شفقنا افغانستان-پس ازشهادت امام حسین(ع) سپاه عمرسعد برای غارت خیمه های اهل بیت(ع) هجوم بردند. گروهی از آنان به امام سجاد(ع) رسیدند. امام(ع) در آن حال از شدت ضعف و بیماری نمی توانست از جای خود برخیزد. وقتی سپاه عمر سعد به امام سجاد(ع) رسیدند، یکی فریاد برآورد: «به صغیر و کبیر آنان رحم نکنید و احدی از آنان را باقی نگذارید!» دیگری گفت: «شتاب نکنید تا با امیر عمر سعد در این باره مشورت کنیم!» شمر شمشیر کشید و قصد جان امام(ع) نمود. حمید بن مسلم گفت: «یا سبحان الله! آیا کودکان کشته می شوند؟ همانا او کودکی مریض است!» [۲۰] شمر گفت ابن زیاد دستور کشتن فرزندان حسین را صادر کرده است.» حضرت زینب(س) با مشاهده این منظره به امام سجاد(ع) نزدیک شد و گفت:«او کشته نخواهد شد تا من در دفاع از او کشته شوم!».سخن زینب سبب شد تا عمر سعد شمر را از تصمیم خود منصرف سازد. [۲۱] .
دلداری دادن به امام سجاد
هنگام حرکت به کوفه به درخواست اهل بیت، آنان را از کنار بدن مطهر شهیدان عبور دادند. شاید این نخستین بار بود که امام سجاد(ع) با بدن های بی سر و آغشته به خون شهیدان روبه رو می گردید. مشاهده اینکه چگونه بدن جگرگوشه و نور چشم پیامبر اکرم(ص) و یارانش، برهنه و عریان بر روی زمین افتاده اند ولی عمر سعد بدن کشته های سپاه خود را به خاک سپرده است، بر امام سجاد(ع) بسیار دشوار و سخت بود؛ به طوری که نزدیک بود از شدت اندوه و ناراحتی مرغ روح از بدنش به پرواز در آید. زینب کبری(س) که در همه حالات امام سجاد(ع) را زیر نظر داشت. با مشاهده این حال برای آرامش و دلداری او حدیثی را از ام ایمن بازگو کرد. این حدیث نویدبخش آن بود که قبور شهیدان، کعبه آمال عاشقان و دوستداران امام حسین(ع) خواهد شد. امام سجاد(ع) خود این ماجرا را اینگونه بازگو می کند: «هنگامی که ما را از کربلا به سمت کوفه حرکت می دادند، من به بدن های مقدس شهیدان می نگریستم و در این اندیشه بودم، که چگونه آن ها به خاک سپرده نشده اند؟ این فکر در نظرم بسیار بزرگ و سنگین آمد و مرا به شدت به اضطراب و ناراحتی واداشت، به طوری که نزدیک بود، روح از بدنم خارج شود. عمه ام، زینب، که مرا در آن حال دید، گفت: «ای یادگار جدّ، پدر و برادرانم! ترا چه شده است که می بینم با مرگ دست و پنجه نرم می کنی؟» در پاسخ گفتم: چگونه جزع و زاری نکنم، در حالی که می بینم سرورم، برادرانم، عموهایم، عموزاده هایم و خویشانم آغشته در خون خود، برهنه و عریان، بر زمین افتاده اند، نه کسی آنان را کفن می کند و نه به خاک سپرده شده اند. کسی به آنان نزدیک نمی شود و در آنجا رحل اقامت نمی افکند. گویا آنان خاندانی از دیلم و خزر هستند.»زینب گفت:«آنچه می بینی، ترا به جزع و زاری وا ندارد! به خدا سوگند! این عهدی است از رسول خدا(ص) به جدّ و پدر و عمویت. خداوند از گروهی از این امت – که فرعون های زمین آنان را نمی شناسند ولی در میان اهل آسمان ها معروف و شناخته شده هستند – پیمان گرفته است که این عضوهای از هم جدا و این بدن های آغشته به خون را جمع کنند و به خاک بسپارند. آنان در این سرزمین نشانه ای برای قبر پدرت نصب می کنند، که گذشت روزگار اثرش را محو و نابود نخواهد کرد. سرکردگان کفر و پیروان گمراهی در محو و نابودی آن می کوشند؛ ولی
تلاش آنان چیزی جز افزودن بر آثار آن و بلند کردن آوازه آن نتیجه ای نمی بخشد.» [۲۲] .
جانفشانی در راه امام
هنگامی که اهل بیت امام حسین(ع)، در کوفه، وارد مجلس ابن زیاد شدند، ابن زیاد از مشاهده امام سجاد(ع) در میان اسیران تعجب کرد؛ چرا که او فرمان قتل همه فرزندان امام حسین(ع) را صادر کرده بود. از این رو از اطرافیان خود پرسید: «این کیست؟» و وقتی که دانست او علی فرزند امام حسین(ع) است، گفت: «مگر خداوند علی بن الحسین را نکشت؟!» در طول تاریخ همواره جباران و ستمگران می کوشیده اند، تا با استخدام عالمان مزدور و تبلیغات گسترده اعتقادات مذهبی مردم را تحریف کنند و بدین وسیله آنان را به سکوت، سازش و تسلیم در برابر اعمال خلاف خود وادار کنند. در همین راستا بنی امیه به شدت از مکتب جبر و انتساب همه کارها به خدا حمایت می کردند. آنان از ترویج مکتب جبر دو هدف را دنبال می کردند؛ نخست سلب مسئولیت از خود در مقابل اعمال خلاف و بی گناه جلوه دادن خود در برابر جنایات و ظلم و ستم هایی که به مردم روا می داشتند. دوم ایجاد این باور و اعتقاد ناصحیح در مردم که حکومت آنان بر اساس خواست و اراده خداوند است و انسان نمی تواند چیزی را که خداوند خواسته تغییر دهد؛ بنابراین هرگونه قیام، انقلاب و مخالفتی برای تغییر وضع موجود و پایان دادن به حکومت آنان، نه تنها محکوم به شکست است بلکه از نظر دینی حرام و نارواست. ابن زیاد نیز به پیروی از این منطق می گوید: «مگر خدا علی بن الحسین را نکشت؟!»ولی امام سجاد(ع) که پدرش برای احیای دین و مبارزه با روحیه سکوت و
سازش و تسلیم در مقابل ظلم قیام کرده بود و در این راه خود و یارانش به شهادت رسیده بودند، و خود برای رساندن پیام نهضت کربلا اسارت را به جان خریده بود، نمی توانست در برابر یاوه گویی های ابن زیاد سکوت اختیار کند، از این رو فرمود: «من برادری داشتم که علی بن الحسین نامیده می شد و مردم او را کشتند!»ابن زیاد گفت: «بلکه خدا او را کشت!».امام سجاد(ع) وقتی عناد و لجاجت ابن زیاد را مشاهده کرد، این آیه را تلاوت فرمود: «الله یتوفی الانفس حین موتها و التی لم تمت فی منامها؛ [۲۳] .خداوند ارواح را به هنگام مرگ قبض می کند و ارواحی را که نمرده اند نیز به هنگام خواب می گیرد.»ابن زیاد که در برابر منطق محکم و استدلال امام(ع) درماند، همانند همه جباران و زورمداران تاریخ به تهدید متوسل شد، گفت:«تو چگونه جرأت می کنی سخن مرا پاسخ گویی؟ ببرید او را، گردنش را بزنید!»در اینجا نوبت زینب کبری(س) بود، تا از جان امام سجاد(ع) در برابر ابن زیاد – آن موجود درنده لجام گسیخته ای که غرور، نخوت و خونریزی سراسر وجودش را فرا گرفته بود – حمایت کند. پس از صدور فرمان کشتن امام(ع) زینب کبری(س) فرزند برادر را در آغوش گرفت، گفت:«ای زاده زیاد! آیا آنچه از ما کشتی برای تو کافی نیست؟ به خدا سوگند! من از او جدا نمی شوم!اگر او را می کشی، من نیز با او کشته خواهم شد!».ابن زیاد بر سر دو راهی قرار گرفت؛ از یک سو کشتن یک زن و جوانی بیمار و در بند و اسیر از غیرت عربی و مردانگی بسیار به دور بود، و از سوی دیگر برگشتن از سخن
نیز در آن شرایط برای ابن زیاد مشکل بود؛ از این رو مدتی به امام سجاد و زینب کبری نگریست، آن گاه زیرکانه موضوع سخن را تغییر داد، گفت: «خویشاوندی عجیب است! به خدا سوگند! من گمان می کنم که زینب دوست دارد او را همراه برادرزاده اش بکشم. رهایش کنید!؛ زیرا من بیماریش را برای کشتن او کافی می دانم!»امام سجاد(ع) به عمه اش فرمود: «ای عمه! سکوت کن! تا من با ابن زیاد سخن گویم.»آن گاه روبه ابن زیاد کرد، فرمود:«ای زاده زیاد! آیا مرا به مرگ تهدید می کنی؟ آیا نمی دانی کشته شدن عادت ماست و شهادت در راه خدا کرامت ماست». [۲۴] .
[۲۳]سوره زمر(۷۵): ۴۲.
[۲۴] علامه مجلسی، همان، ج ۴۵، ص ۱۱۷ – ۱۱۸.
[۲۵] محمد مهدی حائری، معالی السبطین فی احوال الحسن و الحسین، منشورات الشریف الرضی، چاپ دوم، بهمن ۱۳۶۳، ج ۲، ص ۸۸ – ۸۹.
کتاب : عاشورا نقش بی همتای زینب ( سلام الله علیها )
انتهای پیام
