شفقنا افغانستان – پس از نزدیک به پنج سال حاکمیت طالبان بر افغانستان، واقعیتهای سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و امنیتی کشور نشان میدهد که این گروه نهتنها در ایجاد یک نظام مشروع، فراگیر و مبتنی بر قانون ناکام مانده، بلکه افغانستان را وارد مرحلهای خطرناک از بحران بقا، فروپاشی ساختار ملی و تهدید تجزیه کرده است. امارت طالبان فاقد قانون اساسی، نهادهای مشروع ملی و سازوکار مشارکت سیاسی است و ساختار کنونی آن بیش از هر چیز آمیزهای از انحصار قومی، پشتونمحوری و رادیکالیزم مذهبی است که افغانستان را به گورستان آرزوهای میلیونها شهروند آن تبدیل کرده است.
طالبان در این سالها نه موفق به تأمین مشروعیت داخلی شدهاند و نه توانستهاند مشروعیت بینالمللی کسب کنند. نبود قانون اساسی، حذف انتخابات، تمرکز کامل قدرت در حلقهای محدود و انحصار ساختارهای نظامی و اداری، افغانستان را در وضعیت مبهم و بیثبات سیاسی قرار داده است. این وضعیت نهتنها اعتماد ملی را نابود کرده، بلکه شکافهای قومی، مذهبی و اجتماعی را عمیقتر ساخته است.
یکی از برجستهترین ویژگیهای حکومت طالبان، سرکوب گسترده آزادیهای مدنی و حقوق اساسی شهروندان، بهویژه زنان و دختران، بوده است. طالبان با صدور فرمانهای متعدد، زنان را از کار در بسیاری از نهادها محروم کرده و دختران را از حق آموزش و تحصیل بازداشتهاند. بسته ماندن مکاتب متوسطه و دانشگاهها به روی دختران، افغانستان را به تنها کشور جهان تبدیل کرده است که زنان در آن از آموزش عالی محروماند. این سیاستها نهتنها آینده میلیونها زن را نابود ساخته، بلکه جامعه افغانستان را از بخش عظیمی از ظرفیت انسانی و فکری خود محروم کرده است.
در کنار سرکوب زنان، فشار و تبعیض گسترده علیه اقوام و مذاهب غیرهمسو نیز به بخشی از سیاست عملی طالبان تبدیل شده است. هزارهها، تاجیکها، ازبیکها و دیگر اقوام غیرپشتون در بسیاری از عرصههای سیاسی، نظامی و اقتصادی حذف یا به حاشیه رانده شدهاند. هزارهها بهویژه با تبعیض سیستماتیک، کوچ اجباری، غصب زمینها و فشارهای مذهبی مواجهاند. شیعیان جعفری و اسماعیلی نیز از محدودسازی مذهبی، مداخله در امور دینی و فشارهای اجتماعی و سیاسی در امان نماندهاند.
ریشه این وضعیت در نوع نگاه ایدئولوژیک طالبان نهفته است. طالبان در دوره نخست حاکمیت خود آشکارا گفته بودند: «تاجیکها به تاجیکستان، ازبیکها به ازبیکستان، ترکمنها به ترکمنستان و هزارهها به قبرستان بروند.» اگرچه امروز این سخنان کمتر بهصورت علنی تکرار میشود، اما رفتار عملی طالبان همچنان بر همان منطق حذف و انحصار استوار است که هدف آن حذف تدریجی اقوام غیرهمسو از ساختار قدرت، تغییر بافت جمعیتی، کوچ اجباری و تمرکز حاکمیت در انحصار یک قرائت قومی و مذهبی است.
طالبان شاید فراموش کرده باشند که سرزمین تنها با زور و انحصار حفظ نمیشود. عدالت، مشارکت و احساس تعلق ملی عناصر اصلی بقای کشورها هستند. وقتی اقوام و مذاهب مختلف احساس کنند که هویت، زبان، فرهنگ و سرزمینشان در معرض حذف قرار گرفته، طبیعی است که انگیزههای واگرایانه و جداییخواهانه تقویت میشود. در حقیقت، این سیاستهای طالبان است که زمینههای روانی، سیاسی و اجتماعی فروپاشی افغانستان را فراهم میکند .
در همین حال، بسیاری از کشورهای منطقه نیز از نیمقرن بحران افغانستان به شدت خسته شدهاند. افغانستان در دهههای اخیر برای همسایگان خود بیشتر از آنکه منشأ ثبات و همکاری باشد، به مرکز تروریزم، افراطگرایی، قاچاق مواد مخدر، مهاجرتهای گسترده و بحرانهای امنیتی تبدیل شده است. حضور نزدیک به بیست گروه تروریستی و در راس آن گروههایی چون القاعده و تحریک طالبان پاکستان (TTP) در خاک افغانستان، نگرانیهای منطقهای و جهانی را تشدید کرده است. جامعه جهانی نیز به این نتیجه رسیده است که افغانستانِ تحت حاکمیت طالبان، در شکل کنونی، فاقد ظرفیت تبدیل شدن به یک دولت مسئول و باثبات است.
در عرصه ژئوپولیتیک منطقهای نیز تحولات نگرانکنندهای در حال شکلگیری است. حمایت مالی، نظامی و استخباراتی جمهوری اسلامی ایران از طالبان، در ظاهر با هدف مقابله با حضور ایالات متحده و ناتو در افغانستان توجیه میشد، اما بسیاری از تحلیلگران معتقدند که تهران در عمل از تضعیف تدریجی ساختار دولت افغانستان نیز سود میبرد. بر اساس این دیدگاه، در صورت شدت یافتن بحران و حرکت افغانستان به سوی فروپاشی، ولایتهای غربی کشور مانند هرات، فراه و نیمروز به دلیل پیوندهای تاریخی، زبانی، فرهنگی و اقتصادی، در حوزه نفوذ ایران قرار خواهند گرفت.
مهاجرت گسترده و پیوسته میلیونها شهروند افغانستان نیز به یکی از بحرانهای مهم انسانی و سیاسی جهان تبدیل شده است. کشورهای همسایه، اروپا و بسیاری از جوامع میزبان، در طول دهههای گذشته هزینههای سنگینی را در قبال بحران مهاجرت افغانستان متحمل شدهاند. متأسفانه امروز بخشی از افکار عمومی جهان، مهاجران افغانستان را نه بهعنوان قربانی جنگ و استبداد، بلکه بهعنوان بخشی از یک بحران فرسایشی و پایانناپذیر مینگرد. این وضعیت باعث شده که حساسیت و خستگی سیاسی نسبت به افغانستان در سطح منطقه و جهان افزایش یابد.
از همین رو، این نگرانی کاملاً جدی است که اگر افغانستان همچنان در مسیر افراطگرایی، انحصار قومی، فروپاشی اقتصادی و تولید ناامنی حرکت کند، بخشی از بازیگران منطقهای و حتی برخی قدرتهای جهانی، دیگر علاقه و انگیزه جدی برای حفظ ساختار کنونی افغانستان نخواهند داشت. زیرا از نگاه آنان، افغانستانِ بحرانزده بیشتر از آنکه فرصت باشد، به یک بار سنگین امنیتی، سیاسی و اقتصادی تبدیل شده است. از همین رو، نشانههای قابل رویت اند که جهان برای رهایی از «مسئله افغانستان» بهتدریج به سمت مهار بحران از طریق تجزیه این جغرافیا حرکت خواهد کرد.
از سوی دیگر، بر اساس اظهارات وحید عمر آخرین ریس اداره استراتیژیک ارگ ریاست جمهوری، در مناطق مرزی جنوب و شرق افغانستان، بسیاری از بزرگان قومی و محلی روابط نزدیک و پیچیدهای با پاکستان برقرار کردهاند. پاکستان نیز از گذشته تاکنون همواره در معادلات داخلی افغانستان نقش تعیینکننده داشته و برخی تحلیلگران معتقدند که در سطوحی از سیاست منطقهای، بحث تجزیه یا تقسیم غیررسمی افغانستان میان حوزههای نفوذ منطقهای همواره مطرح بوده است.
در شمال افغانستان نیز واقعیتهای تاریخی، زبانی و فرهنگی قابل انکار نیست. تاجیکها پیوندهای زبانی، فرهنگی و تاریخی عمیقی با تاجیکستان دارند. ازبیکها و ترکمنها نیز با ازبکستان و ترکمنستان دارای پیوندهای قومی، زبانی و تاریخیاند. اگر روزی آهنگ فروپاشی افغانستان نواخته شود، بدون هیچ تردیدی شمال کشور به گذشتههای منطقهای و تاریخی خود خواهد پیوست. اما در این میان، هزارهها که به حکم طالبان به گورستان باید بروند، در قلب جغرافیای مرکزی افغانستان، یا هزارستان، غرجستان و هر نام دیگری که بر آن نهاده شود، در انزوای تاریخی و جغرافیایی باقی خواهند ماند.
فراموش نکنیم که تجربههای تاریخی نیز هشداردهندهاند. پاکستان شرقی در نتیجه تبعیض سیاسی، اقتصادی و فرهنگی از بدنه پاکستان جدا شد و بنگلادیش شکل گرفت. سودان نیز پس از سالها جنگ و تبعیض قومی و مذهبی تجزیه شد. افغانستان نیز اگر به همین مسیر طالبانی ادامه دهد، ممکن است با سناریوهای مشابه روبهرو شود. با این همه، هنوز راه نجات افغانستان کاملاً بسته نشده است. افغانستان اما در صورتی میتواند از فروپاشی مصئون بماند که یک نظام سیاسی دموکراتیک، مبتنی بر رأی مردم، عدالت، قانون اساسی، مشارکت واقعی ملی و احترام به تنوع قومی، مذهبی و فرهنگی ایجاد شود. بدون مشارکت همه اقوام و مذاهب در ساختار قدرت، هیچ ثبات پایداری شکل نخواهد گرفت.
در این میان، مسئولیت تاریخی بزرگی متوجه نخبگان، روشنفکران و عقلای سیاسی پشتون افغانستان است. واقعیت این است که بخش بزرگی از بحران کنونی افغانستان، محصول تداوم نظامهای مستبد، انحصارطلب و پشتونمحور در تاریخ معاصر کشور است که بهجای ساختن یک دولت ملی مبتنی بر عدالت، مشارکت و برابری، همواره بر تمرکز قدرت قومی، حذف دیگران و انحصار سیاسی تکیه کردهاند. نتیجه چنین رویکردی، چیزی جز جنگ، فقر، بیثباتی، مهاجرت، نفرت قومی و فروپاشی تدریجی اعتماد ملی نبوده است.
طالبان نیز ادامه همان تفکر تاریخیاند فقط با این تفاوت که اینبار انحصار قومی با رادیکالیزم مذهبی و قرائت افراطی دینی درهم آمیخته است. حاکمیت پنج ساله طالبان نشان داد که با تفکر و رفتار سیاسی مبتنی بر حذف دیگر اقوام، سرکوب زنان، نفی تنوع فرهنگی و انحصار قدرت، نهتنها توان مدیریت افغانستان را ندارد، بلکه کشور را به سوی فروپاشی حتمی سوق داده است. امروز نیز اگر نخبگان و عقلای پشتون در برابر سیاستهای طالبان سکوت کنند چنانچکه تا فرق در سکوت فرو رفته اند، در واقع در برابر روندی سکوت کردهاند که موجودیت تاریخی افغانستان را با خطر فروپاشی روبهرو ساخته است. آنان باید بپذیرند که افغانستان ملکیت انحصاری هیچ قوم، زبان یا مذهب نیست و ادامه سیاستهای حذفگرایانه، نهتنها دیگران را بلکه خود پشتونها را نیز در قعر ذلت و مصیبت فرو خواهند برد.
لذا اگر هنوز ارادهای برای حفظ افغانستان وجود داشته باشد، این مسئولیت پیش از همه بر دوش روشنفکران، نخبگان و نیروهای معتدل پشتون است که با یک حرکت ملی، دموکراتیک و ضدانحصار، در برابر پروژه طالبانی قامت برافرازند. زیرا بدون پذیرش عدالت، مشارکت ملی و برابری واقعی میان همه اقوام و مذاهب، بقای افغانستان بهعنوان یک واحد سیاسی بیش از پیش در معرض فروپاشی قرار گرفته است.
نویسنده هادی میران
برگرفته از رسانه بودا
