شفقنا افغانستان-بار دیگر کودکانی یتیم شدند و زنی بیوه شد. این روایت کشته شدن پاینده محمد، کارگر اداره مستقل هوانوردی ملکی است که دیروز در رویداد انتحاری در منطقه وزیر اکبر خان کابل، جان داد.
اینجا کابل است، شهری که در آن انتحار و کشته شدن خیلی ارزان میباشد. تا بخواهی کشته میشوی و تا بخواهی کشته شدن دیگران را میتوانی تماشا کنی و خمی به ابرو نیاوری. آنقدر خونسرد و بیرحم شدهای که کشتهشدن دیگران هیچ دردی، هیچ شکایتی و هیچ فریادی را در تو خلق نمیکند. خواسته و نخواسته پذیرفتهای که کشته شدن و انتحار در این شهر یک امر عادی است و بامدادان وقتی به امید کسب یک لقمه نان از خانه بدر میشوی، نه خودت مطمین هستی که برخواهی گشت و نه کودکانت.
انگار به این نوع زندهگی محکوم شدهای و هیچ چارهای جز تحمل آن نداری، زیرا نه چشماندازی برای پایان این تراژیدی وجود دارد و نه تو قادر استی از آن فرار کنی و جای دیگری بروی که آنجا کشته شدن ارزان نباشد. اما نمیتوانی. تو با یک درآمد چند هزار افغانیگی که گاهی به وقت و گاهی ناوقت میرسد، حتا قادر به تامین نان و لباس و سرپناه سه دختر کوچک و خانمت نیستی چه برسد به اینکه فکر فرار و قرار در جای دیگری را در سر بپرورانی.
تو برای زیستن در این مرگ تکراری و روزمره خلق شدهای. برای آنکه هر بامداد جانت را در کف دستانت بگیری و به معرکه کسب نان بروی و هر لحظه منتظر باشی تا جانت را به سادگی از دست بدهی و نعشت کنار خیابان خونین و پارچهپارچه بیفتد.
دقایقی بعد، آنانی که زنده ماندهاند از معرکه فرار کنند و آنانی که زخمی شدهاند، طلب کمک نمایند. تو اما مردهای و هیچ صدایی از تو بر نمیخیزد.
جمعی از مردم که آنسوتر از رویداد قرار دارند، به کمک میآیند و نخست زخمیها را یکی یکی چهار دست و پا به سمت موترهایی میبرند که تصمیم گرفتهاند، به داد زخمیها برسند. هنوز از امبولانسها و نیروهای امنیتی خبری نیست. کسی به سمت تو نیز نمیآید، زیرا تو مردهای و پارچهای از آن بمب لعنتی که در بدن انتحاری وصل بود، قلبت را شکافته است. همان قلبی که برای دخترانش آرزوی آرامش، صلح و موفقیت میکرد. همان قلبی که شجاعت و شرافت تو در رگ رگ آن جریان داشت و تو را ودارا میکرد تا بیخیال از واهمه کشته شدن، از بام تا شام در اداره هوانوردی ملکی زحمت بکشی تا در آخر ماه چندهزار افغانی بهدست آوری. تنخواهی که گاهی به وقت میرسید و گاهی نمیرسید و تو هرازگاهی که معاشت را میگرفتی، نخستین کارت خریدن چند جلد کتاب از کتابفروشیهای پل باغ عمومی برای دخترانت بود.
بلاخره امبولانسها میرسند. زخمیّها را بردهاند. ولی تو با شش تن دیگری که در این رویداد جان باختهاند و نعشهایشان مثل تو تکهتکه و خونین شدهاند، این طرف و آنطرف خیابان نقش بر زمین هستید. وقتی به شفاخانه داوودخان منتقل میشوی، جیبهایت را جستجو میکنند و با شمارهای که نیم ساعت قبل از حادثه تماس گرفتهای، تماس گرفته میشود. او یکی از بستگان دور توست، زیرا تو یگانه فرزند پدر و مادرت بودهای و هیچ برادر و خواهری نداری. تنها بستگان نزدیکت، همسر و سه دختر خردسالت اند و بس. قرار نیست امشب آنها از مردنت باخبر شوند.
جسدت امشب بایست در سردخانه بماند. کودکانت هنوز باخبر نیستند. فردا وقتی زندگی دوباره در کابل آغاز شود، جسدت را جمعی از خویشاوندان همسرت بر دوش کشیده و به خانهات خواهند برد و دخترکانت که تمام شب را با کابوس مرگت دست و پنجه نرم کردهاند و مطمین شدهاند کشته شدهای، با خونسردی تحویل خواهند گرفت و گریههای خویش را کتمان خواهند کرد، زیرا بامداد وقتی از خانه بیرون شده بودی، با آنها خداحافظی کرده بودی، چون میدانستی که مرگ در کابل ارزان است و هر لحظه ممکن است در یک انتحار و یا یک انفجار جان ببازی.
دختر کوچکت که هنوز شش بهار از زندگیاش را سپری نکردهاست، به سمت جسدت نزدیک میشود و در حالی که بغض در چشمان معصومش متراکم شدهاست، میگوید: «بابه جان بابه جان، مه کتاب پری دریایی کار ندارم، لطفاً از خواب بیدار شو!».
سنجر سهیل-8صبح
انتهای پیام
www.af.shafaqna.com
