زمان انتشار : ۲۶ حوت ,۱۳۹۷ | ساعت : ۱۸:۲۹ | کد خبر : 320123 | چاپ

ماجرای حرزی که امام جواد به مامون داد

شفقنا افغانستان-حوزه نت نوشت: صفوان بن یحیی می گوید: ابونصر همدانی به من گفت که «حکیمه»، دختر ابی الحسن قُرَشی، که از زنان نیکوکار بود، به من گفت: هنگامی که امام جواد (ع) درگذشت، برای عرض تسلیت نزد «ام فضل» رفتم و به او تسلیت گفتم و او را بسیار غمگین یافتم که با گریه و ناله و بی تابی خودش را می کشت (کنایه از شدت ناراحتی) من نزد او نشستم تا مقداری ناراحتیَش فرو نشست و ما مشغول سخن دربارۀ کرم امام جواد و توصیف ایشان و بیان آنچه خداوند از عزت و اخلاص و شرافت و بزرگواری به ایشان عطا کرده بود، شدیم.

ناگاه دختر مأمون (ام فضل) گفت: آیا تو را به چیز شگفتی از ایشان آگاه کنم ؟

گفتم: آن چیست؟ گفت: من زیاد به ایشان غیرت می ورزیدم و همیشه مراقب او بودم و چه بسا از او چیزی می شنیدم و به پدرم [مأمون] شکایت می کردم پس می گفت: دخترم تحمل کن. همانا او (امام جواد (ع)) جگر گوشۀ رسول خداست. روزی من نشسته بودم کنیزی وارد شد و سلام کرد. گفتم تو کیستی؟ گفت: من کنیزی از فرزندان «عمار بن یاسر» هستم و همسر «اَبی جعفر»، محمد بن علی (علیهماالسّلام) -که همسر شما است- می باشم! پس آنقدر حسد به به جانم ریخت که نمی توانستم تحمل کنم. تصمیم گرفتم بیرون بروم و سر به بیابان بگذارم و نزدیک بود که شیطان مرا به بدی بر آن کنیز وادار نماید، پس خشم خود را فرو بردم و به او کمک کردم و لباس پوشانیدم پس زمانیکه از پیش من رفت، نتوانستم بر خود مسلط شوم. برخاستم و نزد پدرم رفتم و در حالیکه او مست لایعقل بود، موضوع را به او خبر دادم ، پس گفت: ای غلام برای من شمشیری بیاور پس غلام شمشیر را آورد و او بر اسب سوار شد و گفت به خدا سوگند او (امام جواد (ع)) را تکه تکه می کنم. من هنگامی که این وضعیت را دیدم، گفتم: اِنّا لله و اِنّا اِلیهِ راجِعون، با خود و شوهرم چه کردم؟! و به صورتم سیلی می زدم. پس پدرم بر محضر او (امام جواد (ع)) داخل شد و یکسره او را با شمشیر می زد تا اینکه او را تکه تکه کرد. سپس بیرون رفت و من دوان دوان پشت سر او بیرون آمدم و از اندوه و بی تابی، شب را نخوابیدم.

صبح شد و من پیش پدرم رفتم و گفتم می دانی دیشب چه کردی؟ گفت: چه کردم؟ گفتم ابن الرضا (ع) را کشتی. چشمهایش اشک آلود شد و بیهوش گردید. هنگامی که به هوش آمد، گفت: وای بر تو چه می گویی؟!

گفتم: بله، به خدا سوگند پدر، بر او وارد شدی و همواره وی را با شمشیر می زدی تا قطعه قطعه کردی پس از این خبر به شدت مضطرب و نگران شد. پس گفت: یاسرِ خادم را به نزد من بیاورید. پس زمانیکه آوردند به یاسر خادم گفت: این (ام فضل) چه می گوید: یاسر گفت: ای امیرالمؤمنین! راست می گوید. پس پدرم با دستش به سینه و صورتش می زد و می گفت: اِنّا لله وَ اِنّا اِلَیهِ راجِعون، هلاک شدیم. به خدا نابود شدیم، و تا ابد رسوا شدیم. وای بر تو برو و ببین ماجرا چگونه است و فورا برایم خبر بیاور، که نزدیک است جانم از بدنم خارج شود.

پس یاسر خارج شد و من بر گونه و چهره ام می زدم. پس زود بازگشت و گفت: مژده بده اِی امیرالمؤمنین:

مأمون گفت: هر چه بخواهی مژدگانی می دهم، چه دیدی؟ گفت: بر او وارد شدم، دیدم نشسته و پیراهنی دارد که دست و پای ایشان را پوشانده به او سلام کردم و گفتم ای فرزند پیامبر دوست دارم این پیراهنت را به من هبه کنی، در آن نماز بخوانم و به آن متبرّک شوم. من می خواستم به بدن او نگاه کنم که آیا در آن زخم یا اثر شمشیر هست. پس فرمود: من تو را با بهتر از آن می پوشانم. گفتم: غیر از این نمی خواهم. پس حضرت آن را کَند. پس بدن ایشان را نگاه کردم، اثر شمشیر نبود. پس مأمون به شدت گریست و گفت: بعد از این چیزی نماند این عبرت برای اولین و آخرین است.

سپس مأمون گفت: ای یاسر! امّا سوار شدنم را برای رفتن به سوی او و وارد شدنم بر او را یادم هست، ولی از بیرون آمدن از نزد وِی و آنچه با او کردم چیزی به یاد ندارم و یادم نیست که چطور به جای خویش برگشتم و رفتن و برگشتنم چگونه بود. خداود لعنت کند این دختر را، لعنتی سخت. به نزد او (ام فضل) برو و به او بگو پدرت می گوید: اگر بعد از این بیایی و از وِی شکایت کنی یا بدون اجازه اش از خانه بیرون بروی، به جای او از تو انتقام می گیرم. سپس به نزد محمد بن علی (ع) برو و از طرف من سلام برسان و برای ایشان بیست هزار دینار ببر و اسبی را که دیشب به آن سوار بودم به او بده و به هاشمی ها و اُمرا دستور بده که نزد او بروند و سلام کنند.

یاسر گوید: به نزد هاشمی ها و اُمرا رفتم و این موضوع را به آنان اعلام کردم و مال و اسب را برداشته و به سوی محمد بن علی (ع) رفتم و به محضر ایشان وارد شدم و سلام مأمون را ابلاغ کردم و بیست هزار دینار را در برابرشان گذاشتم و اسب را به ایشان عرضه کردم آن حضرت مدتی به اسب نگاه کرد و تبسم فرمود و سپس فرمود: ای یاسر، آیا عهد بین من و او چنین بود؟!پس عرض کردم: ای مولای من! عتاب را کنار بگذار، به خدا و حق جدّت محمد (ص) سوگند که مأمون از کارش هیچ نفهمیده و نمی دانست که در کدام زمینِ خدا است و هر آینه نذر کرده و سوگند خورده که هرگز مست نشود و این مطلب را شما به روی او نیاور و او را به خاطر آنچه از او سرزده، عتاب مکن.

امام فرمود: عزم من هم چنین بود. عرض کردم: عده ای از بنی هاشم و امرا در برابر در منتظر هستند، مأمون آنان را فرستاده تا بر شما سلام کنند و وقتی که سوار می شوی، به نزد وی بروی شما را همراهی نمایند و در رکابتان باشند. امام فرمود: بنی هاشم و اُمرا را وارد کن، مگر «عبدالرحمن بن حسن» و «حمزه بن حسب». پس بیرون رفتم و آنان را وارد کردم. سلام کردند. پس امام لباس خواست و پوشید و برخاست و سوار شد و بنی هاشم و اُمرا همراه او بودند تا به نزد مأمون آمد. پس زمانیکه مأمون او را دید، برخاست و به سوی او رفت و او را به سینه اش ‍چسباند و به او خوشامد گفت و اجازه نداد کسی وارد شود و همینطور با او سخن می گفت.

وقتی این موضوع تمام شد، امام جواد (ع) فرمودند: ای امیرالمؤمنین! مأمون جواب داد: لبّیکَ و سَعدَیک.

امام فرمود: نصیحتی بر تو دارم، آنرا بپذیر.

مأمون گفت: سپاسگزارم و از تو تشکر می کنم. آن نصیحت چیست؟

امام فرمود: شبانه از منزل بیرون مشو که از این مردم منکوسِ واژگون شده بر شما ایمن نیستم، در نزد من «حِرزی» است که با آن خود را حفظ کنم و از شرور و بلاها و ناخوشایندها و آفت ها و عاهات در امان باشم، همانطور که دیشب خدا مرا از تو نجات داد و اگر با آن حرز لشکریان روم یا بیش از آن را ملاقات نمایی یا اهل زمین علیهِ تو و برای شکست دادن به تو اجتماع نمایند با قدرت و جبروت الهی هیچ کاری نمی توانند بکنند و همینطور شیاطین جن و انس. اگر دوست می داری، بفرستم تا از جمیع آنچه گفتم و هرآنچه که از آن می ترسی در امان باشی، این حرز بیش از حد مجرّب است.

مأمون گفت: آنرا با خط خودت بنویس و برایم بفرست تا بازداشته شوم از آنچه گفتی.

امام فرمود: از روی محبت و کرامت آنرا می فرستم.

سپس مأمون گفت: عمویت به قربانت از آنچه از من سر زد درگذر و مرا ببخش.

امام فرمود: چیزی نبود، چیزی جز خیر نبود.

پس مأمون گفت: به خدا سوگند با خراج شرق و غرب به سوی خداوند تقرب می جویم و فردا که صبح می شود آنچه را مالک شده ام برای کفارۀ آنچه گذشت، انفاق می کنم. سپس مأمون گفت: ای غلام آب و غذا بیاورید و بنی هاشم را وارد کن. پس بنی هاشم داخل شدند و با مأمون غذا خوردند و به تناسب منزلت هر کدام از آنان، امر کرد خلعت و جایزه دهند. سپس به ابی جعفر (ع) گفت: در پناه خداوند برگرد و فردا آن حرز را برای من بفرست. پس امام (ع) برخاست و سوار شد و مأمون دستور داد امرا همراه او سوار شوند تا منزلش ببرند.

یاسر گوید: زمانیکه امام جواد (ع) صبح کرد، کسی را به دنبال من فرستاد و مرا خواند و پوست آهوی نازکی از من خواست و سپس با خط خود آن حرز معروف را نوشت و فرمود: یاسر! آنرا در بازویش ببندد. وضوی کاملی بگیرد و چهار رَکعت نماز بخواند؛ در هر رَکعت، «فاتحهُ الکتاب» و هفت مرتبه «آیهُ الکرسی»[۱] و هفت مرتبه آیه «شَهِدَ اللهُ»[۲] و هفت مرتبه «وَ الشَّمسِ» و هفت مرتبه «وَ اللّیلِ» و هفت مرتبه «قُل هُوَ اللهُ أَحَدٌ» و سپس آنرا به بازوی راستش ببندد با حول الهی و قوت او در هنگام بلایا از هر چیزی که می ترسد و دوری می کند سالم می ماند.

حرزامام جواد (ع):

«بِسمِ اللهِ الرَّحمَنِ الرَّحیمِ، اَلحَمدُ لله رَبِّ العالَمِینَ، یا نُورُ یا بُرْهانُ یا مُبینُ یا مُنیرُ یا رَبِّ اِکْفِنى الْشُّرُورَ وَ آفاتِ الدُّهُورِ وَ اَسْئَلُکَ النَّجاهَ یَوْمَ یُنْفَخُ فِى الصُّورِ؛ اى نور و اى دلیل روشن و اى آشکارکننده اى نوربخش پروردگارا کفایتم کن از شرور و آفات روزگار واز تو خواهم رهایى را در روزى که دمیده شود در صور»

سیّد بن طاوس در «مُهَجُ الدَّعَوات» علاوه بر حرز مزبور حرز دیگری که طولانی است، نقل کرده است.[۳] آنگاه امام جواد (ع) دستوراتی در مورد طرز استفاده از آن به یاسر فرمود که به مأمون ابلاغ کند که لوله‌ای از نقرۀ پاک برای آن بسازند و دعاء را داخل آن گذارند و مأمون آن را به بازوی خود بندد و گویند مأمون با همراه داشتن آن حرز همیشه در جنگ با رومیان فاتح می‌شد و سید بحرالعلوم دربارۀ آن چنین گفته است:

وَ جازَ فی الفِضّهِ ما کانَ وِعاء

لِمِثلِ تَعویذٍ وَ حِرزٍ وَ دُعاء

فَقَد اَتی فیهِ صَحیحٌ مِن خَبر

عَاضَدَهُ حِرزُ الجَوادِ المُشتَهَر.

در باره خبر

«شیخ اِربلی» پس از نقل خبر مزبور در کشف الغمه گوید به عقیدۀ من در این خبر باید تأمل نمود و گمان می کنم که آن را جعل کرده اند زیرا امام جواد (ع) در مدینه زوجۀ دیگر می گرفت و مأمون در مدینه نبود که «ام الفضل» از امام به پدرش شکایت کند و اگر بگویی که مأمون برای انجام مراسم حج آمده بود، می گوییم: در این صورت، مأمون شراب نمی خورد تا مست شود. از سوی دیگر، ابوجعفر (ع) در بغداد وفات کرده و ام الفضل هم در آنجا بود (که حضرت را مسموم کرده بود) و «حکیمه» نیز که در مدینه به سر می برد، چگونه پس از وفات امام جواد ام الفضل را دیده است؟ همچنین زنی که از اولاد «عمار یاسر» بوده در مدینه به عقد امام جواد (ع) درآمده است و ام الفضل هم اگر او را در مدینه دیده، پس چگونه پیش پدرش (که در بغداد بود) رفته و شکایت کرده است و در تمام اینها باید تأمل نمود!

«علامه مجلسی» در بحارالانوار پس از نقل اشکالات صاحبِ «کشفِ الغُمّه» می نویسد: ممکن نیست خبر مشهوری را که در بسیاری از کتاب ها نوشته شده است، به محض استبعاد، آن رد نمود.[۴]

اما اینکه چرا حضرت جواد (ع) به فردی چون مأمونِ ستمگر حرز می دهد، می شود گفت: در سیره پیشوایان معصوم (علیهم السلام) آنچه ملاک است، منافع اسلام و مسلمانان است. ایشان بنا به شرایط زمان و مکان و نگاه واقع بینانه ای که داشته اند، با خلفای زمانه شان متناسب با وضع موجود رفتار می کرده اند؛ اینگونه رفتارها در تاریخ پیشوایان معصوم (ع) دیده می شود؛ گاه، امام علی (ع) مشاورت خلفا را می پذیرند؛ گاه، امام رضا (ع) در مقام ولایت عهدی، کنار مأمون می نشیند و گاه امامی همچون حضرت جواد (ع) دشمنی را که بر مسند حکومت جهان اسلام نشسته است، حِرز می دهد. چراکه ایشان می دانست که اینگونه نیست که اگر مأمون به دست دشمن یا اطرافیانش کُشته شود، زعامت بر مسلمانان به حضرتش (ع) برسد. بلکه، گاه ممکن است در یک بازۀ زمانی مشخص، بر مسند قدرت نشستن یک ستمگر و غاصب از خلافت غاصب دیگر به مراتب، «کم زیان تر» باشد و به دین خدا و منافع مسلمانان آسیب کمتری برسد. پس دادن چنین حرزی از سوی امام جواد (ع) به مأمون، به معنای تأیید وی نیست، بلکه حفاظت از او برای این است که از افتادن در دامان یک وضعیت «بدتر» جلوگیری شود تا آنگاه که تقدیر دیگری رقم بخورد. وَ اللّهُ اَعلَمُ.

پی نوشت ها

[۱] سوره بقره آیه ۲۵۵

[۲] سوره آل عمران آیه ۱۸

[۳] مهج الدعوات صفحه‌ی ۴۲-۳۶٫

[۴] عیون المعجزات ص ۱۲۹ – ۱۲۴، بحارالانوار ج ۵۰، ص ۷۱ – ۶۹

انتهای پیام

af.shafaqna.com

شفقنا در شبکه های اجتماعی: توییتر | فیسبوک | تلگرام

پاسخ به این نظر

Please enter your comment!
Please enter your name here