زمان انتشار : ۱۳ حوت ,۱۳۹۷ | ساعت : ۲۰:۳۷ | کد خبر : 318165 | چاپ

رضا هستم؛معلولیت برام محدودیت نیست،اما افغانی‌بودنم محدودیت شده!

شفقناافغانستان-معلولین افغانستانی قشر فراموش شده‌ای در جامعه مهاجرت هستند که به نیازمندی‌ها و توانمندی‌های این افراد  توجهی نمی‌شود. معلولیت قصه‌ی پرغصه‌ای است اما اگر همراه آن ترحم دردآور در گفتار و کم توجهی زجرآور در رفتار دیگر افراد جامعه در عالم مهاجرت توأم شود دیگر تحمل آن طاقت‌فرسا می‌شود.

بر این اساس خبرنگار خبرگزاری شفقناافغانستان، پای دل پر دردِ آقای رضا محمدی، کار‌آفرین معلول مهاجر افغانستانی در ایران نشسته؛ که بدین شرح است:

خودتان را معرفی کنید و بگوئید که چگونه معلول و دچار ضایعه‌ی نخاعی شدید؟

رضا محمدی، جوان ۳۵ ساله اهل افغانستان، از ولایت بلخ – مزار شریف هستم، که در شهر مقدس قم متولد شدم. دیپلم رشته الکترونیک رشته‌ی فنی و حرفه‌ای دارم که بخاطر داشتن مشکلات مالی و اینکه پدرم خانواده‌اش را ترک کرد و به افغانستان برگشت، نتوانستم در مقطع دانشگاه ادامه تحصیل بدهم؛ و مشغول کار و کارگری شدم و از سن ۲۰ سالگی به مدت ۳ سال در یک مصالح ساختمان فروشی در حال فعالیت بودم که در سن ۲۳ سالگی بخاطر عدم وجود ایمنی در کار و اطاعت از کارفرما، از بالای دستگاه شن و ماسه بخاطر برق گرفتگی از ارتفاع ۷ متری سقوط کردم و قطع نخاع شدم.

وقتی چشمانم را باز کردم خودم را روی تخت بیمارستان دیدم و متوجه شدم که دوتا از مهره‌های سینه‌ای کمرم شکسته و دیگر نمی‌توانم پاهایم را تکان بدهم و از سینه به پائین دیگر هیچ حسی نداشتم و این چنین شد که زندگی پردرد معلولیت من شروع شد. بعد از حادثه و معلول شدنم صاحب‌کارم پس از پرداخت هزینه‌های بیمارستان دیگر از من حمایتی نکرد و فرار را بر قرار ترجیح داد.

 

معلول افغانستانی و مشکلات پیش‌رو در عالم مهاجرت

تا وقتی‌که سالم بودم، توانایی این را داشتم که مشکلات زندگی را تاحدودی برطرف کنم، سرپرست خانواده بودم، و مخارج خانواده را تأمین می‌کردم. بعد از حادثه‌ای که برایم اتفاق افتاد، مشکلات خانواده‌ام دوچندان شد؛ مادر و برادرهایم همگی به من رسیدگی می‌کردند تا توانستم بر روی ویلچر بشینم و کم کم به آن عادت کردم.

بخاطر وضعیت بد اقتصادی خانواده و هزینه‌های سنگین درمانی و دور بودن بیمارستان از محل سکونتم، با قرض و قوله از روستای خورآباد قم به مرکز قم نقل مکان کردیم و خانه‌ی کوچکی رهن و اجاره کردیم.

تا ۳ الی ۴ سال توانایی کارکردن و حتی  انجام کارهای روزمره و رسیدگی به خودم را هم نداشتم. بعد ۵ سال از معلول شدنم، در سن ۲۸ سالگی به فکر کار کردن افتادم. خیلی دنبال کار گشتم.

تا اینکه چند شب در یک کارخانه دمپایی پای دستگاه دمپایی کار کردم، شب تا صبح؛ ۱۲ ساعت یکسره روی ویلچر نشسته بودم، وقتی میومدم خونه تمام بدنم بی‌حس شده بودند و بالا تنه‌ی بدنم درد می‌گرفت که فقط توانستم ۳ شب در این کار طاقت بیارم. 

بخاطر شرایط جسمانی‌ای که داشتم، توانایی نشستن بصورت چند ساعت پشت سرهم را نداشتم. خیلی کارها کردم و به این در و آن در زدم، در هیچ کاری نتوانستم طاقت بیارم و جوابی بگیرم.

 

برادرهای کوچکم همگی مجبور شدند، درس و مدرسه را ترک بکنند، به کارخانه‌های دمپایی و کارهای ساختمانی بروند و مشغول کار و کارگری شدند. تا مخارج و کرایه‌ی خانه و خوراک و… زندگی‌مان تأمین بشود، برادرهای کوچکم شدند سرپرست خانواده‌ای که مادری پیر و یک برادر معلول قطع نخاعی در آن زندگی می‌کرد.

اشتغال، بزرگ‌ترین چالش زندگی من

مهم‌ترین مشکل من اشتغال بود، بخاطر مشکلات اقتصادی و هزینه‌های سرسام‌آور درمانی و اینکه خانه‌نشین شده بودم و از لحاظ روحی و روانی دچار افسردگی شده بودم، باید کار می کردم و به حرفه‌ای سرگرم می‌شدم، اما افغانی بودنم از یک‌طرف، معلولیت من از طرفی دیگراز معضلاتی بودند که به من کار نمی‌دادند و توجهی نمی‌کرد.

بخاطر پاهایم نمی‌توانستم در گرما و سرما در بیرون از منزل کار بکنم، چون در سرما کمر و سیستم اعصابم مختل می‌شد و زمین‌گیر می‌شدم و باید تا یک ماه در خانه استراحت می‌کردم و یا اینکه بخاطر بیش از حد نشستن بر روی ویلچردچار عارضه‌ی زخم بستر می‌شدم؛ این زخم بستر برای معلولین بسیار عارضه‌ی دردناکی است زیرا ما همیشه در حالت نشسته هستیم، اگر خدای نکرده در بدنمان یک زخم کوچک ایجاد شود، ۱ الی ۳ ماه حتی تا یک سال طول می‌کشد تا زخم بدنمان خوب شود. که آن هم به عمق و میزان عفونت بستگی دارد و که اگر وخیم باشد باید لوازم بهداشتی و دارویی بخری و درمان بکنی که هزینه‌های سنگینی در پی دارد.

مهاجر افغانی باید در شغل‌های خاص تعریف شده کار بکند؛ یک‌سری کارهای خاص و طاقت فرسایی که یک آدم سالم بسختی در آن کارها فعالیت می‌کند چه برسد به من معلول قطع نخاعی.

کوره‌پزی و آجرپزی، کارهای ساختمانی،  سنگ‌بری و سنگ‌تراشی، راه‌سازی و معدن، کارهای کشاورزی، دامداری و مرغداری، کشتارگاه، چرم‌سازی و سالامبورسازی، امحاء زباله، حناسایی، کمپوست‌سازی، تولید کود شیمیایی و از این قبیل  مشاغلی است که اتباع افغانستانی مجاز به اشتغال در آن بودند و هستند.

حال سؤال اینجاست، من معلول افغانستانی در کدام یک از این شغل‌ها توانایی کار کردن دارم؟

دغدغه‌هایی که در زندگی معلولی با آن مواجه بودم

واقعاً در امرار معاش و زندگی به تنگنا رسیده بودم، که چکاری انجام بدهم!؟

هزینه‌های معمول زندگی افراد معلول به مراتب بیشتر از افراد سالم است. در مدت ۵ سالی که از معلول شدنم می‌گذشت حدود ۵۰ میلیون تومان طی مرور زمان از اقوام و دوستان قرض گرفته بودم، که صرف هزینه‌های درمانی و تهیه‌ی وسایل بهداشتی، ویلچر و… شده بود.

به کمیته امداد حضرت امام خمینی (ره) مراجعه کردم و گقتم من یک معلول هستم، به کمک و کار نیاز دارم، در جواب بهم گفتند: که ما اینجا اتباع افغانی را قبول نمی‌کنیم، برای ایرانی‌هاست، نمی‌دانی کجا مراجعه کردی؟ کمیته‌ی امداد حضرت امام خمینی (ره)، امام خمینی رهبر کشور ایران بوده نه افغانی‌ها. برو بیرون و توهین‌های دیگری که به من شد که قابل ذکر نیستند.

به سازمان بهزیستی رفتم، از شنیدن مشکلات من و پذیرفتنم امتناع کردند. که بعد از مراجعه‌ی فراوان پرونده‌ای درست کردند، بعدش هیچی که هیچی. نه حمایتی و نه امکاناتی.

به مؤسسه‌ای بنام رعد مراجعه کردم که به معلولین آموزش‌های فنی و حرفه‌ای می‌دادند و زمینه‌ی کاری را برایشان فراهم می کرد، که در قم تازه افتتاح شده بود؛ بعد از یک سال مراجعات پشت سرهم،  یه روزی دیدم در یک برگه کاغذ، جلوی درب ورودی مؤسسه نصب کرده‌اند: «از پذیرش اتباع بیگانه معذوریم».

خدایا … من باید چیکار کنم؟ کجا و چگونه کار یاد بگیرم؟ کدام آموزشگاه بروم که پله نداشته باشد که راحت بروم و بیام. کجا به من معلول رایگان آموزش می‌دهد؟

سازمان ملل هم چنیدن‌بار مراجعه کردم، که اصلاً اجازه‌ی ورود به داخل  ساختمان را نمی‌دهند، گفتند باید تماس بگیرید و مشکلاتتان را بگویید و برای ورود نوبت بگیرید. زنگ می‌زدم، یک منشی جوابگو بود که با داد و بیداد هی می‌گفت ما این امکانات را نداریم، از دست ما کاری بر نمیاد و…. حتی سازمان ملل از پذیرش و شنیدن مشکلات من معلول افغانستانی  امتناع می‌کرد.

هرجا رفتم دست رد به سینه ام زدند، دست کمک دراز کردم تا حمایتم بکنند، هیچ فایده‌ای نداشت، اینکه در خفت و خواری بمیرم بهتر است تا اینکه دستم را جلوی مؤسساتی از قبیل کمیته امداد امام خمینی (ره) و سازمان بهزیستی و مؤسسات خیریه دراز کنم، چون همه می‌گفتند که به اتباع افغانی کمکی و حمایتی نمی‌کنیم.

مشکلاتم را به چه کسی بگم، کسی هست به داد من و امثال من مهاجر در این مملکت برسه؟

به یاد سرور و سالار شهیدان، حضرت سیدالشهدا علیه‌السلام می‌افتم، که در این ایام عزاداری و سوگواری سید و سالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین علیه‌السلام قرار داریم،(زمان گرفتن مصاحبه) که با ندای ملکوتی در کربلا چنین فرمود:

«هَل مِن ناصِر یَنصُرُنی»

آیا کسی هست مرا یاری کند.

ندایی که تا ابدیت جاری است، ولی سؤال اینجاست که آیا مدعی دوستی و عشق به اهل بیت علیهم‌السلام هستید؟! به چه میزان به درخواست حضرت «لبیک» گفته‌اید. حالا به اعمالتان  و به خودتان نگاهی کنید آیا به سخن اباعبدالله الحسین علیه‌السلام عمل کرده‌اید؟ به ندای آسمانی ” هَل مِن ناصِر” حضرت لبیک گفته‌اید؟ آیا توانسته‌اید رضایت او که نهایتاً رضایت خداوند متعال را در پی دارد را جلب کنید.

من رضا هستم، معلول مهاجر افغانستانی: «آیا کسی هست مرا یاری کند؟» من معلولم و شرایطم دهها برابر از آدم سالم افغانستانی سخت‌تره.

زجری به اندازه تمام نفس‌هایم در طول عمرم

زندگی من شعر و داستان نیست که بشه نوشت. سریال نیست که با یک قسمت، دو قسمت، صد قسمت بشه تمامش کرد.

زندگی من نوشتنی نیست، کشیدنی است. آن هم از نوع زجرش!

شاید زجر کلمه مناسبی نباشد اما من مهاجر افغانستانی می‌کشم، با تمام وجودم! زجری به اندازه تمام نفس‌هایم در طول عمرم. اینکه استقلال نداشته باشی برای حرکت، زجر است. به زبان نمی‌توانم بیاورم، در خودم حل می‌کنم، حل که نه بلکه سعی می کنم کنار بیایم. این کنار آمدن‌ها آرامش و آسایش و جان من را می گیرد.

زندگی‌ای که بعد از مدتی برادرهای کوچکم، بخاطر مشکلات عالم مهاجر دست مادر پیرم را گرفتند و به اروپا مهاجرت کردند و من تنهای تنها شدم. یک معلول قطع نخاعی مهاجر، تک و تنها، بدون منبع درآمدی و دهها مشکل دیگر درامور زندگی و معیشتی.

من در همین خاک اسلامی به دنیا آمده‌ام، تابعیت نخواسته‌ام، فقط کار می‌خواستم، امکاناتی اندکی برای معیشت زندگی‌ام می‌خواستم. ایران، جمهوری اسلامی ایران؛ من در خاکت چشم به جهان گشودم، من شیعه هستم، یک هزاره از دیار افغانستان، افغانستانی که همسایه‌ات می‌باشد.

در ایران آسیب دیدم، هنگام کارکردن و آبادانی این مملکت. چرا از من نباید حمایتی بشود، آخر این انصاف است؟

کجای کتاب مقدس قرآن نوشته است: اگر مهاجری که در سر کار در کشور اسلامی میزبان معلول شود و سلامتی و جوانی‌اش به باد فنا برود، سزاوار حمایت و .. نیست، خوش‌آمدی.

چرا بیمه بهم تعلق نمی‌گیره، چرا سازمان یا نهادی از معلول افغانستانی حمایت نمی‌کند، چندین بار با صحنه‌های ناخوشایند روبرو شدم و اینکه باید در دفاتر و مؤسسات خیریه انتظارها بکشی و این انتظارها ممکنه چندین ساعت طول بکشد و دچار زخم بستر بشوی و آسیب ببینی، خیلی بیزار شدم و در آخر خانه‌نشینی را ترجیح دادم.

روزنه‌ای در زندگی من

روزی یکی از دوستان دوران تحصیلی‌ام را دیدم ، که کارش دوزندگی شلوار مردانه بود، بهش گفتم من هم می‌تونم خیاطی را یاد بگیرم و شلوار بدوزم، گفت: آره، خیلی راحته.

بهم گفت که چه وسایلی را برای خیاطی کردن تهیه کنم، من هم یک چرخ دستی خیاطی و زیگزال و سردوز کوچیک با قرض و قوله خریدم. دوست دوران تحصیلی‌ام یک روز آمد و وقتشو گذاشت و به من خیاطی شلوار را آموزش داد. که یه دینام برق با خودش آورد و به چرخ خیاطی دستی‌ام وصل کرد و خیلی زود یاد گرفتم، و آموزش خیاطی رفیقم شد شروع و جرقه‌ای در زندگی من.

بعد از مرور زمان و تلاش و پشتکار فراوان در هفته ۲ تا ۳ شلوار می‌دوختم، تا اینکه تعداد شلوارهایی که در هفته می‌دوختم به ۵ عدد، ۱۰ عدد و نهایتاً به ۲۰ شلوار رسید.

بعد از مدتی اولین دستمزد بابت دوزندگی شلوار را گرفتم، اولین حق‌الزحمه کارگری‌ام بعد از چندین سال، بسیار خوشحال شده بودم، چون با دسترنج خودم کار کرده بودم و یه لقمه نون حلال با دستهام درآورده بودم، پاهام که معلول و بی‌حرکت بودند و نقشی نداشتند با دستهام به معنای واقعی کلمه زحمت کشیده بودم.

آنقدر به این کار ذوق و علاقه پیدا کرده بودم که توانستم مهارت کافی بدست آوردم، با این کار ذره‌ای از مخارج زندگی‌ام تأمین می‌شد.

لطف خداوند متعال و عنایت حضرت ولی‌عصر علیه‌السلام و حضرت کریمه اهل‌بیت علیهم‌السلام حضرت فاطمه معصومه سلام‌الله‌علیها ، شامل حالم شد و حرفه‌ی خیاطی و دوزندگی را یاد گرفتم و روزنه‌ای در زندگی‌ام روشن شده بود. راه و روش و اصول کاسبی در خیاطی دستم آمد.

بعد از مدتی دیدم این چرخ خیاطی دستی، جوابگوی کارم نیست، دوباره یه پول و سرمایه‌ای قرض کردم. یک چرخ خیاطی صنعتی خریدم. چون من پاهایم بی‌حس بودند، با کمی تفکر توانستم روی چرخ خیاطی یه سیستم مکانیکی پیاده کنم که اختراع خودم به حساب میاد، که اهرمی را به پدال گاز چرخ خیاطی متصل کردم و با پیشانی بر اهرم فشار می‌دادم و پدال گاز چرخ خیاطی کار می‌کرد و شلوارها را می‌دوختم. با اختراعی که کرده بودم خیاطی کردنم بسیار آسان شده بود و از کار کردنم بسیار لذت می‌بردم.

و در طی مرور زمان منزلم را به کارگاهی تبدیل کردم و چرخ خیاطی و وسایل بیشتری تهیه کردم.

بخاطر مشکلاتی که متحمل شده بودم و آن زمان را که دنبال کار بودم و دست از پا درازتر به خانه برمی‌گشتم، را به یاد می‌آوردم. با خود عهد کردم تا دستهایی را بگیرم، دستهای معلولینی که دست رد به سینه‌هایشان خورده و مورد بی‌لطفی و بی‌مهری قرار گرفته‌اند. معلولین و افراد بیکار انصار و مهاجر را وارد این حرفه کنم و به آنها آموزش بدم تا بتوانند مستقل شوند و روی پای خودشان بایستند. حداقل یک حرفه بلد باشند و شغلی داشته باشند تا دستشان برای کمک پیش این کسی یا نهادی دراز نشود. به همین خاطر اشخاصی که مانند خودم که با مشکلات جسمی دست و پنجه نرم می‌کردند را می‌آوردم کارگاه خیاطی‌ام و بهشون کار یاد می‌دادم و آنها هم بروند برای خودشان کار بکنند و مشغول بشوند.

پس شما یک کارآفرین مهاجر هستی، تا حالا چند نفر را آموزش دادی و زمینه‌ی کاری برای آنها مهیا کردی؟

بله، با همت و اراده و تحمل سختی‌هایی توانستم برای خودم کاری دست و پا کنم، اما نیاز به حمایت دارم، بخاطر مشکلات اقتصادی کارگاهم خوابیده، کارگاهی که تا چند وقت پیش برادران مهاجر و ایرانی در آن کار می‌کردند. که زمینه‌های کاری در خیاطی را برای چندین معلول مهیا کردم و اصول کار را با شرایطی که داشتند را یادشان دادم، حتی به آنها امید می دادم و تشویقشان می‌کردم؛ یک فردی معلولی بود به همراه همسرش که ایشان هم معلول بودند، نزد خودم آموزش دیدند و خیاطی را با روش ابداعی خودم یاد گرفتند و الان در شهر مقدس مشهد در حال خیاطی کردن هستند و کارگاه دارند.

شوهر معلول یکی از دوستان من بود که ایشان هم سر کار ساختمانی دچار معلولیت شده بود. که با همسرش کفاشی می‌کرد. که کفاشی جوابگوی امورات زندگی‌اش نبود. کار و حرفه ای هم نداشت و بلد نبود و مانده بود که چه کاری بکند؟. یه روزی بحث کار شد و ازم پرسید تو چطوری با معلولیتی که داری خیاطی میکنی؟ تو که پا نداری، معلول قطع نخاعی هستی. چطوری چرخ خیاطی را گاز میدهی چطوری میتوانی چرخ خیاطی را به حرکت در میاری؟

یک روزی آمد کارگاهم و خوشش آمد، ازم خواست بهش خیاطی‌کردن را یادش بدهم، من هم از صمیم قبل پذیرفتم و حدود ۲ ماه کار کرد و خیاطی‌کردن و اصولش را یاد گرفت. بعدش به همراه همسرش به مشهد نقل مکان کردند، چون در قم اجاره خانه و اجاره مکانی برای کارگاه خیاطی بسیار بالاست و اینکه بستگان همسرش هم در مشهد بودند. بهمراه همسرش در مشهد کارگاه خیاطی راه انداختند و از من بهتر در حال فعالیت هستند.

خانمی معلول از ناحیه‌ی نخاع، شخص دیگری بود که برای ایشان یک چرخ خیاطی را به سیستم مکانیکی ابداعی خودم که مخصوص معلول‌ها بود، مناسب‌سازی کردم و ایشان هم  در ابتدا خیاطی‌کردن را بلد نبود. چند وقت پیش ایشان را دیدم که فعلاً بخاطر اوضاع بد اقتصادی پارچه‌ و سفارش برای دوخت شلوار نداشت، لنگه کاره.

یک آقای قطع نخاعی دیگر که بهمراه همسرش که الان ساکن روستای قنوات (حاجی آباد) قم هستند.

یک آقای قطع نخاعی دیگری هم بود که در زمان سلامتی‌اش خیاط بود وخودش در حرفه‌ی دوزندگی مانتو فعالیت داشت. که بخاطر مسائل اقتصادی کارگر ساختمانی شده بود، که بخاطر سقوط از ارتفاع قطع نخاع شده بود. یه روز در باشگاه بدنسازی ویژه معلولین با هم آشنا شدیم واز کار و فعالیت همدیگر پرسیدیم و وقتی شنید که خیاطی می‌کنم تعجب کرد و پرسید چطوری خیاطی میکنی؟ غیرممکنه! وقتی سالم بودم، خیاط بودم، اصلاً امکان نداره. که بعد از مراجعه به کارگاهم با دیدن اهرم مکانیکی و چرخ خیاطی بسیار تعجب کرد و تحسین کرد. که برای ایشان هم یک چرخ خیاطی با سیتم مکانیکی مخصوص معلولین تهیه و نصب کردم که در حال حاضر، ایشان هم یک کارگاه خیاطی زده و امورات زندگی‌اش از همین خیاطی‌کردن تأمین می‌شود.

هر معلول و ضایعه ی نخاعی که میاد کارگاه خیاطی من و شیوه‌ی فعالیت من را می‌بیند تعجب می‌کند.

به نظرت در شهرقم چه تعداد قطع نخاعی معلول مهاجر افغانستانی هست؟

معلول زیاد داریم، تا حدودی که من می‌دونم بالای ۲۰ الی ۳۰ نفر هستند، که خودم به شخصاً در جریان هستم، هیچ یک این معلولین توسط هیچ نهاد و مؤسسه‌ی خیریه‌ای حمایت نمی شون، خیلی مشکلات دارند.

شما تصور بکنید الان مهاجرین افغانستانی که سالم هستند، که اکثراً کارگر هستند و یک لقمه نانی در می‌آورند تا زنده بمانند، با توجه به وضع اقتصادی ایران که یکی دو ساله با آن مواجه هستیم به سختی زندگی‌شام را سپری می‌کنند، چه برسد به آدم‌های معلول آن هم مهاجرین افغانستانی. ما معلولین مهاجر افغانستانی واقعاً بدبخت هستیم. با این معلولیت از کجا بیاریم بخوریم، کار از کجا پیدا بکنیم، باید دست گدایی دراز بکنیم.

سخت است بسیار سخت. وسایل خیاطی خیلی گران شده،  در ابتدای سال ۱۳۹۷ یک عدد دوک نخ ۲۵۰۰ تومان بود الان دارم ۱۳ هزار تومان میخرم. ولی مانتویی که من  بابت دوختش ۹ هزار تومان دستمزد می‌گرفتم، همان ۹ هزار تومان است و هیچ افزایش قیمتی نداشته است. این دستمزد دوزندگی مانتو بمدت ۳ ساله که ثابت مانده است. و فروشگاهها و کارگاههای تولیدی از افزایش دوزندگی مانتو امتناع می‌ورزند و می‌دانند که من افغانی مجبور هستم؛ سوء استفاده می‌کنند و می‌گویند : «همین که هست، می خواهی بخواهی، نمی خواهی خوش اومدی».

در حال حاضر برای من معلولی که کارآفرین هستم و روزی در کارگاهم چهار پنج تا آدم سالم داشتند کار می‌کردند و یه لقمه نون میبردند سر سفره‌ی زن و بچه‌هاشون. الان کارگاهم خوابیده. واقعاً نمی‌صرفه، میخوام جمع کنم و بزارم کنار. باز وقتی که فکر می‌کنم اگر جمع کنم کرایه‌ی منزلم را از کجا بیارم، چطوری شکم خودم را سیر کنم، چطوری وسایل بهداشتی و هزینه‌‌های درمانی‌ام را تهیه و تأمین بکنم.

در حال حاضر که دست و پا شکسته خیاطی می‌کنم، ۹۰۰ هزار تومان درآمدمه که اون هم میشه کرایه‌ی خانه. کارگاه من داخل یه منزل مسکونی‌ است که برای سکونت هم آن چنان تعریفی هم ندارد.

 

راستشو بخواهید بُردیم، خسته شدم، مانده‌ام که در حال حاضر چه کاری باید بکنم؟ باید از کجا بیارم؟ نارسایی مثانه و کلیوی هم دارم.

از طرفی اگر اداره کار بفهمد من در خانه دارم خیاطی می‌کنم و مجوز ندارم (که به اتباع افغانستانی مجوز نمی‌دهند)، صد در صد توبیخ و کارگاه و منزلم پلمب می‌شود. حتی کارت اقامتم را هم باطل کنند.

من به این شغل وابسته‌ام و اگر این کار را هم نتوانم بکنم، خرج زندگی‌ام را از کجا بیارم، کرایه خانه‌ام را از کجا بیاورم، هزینه خوراک و لوازم بهداشتی‌ام را از کجا تأمین بکنم، دستمو پیش چه کسی دراز بکنم و چه کسی دستم را خواهد گرفت. تو اجاره خانه‌ام مانده‌ام، امسال صاحب خانه‌ام آمد و گفت: باید ۱ میلیون و ۲۰۰ هزار تومان کرایه بدهی یا اینکه ۵۰ میلیون رهن بده، با همون ۶۵۰ هزار تومان کرایه‌ای که داری میدی. با هزار خواهش و التماس در حال حاضر موقتاً ۹۰۰ هزار تومان اجاره خانه می‌دهم.

من چون معلول قطع نخاعی هستم و بسیاری از کنترل‌هایم را ندارم و در ماه حدود ۳۰۰ هزار تومان باید وسایل بهداشتی تهیه و مصرف کنم که در صورت عدم تهیه و مصرف با مشکل مواجه می‌شوم که بعنوان مثال در حال حاضر مثانه‌ام از بین رفته و باید عمل کنم، ندارم، نمی‌توانم، پول ندارم.

بیمه سلامت دارم که از طرف سازمان ملل بهم تعلق گرفته ولی هیچ منفعتی نداشته، قابل استفاده نبوده و اصلاً به دردم نمی‌خورد، به درد سطل آشغال میخورد. هر جایی می‌روم درمانگاهها وبیمارستان‌ها و… مراجعه می‌کنم، بیمه سلامت را نشان‌شان می‌دهم، می‌گویند که این بیمه را قبول نداریم و طرف قرارداد ما نیست. من باید مثانه‌ام عمل بشود، بیمه ندارم و توانایی پرداخت هزینه‌های بالای درمانی را هم ندارم و بیمارستان و دکتر عمل هم بیمه سلامت را قبول ندارند و بصورت آزد نقدی می‌خواهند. توانایی پرداخت هزینه‌ها فیزیوتراپی را ندارم و نمی‌توانم برم، چون نارسایی دفع دارم باید هر ساله آزمایش‌هایی بدهم و چکاپ بدهم ، اصلاً من نمی‌توانم برم آزمایش بدهم ندارم که بروم.

 

از مسئولین داخل کشور ایران و مسئولین کشور خودت چه انتظاراتی داری؟

مگه میشه؟ مگر مسئولین کشور ایران به اتباع افغانستانی هم توجهی می‌کنند؟ حمایتی صورت خواهد گرفت تا من انتظاراتم را بگویم. چی بگم به مسئولین، چی میتونم بگم؟ اجازه درخواست کردن را دارم؟

تمام صحبت‌هایی که کردم، تمامش حرفهای ناگفته‌ای بود که درد و دلم بود، امیدوارم مسئولین بتوانند به معلولین هم بها بدهند و توجهی بکنند، حتی به معلولین افغانستانی‌ای که در مسیر آبادانی این مملکت جان و سلامتی‌شان را تقدیم کردند.

با توجه به برخوردهای نامناسب و مشکلاتی که برای شما که یک معلول قطع نخاعی مهاجر افغانستانی شده و همچنین در حال حاضر یک کارآفرین موفق هستی که توانستی تعدادی قابل توجهی از معلولین افغان و ایرانی را کار بیاموزی که  کارگاههای خیاطی راه بیاندازند و اینکه جمله‌های «معلولیت محدودیت نیست»، «خواستن توانستن است» را به شکل خارق العاده‌ای، بدون پا فقط با دستان خودت و با توکل به خداوند متعال با اتکای خودت ثابت بکنی؛ سخن آخرت در انتهای این مصاحبه چیست برای مخاطبین شفقناافغانستان:

من بعنوان یه افغانستانی که در این مملکت به دنیا آمدم و بعنوان کارگر در مسیر آبادانی این مملکت قدم برمی‌داشتم، جوانی و سلامتی‌ام از بین رفت، و دچار عارضه‌ی قطع نخاع شدم، چه کسی دوست دارد جای من باشد؟ چه کسی دوست دارد سلامتی‌اش از بین برود و به اوضاع من دچار بشود؟

من معلول مهاجر کارآفرین، تا الان خیلی‌ها توسط من وارد بازار کار شدند و الان صاحب کارگاههای خیاطی هستند و حتی بعنوان کارآفرین‌های نمونه در استان‌هایی شناخته شدند. بعنوان مثال زن و شوهر معلول افغانستانی که در مشهد به همت مؤسسه باورهای سبز بعنوان کارآفرینان نمونه از آنها تقدیر شده و معرفی شدند.

مسئولین به ما رسیدگی نمی‌کنند، به امثال ما وامی تعلق نمی‌گیرد، من بعنوان یک کارآفرین به یک مکان و کارگاه مناسب نیاز دارم. به فروشگاههایی نیاز دارم که به من و امثال من سفارش تولید بدهند.

ما افغانی‌ها در ایران فکر کنم سرتا پا جرم هستیم، نه پای برگشتن به افغانستان را دارم و نه پای رفتن به کشور دیگری دارم.

 

بعضی از دوستان من که از طریق شبکه‌های اجتماعی با هم در ارتباط هستیم، برادر هموطنم مثل خودم معلول هستند که بر اثر حادثه کاری و یا تصادفی دچار معلولیت شدند. گفتند که در اثر سانحه‌ی رانندگی دچار نقص عضو و معلولیت میشود، ۲۷ ساله هست و در ۲۱ سالگی بر اثر تصادف رانندگی دچار ضایعه‌ی نخاعی می‌شود، دولت یک خانه‌ی متناسب برای یک معلولدر اختیارش گذاشته که هم خودش راحت باشه و هم خانواده‌اش، حقوق ماهیانه (حقوق معلولیت) و حق کار مخصوص و در اختیار داشتن دو شیفت پرستار از جمله امتیازهایی است در کشور سوئد برایش در نظر گرفته شده است.

کشور سوئد یک کشور غیرمذهبی است، تا سال ۲۰۰۰ میلادی و به مدت بیش از چهار صد سال دین مسیحیت از نوع فرقه لوتری Luther را به عنوان دین رسمی کشور (شاخه پروتستان) حفظ نمود. این کشور در فهرست کشورهایی قرار دارد که بیشترین تعداد بی دین‌ها یا Atheist ها را در دنیا دارد. در سوئد ایجاد هر گونه تبعیض اجتماعی ممنوع است.

یکی از دوستان بنده در هنگام کار فعالیت حفاری و فاضلاب در کشور آلمان دچار حادثه می‌شود و از طرف دولت ماهیانه مبلغ قابل توجهی بعنوان حق معلولیت حقوق دریافت می‌کند. درمان و هزینه‌های پزشکی این اشخاص رایگان است و از طرف دولت حمایت می شوند.

دیگری هم در فرانسه آشنا هستم همینطور .

ولی اینجا تا قرون آخرش را باید بدهیم و یا کل مبلغ را بدهیم تا امکانات و درمان به ما تعلق بگیرد.

اینجا یه ویلچر بخوام لاستیکش را تعویض کنم باید ۱۵۰ هزار تومان هزینه بکنم.

یه ویلچر آشغالی بخوام سوارش بشم باید یک و خورده‌ای میلیون تومان هزینه بکنم. اونم بعد پنج شش ماه خراب می‌شود. یک ویلچر خوب آلمانی بخواهم بخرم حداقل چندسالی راحت باشم باید ۸ الی ۱۰ میلیون تومان هزینه بکنم. اونم از نوع ساده‌اش بدون موتور.

یه ویلچر معمولی ۴ الی ۵ میلیون تومان باید پول بدهم، من معلول که تو این اوضاع خراب اقتصادی از کجا بیارم؟

در حال حاضر، آماده‌ام هر معلولی بیاد در کارگاه خیاطی‌ام کار بکنه با توجه به شرایط اقتصادی فعلی برای من بسیار دشوار است ولی با جان و دل پذیرای معلولین افغانستانی و ایرانی هستم و بیایند کار کردن من را ببیند، ببیند که شخصی مثل خودشان چگونه داره کار میکنه و تشویق بشوند به کار کردن.

حاضرم وقت بزارم و به امثال خودم آموزش بدهم تا فردا خودش بتونه روی پای خودش بایسته و مثل خود من شروع بکنه به خیاطی. توانایی این را دارم آموزش بدم و راه و چاه و اصول کارم را در اختیار امثال خودم قرار بدم ولی توانایی مالی و استطاعت اینو ندارم که تجهیزات کاری در اختیار معلولین بگذارم.

از مسئولین تقاضا دارم و از مسئولین کشورهای خارجی که می خواهند کمک بکنند؛ این کمک‌های بشر دوستانه‌ای که مختص افغانستانی‌هاست که از سوئد یا نروژ و ژاپن می‌آید و توسط اداره اتباع خارجی بین معلولین و افراد بی‌بضاعت پخش می‌شود.

بیایید یک مجتمع آموزشی و خیریه‌ای را راه اندازی بکنید که در این مجتمع آموزشی معلولین ساکن در قم را آموزش بدهند و زمینه‌های کار را برای اینها فراهم بکنند و کاری بکنند که معلولینی که در خانه زمین‌گیر شده‌اند و دچار بیماری‌های روحی و روانی و افسردگی شده‌اند، جذب بشوند و بیایند و کار یاد بگیرند و مهارتهای آموزشی را یاد بگیرند و وارد بازر کار بشوند؛ اما باید از قبل زمینه‌های آموزشی و کاری مهیا بشود.

در آخر دلش کربلا می‌خواست …

چند سال است که دلم کربلا میخواد و آرزوی قلبی یک شیعه‌ی افغانستانی است، که به پابوسی حرم مطهر حضرت سیدالشهداء علیه‌السلام مشرف بشم،‌ و توانایی این را پیدا بکنم تا در پیاده‌روی اربعین حسینی با همین دستهام ویلچرم را هول بدم، فقط و فقط چشمم به گنبد مطهر حرم سید و سالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین علیه‌السلام منور و سلامی به حضرت بدهم و شفایم را طلب می‌کردم؛ ولی افسوس که بخاطر وضعیت مالی‌ام توانایی رفتن و تأمین مخارج سفر را ندارم و اینکه شرایط جسمانی‌ام اجازه پیاده رفتن با ویلچر را به من نمی‌دهد. هزینه‌‌ی ویزا برای من معلول بسیار سنگین است. مشکل بزرگتر اینکه من معلول باید به مرز شلمچه که ۷۸۰ کیلومتر از قم فاصله دارد و از شلمچه تا کربلا ۵۴۰ کیلومتر مسافت می‌باشد. برای من معلول خارج از تصور و بسیار سخت است که بتوانم این مسیر رو با ماشین ویا با ویلچر طی کنم.

فقط تنها کاری که فعلاً میتوانم انجام بدم زیارت از راه دور و قرائت دعاهای مخصوص آن حضرت است.

عکس و گزارش: سید مرتضی حسینی

انتهای پیام

af.shafaqna.com

شفقنا در شبکه های اجتماعی: توییتر | فیسبوک | تلگرام

یک نظر

Comments are closed.