شفقناافغانستان-درسی که جنگ افغانستان به ما میدهد این نیست که ایالات متحده فقط ناشیگری یا بدخواهی کرده است بلکه افغانستان به ما آموخت که ایالات متحده همچنان بر انجام کاری که نمیتواند، پافشاری میکند.
به گزارش سرویس ترجمه شفقناافغانستان؛ جیمز تراوب در فارین پالیسی نوشت: افغانستان نمونهای بارز از جنگهای بی پایان است که اکنون تاسف همگان را برانگیخته است. ناتوانی مطلق آمریکا در ایجاد یک دولت افغان کارآمد و معتبر پس از ۲۰ سال برای بسیاری از چپگرایان بیانگر این است که ایالات متحده هرجا که سلطهگری اشتباه خود را اجرا کند، شرایط فقط وخیمتر میشود و برای واقعگرایان جناح راست هم نشانگر اشتباه بودن پیگیری بهروزی در کشورهای شکست خورده است. اما ناکامی واقعی در افغانستان چه بود و آیا این ناکامی فقط مختص «گورستان امپراطوریها» است یا شکستی است که باید آن را به اصلی کلیتر نسبت داد؟
کارتر مالکازین (Carter Malkasian)، مقام پیشین وزارت دفاع و وزارت کشور آمریکا در کتابش با عنوان «جنگ در افغانستان» (تاریخچهای از ۲۰ سال تقابل آمریکاییها و افغانها) به دو موضوع اشاره میکند: مقامات آمریکایی مرتکب مجموعهای از اشتباهات بسیار بزرگ شدند که به تدریج اهداف خودشان را ناکام گذاشت و حتی اگر خارجیها کارشان را درست انجام میدادند هم احتمال بازگشت طالبان وجود داشت.
مالکازیان نتیجه می گیرد که مقامات آمریکایی باید این دوراندیشی را داشته باشند و تشخیص بدهند که کجا و چه وقت تصوراتشان درباره ظرفیتهای خودشان، ظرفیتهای دولت میزبان، یا ظرفیتهای دشمنانشان گمراه کننده است.
هیچ درسی آموزندهتر از جنگ ویتنام نیست، جنگی که در آن آمریکاییها درباره قدرت ایستادگی رژیم سایگون بزرگنمایی و درباره تابآوری ویت کنگ کوچکنمایی کردند. به نظر میرسد که خوشبینی – یا تکبر – آمریکاییها از بین رفتنی نیست.
به گفتهی مالکازیان هرچند سیاست هوشمندانهتر میتوانست به خروج زودهنگامتر و خونریزی کمتر بیانجامد، اما باز هم ممکن بود به دستاوردی نیانجامد. دولت افغانستان وفاداری چندانی از مردمش دریافت نمیکرد و ارتش افغانستان هم دچار از همگسستگی و فرماندهی ضعیف بود.
مالکازیان همچنین نشان میدهد که طالبان برغم تهاجم آمریکا ایستادگی کرد چرا که آنها از تابآوری، شکیبایی و منابع چشمگیری برخوردار بودند و بیشتر از دشمنانشان آمادگی کشتن و کشتهشدن را داشتند.
کلید اصلی جنگ افغانستان این بود که طالبان برغم ستمگیریهایش از پشتیبانی عمیق مردم برخوردار بود چرا که «آنها برای اسلام و ایستادگی در برابر اشغالگران جنگیدند، ارزشهایی که با هویت افغانها درهم تنیده است».
آمریکا میتوانست بهجای تهاجم به افغانستان ملا عمر را بیشتر برای تحویل دادن اسامه بن لادن تحت فشار بگذارد و بهطور کلی از جنگ پرهیز کند – هرچند این اقدام به بهای قرار گرفتن ملت افغانستان تحت استبداد قرون وسطایی طالبان تمام میشد. گزینه دوم این بود که در دولت حامد کرزی جایی برای طالبان در نظر گرفته میشد. گزینه سوم و بهترین آنها هم مقدم دانستن سیاست ضدشورش بر سیاست محدود ضدتروریسم در ۲۰۰۹ است.
اما به گفتهی مالکازیان، آمریکاییها به جای تمام این اقدامات، «هیولای یک جنگ داخلی را بیدار کردند تا بتوانند شبها اندکی راحتتر بخوابند».
بنابراین، درسی که جنگ افغانستان به ما میدهد این نیست که ایالات متحده فقط ناشیگری یا بدخواهی کرده است بلکه افغانستان به ما آموخت که ایالات متحده همچنان بر انجام کاری که نمیتواند، پافشاری میکند.
از آنجا که آمریکاییها میگویند باید کاری را انجام بدهند، خودشان را متقاعد میکنند که توانایی انجام آن کار را دارند، چه آن کار مربوط به نابودی کمونیسم در جنوب شرقی آسیا باشد و چه مقابله با دشمنیهای قومی در عراق و چه استقرار دولتی کارامد در افغانستان.
دوراندیشی درست این است که آمریکا مجبور نیست کاری را که نمیتواند و توانایی انجامش را ندارد، انجام بدهد. آمریکا میتواند شرایط را به نفع خودش دگرش دهد اما نمیتواند خودِ شرایط را بازسازی کند.
پایان دادن به جنگهای بی پایان، تصمیم درستی است. آمریکا در جنگهای طولانیاش، مواردی که راهبرد خروج مستلزم بجای گذاشتن دولتی مشروع و خودکفا است، فقط رنج و عذاب خودش و بیشتر از آن، رنج و عذاب مردم کشور میزبان را بیشتر و طولانیتر میکند.
آیا سیاستگذاران آمریکا از جنگ افغانستان این درس را گرفتهاند که باید به رقابت قدرت های بزرگ پایبند باشند و به مداخله در امور کشورهای ضعیف و مشکلساز که از دغدغههای دوران پساجنگ سرد است، پایان دهند؟ این رویایی بیش نیست.
جهان صفحه شطرنجی نیست که چین یا روسیه بازیگر مهرههای سفید و واشنگتن و متحدانش بازیگر مهرههای سیاه آن باشند؛ بازیگران شروری مانند طالبان به ورود سرزده به بازی ادامه خواهند داد. چه بسا تهدید فردا از سوی افراطگرایان اسلامی نباشد بلکه از هکرهای دولتیای ناشی شود که در پی نابودی زیرساختهای آمریکا هستند یا از سوی حاکمان مستبدی باشد که تسلیحات بیولوژیکی در اختیار دارند. اگر آمریکا بخواهد به ایران حمله کند، چه خواهد شد؟ آمریکا در آینده برای کاهش چنین تهدیدی چه خواهد کرد؟ آمریکا باید از درسهای پررنج گذشته برای پیشبینی آینده استفاده کند.
جنگ افغانستان نشان میدهد که پاسخ به این پرسش چندان مثبت نیست اما باید گفت که راههای جایگزین وجود دارد. سازمان ملل یکی از این راههاست، همانطور که چیمز دوبینز (James Dobbins)، دیپلمات پیشین در کتاب «نقش آمریکا در کشورسازی: از آلمان تا عراق» تاکید میکند. راههای دیپلماتیکی برای خروج از بحران وجود دارد که مداخله را محدود میکند.
حتی می توان از دانش تلخ ژاکلین هازلتون (Jacuueline Hazelton) نیز بهره گرفت،
پژوهشگر کالج نیوال وار (Naval War College)، که اخیرا نوشت: سیاستهای ضدشورش نه با استقرار دولتهای مشروع بلکه با همکاری نخبگان رقیب، نقض حقوق بشر و اعمال کنترل شدید نظامی علیه جمعیتهای غیرنظامی به موفقیت میرسند.
اکنون میتوان فهمید که چرا بسیاری از بریتانیاییها از واگذاری بار امپراطوری به ایالات متحده پس از جنگ جهانی دوم چنان خرسند بودند. شمار بسیاری از مردم آمریکا نیز احساس فرسودگی و خستگی مشابهی دارند. اما فقط چین منتظر فرصت مناسب است. ایالات متحده به اشتباه کردن – و تلاش در مسیر بهرهگیری از آموزههای دردناک – برای آیندهی قابل پیشبینی ادامه خواهد داد.
