بامیان…
بهشت زمین…
مردمش میگویند ما به خدا نزدیکتریم. میپرسم چرا؟ میگویند چون فاصلهی زمین و آسمان کمتر است. راست میگویند. اینجا آدم لکنت زبان میگیرد. چهطور میشود شرح داد که وسط کشوری معروف به جنگ و فقر که سی و هشت سال است محل زورآزمایی قدرتهای شرقی و غربی است، یکی از بهشتهای زمین خوابیده؟
دستنخورده. بیهمانند. سِحرکننده. با دشتهای پهناور کچالو؛ با دریاچههای آبی و فیروزهای؛ با صخرههای تراشیده و غولپیکر که ترکیب رنگشان کمتر جایی سراغ است. انگار که بامیان هدیهی خداوند است از عالم غیب به مردمی که رنج دوران کشیدهاند. اکثر مردم هزارهاند و دوشنبهای که گذشت را عید فطر گرفتند مثل ایرانیها. اما تاریخ سرزمینشان بلندتر از اسلام است. مردم شهر وقتی از دو مجسمهی بودا که به دست طالبان نیست شد حرف میزنند، از فعلِ زمان حال استفاده میکنند. «اینکه میبینی نامش صلصال است آن یکی شهمامه. صلصال از شهمامه بلندتر است.» انگار باور ندارند که شانزده سال است دو مجسمهی هزار و پانصد ساله سر جایشان نیست. به سمت شرق شهر که بروی شهر ضحاک است با قصهی کاوهی آهنگر و شاهنامهی فردوسی.
شمال بند امیر و آنچه میگویند معجزهی امام علی است. غرب، چهل برج و کاخ شیرین و جای تیشهی فرهاد روی کوهی که بیستون مینامند. وسط بامیان شهر غلغله است و خاطرهی حملهی مغول. کنار آن خاطرهی دختر و پسری به نامهای صلصال و شهمامه که عاشق بودند و به کوه پناه بردند و مجسمه شدند، میان هزارها غار راهبان با نقاشیهایی از شرق دور. افسانههای آمیختهی فارسی/خراسانی/اسلامی/آسیایی با رنگ و لعاب محلی.
بعضی مردم غارنشیناند و بی نور چراغ زندگی میکنند اما بَرَگهاشان رنگارنگ است در شهری که حالا دانشگاه دارد. شغل مردم یا کشاورزى است، یا دکاندارى و کارگری، و عدهاى هم در نهادهای دولتی مصروفاند. میگویند «جامعهی جهانی» کمک کرده برای راهسازی اما خانهى بسیاری در دل کوه است و برق ندارند. دیش ماهواره دارند براى تلویزیونهایى که با باترى کار مىکند. حتما آدمهای دل بزرگیاند که سقف بعضى خانهها حیاط خانهى دیگرى است.
خودشان میگویند طالبان را اینجا راهی نیست. «سوادمان کم است. فقیر استیم. اما کولتورمان غنی است. ما رفیق زمین و آبایم نه رفیق جنگ و تفنگ.» میگویند اصفهان نصف جهان است. نصفهی دیگر جهان اگر باشد لابد همینجاست.
بامیان…
شهر نور و آفتاب.
شهر خدایان.
خاطرات یک ایرانی از سفر به بامیان
شفقنا افغانستان-علی عبدی:مردمش میگویند ما به خدا نزدیکتریم. میپرسم چرا؟ میگویند چون فاصلهی زمین و آسمان کمتر است. راست میگویند. اینجا آدم لکنت زبان میگیرد. چهطور میشود شرح داد که وسط کشوری معروف به جنگ و فقر که سی و هشت سال است محل زورآزمایی قدرتهای شرقی و غربی است، یکی از بهشتهای زمین خوابیده؟
