خبرگزاری شیعیان افغانستان(شفقنا افغانستان)
این مقاله به بررسى چهار نکته کوتاه درباره زندگى امام صادق (علیه السلام) مىپردازد که در کتاب مکتب در فرآیند تکامل ، اثر دکتر حسین مدرّسى مطرح شدهاند. این چهار نکته به طور خلاصه، ناظر به عدم قیام امام با وجود آمادگى شیعیان، عدم قبول خلافت با وجود پیشنهاد عبّاسیان، نهى از خواندن ایشان با عنوان امام و نهى از تبلیغ و گسترش تشیّع است. در این مقاله، ضمن بررسى صحّت این اقوال، سازگارى این اقوال با عقاید شیعى بررسى مىشود.
کلیدواژهها :
امام صادق(علیه السلام) / امامت / تبیلغ تشیّع / دکتر مدرّسى.
مقدمه :
ترجمه کتاب آقاى دکتر سیّد حسین مدرّسى طباطبایى به زبان فارسى موجب بروز واکنشهاى گوناگون در میان جامعه فارسىزبان شده است. به طور خاص، این کتاب که اصولاً جنبه تاریخى (و جامعهشناسانه) داشته، موجب واکنشهاى اعتقادى و کلامى شده؛ برخى نکات مطرحشده در این کتاب را منافى اعتقادات حقّه شیعى دانستند و به پاسخگویى در مقابل آن برخاستند و برخى آن را مبنا و مؤیّد ردّ برخى اعتقادات شیعى قرار دادند. در این مقاله کوتاه، بر آنیم تا چند نکته از نکات مطرح شده در این کتاب را مورد نقد قرار دهیم. این نکات همگى برگرفته از صفحات 7 تا 8 متن انگلیسى کتاب است. (اصل متن مربوط به این نکات در پى نوشت این مقاله مىآید.) هدف از این نوشتار ابتدا بررسى صحّت مدّعاى آقاى دکتر مدرّسى و سپس سازگارى آن با اعتقاد شیعى است.
پیش از آغاز بررسى این نکات، شایسته است دقّت شود که از نظر روششناسى، تفاوتى بنیادى بین روش دینشناسى غربیان و روش مطالعه و کسب معرفت دینى در میان مسلمانان و به طور کلّى معتقدان به ادیان هست. از نظر ما (به عنوان انسان معتقد) هدف از مطالعه متون دینى، بررسى حقّانیّت و بطلان نظریات و سازگارى آنها با اعتقادات فعلى ماست. ولى هدف دینشناسان شناخت جریانهاى مختلف فکرى (از نظر تاریخى، اجتماعى و ساختار اعتقادى) مستقل از حقّانیّت و بطلان است. به طور خلاصه، بحث کلامى به منطور اثبات یا ردّ یک اعتقاد، اصولاً جایى در متون دینشناسى غربى ندارد. چه بسا کثیرى از دینشناسان اعتقاد و تعلّق به هیچ دینى ندارند، امّا اگر معدودى از آنان معتقد به دینى نیز هستند باید اعتقاد خود را هنگام تحقیق کنار بگذارند. بر این اساس، گاه، نقیض برخى از بدیهیّات اعتقادى در نظریّات دینشناسانه مبنا قرار مىگیرند.
همچنین شایسته است دقّت کنیم که یکى از بنیادىترین مفاهیم روش دینشناسى غربى مفهوم تئورى یا نظریّه است. یک نظریّه تاریخى ـ جامعهشناسانه باید بتواند در عین اختصار، مجموعه وسیعى از روایات تاریخى را به شکلى سازگار و منسجم تفسیر نماید. این اختصار و تفسیر منسجم و جامع، معیار رایج «درستى» نظریّههاى تاریخى ـ اجتماعى است که با مفهوم برهان و حجّت (معیار درستى در مباحث کلامى) متفاوت است. از این رو، بسیارى از «شبهات» آنان، اصلا مفهومى در متن اعتقادات اسلامى و شیعى ندارند. امّا گاه نتایج تحقیق کارشناسان غربى در متن اسلامى نیز معنادار و گاه معناى آن با اعتقاد فعلى ما ناسازگار است.
دکتر مدرّسى طباطبایى در فصل اوّل کتاب خود به مرورى گذرا به زندگى دوازده امام شیعه اثناعشرى مىپردازد. در ضمن این بررسى، ایشان نکات ذیل را درباره دوره امامت امام صادق ذکر مىکند :
1. امام صادق با وجود شیعیان فراوان (تا صد هزار نفر) و آمادگى کوفیان، از پذیرش دعوت آنان براى قیام سرباز زدند و همین امر موجب اعتراض شیعیان به ایشان شد. (کلینى، ج 1، ص 307 و ج 2، ص 242 و ج 8، ص 331؛ کشّى، ص 158 و 353 ـ 354 و 398؛ ابنشهرآشوب ج 3، ص 362)
2. عبّاسیان آماده تسلیم حکومت به امام صادق (علیه السلام) بودند؛ امّا امام تقاضاى آنان براى قبول خلافت را نپذیرفتند. (کلینى، ج 8، ص 274؛ ابنشهرآشوب، ج 3، ص 355 ـ 356؛ شهرستانى، ج 1، ص 179)
3. امام خود را در مواردى امام نمى خواندند. (برقى، ج 1، ص 288 ـ 289؛ عیّاشى، ج 1، ص 327؛ کلینى، ج 1، ص 181 و 189؛ کشّى، ص 281 و 289 و 349 و 419 و 421 ـ 423 و 427)
4. امام مردم را از تبلیغات شیعى نهى مىفرمودند و اجازه نمىدانند که شیعیان سنّیان را به تشیّع دعوت کنند. (کلینى، ج 1، ص 165 ـ 167 و ج 2، ص 212 ـ 214 و 221 ـ 226 و 369 ـ 372؛ برقى، ج 1، ص 200 ـ 201؛ حمیرى، ص 37)
از میان چهار دعوى فوق همگى (به نظر نویسنده) مبتنى بر متون شیعه و در ساختار شیعى معنادار هستند. امّا به نظر نویسنده این سطور دو مورد آخر ممکن است با اعتقادات ما ناسازگارى داشته باشند و تنها دو مورد اوّل، چنانکه خواهدآمد، پذیراى تفسیرى سازگار با اعتقاد شیعى است.
بررسى نکات مطرح شده :
الف) دو مورد اوّل، حکایت از ادّعاى دو گروه (عدّهاى از شیعیان و عبّاسیان) براى تصاحب و واگذارى خلافت به امام دارند؛ امّا این ادعّایى است که توسّط امام به عنوان مرجع اعتفادى شیعه نفى شده و شواهد تاریخى نیز از دلایلى موجّه براى ردّ این ادعّاها حکایت مىکند؛ به نحوى که فرد معترض نیز ظاهراً از دلایل ارائه شده توسّط امام قانع مىشود.
احادیث مربوط به نخستین دعوى :
در مورد ادعّاى آمادگى شیعیان، به عنوان مثال، به دو حدیث ذیل اشاره مىکنیم که مورد استناد آقاى مدرّسى نیز قرار گرفتهاند :
مُحَمَّدُبْنُ الْحَسَنِ وَ عَلِیُّبْنُ مُحَمَّدِبْنِ بُنْدَارَ عَنْ إِبْرَاهِیمَبْنِ إِسْحَاقَ عَنْ عَبْدِاللهِبْنِ حَمَّادٍ الْأَنْصَارِیِّ عَنْ سَدِیرٍ الصَّیْرَفِیِّ، قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى أَبِىعَبْدِاللهِ فَقُلْتُ لَهُ: وَ اللهِ مَا یَسَعُکَ الْقُعُودُ.
فَقَالَ: وَ لِمَ یَا سَدِیرُ؟
قُلْتُ: لِکَثْرَةِ مَوَالِیکَ وَ شِیعَتِکَ وَ أَنْصَارِکَ. وَ اللهِ لَوْ کَانَ لِأَمِیرِالْمُوْمِنِینَ مَا لَکَ مِنَ الشِّیعَةِ وَ الْأَنْصَارِ وَ الْمَوَالِى مَا طَمِعَ فِیهِ تَیْمٌ وَ لَا عَدِیٌّ.
فَقَالَ: یَا سَدِیرُ، وَ کَمْ عَسَى أَنْ یَکُونُوا؟
قُلْتُ: مِائَةَ أَلْفٍ.
قَالَ: مِائَةَ أَلْفٍ!
قُلْتُ: نَعَمْ وَ مِائَتَیْ أَلْفٍ.
قَالَ مِائَتَیْ أَلْفٍ!
قُلْتُ: نَعَمْ وَ نِصْفَ الدُّنْیَا. قَالَ: فَسَکَتَ عَنِّی ثُمَّ قَالَ:
یَخِفُّ عَلَیْکَ أَنْ تَبْلُغَ مَعَنَا إِلَى یَنْبُعَ؟
قُلْتُ: نَعَمْ. فَأَمَرَ بِحِمَارٍ وَ بَغْلٍ أَنْ یُسْرَجَا. فَبَادَرْتُ فَرَکِبْتُ الْحِمَارَ. فَقَالَ :
یَا سَدِیرُ، أَ تَرَى أَنْ تُوْثِرَنِی بِالْحِمَارِ؟
قُلْتُ: الْبَغْلُ أَزْیَنُ وَ أَنْبَلُ.
قَالَ: الْحِمَارُ أَرْفَقُ بِی. فَنَزَلْتُ فَرَکِبَ الْحِمَارَ وَ رَکِبْتُ الْبَغْلَ. فَمَضَیْنَا فَحَانَتِ الصَّلَاةُ. فَقَالَ :
یَا سَدِیرُ، انْزِلْ بِنَا نُصَلِّ. ثُمَّ قَالَ: هَذِهِ أَرْضٌ سَبِخَةٌ لَا تَجُوزُ الصَّلَاةُ فِیهَا. فَسِرْنَا حَتَّى صِرْنَا إِلَى أَرْضٍ حَمْرَاءَ وَ نَظَرَ إِلَى غُلَامٍ یَرْعَى جِدَاءً، فَقَالَ :
وَ اللهِ، یَا سَدِیرُ، لَوْ کَانَ لِی شِیعَةٌ بِعَدَدِ هَذِهِ الْجِدَاءِ، مَا وَسِعَنِی الْقُعُودُ. وَ نَزَلْنَا وَصَلَّیْنَا. فَلَمَّا فَرَغْنَا مِنَ الصَّلَاةِ، عَطَفْتُ عَلَى الْجِدَاءِ فَعَدَدْتُهَا فَإِذَا هِیَ سَبْعَةَعَشَرَ. (کلینى، ج 2، ص 243)
سدیر صیرفى مىگوید: روزى بر امام صادق (علیه السلام) وارد شدم و به ایشان عرض کردم: به خدا، نشستن بر شما جایز نیست.
فرمود: چرا ]چنین مىپندارى[ اى سدیر؟
عرض کردم: به دلیل فراوانى دوستان و شیعیان و یارانتان. به خدا اگر امیرالمومنین شیعیان و یاران و دوستانى داشت که شما دارید، هرگز تَیم و عدى (کنایه از خلفاى اول و دوم) در او طمع نمى کردند.
فرمود: اى سدیر، ]این شیعیان[ چه تعداد ممکن است باشند؟
گفتم: صدهزار نفر.
فرمود: صدهزار نفر!
عرض کردم: بله و ]شاید[ دویست هزار نفر.
فرمود: دویست هزار نفر!
گفتم: بله ]بلکه شاید[ نیمى از دنیا. پس ایشان از گفتگو با من ساکت شد و سپس فرمود:
آیا براى تو آسان است که با من به سرچشمه بیایى؟ عرض کردم: بلى. پس فرمود تا الاغى و استرى آمده کردند. پس من ابتدا سوار الاغ شدم. فرمود :
اى سدیر، ممکن است که الاغ را براى من واگذارى. گفتم: ولى استر براى شما زیباتر و شایسته تر است. فرمود: ولى الاغ براى من راحت تر است. پس من از الاغ پایین آمدم و بر استر سوار شدم. پس رفتیم تا وقت نماز شد. فرمود: نزد ما پایین بیا تا نماز بگزاریم. سپس فرمود: ]امّا[ این زمین نرم است و نماز بر آن جایز نیست. پس پیشتر رفتیم تا به زمین سرخى رسیدیم. و امام به جوانى نظر افکندند که رمهاى را چوپانى مىکرد. پس فرمود: به خدا اى سدیر، اگر من به تعداد ]گوسفندان[ این رمه شیعه داشتم، بر من نشستن جایز نبود. پس فرود آمدیم و نماز گزاردیم. پس چون از نماز فارغ شدیم، به سوى رمه متوجّه شدم و (چارپایان) آن را شمردم و (یافتم که) 17 رأس بودند.
متن حدیث فوق نشان مىدهد که امام به عنوان مرجع و رهبر شیعیان، وضعیّت را مناسب قیام نمىدیدند و تعداد یاران راستین و استوار خود را براى این منظور کافى نمىدانستند. جالب اینجاست که سدیر صیرفى نیز از پاسخ امام قانع شده و دیگر جوابى نداده است؛ اگر چه حتّى اگر قانع نیز نشده بود، گفته امام براى ما راهگشا و حجّت بود.
حدیث ذیل نمونه دیگرى از استنادات آقاى مدرّسى بر عدم قیام امام با وجود یاران فراوان و اعتراض شیعیان بدین سبب است :
حدّث إبراهیم عن أبیحمزة، عن مأمون الرقّیّ، قال کنت عند سیّدی الصادق إذ دخل سهلبن حسن الخراسانیّ فسلّم علیه. ثمّ جلس فقال له : یابن رسولالله، لکم الرأفة و الرحمة و أنتم أهل بیت الإمامة. ما الذی یمنعک أن یکون لک حقّ تقعد عنه و أنت تجد من شیعتک مائة ألف یضربون بین یدیک بالسیف؟
فقال له : اجلس یا خراسانیّ، رعى الله حقّک. ثمّ قال: یا حنفیّة، اسجری التنّور. فسجرته حتّى صار کالجمرة و ابیضّ علوّه. ثم قال: یا خراسانیّ، قم فاجلس فی التنّور. فقال الخراسانیّ: یا سیّدى، یابن رسولالله، لَاتعذّبنی بالنار. أقلنی، أقالک الله.
قال: قد أقلتک. فبینما نحن کذلک، إذ أقبل هارون المکّیّ و نعله فی سبابته. فقال: السلام علیک یابن رسولالله. فقال له الصادق : ألق النعل من یدک و اجلس فی التنّور.
قال فألقى النعل من سبابته، ثمّ جلس فیالتنّور. و أقبل الإمام یحدّث الخراسانیّ حدیث خراسان حتّى کأنّه شاهد لها. ثم قال: قم یا خراسانیّ و انظر ما فی التنّور. قال: فقمت إلیه فرأیته متربّعا فخرج إلینا و سلّم علینا. فقال له الإمام : کم تجد بخراسان مثل هذا؟ فقلت: و الله و لا واحدآ. فقال : لا و الله و لَا واحدآ. أما إنّا لانخرج فی زمان لانجد فیه خمسة معاضدین لنا. نحن أعلم بالوقت. (ابنشهرآشوب، ج 4، ص 237)
مأمون رقّى مىگوید: در خدمت آقایم صادق بودم که سهلبن حسن خراسانى وارد شد، سلام کرد و نشست. گفت: اى پور پیامبر خدا، شما مهربانى و بخششگر و شما خاندان امامت هستید؛ چه چیزى شما را باز مى دارد که از ]گرفتن[ حقّى که از آن شماست، از پاى نشینید؛ حال آنکه شما صد هزار از شیعیانتان مىیابید که در پیش روى شما ]آماده اند تا[ شمشیر بزنند؟
امام او را فرمود: بنشین اى خراسانى، خدا حقّت را حفاظت کند. سپس فرمود: اى حنفیّه، تنور را روشن کن. پس آن را روشن کرد تا آنکه برافروخته شد و حرارتش به سفیدى گرایید.
سپس فرمود: اى خراسانى، برخیز و در تنور بنشین. خراسانى گفت: اى سرورم، اى پور پیامبر خدا، مرا به آتش عذاب مکن. از من درگذر، خدا از تو درگذرد. فرمود: از تو گذشتم.
در این گیر و دار بودیم که هارون مکّى رسید، در حالى که کفشش بر انگشت اشارهاش بود، و گفت: سلام بر تو اى پور پیامبر خدا. صادق او را فرمود: کفش را از دستت فروگذار و در تنور بنشین. پس کفشش را از انگشتش فروگذاشت و در تنور نشست. و امام رو به خراسانى کرد و با او از خراسان چنان سخن مىگفت که گویا خود در آنجا حاضر است. سپس فرمود: خراسانى برخیز و به آنچه در تنور است بنگر.
]خراسانى[ گوید: پس برخاستم و دیدم او (هارون) چهارزانو نشسته، پس خارج شد و بر ما سلام گفت. پس امام فرمود: چند نفر مانند این در خراسان مىیابى؟ گفتم: به خدا یکى هم نیست. گفت: نه، به خدا، یکى هم نیست. هان که ما در زمانى که پنج همراه نداشته باشیم، بر نمىخیزیم. ]همانا[ ما به زمانه آگاهتریم.
باز هم حدیث فوق حاکى از درک نادرست یکى از شیعیان خراسان از اوضاع زمانه و اتّکاى وى به تعداد یاران (و نه استواراى و پایدارى آنان) است؛ امّا امام با تصحیح این درک نادرست خراسانى، وى را متذکّر این حقیقت مىکنند که در میان صدهزار نفر ادّعایى وى، حتّى یک یار پایدار و استوار وجود ندارد. بار دیگر متذکّر مى شویم که فارغ از استدلال امام و قبول این استدلال توسّط خراسانى، تلقّى امام از وضعیّت زمانه براى شیعیانشان حجّیّت دارد و از این رو، این احادیث تنها حاکى از وجود یا رواج بینش نادرستى در مورد تعداد و کمّیّت شیعیان است که با تذکّر امام تصحیح مىگردید.
احادیث مربوط به دومین دعوى :
در مورد دعوى درخواست عبّاسیان از امام براى پذیرش حکومت، نخست متن حدیث مورد استناد دکتر مدرّسى را نقل و سپس میزان سازگارى آن را با دعوى ایشان بررسى مىکنیم. بنگرید :
لمّا بلغ أبامسلم موت إبراهیم الإمام، وجّه بکتبه إلى الحجاز إلى جعفربن محمّد و عبداللهبن الحسن و محمّدبن علیّبن الحسین یدعو کلّ واحد منهم إلى الخلافة. فبدأ بجعفر. فلمّا قرأ الکتاب أحرقه و قال: هذا الجواب.
فأتى عبد اللهبن الحسن. فلمّا قرأ الکتاب، قال: أنا شیخ و لکن ابنی محمّدآ مهدیّ هذه الأمّة. فرکب و أتى جعفرآ. فخرج إلیه و وضع یده على عنق حماره و قال: یا أبامحمّد، ما جاء بک فی هذه الساعة؟ فأخبره. فقال: لَاتفعلوا؛ فإنّ الأمر لم یأت بعد. فغضب عبداللهبن الحسن و قال: لقد علمت خلاف ما تقول و لکنّه یحملک على ذلک الحسد لابنی.
فقال: لا و الله، ما ذلک یحملنى و لکن هذا و إخوته و أبناءه دونک. و ضرب بیده على ظهر أبىالعبّاس السفّاح. ثم نهض فاتّبعه عبدالصمدبن علیّ و أبوجعفر محمّدبن علیّبن عبداللهبن العبّاس فقالَا له: أ تقول ذلک؟ قال: نعم والله أقول ذلک و أعلمه. (ابنشهرآشوب، ج 4، ص 229)
زمانى که خبر مرگ ابراهیم امام (رهبر جنبش عبّاسیان) به ابومسلم ]خراسانى[ رسید، نامههایى به حجاز به سوى جعفربن محمّد (امام صادق (علیه السلام))، عبداللهبن حسن (نوه امام حسن مجتبى) و محمّدبن علىبن حسین فرستاد و هر یک از آنان را به خلافت دعوت کرد. پس با ]فرستادن نامه به[ جعفر (امام صادق (علیه السلام)) آغاز کرد. پس آنگاه ]که امام صادق (علیه السلام) نامه را خواند، آن را سوزاند و گفت: این جواب ]نامه [است.
پس آن گاه که نامه به عبداللهبن حسن رسید و او نامه را خواند، گفت: من مردى پیرم؛ ولى این پسرم مهدى این امّت است. پس بر مرکبش سوار شد و به سوى جعفر آمد. چون امام بر وى خارج شدند، دست بر گردن الاغش گذاشتند و فرمودند: اى ابامحمّد، چه چیزى تو را این موقع به اینجا کشانده است؟
پس ]عبدالله امام را[ خبر داد. پس امام فرمود: این کار را نکنید که ]زمان این[ امر هنوز فرا نرسیده است. پس عبداللهبن حسن خشمگین شد و گفت : اعتقاد تو خلاف آن چیزى است که بر زبان مىآورى؛ امّا رشک تو به فرزندم تو را وا مىدارد که چنین سخن بگویى. امام فرمود: نه، به خدا سوگند، این مرا وادار ]به خلافگویى[ نمىکند؛ ولى این و برادران و فرزندانش به جاى شما وارث خلافت خواهند بود. و با دست بر پشت ابوعبّاس سفاح زد. سپس برخاست و عبدالصمدبن على و ابوجعفر محمدبن علىبن عبداللهبن عبّاس او را دنبال کردند و گفتند: آیا چنین مىگویى (چنین معتقدى)؟ فرمود: به خدا سوگند چنین مىگویم و بر آن معتقدم.
در این حدیث نیز، مشابه احادیث قبلى، امام درک متفاوتى از اوضاع زمانه دارند. ایشان نامه عبّاسیان و دعوت آنان را تنها بخشى از نقشه کلّى آنان براى به دست گرفتن خلافت و پیروزى در قیام در برابر مىدانند. امام ضمن تذکّر به عبداللهبن حسن وى را از نقشه پشت پرده عبّاسیان در ارسال این دعوتنامهها آگاه مىسازند.
جالب است که بعدها تاریخ از نقشه پیچیده عبّاسیان براى تصاحب قدرت خبر مى دهد. عبّاسیان سعى داشتند تا از عناصر قومى (اختلافات قومى میان اعراب، مخالفت با اعراب در میان ایرانیان) و اعتقادى (دوستى اهلبیت) در میان شیعیان و تازه مسلمانان براى به قدرت رسیدن حداکثر استفاده را بکنند؛ امّاپس از تثبیت قدرت، هم آنان بسیارى از مهرههاى اصلى حرکت خود را کشتند. (طبرى، ج 7، ص 449 ـ 450)
از دلایل دیگر عبّاسیان براى ارسال دعوتنامه فوق، پنهان نگه داشتن هویّت رهبران اصلى قیام خود بود که از تاکتیکهاى مهم قیام آنان به شمار مىرفت. (مسعودى، ج 3، ص 244). در همین راستا، شایسته دقّت است که ابراهیم امام قبل از مرگ خود ابوالعبّاس سفاح را به عنوان وصىّ خود معرّفى کرده بود. (طبرى، ج 7، ص 423)
احادیث مربوط به سومین دعوى :
دعوى سوم را به دو مفهوم مىتوان تعبیر کرد: 1. نفى مقام امامت به طور کلّى، یا عدم اعتقاد امام به امامت خویش؛ 2. عدم اشاره مستقیم به این مقام براى حفظ جان.
همه احادیث مورد نظر آقاى دکتر مدرّسى، ناظر به مقام دوم هستند و تکافوى پشتیبانى از ادّعاى اول را نمىکنند. به عنوان نمونه احادیث تفسیر عیّاشى، رجال کشّى و کافى کلینى را در ذیل نقل مىکنیم :
عن ابنأبییعفور قال: قلت لأبیعبدالله : أعرض علیک دینى الذی أدین الله به. قال: هاته. قلت: أشهد أن لا إله إلّا الله و أشهد أنّ محمّدآ 9 رسولالله، و أقرّ بما جاء به من عندالله. قال: ثمّ وصفت له الأئمّة حتّى انتهیت إلى أبى جعفر. قلت: و أقرّ بک ما أقول فیهم. فقال: أنهاک أن تذهب باسمی فی الناس.
قال أبان: قال ابنأبییعفور: قلت له مع الکلام الأول: و أزعم أنّهم الذین قال الله فی القرآن: (أَطِیعُوا اللهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِیالْأَمْرِ مِنْکُمْ). فقال أبوعبدالله: و الآیة الأخرى فاقرأ. قال: قلت له: جعلت فداک، أی آیة؟ قال : (إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُوْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ). قال فقال: رحمک الله. قال قلت: تقول رحمک الله على هذا الأمر؟ قال فقال: رحمک الله على هذا الأمر. (عیّاشى، ج 1، ص 327)
ابنابىیعفور مىگوید: به امام صادق (علیه السلام) عرض کردم: ]آیا[ آیینم را که بر آن خدا را فرمانبرى مىکنم بر شما عرضه کنم؟ فرمود: بیاور (آیین خود را برمن عرضه کن). گفتم: گواهى مىدهم که خدایى جز الله نیست و گواهى مىدهم که محمّد 9 پیامبر خداست. و به آنچه او از جانب خدا آورده اذعان مىکنم. سپس امامان را شمرد تا در نهایت به امام باقر رسید. سپس گفت: و در مورد شما ]نیز[ اقرار دارم به آنچه در مورد آنان (امامان پیشین) اقرار داشتم. امام فرمود: من تو را نهى مىکنم که نام مرا در میان مردم ببرى.
ابن ابىیعفور گفت: پس از گفته پیشین خود به امام گفتم: و معتقدم که آنان کسانى هستند که خداوند در قرآن ]درباره آنان[ مىفرماید: خدا را فرمان برید و پیامبر را فرمان برید و صاحبان امر خود را.
امام صادق (علیه السلام) فرمود: آیه دیگرى (نیز) بخوان. عرض کردم: کدامین آیه؟ فرمود: همانا ولىّ شما خداست و پیامبرش و کسانى که ایمان آوردند و نماز مىگزاردند و در حال رکوع، زکات مىدهند.
سپس فرمود: خدا تو را بیامرزد. گفتم: بفرمایید خدا تو را بیامرزد در حالى که تو) به این امر معتقدى . فرمود: خدا تو را بیامرزد بر این امر.
دقّت در حدیث فوق، بر ما روشن مىسازد که امام نه تنها مقام امامت را از خود نفى نکردند، بلکه با تأیید ضمنى ابنابىیعفور را بر وجوهى از مقامات معنوى خویش آگاه ساختند. نفى / نهى امام متوجّه مقام امامت خویش نیست؛ بلکه متوجّه فاش ساختن این اعتقاد است. این نهى به هر دلیل که باشد، نافى مقام امامت ایشان نیست؛ امّا از جوّ تعقیب و تقیّه در آن زمان بر مىآید که فاش ساختن این اعتقاد احتمالا به ضررى جدّى براى معتقدان امامت و وابستگان آنها منجر مىشده است. در مورد عبداللهبن ابىیعفور این امر شواهدى ویژه دارد: به عنوان مثال نگاه کنید به (کلینى، ج 3، ص 134 و ج 1، ص 376 و ج 2، ص 218 و ج 7، ص 404) که در آن از رفت و آمد ابنابىیعفور با دشمنان اهلبیت و صاحب منصبان دربار و خطرات متوجّه وى سخن رفته است. اینک متن دومین حدیث از احادیث مورد نظر آقاى دکتر مدرّسى :
جعفربن أحمد، عن جعفربن بشیر، عن أبیسلمة الجمّال، قال: دخل خالد البجلّیّ على أبیعبدالله و أنا عنده، فقال له: جعلت فداک، إنّی أرید أن أصف لک دینی الذی أدین الله به. و قد قال له قبل ذلک أنّی أرید أن أسألک، فقال له، سلنی، فو الله لَا تسألنی عن شىء، إلّا حدّثتک به على حدّه لاأکتمک.
قال: إنّ أوّل ما أبدأ أنّی أشهد أن لا إله إلَّ الله وحده لیس إله غیره. قال فقال أبوعبدالله : کذلک ربّنا لیس معه إله غیره. ثمّ قال: و أشهد أنّ محمّدآ عبده و رسوله. قال فقال أبوعبدالله : کذلک محمّد عبد الله مقرّ له بالعبودیّة و رسوله إلى خلقه. ثمّ قال: و أشهد أنّ علیّآ کان له من الطاعة المفروضة على العباد مثل ما کان لمحمّد 9 على الناس. قال: کذلک کان .
قال: و أشهد أنّه کان للحسنبن علی بعد علیّ 8 من الطاعة الواجبة على الخلق مثل ما کان لمحمّد و على 8. فقال: کذلک کان الحسن. قال: و أشهد أنّه کان للحسین من الطاعة الواجبة على الخلق بعد الحسن ما کان لمحمّد و علیّ و الحسن . قال: فکذلک کان الحسین. قال: و أشهد أنّ علیّبن الحسین کان له من الطاعة الواجبة على جمیع الخلق کما کان للحسین . قال فقال: کذلک کان علیّبن الحسین.
قال: و أشهد أنّ محمّدبن علیّ کان له من الطاعة الواجبة على الخلق مثل ما کان لعلیّبن الحسین. قال فقال: کذلک کان محمّدبن علیّ. قال: و أشهد أنّک أورثک الله ذلک کله. قال فقال أبوعبدالله : حسبک، اسکت الآن؛ فقد قلت حقّآ.
فسکت فحمد الله و أثنى علیه. ثمّ قال: ما بعث الله نبیّآ له عقب و ذرّیّة إلَّا أجرى لآخرهم مثل ما أجرى لأوّلهم. و إنّا لحق ذرّیّة محمّد9 أجرى لآخرنا مثل ما أجرى لأوّلنا. و نحن على منهاج نبیّنا لنا مثل ما له من الطاعة الواجبة. (کشّى، ص 422)
ابوسلمه جمّال مىگوید: خالد بجلّى بر امام صادق(علیه السلام) وارد شد، در حالى که من در خدمتشان بودم. به ایشان عرض کرد: فدایت شوم، مىخواهم دینم را که بر آن خدا را اطاعت مىکنم، براى شما وصف کنم. قبل از آن ]خالد به امام[ گفته بود که مىخواهم از شما ]چیزى [بپرسم. امام فرمود: بپرس که از من چیزى نمىپرسى، مگر آنکه در حدّش به تو مىگویم و از تو پنهان نمىکنم.
عرض کرد: نخستین چیزى که بدان آغاز مىکنم، ]آن است[ که گواهىدهم که خدایى جز الله نیست، یکتاست و جز او خدایى نیست. امام فرمود : پروردگار ما همین گونه است: یکتاست و خدایى با او نیست.
عرض کرد: گواهى مىدهم که محمّد بنده و پیامبر اوست. امام صادق (علیه السلام) فرمود: چنان است محمّد، بنده خدا، اقرارکننده به بندگى او و پیامبر او براى آفریدگانش.
سپس گفت: گواهى مىدهم که فرمانبردارى از على بر مردم واجب بود، همان گونه که فرمانبردارى از محمّد9 ]واجب بود[. فرمود: همان گونه بود…
گفتم: گواهى مىدهم که شما نیز کلّ آن فرمانبردارى واجب را به میراث بردهاید. فرمود: بر توست که اینجا سکوت کنى که راست گفتى. پس ساکت شد.
پس خدا را شکر گزارد و او را ثنا گفت. سپس گفت: خدا پیامبرى را نفرستاد مگر آنکه برایش نسلى قرار داد که بر آخرین آنان همان ]حکم[ جارى بود که بر نخستین آنها جارى بود. و ما به راستى ذرّیّه محمّد 9 هستیم بر آخرین ما همان ]حکم[ جارى است که بر نخستین ما جارى بود. و ما بر راه پیامبرمان هستیم؛ از ما همان فرمانبرى ]واجب[ است که از او ]واجب است[.
در حدیث فوق نیز امام سخن خالد بجلى را به صراحت تأیید کرده و بر امامت خویش تأکید نمودهاند؛ امّا او را امر به سکوت نموند. پس از آن، امام بهتفصیل، از مقام خود سخن گفتهاند تا جایى براى ناباورى باقى نماند.
اینک سومین حدیث از احادیث مورد نظر آقاى دکتر مدرّسى :
عَنْ مَنْصُورِبْنِ حَازِمٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِیعَبْدِاللهِ :… إِنَّ عَلِیّاً لَمْیَذْهَبْ حَتَّى تَرَکَ حُجَّةً مِنْ بَعْدِهِ کَمَا تَرَکَ رَسُولُاللهِ 9 وَ أَنَّ الْحُجَّةَ بَعْدَ عَلِیٍّ الْحَسَنُبْنُ عَلِیٍّ وَ أَشْهَدُ عَلَى الْحَسَنِ أَنَّهُ لَمْیَذْهَبْ حَتَّى تَرَکَ حُجَّةً مِنْ بَعْدِهِ کَمَا تَرَکَ أَبُوهُ وَجَدُّهُ. وَ أَنَّ الْحُجَّةَ بَعْدَ الْحَسَنِ الْحُسَیْنُ وَ کَانَتْ طَاعَتُهُ مُفْتَرَضَةً. فَقَالَ: رَحِمَکَ اللهُ. فَقَبَّلْتُ رَأْسَهُ.
وَ قُلْتُ: وَ أَشْهَدُ عَلَى الْحُسَیْنِ أَنَّهُ لَمْیَذْهَبْ حَتَّى تَرَکَ حُجَّةً مِنْ بَعْدِهِ عَلِیَّبْنَ الْحُسَیْنِ وَ کَانَتْ طَاعَتُهُ مُفْتَرَضَةً. فَقَالَ: رَحِمَکَ اللهُ. فَقَبَّلْتُ رَأْسَهُ.
وَ قُلْتُ: وَ أَشْهَدُ عَلَى عَلِیِّبْنِ الْحُسَیْنِ أَنَّهُ لَمْیَذْهَبْ حَتَّى تَرَکَ حُجَّةً مِنْ بَعْدِهِ مُحَمَّدَبْنَ عَلِیٍّ أَبَاجَعْفَرٍ وَ کَانَتْ طَاعَتُهُ مُفْتَرَضَةً. فَقَالَ رَحِمَکَ اللهُ. قُلْتُ: أَعْطِنِی رَأْسَکَ حَتَّى أُقَبِّلَهُ. فَضَحِکَ.
قُلْتُ: أَصْلَحَکَ اللهُ قَدْ عَلِمْتُ أَنَّ أَبَاکَ لَمْیَذْهَبْ حَتَّى تَرَکَ حُجَّةً مِنْ بَعْدِهِ کَمَا تَرَکَ أَبُوهُ. وَ أَشْهَدُ بِاللَّهِ أَنَّکَ أَنْتَ الْحُجَّةُ وَ أَنَّ طَاعَتَکَ مُفْتَرَضَةٌ. فَقَالَ: کُفَّ رَحِمَکَ اللهُ. قُلْتُ: أَعْطِنِى رَأْسَکَ أُقَبِّلْهُ، فَقَبَّلْتُ رَأْسَهُ. فَضَحِکَ وَ قَالَ: سَلْنِی عَمَّا شِئْتَ فَلَا أُنْکِرُکَ بَعْدَ الْیَوْمِ أَبَدا. (کلینى، ج 1، ص 189؛ کشّى، ص 420)
منصوربن حازم مىگوید: به امام صادق عرض کردم:… همانا على ]از دنیا[ نرفت، مگر آنکه حجّتى پس از خود باقى گذاشت، همان گونه که پیامبر خدا باقى گذاشت… پس (امام) فرمود: خدا تو را بیامرزد. پس من سر ایشان را بوسیدم و گفتم: گواهى مىدهم که علىبن حسین (از دنیا) نرفت مگر آنکه حجّت بعد از خود اباجعفر محمدبن على را باقى گذاشت… پس امام فرمود: خدا تو را بیامرزد. گفتم: سرتان را بیاورید تا ببوسمش. پس امام خندید.
گفتم: خدا ]امر[ شما را سامان دهد، مىدانم که پدرتان ]از دنیا[ نرفت تا آنکه حجّت پس از خود را باقى گذاشت، همان گونه که پدرش باقى گذاشت. و خدا را گواه مىگیرم که شما حجّت هستید و فرمانبردارى شما واجب شده است. فرمودند: بس کن، خدا تو را بیامرزد. گفتم: سرتان را بیاورید تا ببوسمش. پس سرش را آورد و سرش را بوسیدم. خندید و فرمود: هر چه مىخواهى بپرس که پس از این، هرگز تو را ناشناس نمىدارم.
همچنان که از حدیث فوق نیز پیداست، امام نه تنها در مقام نفى امامت خویش نبودند، بلکه به طور ضمنى، گفته پرسشگر را درباره امامت خود تأیید کردهاند.
حادیث مربوط به چهارمین دعوى :
احادیث دالّ بر نهى از تبلیغ تشیّع را مىتوان به دو دسته تقسیم کرد:
الف) نهى از تبلیغ تشیّع در مواردى که این تبلیغ جان مبلّغ را به خطر مىانداخته یا باعث انکار و نافرمانى شنونده کمتحمّل یا کمبینش مىشدهاست. احادیث منقول در کتاب الکافى (کلینى، ج 2، ص 222 ـ 226 و 367 ـ 369) ناظر به این مقاماند.
ب) نهى از تبلیغ تشیّع به طور کلّى و سپردن امر هدایت به خداوند. (کلینى، ج 1، ص 165 ـ 167، باب الهدایه أنّها من الله عزّ و جلّ؛ همو، ج 2، ص 212 ـ 214، باب ترک دعاء الناس؛ برقى، ج 1، ص 200 ـ 201، باب الهدایه من الله عزّ و جلّ)
در این میان، احادیث دالّ بر مقام اوّل، کاملا سازگار با روش و اعتقاد شیعىاند. به عنوان مثال، یک حدیث از احادیث کافى در مقام اوّل را در ذیل مىآوریم :
عَنْ مُعَلَّىبْنِ خُنَیْسٍ، قَالَ: قَالَ أَبُوعَبْدِاللهِ : یَا مُعَلَّى، اکْتُمْ أَمْرَنَا وَ لَا تُذِعْهُ؛ فَإِنَّهُ مَنْ کَتَمَ أَمْرَنَا وَ لَمْ یُذِعْهُ، أَعَزَّهُ اللهُ بِهِ فِی الدُّنْیَا وَ جَعَلَهُ نُوراً بَیْنَ عَیْنَیْهِ فِی الآْخِرَةِ یَقُودُهُ إِلَى الْجَنَّةِ. یَا مُعَلَّى، مَنْ أَذَاعَ أَمْرَنَا وَ لَمْ یَکْتُمْهُ، أَذَلَّهُ اللهُ بِهِ فِی الدُّنْیَا وَ نَزَعَ النُّورَ مِنْ بَیْنِ عَیْنَیْهِ فِی الآْخِرَةِ وَ جَعَلَهُ ظُلْمَةً تَقُودُهُ إِلَى النَّارِ. یَا مُعَلَّى، إِنَّ التَّقِیَّةَ مِنْ دِینِى وَ دِینِ آبَائِى وَ لَا دِینَ لِمَنْ لَا تَقِیَّةَ لَهُ. یَا مُعَلَّى، إِنَّ اللهَ یُحِبُّ أَنْ یُعْبَدَ فِی السِّرِّ کَمَا یُحِبُّ أَنْ یُعْبَدَ فِی الْعَلَانِیَةِ. یَا مُعَلَّى، إِنَّ الْمُذِیعَ لِأَمْرِنَا کَالْجَاحِدِ لَهُ. (کلینى، ج 2، ص 223 ـ 224)
معلّىبن خنیس روایت مىکند که امام صادق فرمود: اى معلّى، امر ما را پنهان کن و آن را افشا مکن؛ پس هر آن که امر ما را پنهان کند و آشکار نسازد، خدا وى را در دنیا عزّت مىدهد و آن را نورى در میان چشمانش قرار مىدهد که وى را بهشت رهنمون مىسازد.
اى معلّى، هر که امر ما را افشا کند و مخفى ندارد، خدا وى را در دنیا ذلیل مىنماید و در آخرت نور میان چشمانش را بر مىدارد و ]به جاى آن[ تاریکى قرار مىدهد که وى را به سوىآتش رهنمون مىشود.
اى معلّى، تقیّه از دین من و از دین پدران من است و کسى که تقیّه ندارد دین ندارد. اى معلّى، خدا همان سان دوست دارد که در پنهانى عبادت شود که دوست دارد آشکارا عبادت گردد. اى معلّى، افشاکننده امر ما چون منکر آن است.
این حدیث بهروشنى به نهى از افشاى امر ائمّه در جایگاه تقیّه مىپردازد. روشن است که با توجّه به تعریف تقیّه، جایگاه آن تنها در مواردى است که ضررى جدّى متوجّه مبلّغ و مدافع امر خاندان پیامبر گردد.
امّااحادیث مربوط به مقام دوم شایسته دقّت افزونترىاند. این احادیث ظاهراً شیعیان را از دعوت و مجادله با سنّیان بر حذر مىدارند. براى مثال، در روایتى آمدهاست :
عَنْ فُضَیْلِبْنِ یَسَارٍ، قَالَ: قُلْتُ لِأَبِیعَبْدِاللهِ : نَدْعُو النَّاسَ إِلَى هَذَا الْأَمْرِ؟ فَقَالَ: لَا یَا فُضَیْلُ؛ إِنَّ اللهَ إِذَا أَرَادَ بِعَبْدٍ خَیْراً أَمَرَ مَلَکاً فَأَخَذَ بِعُنُقِهِ فَأَدْخَلَهُ فِی هَذَا الْأَمْرِ طَائِعاً أَوْ کَارِهاً. (کلینى، ج 1، ص 167؛ نیز ر.ک: برقى، ج 1، ص 202)
فضیلبن یسار گوید: به امام صادق (علیه السلام) عرض کردم: آیا مردم را به این امر بخوانیم؟ فرمود: نه اى فضیل، هر گاه خدا براى بندهاى نیکى بخواهد، فرشتهاى را فرمان مىدهد تا گردن او را بگیرد و او را در این امر وارد کند؛ خواه با خشنودى و خواه با کراهت.
هرچند مفاد ظاهرى این گونه احادیث متوجّه نوعى نهى از دعوت اهل تسنّن به سوى تشیّع است؛ لیکن دقّت در مجموعه احادیثى که در این موضوع وارد شده، نشان مىدهد که مراد از این گونه احادیث، نهى از مجادله لفظى با اهل تسنّن است و دعوت به تشیّع، در جایى که بیم مجادله لفظى نمىرود، یا دعوت ضعفاى شیعه ظاهراً از مفاد این احادیث خارج است. شاهد این ادعّا احادیثى چون حدیث زیر است که شیعیان را از مجادله لفظى برحذر داشته، امّا دعوت عملى را توصیه نمودهاست :
امام صادق فرمود: مردم را با کردارتان به سوى ما بخوانید و دعوتکننده زبانى نباشید؛ زیرا امر آن گونه نیست که مردم پنداشتهاند. هر کس از او پیمان گرفته شده که با ما باشد، از آن پیمان خارج نمىشود، حتّى اگر بینى وى را با شمشیر بزنند؛ و هر کس از ما نباشد، اگر دنیا را به او ببخشیم، ما را دوست نخواهد داشت. (حمیرى، ص 38)
حدیث فوق دعوت عملى به تشیّع را جایز شمرده و از دعوت زبانى باز داشتهاست. بنابراین نهى فوق ظاهراً مقیّد به قیودى است که در احادیث دیگر ذکر شده است. جالب اینجاست که صاحب قرب الاسناد یکى از این احادیث نهى کلّى را نقل مىکند و بلافاصله پس از آن حدیثى به همان سند، در باب تقیّه و حفظ جان مى آورد. (حمیرى، ص 17) همه اینها حاکى از آن است که نهى کلّیّت نداشته و ناظر به زمان و موارد معینى بودهاست.
حدیث ذیل حاکى از اجازه امام جواد بر نشر مطالبى است که در زمان صادقین 8 اجازه نشر نداشتهاند :
عَنْ مُحَمَّدِبْنِ الْحَسَنِبْنِ أَبِى خَالِدٍ شَیْنُولَةَ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِى جَعْفَرٍ الثَّانِى : جُعِلْتُ فِدَاکَ، إِنَّ مَشَایِخَنَا رَوَوْا عَنْ أَبِى جَعْفَرٍ وَ أَبِى عَبْدِاللهِ8 وَ کَانَتِ التَّقِیَّةُ شَدِیدَةً فَکَتَمُوا کُتُبَهُمْ وَ لَمْ تُرْوَ عَنْهُمْ. فَلَمَّا مَاتُوا صَارَتِ الْکُتُبُ إِلَیْنَا. فَقَالَ : حَدِّثُوا بِهَا فَإِنَّهَا حَقٌّ. (کلینى، ج 1، ص 53)
محمّدبن حسن مىگوید: به امام جواد عرض کردم: فدایت شوم، بزرگان ما از امام باقر و امام صادق : روایت مىنمودند، امّا چون به شدّت تقیّه مىکردند، کتابهاى خود را پنهان کردند و از آنها روایتى نقل نشد. آن گاه که از دنیا رفتند، کتب آنان به ما رسید. امام فرمود: از آن کتابها حدیث بگویید که راست هستند.
تمرکز شیعه در حجاز و عراق در زمان این دو امام و بیم از شناسایى و نابودى کامل راویان روایات ائمّه مىتوانند از حکمتهاى روایات مورد بحث باشند.
افزون بر این، عدم تبلیغ شیعه و اشاعه امر ائمّه به طور مطلق، ظاهراً با روش پیامبر اکرم و ائمّه : ناسازگار است. به عنوان مثال به دو حدیث ذیل نگاه کنید :
عَنْ سُلَیَْمانَبْنِ خَالِدٍ، قَالَ: قُلْتُ لِأَبِىعَبْدِاللهِ : إِنَّ لِى أَهْلَ بَیْتٍ وَ هُمْ یَسْمَعُونَ مِنِّی. أَ فَأَدْعُوهُمْ إِلَى هَذَا الْأَمْرِ؟ فَقَالَ: نَعَمْ؛ إِنَّ اللهَ عَزَّ وَ جَلَّ یَقُولُ فِی کِتَابِهِ: (یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَکُمْ وَ أَهْلِیکُمْ ناراً وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ). (کلینى، ج 2، ص 212، بَابٌ فِی الدُّعَاءِ لِلْأَهْلِ إِلَى الْإِیمَانِ؛ نیز نک : فرات کوفى، ص 202)
سلیمانبن خالد مىگوید: به امام صادق عرض کردم: مرا خانوادهاى است که از من حرفشنوى دارند. آیا آنان را به این امر فرا بخوانم؟ فرمود : آرى، خداوند بزرگمرتبه در کتابش مىفرماید: «اى کسانى که ایمان آوردید، خود و خانواده خود را از آتشى نگه دارید که هیزمش مردمان و سنگ است.»
براین اساس است که مرحوم مجلسى (در شرح حدیث مذکور از قرب الاسناد، وجه جمع این احادیث با روش پیامبر و ائمّه : را نهى از مجادله منجر به ضرر و مشقّت مىدانند. بنگرید :
شاید هم مقصود از این روایات نهى شیعه از رودررویى و مجادله با مخالفان است به صورتى که آسیبى به آنان رسد؛ زیرا آنان (شیعیان) در این کار زیادهروى مىکردند به گمان آنکه به این وسیله مىتوانند مردمان را هدایت کنند. پس هدف بازداشتن مردم از هدایت (دعوت) مردم نیست در جایى که گمان سودمندى مىرود و احتمال ضرر نیست؛ زیرا آن از بزرگترین واجبات است. (مجلسى، ج 5، ص 199)
علاوه بر این، در موارد گوناگونى، امام صادق (علیه السلام) به گفتگو با سران عامّه پرداختهاند (کلینى، ج 1، ص 58 و ج 8، ص 311) و جدال احسن یاران خویش را ستودهاند. نمونه روشن آن ماجراى مناظره کلامى هشامبن حکم با عمروبن عبید دانشمند معتزلى آن عصر است که امام پس از شنیدن گزارش هشام از مناظرهاش با عمرو، وى را تصدیق و تأیید و تحسین مىفرماید. (نک: کلینى، ج، ص 169 ـ 170)
نتایج :
در این مقاله، چهار نکته از نکات مطرح شده درباره زندگى امام صادق (علیه السلام) در کتاب آقاى دکتر مدرّسى طباطبایى را از دیدگاه صحّت و سازگارى با آموزههاى شیعى بررسى کردیم.
در مورد فراوانى یاران امام و عدم قیام ایشان با وجود تعداد یاران، با نقل مستندات آقاى مدرّسى نشان دادیم که در همان مستندات امام پرسشگر را متوجّه ایمان و استقامت این تعداد یاران مىکند و او را متنبّه مىسازد که این کیفیّتِ یاران، قیامى همه جانبه را تکافو نمىکند.
در مورد دعوت بنىعبّاس از امام براى پذیرش خلافت، متذکّر شدیم که بر اساس مستندات روایى و تاریخى، هدف بنىعبّاس از این دعوتها مخفى ساختن هویّت رهبران واقعى قیامشان بود؛ در حالى که آنان جانشین مورد نظر خود را براى خلافت (ابوالعبّاس سفّاح) از قبل تعیین کرده بودند.
در مورد نهى امام از خواندن ایشان با لقب امام، دیدیم که امام در چنین مواردى مخاطب را متوجّه مقام امامت خود کردهاند، امّا او را از به خطر انداختن جان خویش بهسبب اظهار عقاید خود بر حذر داشتهاند.
آخرین مورد از موارد مورد بررسى ما نهى امام از تبلیغ تشیّع بود. در این مورد، نشان دادیم که امام خود به تبلیغ تشیّع پرداختهاند و تبلیغ یاران خود را نیز ستودهاند. علاوه بر این، در بسیارى از موارد نهى، امام صریحآ نهى خود را معلّل به مخاطرهآمیز بودن این تبلیغ کردهاند. به چنین قرائنى، پیداست که نهى امام از تبلیغ تشیّع در موارد دیگر نیز متوجّه امر تقیّه و حفظ جان است.
این موارد تنها نمونههاى کوچکى از موارد شایسته دقّت و تحقیق در کتاب آقاى دکتر مدرّسى طباطبایى است. امیدواریم که به توفیق الاهى و به همّت محقّقان، نقد و بررسى منصفانه این کتاب ادامه یابد. باشد که نور حقیقت از این میانه بتابد و با تعامل سازنده با موّلّف محترم و کتاب وى، سره از ناسره جدا گردد.
منابع :
. ابنشهرآشوب، محمّدبن على. مناقب آل ابىطالب :. قم: انتشارات علامه، 1379 ق.
. برقى، احمدبن محمد (حدود 274 ق). قم: دارالکتب الاسلامیّة. 1371 ق.
. حمیرى، عبداللهبن جعفر (قرن 3 ق). قرب الإسناد. قم: موسّسة آل البیت :، 1413 ق.
. عیّاشى، محمّدبن مسعود. (320 ق). تفسیر العیّاشى. تهران: المطبعة العلمیّة، 1380 ق.
. فراتبن ابراهیم کوفى (307 ق). تفسیر فرات الکوفى. تهران: موسسة الطبع النشر فى وزارةالإرشاد الإسلامى، 1410 ق.
. کشّى، محمّدبن عمر (قرن 4 ق). اختیار معرفة الرّجال. مشهد: دانشگاه مشهد، 1409 ق.
. کلینى، محمّدبن یعقوب (329 ق). الکافى. تهران: دار الکتب الاسلامیّة، 1407 ق.
. مجلسى، محمّدباقربن محمّدتقى (1110 ق). بحارالانوار الجامعة لدرر أخبار الائمة الاطهار.بیروت: دار إحیاء تراث العربى، 1403 ق.
