شفقنا افغانستان (خبرگزاری شیعیان افغانستان) – روزنامه الاخبار در مقاله ای به بررسی وضعی جامعه روشنفکری سوریه در شرایط جنگی این کشور پرداخته است.
به گزارش شفقنا متن یادداشت به قلم خلیل سویله و با عنوان “قلب فرهنگی سوریه: چه بر سر دمشق آمده است” به این شرح است:
سه سال از 15 مارس 2011 می گذرد. خیزش سوریه اکنون به جوی های خون بدل شده است که همراه خود هزاران قربانی را می برد. حتی شهرزاد نیز قادر نخواهد بود که یکی یکی ماجراهای دوزخ سوریه را روایت کند. اما این آشوب چه تاثیری بر تعاملات روشنفکری در سوریه گذاشته است؟ آیا اندیشه هایی که در دل این بحران متولد شده است می تواند دامنه ی فاجعه ی پیشرونده در این کشور را کنترل کند؟
جامعه ی روشنفکری سوریه هیچگاه همچون امروز از هم گسیخته نبوده است. اندکی پیش از قیام در سوریه، هیچ کس نمی توانست تصور کند که «ولید اخلاصی» خیابانهای حلب را ترک خواهد تا در سومالی اقامت کند، و به جای تعمق در سنگهای شگفت انگیز ارگ حلب، فکرش مشغول کشتی های دزدان دریایی شود، یا اینکه «فراس السواح» به چین پناهنده شود تا ترجمه اش از کتاب تائو ته چینگ نوشتهٔ لائوتسه را به اتمام برساند.
هیچکس این را نیز نمی توانست پیش بینی کند که «نزیه أبو عفش» خلوت خود در دمشق را به مقصد بیروت ترک خواهد کرد، یا اینکه «صالح علمانی» و «عاصم الباشا» از مدیترانه بگذرند و به اندلسیه بروند.
فهرست چنین مهاجران بااستعداد و مشهوری تقریبا بی پایان است. شاید نیاز به مشورت نقشه کش ها داشته باشیم تا تصوری از مکان هایی به دست آوریم که هم اکنون ده ها هنرمند، نویسنده، و روشنفکر سوری در سراسر دنیا به آن سفر کرده اند.
ولی آیا این اشخاص را باید تبعیدی بدانیم یا مهاجر یا پناهندگانی که از دوزخ گریخته اند؟ از کشوری که اکنون از فرط معبر، سنگر، و گلوله به ستوه آمده هیچ جواب مشخصی انتظار نمی رود. کنار آمدن با این چرخش ها در سوریه دشوار است، کنار آمدن با سکولارهایی که اکنون از مرزبندی های فرقه ای حمایت می کنند، پان عرب هایی که از قبایل و طوایف دفاع می کنند، و متفکران پسامدرنی که پیرامون ویژگی های فرقه های مذهبی شان بحث و جدل می کنند.
همه ی اینها در هزار روز گذشته رخ داده است. حتی شهرزاد افسانه ای نیز قادر نخواهد بود که داستان این خونریزی مداوم را شرح دهد. در همین اثنا، بسیاری از روشنفکران سوریه، همچنانکه بر روی قایقی سوراخ سوراخ و با پندارهای شکسپیری شان به دنبال جزیره ی افسانه ای ایثاکا پارو می زنند، از پاسخ به یک پرسش اساسی درمانده اند: چگونه می توان آنجا انقلابی برپا کرد، که شعله هایش به اینجا فرار کرده اند؟
در میان اتهامات دوجانبه و قطب بندی های شدید، فعلا این سوال بی جواب مانده است. بی تردید، عدم اعتماد متقابل تنها وجه رایج در صحنه ی فرهنگی فعلی کشور است.
با در نظر داشتن این نکته، شاید لازم باشد که اینترنت را بجوییم تا بلکه منازعات سهمگینی که بین شورشیان مجازی رخ می دهد بشناسیم، در اثنایی که تعداد کشته شدگان همچنان افزایش می یابد.
با این وجود کسی نباید صف طویل متخصصان بیکار و بیفکری را جدی بگیرد که از طریق مجموعه های مبتذلی همچون وبسایت های قارچگونه، روزنامه های استانی، و سازمان های حقوق بشر جعلی، و یا فیلم هایی که با عجله ساخته شده اند، اندیشکده های بی بنیان، و القاب جدیدی که پیش از اسامی شان بر روی صفحه تلویزیون ظاهر می شود مشغول به کار هستند. چه تعداد رمان نویس اکنون متخصص نظامی شده اند، و چه تعداد فراری ارتش اکنون قاضی اخلاق و حسن رفتار شده اند؟
در کشوری که اعتبار و بسیاری از عیارهای تمدن کهن خود را از دست داده، ماجرا بیش از آنچه که عده ای فکر می کنند پیچیده است. سوریه اکنون در معرض بربریت قرار دارد، و به دست کفتارها و روباه ها در هر دو سوی دعوا، و با جدال تند و سوزاننده شان، پرپر شده است.
سوریه اکنون کشوری عریان است که با هیچ چیز پوشیده نیست مگر جبه ای از نفرت، انتقام، و عداوت شخصی، همراه با بسیاری از فرزندانش که درگیر ماجرای مهیجی هستند؛ آنها باید خود را با هوا و هوس محض، فرصت طلبی، و مصلحت سنجی هماهنگ کنند. اکنون روشنفکر سکولار آنچنان که نفع شخصی اش دیکته می کند، از حمایت از حکومت دینی به حمایت از حکومت نظامی تغییر موضع می دهد، بی اینکه توجهی به آسیب و تلفاتی داشته باشد که با آن و بر اثر آن در پی خواهد آمد.
اینچنین است که روشنفکر تازه کار در حالی به خط مقدم آمد که هم با انقلاب اغوا شده بود و هم دچار وسوسه ی نفس خود بود. این افراد غالبا چیزی برای اثبات به دیگران نداشتند مگر افتخارات فیسبوکی شان که در عرض چند دقیقه صدها لایک را به خاطر انتقاد از استبداد به خود جلب می کند، از راه دور. هیچ روشنفکری نمی تواند به چنین «موفقیتی» دست یابد.
برخی از روشنفکران سوری، طی سه سال درگیری و در واکنش به روحیه ای که از استراتژی نظامی «زمین سوخته» ناشی شد، پیشتر رفتند و تبر تیزی ساختند تا با آن فرهنگ دیروز را با همه ی نمادها و نشانه هایش در عرض چند دقیقه ریشه کن کنند. چنین روشنفکری حتی صاف و صریح تاسف خود را از اینکه قبر «سعدالله ونوس» را چند سال پیش بازدید کرده است ابراز کرد. شخصی که روزگاری به خاطر عکس مشترکش با «ادونیس» در یک جشنواره شعر به خود می بالید، حال از او انتقاد می کند به این بهانه که او حامی رژیم است، و همه اینها در حالی اتفاق می افتد که آنها از راه دور در خانه شان مشغول به جنگ هستند، احتمالا در لباس خوابشان.
با این حال، منازعات روشنفکری سوریه به کوچه پس کوچه ها محدود نبوده است، بلکه به پهنه های وسیعتر نیز راه یافته است. فرضا متفکر سکولار «صادق جلال العظم» را در نظر آورید که از غربت همواره به «سرکوب اهل سنت» استناد کرده است آن هم به شیوه ای که مشخصا کنایه به ادونیس و گرایش هایش بوده است. در همین اثنا، برخی اعطای «جایزه ی فرهنگی أویس» به «نزیه أبو عفش» را محکوم کرده اند، با اینکه تا همین چند وقت پیش، این جایزه برای همین افراد یک «جایزهٔ مشکوک و فاسد» بود.
علیرغم این درگیری های مخرب که در آن از صفحه کلید به عنوان سلاح سرد استفاده می شود، دمشق می کوشد که به زخم ها، سوختگی ها، و مشقت طولانی مدت خود مرهم نهد، با آنچه که برایش از روشنفکرانش باقی مانده، و دور از فرهنگ رسمی و کم خون خود.
چندین همایش ادبی، نمایشی، و موسیقایی در چندین محله ی پایتخت سوریه برپا شده است. هدف از آنها اعاده ی امید به شهری بود که بر اثر بمباران متناوب و تکثیر ایستگاه های بازرسی از هم گسیخته شده است، در حالی که دیگران سخت مشغول بررسی جغرافیای کشور هستند و در نظر دارند که سایکس-پیکو را منحل کنند و مرزهایش را دوباره ترسیم کنند.
قبل از آنکه لارنس عربستان خط آهن دمشق-حیفا-حجاز را منفجر کند، ابن جبیر یک بار این شهر را همچون «بهشت خاور» توصیف کرده بود. اما آیا اکنون چنین است، یا اکنون بهشت بربرها است؟ آیا باید به متنی که به شکلی ضعیف نگاشته شده تنها به این دلیل احترام بگذاریم که انقلاب را تایید می کند؟ آیا باید بنیان های فرهنگی پیشین کشور را، به دلیل مشابهی، محکوم کنیم، در حالی که فاقد مبانی محکمی برای چنین آثاری پس از انقلاب هستیم؟ یا اینکه باید مدتی در انتظار آنچه که جنگ نهایتا تولید خواهد کرد، ورای پوچی وضعیت فعلی، صبر کنیم؟
شاید آنچه که فرهنگ سوری در حال حاضر نیاز دارد این است که متجاوزان و مزاحمان را از صحنه دور کند، اینجا و آنجا، و در داخل و خارج، و زمین خود را از علف های هرزی هرس کند که در وقت بطالت روییده اند. شاید که باید تنها بر صدای عقلانیت تمرکز کند، با چنان خلاقیت و آگاهی که بتواند سر جداشده ی «ابوالعلاء معری» و مجسمه ی «أبوتمام» را به جای درست خود در حافظهٔ جمعی بازگرداند. و باید که جریان بی اعتمادی، تابو، و خشونت کلامی متقابل را معکوس کند، آنچنان که سوریه بتواند هوایی متفاوت را تنفس کند، هوایی که آلوده به پیش داوری ها، هویت های مضطر، و نفس های متکبر نباشد.
انتهای پیام
www.afghanistan.shafaqna.com
