شفقنا افغانستان- قبل از شکل گیری دولت مطلقه در افغانستان حکمرانان به شدت از بی ثباتی رنج میبردند و نمیتوانستند اقتدار مرکزی را سرتاسری کنند. این بی ثباتیها در دوران حکومت محمد زایی (1836 م) به بعد شدت و ضعف متفاوتی را تجربه کرد. نمونه آن در حکومتهای امیر دوست محمد خان، امیر شیر علی و امیر یعقوب خان است. بعد از این تاریخ مهمترین و جدیترین تلاش برای نظم جدید از 1880 م به بعد آغاز شد. پروژه نظم بخشی که توسط انگلیس آغاز شده بود با آوردن عبدالرحمان از ترکستان آنروز آغار گردید. عبدالرحمان در واقع بدون درک تنشهای منطقهای و فرا منطقهای همراه با سایه شوم انگلیس با چتر کلانتری به نام مشروعیت الهی، عهدهدار تاج و تخت سرزمینی گردید که مرز مشخصی نداشت، منازعات داخلی به شدت دوام داشت، مراکز و راههای تجارتی از طرف قبایل به طور دایم در تهدید بود. تمام سیستم نیم بند حکومتی توسط افراد ذینفوذ، مذهبیون، فئودالها و سران قبایل از بین رفته بود. به عبارتی اقتدار حکومت تنها در چند نقطه متمرکز بود و مرکز دیگر توانایی کنترل را نداشت. روح حاکم بر سرزمین آنروز ملوکالطوایفی بود. مهمتر از همه اینکه جنگ بر سر تقسیم قدرت میان دربار به صورت متداوم حکومت را فلج کرده بود و هر امیری برای تثبیت قدرت خویش از سیال بودن مرزها استفاده میکرد و قسمتی از مرز را به رسمیت میشناخت تا بتواند دستی به دسترخوان انگلیس کشیده و سهمی در قدرت داشته باشد. برای مثال یعقوب خان که تازه از زندان بیرون شده بود و حالت روانی مناسبی نیز نداشت، با بستن معاهده گندمک (1879) توانست اعتماد انگلیس را جلب و زمینه همسویی انگلیس- افغان را فراهم نماید. با تأییدات گذشته، معاهده دیورند (1993) نیز همراه با واگذاری قسمتهای وسیعی از خاک افغانستان توسط شخص امیر عبدالرحمان در بدل انصراف از آزادی خارجی و تثبیت موقعیت داخلی خویش نوعی همسویی با انگلیس را به اتمام رساند. همین همسوییها باعث گردید که افغانستان شاهد گذار از بی ثباتی و هرج و مرج به ثبات نسبی باشد. با تثبیت شدن حکومت مرکزی و دوام ثبات همراه با زور متناسب با قابلیت شخصی نویسنده حکومت عبدالرحمان (1901-1844) از زوایای صوری و ماهوی به بحث گرفته میشود.
الف: ساختار حکومت
ساختار حکومت امیر عبدالرحمان به شدت متمرکز بود. در حکومت متمرکز تکلیف بر حق مقدم شمرده میشود. نظم نوین متمرکز مخلوق اراده انسان نیست، بلکه ملت مخلوق حاکم پنداشته میشود. در اصل عبدالرحمان با چنین پنداری قدرت را متمرکز و بر تمام امور نظاره کافی داشت. یعنی جزئیترین کارها از اعدام گرفته تا انتساب مأمورین دولتی همه و همه زیر نظارت شخص امیر صورت میگرفت. ساختار حکومت متمرکز بر خلاف حکومت ملوکالطوایفی به تمام معنی نظارهگر اعمال و کردار انسانها بود. تمام سعی و تلاش حکومت متمرکز بر آن بود که با تحمیق تودههای شهری، دنیای سخن یا همان مدینه فاضلهای را بسازد که برای رسیدن به آن انسان مکلف به اطاعت بود. ساختن مدینه فاضله با تکیه بر بینش مذهبی و قبیلهای، توانایی ایجاد امور بنیادی در جامعه را به یغما برده بود، زیرا تنها توجه به اطاعت درست از اوامر میشد. به همین دلیل نیز حکومت وی توانایی و ظرفیت استفاده از منابع انسانی، مادی و نظم بینالمللی را نداشته و در ایجاد کارهای بنیادی ناکام ماند.
ب: شیوه حکومتداری عبدالرحمان
امیر با اداره سازی مستحکم و متمرکز توانست اصلاحات اداری، قانونی و اجتماعی را صورت بندی کند. «امیر» برنامه فروش مقامهای عمومی را متوقف کرد. کشور به چهار ولایت بزرگ ترکستان، هرات، قندهار و کابل و همچنین به هفت ولسوالی تقسیم گردید (ظهور افغانستان نوین). در این زمینه امیر به توفیقاتی دست یافت که در نوع خود بی سابقه بود. عبدالرحمان شفافیت در تقسیم کار را با ایجاد ضابطههایی مثل اساسالقضات، نصایحالصبیان، شهابالحساب و غیره را بنیان نهاد و توانست فقدان قانون در ادارات گذشته را جبران کند.
ج: پایههای قدرت سیاسی عبدالرحمان
پایههای قدرت عبدالرحمان زور بود که با آن توانست حکومت استبدادی خویش را ادامه دهد. ابزار پایداری حکومت نیز ارتش بود. عبدالرحمان توانست برای استحکام پایه های قدرت آهنینش ارتشی به وجود آورد که قبلاً اسلافش از آن محروم بود. قبل از امیر ارتش شکل فئودالی و قبیلوی داشت که به نیروی انسانی سران قبایل، زمین داران و ملاها متکی بود که با فرمان خدمت میتوانست مقداری نیروی مسلح آماده سازد. امیر عبدالرحمان با حفظ این شیوه به مدرن کردن ارتش نیز پرداخت. او ارتش را به سه شاخه تقسیم کرد: توپخانه، سواره نظام و پیاده نظام. با بخشهای زمینی، ستونهای صحرایی، تیپها و واحدهای هنگ (ظهور افغانستان نوین). طبق این اصل روشهای قبلی ارتش ملغی گردید و سیستم هشت نفری اجباری از هر قبیله را برای ارتش منظم ساخت. بدین ترتیب امیر برای هر سرباز مقداری وجه نقد و لباس نیز تدارک دید.
عبدالرحمان برای حفظ سلطنت خود حدوداً (به گفته کتاب ظهور افغانستان نوین) 50000 تا 60000 نیروی آماده به خدمت و انبارهای نظامی کافی در اختیار داشت. عبدالرحمان بعد از سرکوب قبایل و اقوام غیر محمد زایی تلاش داشت ارتشی داشته باشد یک میلیون نفری که به بهترین و پیشرفتهترین سلاحها مجهز باشد.
د: تأثیرات سیاست زور و اجبار
تأثیرات سیاسی زور بر جامعه چنان شدید بود که در تاج التواریخ عبدالرحمان مینویسد: «جامعه چنان آرام است که فعلاً پیر زنی نیز میتواند حکومت کند». وجود عدم پذیرش هم نوع و احساس عدم خویشاوندی با نظام سیاسی با اقدامات اجبار چنان شدت یافته بود که تمامی ارکان دولتی نه به مثابه بخشی از دارایی مردم و بخشی از امکانات زندگی، بلکه به مثابه دشمن ذاتی که صرفاً هدفش حذف فیزیکی همنوع پنداشته میشد. وضیعت جامعه در دوران عبدالرحمان چنان رقت بار بود که به جسدی بیش نمیماند. توانایی حرکت و روح جامعه که تکاپو، تلاش، همسویی همدلانه و از همه مهمتر احساس خویشاوندی با حکومت باشد برداشته شده بود. زور و فشار چنان بود که به مجرد مرگ امیر فرزندش حبیب الله خان به اجبار برای بقای خویش شیوههای مستبدانه وی را به نحوی تصحیح کرد.
عوامل نارضایتی از سیاست حکومت
الف: سیاسی
به دو دلیل نارضایتی سیاسی از حکومت امیر عبدالرحمان اوج گرفته بود؛ یکی وابستگی شدید و تمام عبدالرحمان و حکومت به انگلستان بود که در بعد اقتصادی سالانه مقدار مشخصی پول نقد و غیره لوازم سپاه از انگلستان دریافت میداشت. اما در بعد سیاسی عبدالرحمان به کلی سیاست خارجی را به انگلستان واگذار کرده بود و به همین دلیل نیز به قدرت رسید و کورکورانه معاهده دیورند را به امضا رساند. تبعات پیرویهای یک جانبه از انگلیس در عدم مشارکت سردار ایوب خان در قدرت و همراهی عبدالرحمان تبارز یافت. سردار ایوب خان به عنوان فاتح جنگ میوند و فرزند امیر شیر علی خان دشمن انگلیس شمرده میشد که از محبوبیت بیشتری نسبت به عبدالرحمان برخوردار بود. وی در جنگ اول برای گرفتن کابل از هرات عازم شد که در گرشک با پیوستن غلجاییها توانست شکست را نصیب لشکریان عبدالرحمان نماید، ولی بار دوم امیر عبدالرحمان با جدیت و خشونتی تمامتر فتوای کافر بودن سردار ایوب خان را به دلیل یاغی بودن بدست آورده و روانه قندهار شد و در این جنگ نیز پیروز گردید. سردار ایوب خان راهی ایران گردید و به مدت شش سال به عنوان مهمان در آن کشور زندگی کرد و توانست در این مدت مزاحمتهایی برای عبدالرحمان خلق کند.
ملا مشک عالم نیز در این مرحله به دلیل وابستگی عام و تام عبدالرحمان به انگلیس و البته به دلیل تضاد و مخاصمات دایمی میان غلزایی و درانی برای تصاحب قدرت و همچنین به دلیل از دست دادن افراد ذینفوذ سران جنگ دوم افغان انگلیس قوم غلزایی دست به تحرکاتی میزند، ولی کبر سن اجازه نداد. این کار را فرزندش ملا عبدالکریم ادامه داد. ملا عبدالکریم با همکاری سران عشایر و قبایل قیام گسترده را آغاز میکند. واکنش امیر مثل همیشه تند و سریع بود. امیر در میان اقوام درانی شایع ساخت که «غلزاییان میخواهند پادشاهی را از درانیان منتزع کند» (افغانستان در پنج قرن اخیر). با این نیرنگ و فریب بود که امیر توانست قدرت استبدادی خویش را مستحکمتر سازد و قیام را شکست دهد. دومین دلیل اعتراضات سیاسی شیوه استبدادی امیر در پیش برد امورات حکومتی بود که منجر به شورش اسحاق خان گردید. اسحاق خان فرزند امیر محمد اعظم خان پسر عموی عبدالرحمان مردی حلیم، مهربان و صوفی مشرب بود. رویه مناسب وی با طریقه نقشبندی که مردم ازبک و ترکمن پیروان طریقت بود، باعث محبوبیت فراوان وی نزد مردم شد. اخبار ظلم و استبداد عبدالرحمان از گوشه و کنار به گوش مردم میرسد، مردم را بیشتر متمایل به وی میساخت. علاقهمندی مردم به اسحاق خان مورد شک و حسادت عبدالرحمان واقع شد و چند بار وی را به کابل دعوت کرد ولی اسحاق خان به دلایل مختلف طفره میرفت، اما سرانجام در سال 1888 مخالفتها علنی گردید. اسحاق خان با شایع کردن مرگ عبدالرحمان از مردم بیعت گرفت و به طرف کابل حرکت کرد. طرفین در تاشقرغان به هم رسیدند که در مرحله اول درگیری سردار توانست قوای جنرال عبدالله خان توخی را درهم شکند، ولی یک دسته از قوای غلام حیدر خان چرخی توانست قوای سردار را غافلگیر کند. همین امر سبب گردید که سردار اسحاق خان اخبار متناقض را بشنود و پا به فرار گذاشته و به ترکستان روسیه پناه ببرد. بعد از شکست سردار مردم ترکستان از انتقام در امان نبود و یک عده از مردم به دلیل اینکه چشمانشان به اسحاق خان میماند بیناییشان را از دست دادند.
ب: اجتماعی
بعد از شکست جنگ اول و دوم انگلیس به سیاست تفرقه انداز و حکومت کن در افغانستان رو آورد که در این مرحله فئودالیسم را در افغانستان تقویت کرد. تقویت فئودالها به دو رویه انجام یافت؛ یکی از طریق مخالفت با انگلیس و دیگری از راه موافقت با انگلیس. عدهای با جنگ انگلیس به نان و نوایی رسیدند و عدهای با موافقت در انعام گیری سبقت میجستند. نمونه این خادمان همکاری اکبر خان مهمند و سید محمود پاچای کنر بود. علت تمایل انگلیس به این نوع سیاست استفاده ابزاری خوانین علیه هم دیگر بود تا با این نوع سیاست بتواند مرامهای خویش را بر جامعه افغانی تحمیل نماید. با روی کار آمدن عبدالرحمان سیاست حکومت مرکزی و تمرکز قدرت دنبال شد و این سیاست با تضاد قدرت سران و خوانین محلی روبرو گردید که در صدد حفظ موقعیت خویش بودند.
ج: اقتصادی
در بعد اقتصادی میتوان بر افزایش مالیات مستقیم و کمر شکن اشاره کرد که مردم پنجشیر، پکتیا و قبیله غلزایی را وادار به قیام کرد. مردم غلزایی که قبلاً هیچ وقت مالیات مستقیم به دولت نپرداخته بود، بلکه مالیات توسط خانها حاصل میشد و متنفذین و ملاها نیز از مالیه معاف بودند. اما این بار امیر مالیات مستقیم سه کوت در مورد زمینهای کاریزی، زکات، مالیات ولادت، مالیات ازدواج و مالیات میراث را وضع کرد که برای مردم به شدت ناگوار بود و همین امر زمینه ساز قیامهای گسترده گردید.
شورشها
در بعد سیاسی شورشهای سردار ایوب خان با تصرف قندهار که پایانی برای یک آغاز بود شروع گردید، ولی با اقدامات تند امیر منجر به شکست گردید. همچنین اقدامات سردار اسحاق خان که به ظاهر والی ترکستان به شمار میرفت، زمینههای جنگ را فراهم و در تاشقرغان با شکست از امیر فرار را بر قرار ترجیح داده و عازم سمرقند گردید.
در بعد مالی و اقتصادی شورشهای مردم اندر وابسته به قبایل غلزایی را میتوان نام برد. اما شورشهای اجتماعی مردم به قبیله شینواریها و مردم هزاره بر میگردد که شینواریها به مدت ده سال با دولت جنگیدند و بعد از ده سال شکست را پذیرفتند، ولی از دادن خراج به دولت طفره رفتند.
شورش و قیام هزارهها از نوع اجتماعی و در نوع خود متفاوت از دیگر قیامها به شمار میرود، زیرا هزارهها مانند قوم غلزایی در صدد تصاحب قدرت کابل نبودند بلکه خواهان ادامه قدرتهای قبایلی و ملوکالطوایفی در مرحله اول قیام بودند. در مرحله اول قیام خوانین هزاره برای حفظ موقعیت پیشین خویش بود که با حفظ نظام ارباب- رعیتی تداوم مییافت. خوانین با داشتن ادارات محلی و ارتش منظم محلی از ارتباط با دولت مرکزی خودداری میکردند، ولی در بعضی موارد ارتباطات بر اثر علایق شخصی مستحکم و استوار بود. نمونه این ارتباطات شخصی را میتوان با نام بردن از شیرعلی خان از جاغوری- همدوره امیر شیر علی خان- نام برد که توسط وی لقب سرداری را کسب کرده بود و به نحوی نمایندگی مردم را در نزد شاه انجام میداد، ولی این ارتباط در زمان امیر عبدالرحمان با کشته شدن دو فرزند سردار شیر علی خان توسط امیر عبدالرحمان بهم خورد.
مرحله دوم قیام هزارهها از سال 1308 به بعد را در بر میگیرد که دولت در تلاش تثبیت حاکمیت خویش بود، بدین سبب حاکم بامیان جایگزین عبدالقدوس خان گردید. سیاست عبدالقدوس نفوذ در داخل هزارهجات و مرکز آن یعنی ارزگان بود. این سیاست با حمایت درباریان هزاره مقیم کابل مثل محمد عظیم خان پیشخدمت و امثال وی بر خوانین دایزنگی و دایکندی مبنی بر پذیرش حاکمیت دولت مرکزی قبولانده شد. حکومت با این ترفند توانست مالیات جدیدی را بر مردم وضع کند. وضع مالیات مستقیم که قبلاً سابقه نداشت با شدت و خشونت تمام گرفته میشد، زیرا گرفتن مالیات مستقیم زمینه ساز خودسری سران ارتش و سربازان گردید و مالیات بیشتر به جیب آنان میرفت و مقدار کمی به دولت میرسید که همین امر بر خشونت میافزود. همچنان عبدالقدوس خان با دستگیری متنفذین محلی و شکنجه مردم انزجار مردم را به دولت مرکزی بیشتر از پیش ساخت.
مرحله سوم شورش مردم هزاره شکل تمام عیار و همه جانبه به خود گرفته بود. در این مرحله ارزگان کاملاً توسط دولت تسخیر گردید، این کار به صورت اتوماتیک زمینه ساز بازگشت شورشها گردید، زیرا در این مرحله فرمان جمع آوری اسلحه و دستگیری مردان صادر گردیده بود. در این مرحله از شورش جنرالان امیر مانند عبدالقدوس خان، غلام حیدر خان چرخی و امیر محمد خان از هر سو مناطق هزاره نشین را تسخیر میکرد و هزارهها نیز از روی ناچاری و به گفته صدیق فرهنگ «قسماً از روی یأس با شجاعت تمام دره به دره به دفاع میپرداخت». هر چه جنگ شدت مییافت قهر، عصبانیت و بی رحمی توأم با خشونت مبتذل بالا میگرفت و از یک طرف سربازان دولتی و طرف دیگر مردم ملکی معدوم میگردید. عکسالعمل دولت همراه با خشونت در بازگشت شورش نقش داشت که این امر منجر به فاجعه تمام عیار گردید. جمعآوری و بسیج نیروی انسانی خلاف قیام کنندگان از 50000 نفر بالغ گردید. دولت با بهره گیری از مذهب جریان وسیع ضد مذهبی علیه هزارهها را به راه انداخته بود که توانست با همین حربه مذهبی، شورشها را مهار کند.
سیاست عبدالرحمان در قبال شورشها از اول مذاکره یک جانبه بود، زیرا توازن برقرار نبود و دولت در صدد تحمیل مذاکرات به نفع خویش بود. در مرحله دوم جنگ بود که حملات گسترده و چند جانبه را تشکیل میداد و در واقع نتیجه حملات سرزمین سوخته بود. مرحله سوم دلجویی از مغلوبین بود که جنبه تشریفاتی داشت که با نیروی پر خطر همان سرکوب همه جانبه و نیروی کم خطر دلجویی برای کم کردن نفرت همه جانبه بود.
آثار جنگ
جابجایی جمعیت:
لشکریان عبدالرحمان به هر منطقه که میرسید با قتل و شکنجه مردان و زنان و همچنین با تجاوز های جنسی بر زنان و دختران جوان تحمل زندگی آبرومندانه را از شهروندان مناطق هزاره نشین ربوده بود. تشنجات روانی و جسمی هنر زیست جمعی را به تحلیل برده بود. بدین سبب قوه کار گروهی و حفظ منافع گروهی با دشواری روبرو گردیده بود که زمینه ساز جابجایی اجباری جمعیت در مناطق صعبالعبور و مهاجرتهای اجباری به ایران، هند، پاکستان و شمال افغانستان گردید.
تخریب منابع و زیر بناها:
سیاست امیر حمایت از سرزمین سوخته بود که در آن هیچ جنبنده توان زیست دوباره را نداشت. سیاستهای قبیله امیر تداوم خشونت و انهدام کامل منابع طبیعی، کاریز و زیر بناها بود. تخریب باغها و مراکز آبیاری به نوعی حس غریزی امیر در نوع ایجاد وحشت را ارضا میکرد.
رشد تعصبات قومی و مذهبی:
استفاده ابزاری از مذهب که در نوع خود ابزار کنترل اجتماعی میباشد قویاً توسط عبدالرحمان اعمال میگردید. استفاده از فتوای تکفیر علیه سردارانی مثل ایوب خان، اسحاق خان و هزارهها نمود عینی عدم درک وی از مذهب است. عبدالرحمان با همیاری مذهبیون درباری توانست در مدت کوتاهی فتوای تکفیر علیه مطلبین حقوق اولیه را صادر و همراه با رشد تعصبات قومی اندیشه برتری همنوع را بر همنوع تا دوره معین با تسلط قدرت همگانی ماندگار سازد. استفاده از مذهب یکی از ابزارهای شخص وی بود که تلاش داشت با شریعت، عنعنات قومی، قبیله ای و تشخیصات ذهنی خود معجون نامتجانسی را بسازد و با این حربه نیز توانست فتوای جهاد علیه هزارهها را گرفته و به انجام رساند.
پایمال شدن کرامت انسانی:
گرفتن برده و کنیز وطن داران توسط امیر زمانی بود که در دیگر اکناف عالم سرود رهایی سر داده میشد. کلمه انسان بما هو انسان بدون در نظر گرفتن رنگ، مذهب و نژاد مقدس پنداشته میشد و تفکر کل گرایانهای که فردیت انسان را هضم میکرد کاسته میشد، اما در عصر تکامل و اوج گیری خرد انسانی در گوشه ای از جهان بنام افغانستان چنان ظلمت و ویرانگری حکم فرما بود که زنان و مردان هزاره به عنوان غلام و کنیز توسط فرمان امیر با صبغه مذهبی در شهرها «به قیمت دو الی ده سیر جو، جواری و گندم فروخته میشد» (سراج التواریخ). شدت این امر چنان بود که فروختن کنیز و غلام پیشه و تجارت گردیده بود. به گفته نماینده انگلیس در کتاب محمد صدیق فرهنگ به مدت دو سال حدود 9 هزار نفر هزاره به طور کنیز و غلام در بازار کابل بفروش رسید. این در حالی است که آمار دیگر شهرهای افغانستان و فروشات خارجی آن معلوم نیست. در این دوره کرامت انسانی صرفاً به تکریم پشتونها توسط دیگر ساکنین این سرزمین تقلیل مییابد. فروش انسان غیر پشتون تمهیدی برای ایجاد نظم نوین قبیلوی و نظام معنایی جدید میباشد.
نتیجه گیری:
دوران عبدالرحمان در واقع دوران ثبات توأم با خشونت بود. انعقاد معاهده دیورند زمینه های تسلط داخلی با اجازه و همکاری تسلیحاتی و مالی دولت انگلیس همراه با از بین رفتن آزادی خارجی افغانستان زمینه ساز ثبات همه جانبه گردید. تأثیرات سیاست سرکوب، از بین رفتن نظم ملوکالطوایفی، کمرنگ شدن نظم فئودالی، رنگ باختن نقش روحانیت به دلیل ایجاد اساسالقضات (بدست گرفتن اوقاف)، تداوم نگرش فرد محوری، تداوم و استحکام روند قبیله گرایی و محو کامل تفکر متکثر در جامعه متکثر بود. امیر قوی پنجه توانست با متمرکز کردن قدرت، ساختن اداره مستحکم، ارتش پایدار نظم غلیظ قبیلوی را در جامعه متکثر افغانستانی به یادگار بگذارد. امیر عبدالرحمان قوی پنجه با سرکوبهای ننگین بدون درک حساب دهی تاریخی کرامت انسانی را پایمال و لقب ضیاء الملته والدین را تصاحب کرد. این است سرنوشت مختوم مردی که با ایجاد تفکر کور قبیلوی پیش برنده حرکت تاریخی افغانستان در دوره معاصر شمرده میشود.
—————————-
منابع:
سراج التواریخ (کاتب)
تاج التواریخ (عبدالرحمان)
ظهور افغانستان نوین (گریگوریان)
افغانستان در پنج قرن اخیر، باب 11 و 10(صدیق فرهنگ)
نعمت قاسمی/سایت شهروند
انتهای پیام
