شفقنا افغانستان-نخستين سوره نازل شده بر پيامبر اسلام (ص) به يك نكته جالب توجه اشاره مي كند: «اقرا و ربك الاكرم»! قرائت؛ يعني كسب دانش و دانش يعني فهم و فهم يعني رشد و سيطره و رهايي و قدرت. اين ها چيزهايي است كه فرانسيس بيكن فيلسوف دوران روشنگري درباره دانش مي گفت.
با دانش است كه انسان تكامل پيدا مي كند و از ناداني است كه سرگشتگي و استبداد متولد مي شود. اين حرف ها را نيز عبدالرحمان كواكبي در كتاب معروف خود «طبايع الاستبداد و مصارع الاستبعاد» گفته است. به قول او دانشمندان و ستمگران با افراد نادان مي جنگند تا يا آنها را از جهل آزاد كنند يا به بند كشند و اجازه ندهند كه جهل شان گسترش پيدا كند. امكان ندارد ملتي خودآگاه باشد و اجازه دهد كه ستمگري برگرده اش بالا رود. ملت ها با سقوط فرهنگ شان است كه سقوط مي كنند. پس مهم است نخستين كلمه اي كه به عنوان قرآن نازل شد: «اقراء » يعني بخوان.
نخستين جمله اي هم كه در انجيل آمده و به وسيله آن به شروع آفرينش همه پديده ها اشاره مي كند «كلمه» است. «در آغاز هيچ نبود. كلمه بود…». در عهد قديم نيز به رابطه بين درك و قدرت اشاره شده است و مي گويد: «من درك هستم پس قدرت دارم».
امروزه كشف شده كتاب خلقت كه به موجب آموزش هايش ما رشد مي كنيم داراي سه ميليارد حرف است. حروفي كه به صورت كلمات جمع مي شوند و به فرمان خداوندگارشان اجسام مادي و محتواي آنها را پديد مي آورند. هرپديده اي به زبان مخصوص خودش نوشته شده است. هركدام نيز نماز و تسبيح خودش را دارد.
اين دانش و خودآگاهي است كه بين تقدير مردمان و سرنوشت امت ها تفاوت به وجود مي آورد. بزرگ ترين ملت ها ملتي است كه بيش از ديگران خوانده باشد. تاريخ اين حقيقت را به اشكال گوناگون نشان مي دهد: براي مثال فتوحات اسكندر، سلطه قدرت يونانيان و اثر آن بر تمدن انساني و نظام هاي سياسي تا همين امروز پابرجاست. تفكر از فلسفه ناشي مي شود و از روش تعقل. اين عقل است كه آدمي را از هرج و مرج و بيهودگي نجات مي بخشد. اين تجربه اي است كه در روم و يونان به اثبات رسيد و در بين مسلمانان نيز تجربه شد و امروز در آلمان و كانادا و چين و مالزي دارد يك بار ديگر به اثبات مي رسد.
روزگاري مسلمانان امت قرائت كننده بودند و سطح مطالعه در بين آنان بالا بود. امروز اما آنها در عصر ظلمات و تاريكي و دوران سازمان هاي اطلاعاتي و كودتاها و انقلاب ها و گروه هاي توطئه گر و تروريستي به سر مي برند. ميزان بيسوادي در بين كشورهاي عرب فراتر از يك صد ميليون مي رود و اين آماري دهشتناك است!
آمريكايي ها و ژاپني ها با خواندن و دانش و تفكر بودكه اوج گرفتند. امروزه در آمريكا ما بيشترين ميزان مطالعه را داريم. دانشمندان و نهادهاي علمي و بانك ها و اختراعات و جوايز نوبل و مدال هاي المپيك و غيره و غيره همه عرصه هايي است كه اين ها در آن به نمايش مي گذارد.
در دفتر اختراعات آمريكا درحال حاضر بيش از نيم ميليون تحقيق آماده وجود دارد كه منتظر بررسي است. از جمله اين تحقيقات، تحقيقي است كه از سوي موسسات مربوط به پژوهش هاي مدرن تهيه شده و به مساله شكافتن ژن بشري مي پردازد. بعد از آن تحقيقي است كه درباره شامپانزه تهيه شده و به موضوع انسان نئاندرتال مي پردازد كه قبل از 35هزار سال پيش منقرض شد. به دنبال آن پروژه بسيار بلند پروازانه ديگري كه به دنبال اندازه گيري بهاي كل موجودات زنده است. يعني چيزي كه از درياهاي نفت و كوه هاي الماس هم گران بها تر باشد. اين پديده مي تواند اكتشاف جديد انسان باشد و از طريق آن سرطان و ايدز را درمان كند. از طريق آن مي تواند هشتصد بيماري ژنتيكي را شناسايي كرد يا به نقشه كامل ژنتيك انسان دست يافت و فهميد كه انسان دست كم به لحاظ بيولوژيك چه ساختاري دارد. اين ها مطالعاتي است كه طي 300 سال آينده ذهن بشر را به خود مشغول خواهد داشت.
انسان موجود پيچيده و ناشناخته اي است. شايد مهم ترين كشف در ساختار ژنتيكي انسان شناخت ژن هاي دشمن خود باشد. آيا اين گونه ژن ها در ساختار بيولوژيك انسان وجود دارد يا زاييده اعمال و فرهنگ اوست كه بعدها شكل مي گيرند ؟ شايد به اين وسيله بشود به طور غير منتظره اي ديگر جلوي جنگ و خون ريزي را گرفت يا به دنبال انسان هايي متعادل تر بود كه دوستدار صلح باشند؟ آيا اين ها يك مشت تصورات باطل است كه به زودي در پيشگاه انسان درهم خواهد شكست؟ به هرحال بايد بپذيريم كه پزشكي امروز راه حل هايي براي درمان بيماري ها پيدا كرده است كه در گذشته در اختيار انسان نبود.
اگر بتوان گفت هر واقعيتي كه بشر دارد زاييده ماهيت افكار و انديشه هاي اوست كه در جامعه كسب مي كند پس مي توان عكس آن را هم گفت. به اين معنا كه تغيير در روح و درون انسان هاست كه سرانجام به تغييرات گسترده در بيرون ختم مي شود. اين استدلال مي تواند سه نتيجه مهم داشته باشد:
اول: مادام كه تغيير در درون انسان ها به افكاري باز مي گردد كه در آنها ايجاد شده پس كليد هرگونه تغييرات اجتماعي به دست ماست. به وسيله اين هاست كه كرامت و آزادي انساني شكل مي گيرد.
دوم: اينكه اسرار تغيير در دست ماست. طبعا هرچيزي را كه داريم ساخته دست هاي خود ماست. اين همان فلسفه اي است كه قرآن بر آن تاكيد دارد. قرآن بارها يادآور مي شود ستمي كه بر گرده انسان ها سنگيني مي كند پيش از آنكه منشا ديگري داشته باشد به دست خود اوست.
شايد بهترين فضيلتي كه انسان بايد بياموزد اينكه در برابر خطاها ديگران را سرزنش نكند بلكه خودش را سرزنش كند. به شرايط بد و بيراه نگويد بلكه قوانين مربوط به حادث شدن اين اتفاقات را درك كند و بكوشد تا بر اين قوانين مسلط گردد.
سوم: اينكه از طريق شناخت سنت هاي مربوط به تغييرات به حوزه تغييرات مفيد وارد شويم. زيرا آگاهي نسبت به هرقانوني راه را براي تسخير آن فراهم مي كند وتسخير يعني به خدمت گرفتن رايگان واين امكان دراختيار همه نوع بشر گذاشته شده است.
بنابراين كليدهاي تغيير به دست ماست و انسان مهندس سرنوشت خود است. اين حقيقتي نخستين است كه قرآن به آن سفارش كرده است و مي گويد تا روح ها تغيير نكند واقعيت ها تغيير نخواهد كرد. تغييرات همواره از خود ما شروع مي شود و بايد از همين زاويه به ساير مسايل نگريست.
هستي بر قوانيني مبتني است. قوانيني كه قابل درك است. درك اين قوانين به ما اجازه تسلط بر آنها را مي دهد و هرچه را كه برفيزيك قابل انطباق باشد بر جامعه نيز قابل انطباق است.
سيبي كه از درخت افتاد به اعجوبه اي مانند «نيوتن» فهماند تا قانون دوران ستارگان را كشف كند. همان انديشه كه به دانشمند «مورچه» شناس آمريكايي يعني ادوارد ويلسون آموخت تا راه را به سمت كشف يك پارچگي علوم هموار كند. هرچه در بيولوژي قابل مشاهده باشد در جامعه نيز مي توان مشاهده كرد.
منبع: الرايه چاپ قطر
ترجمه: شفقنا
انتهای پیام
www.afghanistan.shafaqna.com
