شفقنا افغانستان-روزنامه هشت صبح در شماره امروز خود نوشت:تعدادی از دانشمندان روابط بینالملل بر این باورند که نظام بینالمللی امروزی از وضعیت تکقطبی که رهبری آن بهدست ایالات متحده امریکا بود، عبور کرده و دوران تکقطبی- چندقطبی (Uni-Multi Polarity) خویش را سپری میکند. این بدین معناست که در نظم فعلی بینالمللی ایالات متحده امریکا بهعنوان دولت تکقطب و چندین قدرت نوظهور بینالمللی نقش «چندقطب» را ایفا میکنند. این نظم جدید از کاهش نفوذ و قدرت بینالمللی تکقطب و ظهور دولتهای با ظرفیتهای قدرت بزرگ و میانه بهوجود آمده است. در چنین نظم جهانی، قدرت بینالمللی میان واحدهای متعدد سیاسی بینالمللی تقسیم گردیده و دولت تکقطب با در نظر داشت نقش دیگر قدرتها از نفوذ ویژه خود در سیاست بینالمللی بهره میبرد. این وضعیت در سیمای سیاست امروز بینالمللی مشهود است.
نهادهای جدید حکومتداری جهانی در حال شکلگیریاند و دولتهای با ظرفیت قدرت بزرگ و میانه فضا را مساعد دیده و در حال تجربه نقش خود در قضایای مهم بینالمللی میباشند. چندی پیش وقتی صحبت از تاسیس بانک انکشاف زیربنایی آسیایی AIDB به رهبری چین مطرح گردید، کشورهای متعدد اروپایی همچون انگلستان، فرانسه و ایتالیا آمادگی خویش برای پیوستن و بنیانگذاری این بانک را ابراز داشتند. بانک انکشاف زیربنایی آسیایی میتواند در حکومتداری مالی جهانی ایفای نقش کرده، نقش بانک جهانی که رهبری آن به دست ایالات متحده امریکاست را کمرنگتر ساخته و به رقابت با آن بپردازد. این فضا از برکت نظم نوین جهانی برای کشورهای اروپایی و جمهوری خلق چین فراهم شده است.
به همین ترتیب در قضایای مهم فعلی بینالمللی فضای بازی و ایفای نقش برای کشورهای با ظرفیت قدرت میانه چون روسیه، ایران، عربستان سعودی، ترکیه، هند، پاکستان، برازیل، افریقای جنوبی و… مساعد شده است. این دولتها در سیاست فعلی بینالمللی تاثیرگذار میباشند، در حالیکه در نظام قبلی و تکقطبی بینالمللی از جمله کشورهای متاثر از سیاست بینالملل محسوب میشدند.
هرچند نظم نوین جهانی فضای ایفای نقش و بازی برای قدرتهای میانه را فراهم کرده است، اما در این نظم کشورهای با ظرفیت «قدرت ضعیف» بیش از هر زمان دیگری آسیپپذیر میباشند. دولتهای با ظرفیت قدرت ضعیف به دولتهایی اطلاق میگردد که قدرت تاثیرگذاری در نظام بینالمللی را نداشته و بر عکس از سیاستهای بینالمللی متاثر میگردند. آسیپپذیری دولتهای ضعیف در نظم نوین جهانی بدان دلیل است که در این نظم دولت تکقطب توانایی رسیدگی به تمام قضایای بینالمللی را ندارد و دخالت نهادهای بینالمللی که زمانی هدایتگر آنها دولت تکقطب بود، مورد پسند و قبولی دولتهای با ظرفیت قدرت میانه قرار نمیگیرد.
در نتیجه این نهادها دیگر کارایی گذشته را ندارند. از جانب دیگر قدرتهای میانه نوظهور نه توانایی اداره بحرانهای بینالمللی را دارند و نه هم مسوولیت چنین عملی را میپذیرند. در چنین وضعیتی روز تا روز به بحرانهای بینالمللی افزوده میگردد، کنترول چنین بحرانهایی دشوار گردیده و در بعضی حالات بدور از امکان میگردد. قدرتهای میانه از یکطرف با قدرت تکقطب رقابت میکنند و از جانب دیگر رقابتهای جدیدی میان خودشان شکل میگیرد. خشونت و تنشهای داخلی کشورهای ضعیف با اختیار نمودن بعد خارجی مغلقتر گردیده و یافتن راهحل مسالمتآمیز برای آنها دشوار میگردد. تجربه عملی این وضعیت در بحرانهای فعلی موجود در کشورهایی چون اوکراین، سوریه، لیبیا، عراق و یمن در حال اجرا شدن است.
هرچند قسمت عمده بحران یمن به ناکامی داخلی این دولت و نارساییهای مدیریتی باقیمانده از حکومت آقای صالح بر میگردد، اما عمیقتر شدن بحران یمن از اثر تغییرات در نظام بینالمللی و نارساییهای نظم فعلی «تکقطبی- چندقطبی» میباشد. نقش دولت تکقطب (امریکا) در بحران یمن ضعیف گردیده و این خلای قدرت فضای بازی برای قدرتهای میانه (عربستان سعودی و ایران) را باز کرده است. رقابت عربستان و ایران در یمن، بحران این کشور را روز تا روز مغلقتر میسازد. از اثر این مداخلات دولت یمن از مرز ناکامی عبور کرده و در حال فروپاشی میباشد. دیگر با آسانی نمیتوان از آینده باثبات یمن سخن راند.
دو قدرت میانه درگیر در بحران یمن در تلاش یافتن حامیان منطقهای و بینالمللی برای اثبات ادعا و تامین منافع خود میباشند. در چنین شرایطی تلاش برای جلب توجه کشورهای ضعیف منطقه نیز صورت میگیرد. در این میان کشور ضعیفی چون افغانستان میبایست چگونه سیاستی را اتخاذ کند تا آسیپپذیری خود را به حداقل رسانیده و به قسمتی از بحران یمن مبدل نگردد؟
با نگاه سطحی میتوان دریافت که بحران یمن، حکومت افغانستان را در برابر چندین گزینه قرار داده است. گزینه نخست همانطوری که حکومت افغانستان تمایل دارد، پیوستن به ایتلافی است که تحت رهبری عربستان سعودی شکل گرفته است. این گزینه در صورتی میتواند منافع داخلی و خارجی افغانستان را تامین کند که با نتیجهگیری و مطالعه دقیق از فاکتورهای سیاست داخلی و خارجی افغانستان اتخاذ شده باشد و پیشبینی تقریبی از عواقب و تاثیرات آن در سیاست داخلی و خارجی کشور صورت گرفته باشد. اما بعید بهنظر میرسد که بعد از شکلگیری ایتلاف به رهبری سعودی در طول چند روز گذشته، حکومت افغانستان تمام جوانب قضیه را مورد سنجش قرار داده باشد.
از دید نگارنده، افغانستان با داشتن وضعیت شکنندگی در ساختارهای اساسی دولت-ملت، کاستیهای ساختاری در سیاست داخلی، بافتهای ضعیف اجتماعی و اقتصاد وابسته به فاکتورهای خارجی در وضعیتی قرار ندارد که عضوی از ایتلاف یادشده گردد و در صورتی که افغانستان نتواند با اتکا به تواناییهای داخلی خود موقف عضویت خویش در ایتلاف را ثابت سازد، بهعنوان ابزار این ایتلاف قرار میگیرد و این درست زمانی است که افغانستان به قسمتی از بحران یمن مبدل میگردد. سنجش بعد خارجی قضیه برای حکومت افغانستان حیاتی است.
در حال حاضر این کشور به اندازه کافی با چالشهای در روابط خود با یکی از همسایگان (پاکستان) که یکی از دو مسیرهای ارتباطی آن به بازار جهانی میباشد، روبهرو است. حاکمان میبایست در سیاست خارجی شکاک باشند. بهبود روابط با پاکستان در آینده نزدیک خیالبافیای بیش نیست. از اینرو پیوستن با ایتلاف به رهبری عربستان سعودی، روابط نستبا خوب افغانستان با همسایه دیگر (ایران) که مسیر دوم این کشور به بازار جهانی میباشد و در سیاست داخلی افغانستان نیز تاثیرگذار است را، بدون شک تیره و تار خواهد ساخت.
از جانب دیگر هرچند عربستان سعودی ابزار بازیگری بهعنوان یکی از قدرتهای منطقهای را در اختیار دارد، اما از بینش، منطق و اهداف سیاست خارجی هوشیارانه بیبهره میباشد. مسیری را که سیاست خارجی احساساتی و بدون منطق- تعقل سیاسی در پیش میگیرد، غیرقابل پیشبینی است و در بسیاری حالات به نتیجه درستی منتج نمیگردد.
سیاست خارجی سعودی را میتوان در قضیه کشور عراق و قضایای دیگر کشورهای حوزه خلیج فارس مورد ارزیابی قرار داد. در یک دهه گذشته کشور سعودی در قضیه عراق سیاست خارجی احساساتی را اختیار کرد. بهدلیل حمله عراق به کویت در سال ۱۹۹۰ دولت سعودی روابط دیپلوماتیک خود با این کشور را به حالت تعلیق در آورد و تا امروز پس از این همه تغییرات سیاسی در عراق این کشور هنوز از داشتن نمایندگی سیاسی که حداقل میتواند معلومات دقیق از وضعیت عراق به شیخنشینان سعودی را اخبار کند بیبهره میباشد. این نشاندهنده نبود دیدگاه و منطق سیاسی در سیاست خارجی یک دولت است.
گزینه دومی که در برابر حکومت افغانستان قرار دارد، حمایت از ایران و پیوستن به جانب مخالف ایتلاف به رهبری سعودی است. با این تصمیم حکومت افغانستان میتواند امتیازاتی را از کشور همسایه خود در بر آورده شدن مشکلات داخلی و خارجی خود بهدست آورد. اما عواقب مخرب این تصمیم کمتر از پیوستن به ایتلاف تحت رهبری سعودی نیست. داخل شدن به جبهه مخالف تاثیراتی منفی بر ساختارهای سیاست داخلی و خارجی افغانستان بهوجود خواهد آورد.
گزینه سوم و مناسبترین گزینه اختیار موقف «بینابین» ( Hedging) و ایفای نقش میانجی میباشد. در این گزینه حکومت افغانستان میتواند با تشکیل تیمهای مختلف از دستگاه دیپلوماسی و نهادهای دینی- اجتماعی وارد عمل شده، تجربیات خود را از جنگهای گذشته در افغانستان با طرفین بحران در یمن به اشتراک گذاشته و از جانب دیگر با استفاده از ابزار دیپلوماتیک دیدارهای میانجیگری خود با مقامات سیاسی عربستان سعودی و ایران را برقرار کند.
با این شیوه حکومت افغانستان میتواند اعتماد هر دو طرف قضیه را جلب کرده و نقش دوست برای هر دو جانب بحران را ایفا کند. در صورت عملی کردن موفقانه این گزینه، حکومت افغانستان نه تنها به قسمتی از بحران یمن مبدل نمیگردد، بلکه صاحب امتیازات معتبری از ایفای نقش خود در مقابل هر دو جانب بحران یمن میگردد.
انتهای پیام
