شفقنا افغانستان- از روزهای گذشته برخی رسانه ها نوشته بودند” لطیفه زیر دستگاه است، کاری کنید تا دیر نشده” ولی کسی کاری نکرد و لطیفه 12 ساله در میان روزهای تلخ مهاجرت خود غریبانه از میان ما رفت و نه اینکه داکترها از صحت او ناامید شوند، خیر….فقط رفت چون افغانی بود… چون مدرک نداشت و چون در این سرزمین دوست و برادر و همسایه، افغانی بودن و مهاجر بودن از خاک جغرافیایی بنام افغانستان جرم است و چه بار سنگینی است به دوش کشیدن این جرم ناخواسته….
از روزی که این خبر را خواندم پیگیر بودم، نگران بودم، آرام و قرار نداشتم، یکی از دوستانم خنده تلخی می زد و می گفت: بی خیال این مرگ های کودکانه تبدیل به قصه تکراری هر روز افغانستان و سوریه شده و من چقدر بدم آمد از این حرف، از اینکه عادت کنیم به پرپر شدن کودکان معصوممان، ازاینکه بگوییم بیخیال که ستایش رفت، یا لطیفه رفت یا شکریه و یا دیگر کودکانی که واقعا پاکند، واقعا بی گناهند و واقعا مظلومند آنقدر که هیچ گاه به خاطر ندارم قاتلان آنها به سزای عمل خویش رسیده باشند.
لطیفه 12 ساله که نیاز به پیوند کبد داشت در زیر دستگاه در همین بیمارستان نمازی شیراز با همه نامردی ها و ناجوانمردی های این دیار و این روزگار خداحافظی کرد و رفت و با رفتن خود یک کشور که نه یک جهان را با تکانه ای عظیم مواجهه ساخت و حالا بار دیگر سیاه پوشیده ایم، در سوگ نشسته ایم و به این فکر می کنیم که “خدایا به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را….”
من خودم سالها مهاجر بوده ام و درد پدر و مادر لطیفه را خوب می فهمم، خوب درک می کنم که در این دیار دوست و برادر و باز تاکید می کنم همسایه، ممنوعیت پیوند اعضا برای انسانی که صرفا افغانیست یعنی چه! خوب می فهمم که اینجا تو را نه با مقیاس انسانیت که با مقیاس ملیت و قومیت و نژاد می شناسند و همین می شود که قانون جای خود را به تعصب و نژاد پرستی می دهد و اخلاق…..وای اخلاق….وای اگر اخلاق را رعایت می کردیم حالا ما بودیم و لطیفه هم بود و با هم 13 سالگی اش را جشن می گرفتیم.
اصلا همین که خودم مهاجرم باعث شده مرگ لطیفه بیگناه کارد را به استخوانم برساند و عمق این درد را با همه وجود حس کنم و بفهمم که چطور می شود نام انسانیت و دین و اخلاق را یدک بکشیم و بعد بگذاریم پدر این سو بنشیند و دختر آن سو زیر دستگاه… پدر ناله و التماس کند که کبد مرا پیوند بزنید و این سو نفس های به شماره افتاده دختر … و در این میان هیچ داکتر و نرس و مسوول شفاخانه ای پیدا نشد که بگوید هر قاعده ای استثنایی دارد و در میان همه قوانین و ضوابط این اخلاق است و انسانیت است چشم ببندیم بر افغانی بودن و بی مدرکی خانواده لطیفه و عملیات پیوند را انجام دهیم…. ولی نشد که بشود و چقدر در چنین وقایع ناگواری، نزدیکی های جغرافیایی بی معنی است و عنوان کشوری به نام دوست، برادر و همسایه صرفا واژه هایی به ابتذال کشیده اند…
از دیشب تعداد زیادی از دوستان ایرانی ام به من پیام داده اند و ابراز همدردی و تاسف باری این قوانین کشورشان کرده اند، نمی دانم…. فقط همین را می دانم که اگر اخلاق حاکم بود لطیفه نمی رفت….
فائزه حمزه ای
انتهای پیام
