شفقنا افغانستان-اسماعیل روشن در اطلاعات روز نوشت:
حکومت وحدت ملی بعد از ماهها کشمکشهای انتخاباتی، با تقسیم پنجاه-پنجاه قدرت میان دو رقیب پیشتاز بهوجود آمد. سرانجام اشرف غنی به عنوان رییس جمهور و عبدالله عبدالله به عنوان رییس اجرایی حکومت وحدت ملی انتخاب شدند. در تاریخ افغانستان این اولین بار بود که انتقال قدرت از یک رییس جمهور به رییس جمهور دیگر بهطور مسالمتآمیز و بدون اقدام خشونتآمیز صورت گرفت. واجدین شرایط رای، زن و مرد، مشتاقانه بهپای صندوقهای رای رفتند و از رایشان بهنفع نامزد مورد حمایتشان استفاده نمودند. اما تقلب و به درازا کشیده شدن انتخابات، شور و شوق مردم را به یأس و ناامیدی مبدل ساخت. پروسهی انتخابات با هفت ماه تأخیر، پرچالشترین انتخابات جهان شناخته شد. مردم افغانستان هراس از بازگشت به وضعیت دههی هفتاد و ترس از جنگ داخلی را داشتند.
هردو رقیب انتخاباتی و هوادارانشان در جریان انتخابات از روش تخریبی علیه هم کار گرفتند. چنین رویکردی در یارگیریها و مبارزات انتخاباتی نه تنها به نهادینه شدن فرهنگ دموکراتیک در افغانستان کمک نکرد، بلکه منجر به ایجاد شکافهای عمیق بر اساس قطببندیهای سیاسی، اجتماعی، قومی و زبانی گردید. پرسش این است که ریشهی جامعهشناختی چنین رفتارها کجاست و به کدام عوامل بستگی دارد؟
بیلز، جامعهشناس و استاد دانشگاه هاروارد ایالات متحدهی امریکا، تکنیکی را بهنام «تکنیک تحلیل کنش متقابل» در روش تحقیق علوم اجتماعی معرفی کرده است. در این تکنیک آقای بیلز به انسانها میآموزد که رفتارشان نسبت به انسانهای دیگر چگونه باشد تا حاصل آن، دشمنی متقابل نه، بلکه دوستی و الفت باشد. افرادی که این روش را از بیلز بیاموزند و بهکار بندند، دشمنان کم و دوستان زیادی را بهدست میآورند و از طریق آن صاحب یک سرمایهی اجتماعی وسیع میشوند. از طرف دیگر، با استفاده از این روش، تضادها در جامعه کاهش مییابند.
این تکنیک به گروههای مختلف سیاسی-اجتماعی میآموزاند که چکونه میشود به اهداف مشترک دست یافت. لذا بهتر است که نیرویشان را بر ضد یکدیگر مصرف نکنند، بلکه نیروها را در مدد یکدیگر و در جهت اهداف مشترک بهکار بندند. بیلز در واقع یک پتانسیل اجتماعی را برای پیوند، استحکام و انسجام اجتماعی معرفی کرده است.
با نگاهی به تغییرات و بالندگی دنیای غرب و بهخصوص ایالات متحدهی امریکا، شاهد این واقعیت هستیم که موفقیت کشورهای غربی در بهکارگیری همین نوع پتانسیل اجتماعی بوده است. اگر به تولیدات انبوه شرکتهای غربی نگاه کنیم، لازم است که این بصیرت را بهکار اندازیم تا بفهمیم این نیرو پیش از آنکه تکنولوژیکی باشد، حاصل نظام همکاری جمعی است.
در تکنیک بیلز به روابط انسانها از دو بعد نگاه میشود: 1) آیا روابط کلامی و شناختی انسانها در جهت کمک و تکمیل متقابل است تا در جهت خنثاسازی و تخریب؟ 2) آیا آنها در روابط خود با یکدیگر رفتاری دارند که باعث تحریک احساسات شود یا نه؟ و اگر دارای بعد احساسی است، آیا این تحریک در جهت منفی و تخریب است یا در جهت نزدیکی و دوستی؟
گروهای اجتماعی وقتی پیوندشان قویتر میشود که رفتار اعضای آن دارای بعد مثبت باشد و این دقیقا چیزی است که در جامعهی ما بهشدت مورد نیاز است و ما درست در جهت عکس آن حرکت میکنیم.
به باور من، در کل، در کشورهای جهان سوم و بهخصوص در کشور ما افغانستان، ذهنیت آدمها در جهت منفی آمادهی هرنوع کنش است، ولی در جهت مثبت کسی این زحمت را بهخود نمیدهد. در جامعهی ما تضاد تبدیل به یک عنصر قوی فرهنگی گردیده که بیشتر توانایی و وقت افراد را صرف بدگویی و تخریب یکدیگر میکند. اختلافهای گوناگون قومی، زبانی و مذهبی در سراسر کشور وجود دارند. مقامهای سیاسی-اجتماعی حتا اشخاص عادی را در دام خود گرفتار کردهاند. طی چند دهه جنگهای داخلی مردم افغانستان نه تنها طعم تلخ بیخانمانی و مهاجرت را چشیدهاند، بلکه امید به آینده و اطمینان از مردم گرفته شده است.
بیاعتباری ناشی از درگیریهای داخلی و نفوذ عوامل بیرونی موجب افول هویت واحد سیاسی ما و تحریک خردههویتهای قومی و نژادی در کشور گردیده است. به باور من، تقصیر از مدیران و گارگزاران حکومتی ماست. ما برای ملت شدن و داشتن هویت سیاسی واحد نیاز به داشتن ارادهی همدیگرپذیری داریم و این مهم را زمانی بهدست میآوریم که تمام گروههای اجتماعی و سیاسی با همدیگر همکاری کنند و منافع عمومی و منافع ملی را نسبت به منافع شخصی ترجیح و اولویت دهند. به این صورت، ما میتوانیم جامعهی چندقومی و چندفرهنگی خود را متحد و یکپارچه سازیم. لازمهی این امر، ارادهی قاطع سیاسی دولتمردان و کارگزاران سیاسی ما میباشد؛ چون رفتار سیاسی و تحولات سیاسی بیگمان تمام جنبههای زندگی اجتماعی را تحت تأثیر قرار میدهد و از جانب دیگر، انسجام، همآهنگی و همسویی آنها الگویی برای همزیستی مسالمتآمیز در میان اقشار میشود.
شوربختی ما افغانها در بیکفایتی و ناتوانی رهبران و زعیمان سیاسی ماست. با نگاه به گذشته پی میبریم که سیاستهای داخلی و خارجی ما تا چه حد رنگ و بوی قومی و تباری داشتهاند. حاکمان با رویکرد قومی سیاست کردهاند و فرهنگ و زبان اقوام دیگر را منافی ارزشهای ملی تلقی کردهاند.
این رفتار ناشیانه سبب تحریک احساسات قومگرایانه در کشور گردیده که همگی در صدد انتقام و مسلط ساختن ارزشهای قومی خود بهنام ارزشهای ملی میباشند. با مطالعهی تاریخ سیاسی افغانستان، نمیتوانیم نظامی را در این سرزمین سراغ داشته باشیم که مبتنی بر ارزشهای دنیای جدید بنا شده باشد؛ تمامی رژیمهای افغانستان عدالتمحور و ملیگرا نبودهاند.
برخلاف حاکمان قدیم که ریشهی قدرت را آسمانی و الهی میدانستند و خود را نمایندهی خدا و حاکم مطلق بر مردم تلقی میکردند، با آمدن مدرنیته، مشروعیت حکومتها بر اساس رضایت مردم استوار گردید. شکلگیری احزاب و سازمانهای اجتماعی به مردمی شدن قدرت کمک میکند. دنیای سیاست عاری از تنش و تضاد نیست، بلکه دنیایی است که در آن رقابت وجود دارد؛ اما رقابتها در چوکات هنجارهای دموکراتیک باید صورت بگیرند.
در افغانستان سیاست کردن اینگونه نیست. طی یک دههی اخیر امید میرفت که رفتار سیاستمداران حول منافع ملی بچرخد؛ ولی با تأسف که این دوره با تمام خوبیها و فرصتهای آن از دست رفت. هزینههای هنگفت، چه از منابع داخلی و چه کمکهای خارجی، بدون بهرهبرداری درست، به کام مافیاهای داخلی و بینالمللی فرورفت. پایان کار حکومت حامد کرزی با ورشکستگی مالی پایان یافت و نوبت به حکومت وحدت ملی رسید.
اما دولت جدید نیز با چالشهای فراوانی مواجه است. رهبری این حکومت، سخت و دشوار به نظر میرسد؛ چون این حکومت و صلاحیتهای آن، میان رییس دولت و رییس اجرایی بهخوبی تعریف نشده است. از آغاز این حکومت تاکنون ناهمسویی و نابهسامانیهای زیادی در رفتار هردو رهبر پیداست. به درازا کشیده شدن تشکیل کابینه، خود نمایانگر ناهمآهنگی و اختلاف بر سر تصمیمگیریهاست. این اختلافها در شرایط دشوار و غیرنرمال بهشدت شکننده و هزینهبر اند. عبدالله و غنی برای حکومتداری خوب باید تمامی نیروهای خود را نه برای تضعیف یکدیگر، بلکه برای یاری هم در جهت تحقق اهداف مشترک بهکار اندازند. هردو رهبر نیاز دارند دست از تخریب و تحریک احساسات منفی علیه یکدیگر بکشند، وگرنه به دو پاروزنی میمانند که سوار بر یک قایق اند؛ اما با تمام توان خلاف یکدیگر پارو میزنند.
انتهای پیام
