».
قسمتهای قبلی این مطلب را می توانید اینجا بخوانید
نویسنده: یاوز سلیم
برگردان: محمد عارف صدری
بازتایپ و ویرایش: صبور سیاسنگ
برگهای 87 و 90 “افغانستان و دوستم”
Yavuz Selim، انقره/ ترکیه، 2004
