شفقنا افغانستان- عبدالمبین فیضی، سرباز فرماندهی پولیس ولسوالی «انجیل» هرات، درست هنگامی که هیأتهای گفتوگوکننده جمهوری اسلامی افغانستان و طالبان در شهر دوحهی قطر، پشت درهای بسته سرگرم رأیزنی برای برقراری صلح بودند، قربانی جنگ شد.
دو برادر دیگرش هم قبل از او قربانی جنگ شده بودند؛ یکی از آنها که سرباز پولیس بود، چند سال پیش کشته شد و دیگری هم به دنبال انفجار ماین در روستایشان جان باخت. پدرش هم در زمان جنگ با ارتش شوروی سابق، کشته شده بود.
نصیراحمد، برادر عبدالمبین، که او نیز سرباز پولیس است و سه برادر و پدرش قربانی جنگ شدهاند، روایت دردناکی از چگونهگی کشته شدن عبدالمبین دارد، اما همچنان میخواهد لباس رزم بر تن داشته باشد و برای تأمین امنیت مردم خدمت کند.
عبدالمبین روز سهشنبه، بیستوپنجم سنبله، در یکی از ایستهای سیار بازرسی در منطقه «توبریان» ولسوالی انجیل، با گلولهباری مردان تفنگدار همراه یک ساتمن پولیس کشته شد. جسدهای او و «دایی اکبر» حیدری، روز چهارشنبه به خاک سپرده شد و مراسم فاتحهخوانیشان یک روز بعد برگزار گردید.
برای حضور در مراسم فاتحهخوانی و گفتوگو با وابستهگان عبدالمبین فیضی و اکبر حیدری، راهی روستای «مناردار» در ولسوالی انجیل شدم. جایی در چند کیلومتری مرکز شهر که عبدالمبین و اکبر حیدری، چیزی حدود سه کیلومتر دورتر از آن، آماج حمله مردان مسلح قرار گرفته و کشته شدند.
با همآهنگی فرماندهی پولیس ولسوالی انجیل، چند نیروی امنیتی با یک موتر پولیس مرا تا رسیدن به مقصد همراهی کردند. سربازانی که سوگوار دو همسنگرشان بودند و با برخی افسران پولیس برای اشتراک در مراسم فاتحهخوانی میرفتند.
با وجود وضعیت دشوار امنیتی و افزایش حملات جنگجویان طالبان بر بخشهای گوناگون هرات، سربازانی که همراه من بودند، با روحیهی قوی منتظر رسیدن خبری در مورد پیشرفت گفتوگوهای صلح از شهر دوحه بودند.
با گذر از شلوغی مسیر که راننده را کلافه کرده بود و برای باز شدن راه «آژیر خطر» گوشخراش «رنجر» هر چند لحظه یک بار به صدا در میآمد، حدود ۲۰ دقیقه گذشت و سرانجام به روستای «مناردار» رسیدم.
جمعیت زیادی از روستاییان، مقامهای ارشد دولتی و نیروهای امنیتی، برای حضور در مراسم فاتحهخوانی و غمشریکی با خانوادههای داغدار به این روستا آمده بودند. عکسهای اکبر حیدری و عبدالمبین فیضی، پشت شیشههای موترها و مسجدی که فاتحهخوانی برگزار شده بود، به چشم میخورد.
سراغ اعضای خانواده عبدالمبین را گرفتم و یکی از افرادی که برای پذیرایی بیرون دروازه مسجد ایستاده بود، نصیراحمد را برایم معرفی کرد. مردی که با لباس شخصی «شاجورهای» پُر از گلوله را بر سینهاش بسته بود و سلاح در دست داشت.
نصیراحمد، سرباز پولیس بود و پیش از کشته شدن عبدالمبین، پدر و دو برادر دیگرش هم قربانی جنگ شده بودند. برایم در مورد چگونهگی کشته شدن برادرش قصه کرد و اینکه مردان تفنگدار عبدالمبین و اکبر را هنگام اجرای وظیفه تیرباران کردند.
پدر نصیراحمد، در زمان جنگ با ارتش شوروی سابق کشته شد. یکی از برادرانش به دنبال انفجار ماین جان باخت و دو برادر دیگرش که سرباز پولیس بودند، در هنگام اجرای وظیفه کشته شدند. انگار دست سرنوشت در دفتر زندهگی او جز غمِ از دست دادن عزیزان چیز دیگری ننوشته بود.
برایم گفت، دلیل اینکه در مراسم فاتحهخوانی برادرش جنگافزار خود را بر زمین نگذاشته، این است که با خود پیمان بسته که برای تأمین آرامش و امنیت مردم، تا آخرین قطره خون میرزمد و جانش را فدا میکند.
از او پرسیدم نظرش در مورد مذاکرات صلح و پایان جنگ چیست؟ از ته دل آهی کشید و گفت: «اگر جنگ نمیبود، حالا پدر و برادرانم کنارم بودند. نمیخواهم دیگر جنگ باشد، کاش روزی صلح برقرار شود.» این مرد حاضر بود برای پایان جنگ، از خون برادران خود هم بگذرد.
صوفی حکیم، از وابستهگان عبدالمبین فیضی، از زندهگی زیر سایه جنگ و خونریزی خسته به نظر میرسید. او که هنوز خون کفن خواهرزادهاش خشک نشده بود، میگفت اگر صلح تأمین شود، حاضر است قاتلان سه خواهرزاده و شوهر خواهرش را ببخشد.
او که طی سالیان گذشته سرد و گرم روزگار را تجربه کرده بود، نگران آینده شش کودک به جای مانده از عبدالمبین بود و اینکه آیا کسی از این کودکان بیپناه و مادر بیوه و داغدارشان پشتیبانی میکند یا نه؟
امید، پسر بزرگ عبدالمبین، که کنار کاکایش ایستاده بود، هنوز در شوک از دست دادن پدر قرار داشت و نمیدانست باید چه بگوید، اما از چشمهای نگران و چهرهی پریشان او هویدا بود که دلنگران آینده و سرنوشت برادران، خواهران و مادرش است.
حرفهایم با وابستهگان عبدالمبین رو به پایان بود که کاروان موترهای والی هرات از راه رسید. سیدوحید قتالی، برای غمشریکی با خانوادههای اکبر حیدری و عبدالمبین فیضی، به مراسم فاتحهخوانی آنها آمده بود.
او در جمع خانوادههای سوگوار، از نبرد شدید میان نیروهای حکومتی و جنگجویان طالبان سخن گفت و اینکه به تازهگی تنها در یک مورد، حدود ۴۵ عضو طالبان در نبرد با نیروهای امنیتی در ولسوالی شیندند کشته شدند.
پس از پایان صحبتهای والی هرات، او در مسیر خارج شدن از مسجد چند لحظهای با خانوادههای سوگوار صحبت کرد و درد دل آنها را گوش داد، اما همین حضور چنددقیقهایاش سبب تسکین درد وابستهگان قربانیان شد.
با رفتن والی، سراغ اعضای خانوادهی اکبر حیدری را گرفتم. پسر نوجوانش که دانشآموز مکتب بود را برایم معرفی کردند. با صدای گریهآلود، بیآنکه چیزی بپرسم، گفت: «این چه صلحی است که مردم هر روز داغدار میشوند؟ چگونه مذاکرات جریان دارد و سربازان کشته میشوند؟ اگر مذاکرات صلح آغاز شده، چرا جنگ هنوز ادامه دارد؟»
شاید پرسشهایی که در ذهن محمد میچرخید، در اوضاعی که خشونتها در کشور افزایش یافته است، سوال مشترک بخش بزرگی از شهروندان افغانستان باشد که چرا با وجود آغاز مذاکرات صلح، به جای اینکه آتش جنگ خاموش شود، شلعهورتر شده است.
با پایان مراسم فاتحهخوانی سفر کوتاه من به روستای مناردار هم به آخرین دقایق خود نزدیک میشد. در مسیر بازگشت به شهر، همسنگران اکبر و عبدالمبین، نگران افزایش خشونتها بودند و نمیدانستند که آیا روزی شاهد پایان جنگ و آغاز صلح خواهند بود یا اینکه پیش از رسیدن صلح، قربانی جنگ میشوند.
