شفقنا افغانستان-بی بی سی در گزارشی تحت عنوان “حزب وحدت اسلامی افغانستان 20سال پس از شهادت نخستین رهبرش” نوشت:
در میان رهبران سیاسی افغانستان در چند دهه اخیر افغانستان کمتر کسی مانند عبدالعلی مزاری، رهبر سابق حزب وحدت اسلامی افغانستان، بر پیروانش تاثیر ماندگار گذاشته است. با گذشت ۲۰ سال از شهادت او بدست افراد گروه طالبان، وفاداری و تاکید بر خط مشی و میراث سیاسی آقای مزاری همچنان محک اعتبار و مشروعیت سیاسی بخشی از گروها و نخبههای سیاسی در جامعه افغانستان به شمار میرود.
اما اکنون سوال اساسی این است که سرنوشت حزبی را که عبدالعلی مزاری پایه گذاشته بود به کجا انجامیده است؟ چرا بعد از ۱۴ سال تجربه انتخابات و پروسههای دموکراتیک، رهبران دوره جنگ در افغانستان همچنان منبع مشروعیت سیاسی بوده و دارای قدرت کاریزماتیکاند؟
برای پاسخ به این سوالها، باید به میکانیزمهای تغییر و تداوم در مناسبات و ساختار قدرت در افغانستان توجه کرد تا مشخص شود که چه چیزی تاثیرگذاری رهبران سیاسی را پس از مرگ آنها تداوم میبخشد.
در نظام سیاسی که بعد از ۲۰۰۱ پایهگذاری شد، باید قدرت سیاسی از طریق انتخابات، مشروعیت حقوقی_عقلانی مییافت؛ و به تبع منابعی که به جنگ و گروهای جنگی پیشین مشروعیت میدادند، باید با گذشت زمان اهمیت و کارایی خودرا از دست میدادند.
گذار از جنگ به مبارزات قاعده مند دموکراتیک هدف عمده نظام جدید به شمار میرفت. اما تجربه ۱۴ سال گذشته نشان داد که گذار سریع به سوی یک نظام دموکراتیک با گسست کامل از گذشته، یک توقع خوشبینانه است و مناسبات قدرت امروز رابطه محکم با “گذشته” دارد. در این چارچوب، میتوان سرنوشت حزب وحدت را نیز بررسیکرد.
حزب وحدت در سال ۱۹۸۹ در ولایت بامیان تاسیس شد و عبدالعلی مزاری به عنوان اولین دبیرکل آن انتخاب شد. این حزب توانست به زودی به چندین سال جنگ میان گروههای رقیب هزاره پایان دهد. سپس، این حزب، با سقوط حکومت داکتر نجیب در آوریل ۱۹۹۲ با داعیه نمایندگی سیاسی از هزارهها به یکی از طرفهای نیرومند سیاسی-نظامی در کابل مبدل شد.
حزب وحدت بعد از عبدالعلی مزاری را میتوان از دو زاویه دید: اول؛ حزب وحدت به عنوان سازمان سیاسی و دوم؛ حزب وحدت به عنوان حرکت و جنبش اجتماعی-سیاسی.
شواهد نشان میدهد که ساختار و تشکیلات درونی از آغاز برای حزب وحدت به مثابه یک سازمان سیاسی اهمیت اساسی داشت. این حزب از ادغام هشت حزب رقیب که برای چندین سال باهمدیگر درگیریهای خونین داشتند، به وجود آمد.
مشارکت سیاسی در تصمیم گیریها، میان گروهای رقیب که در نتیجه گفتگوهای طولانی و پیچیده متحد شده بود، خیلی با اهمیت بود. به این دلیل، حزب وحدت دارای کمیته مرکزی فعال و تاثیر گذار بود و از نظر ساختاری_مدیریتی این کمیته بر خلاف الگوی تعداد زیاد از گروهای جهادی دیگر، بر تصمیمات حزبی تاثیر می گذاشت.
در اوج جنگهای گروهای مجاهدین در کابل، حزب وحدت برای تعیین رهبری حزب، انتخابات برگزار کرد که نشان دهنده اهمیت این موضوع است. با وجودی که این انتخابات به اولین انشعاب درونی این حزب منجر شد اما به رای گذاشتن رهبری سیاسی یک گروه سیاسی_نظامی در جریان جنگ، حکایت از اهمیت ساز و کارهای سازمانی آن دارد.
پس از شهادت مزاری، حزب وحدت به مثابه یک سازمان سیاسی که تحت رهبری عبدالعلی مزاری شکل گرفت، دیگر وجود خارجیاش کمرنگ شد. با کشته شدن مزاری و سقوط کابل به دست گروه طالبان در سال ۱۹۹۵، حزب وحدت جایگاه خودش را به عنوان یک نیروی نظامی تاثیرگذار در کابل از دستداد.
به دنبال تسلط گروه طالبان بر مراکز این حزب در بامیان در مرکز افغانستان و شهر مزار شریف، مرکز ولایت بلخ در شمال در سال ۱۹۹۸، استحکام تشکیلاتی این حزب صدماتی جدی دید. هرچند که جبهات نظامی آن در برابر گروه طالبان تا سقوط کامل این گروه باقی ماند و از نظر سیاسی نیز کاملا از بین نرفت.
پس از مرگ مزاری، حزب وحدت به مثابه یک سازمان سیاسی که تحت رهبری عبدالعلی مزاری شکل گرفت، دیگر وجود خارجیاش کمرنگ شد
ساختار درونی حزب وحدت در نتیجه این شکستهای نظامی به شدت صدمه دید؛ ولی فروپاشی سیاسی این حزب بعد از سقوط گروه طالبان در سال ۲۰۰۱ رقم خورد، تمام احزاب جدید منشعب از این حزب پیشوند حزب وحدت را داشتند، ولی پسوندهای به آن اضافه شد که درکل میتواند به شاخههای زیر اشاره کرد:
۱- حزب وحدت اسلامی افغانستان به رهبری محمد کریم خلیلی؛
۲- حزب وحدت اسلامی مردم افغانستان به رهبری حاجی محمد محقق؛
۳- حزب وحدت ملی اسلامی افغانستان به رهبری محمد اکبری؛
۴- حزب وحدت اسلامی ملت افغانستان به رهبری قربانعلی عرفانی؛
حزب وحدت که به جنگهای داخلی میان خانها، روشنفکران سکولار، روحانیون اسلام گرا و سنتی که در هزارهجات در برابر هم قرار گرفته بودند، نقطه پایان نهاد؛ در نهایت به پیروزی اسلام گراها انجامید.
پیروزی سیاسی و نظامی اسلام گراها وقتی حمایت اجتماعی پیدا کرد که اسلام گراها مطالبات ایدهآل و انتزاعی خود را با محرومیت تاریخی و سرنوشت سیاسی هزارهها پیوند زدند. این مساله از یک سو راز تاثیرات ماندگار عبدالعلی مزاری را توضیح میدهد و از سوی دیگر نشان داد که جنبشهای سیاسی و ایدلوژیک زمانی تاثیر گذار میشوند که با واقعیتهای اجتماعی ارتباط مستقیم و عینی پیدا نمایند.
آقای مزاری که زمانی از رادیکالترین چهرههای اسلام سیاسی افغانستان بود در دهه نود میلادی با استقرار در کابل، دیگر از ایدهآلهای انتزاعی سخن نمیگفت، بلکه در مورد راه حل سیاسی، واقعیتهای اجتماعی و آینده افغانستان سخن میراند.
برای یک تحلیل واضح تر از اهمیت مزاری پس از ۲۰۰۱ و تشکیل نظام جدید، نخست به بحران مشروعیت شاخههای انشعابی حزب وحدت و در ثانی به رابطه میان الگوی آرمانی مزاری و هراس تاریخی باید توجه کرد.
فرایند گذار از الگوی گروهای نظامی_سیاسی به احزاب دموکراتیک در سالهای اخیر در افغانستان پیشرفت چندانی نداشتهاست. این بدان معنا است که احزاب سیاسی مشروعیت لازم را که برخواسته از حمایت مردم بر اساس برنامهها و سیاستهای سیاسی_اقتصادی_اجتماعی آنها باشد، بدست نیاوردهاند. احزاب با سابقه نظامی_سیاسی از درون دموکراتیک نشدهاند.
به عنوان مثال، درطول ۱۴ سال گذشته هیچ یک از رهبران جناح های مختلف حزب وحدت به انتخابات معناداری که رهبری حزب را به چالش بکشد، تن در ندادهاند. درحالیکه در بحرانی ترین زمان آقای مزاری تن به این کار دارد. به این دلیل هر شاخه حزب وحدت با نام و نفوذ سیاسی رهبران آن ارتباط تنگاتنگی پیدا نموده است.
جریانهای منشعب از حزب وحدت، به جای ساختار منظم سیاسی و حزبی منظم، بیشتر به شکل نهادهای اجتماعی_سیاسی تغییر شکل دادهاند که عمدتا بر محور یک سیستم ارباب_رعیتی (patronage)اداره میشوند. اما هر کدام کلمه “وحدت” را به خاطر پیوند تاریخی خود با “حزب وحدت” و داشتن مشروعیت، حفظ کردهاند.
در واقع، شبکهها و گروههای مبتنی بر سیستم ارباب_رعیتی بر داد و ستدهای عمدتا مقطعی و مستقیم میان رهبر و شبکههای از نخبگان سیاسی استوار است و منافع افراد را سامان میدهد و اما نمیتواند به حمایتهای گسترده و دوامدار منجر شود. چون سیستم ارباب_رعیتی نمیتواند مشروعیت فراگیر سیاسی و اجتماعی تولید کنند.
انتهای پیام
www.afghanistan.shafaqna.com
