شفقنا افغانستان – دکتر محمد امین احمدی: امروزه اقشار گوناگون جامعه با مشکلات روز افزون مواجه اند. از این میان ظاهرا بعد از کشتار سیستماتیک که گروههای اجتماعی خاص را هدف قرار میدهد، زنان در معرض بیشترین محدودیت و محرومیت سیستماتیک قرار گرفتهاند که نتیجهای حذف کامل هر انسان واقعی دارای احساس، عقل و اراده که به موجب خصوصیات فیزیولوژیک خود زن نامیده میشود، از عرصه فعالیت و رشد فردی و اجتماعی ، پیامد دیگر ندارد. و خطر بزرگتر عادی سازی این وضعیت است که زنان جامعه حقیقتا سطح توقع شان از زندگی محدود به کنج خانه شود، آرزویی جز زندگی تحت حمایت یک خانواده خوب را نداشته باشند. در این حالت است که تبعیض و بردگی درک نمیشود و خود آگاهی لازم از وضعیت انسانی و فرصتهایی که یک انسان میتواند داشته باشد از میان میرود و دیگر به وجود نمیآید.
مطلب برای گفتن و روشنگری زیاد است، لکن در اینجا برای درک این وضعیت که گرفتار آن شدهایم توجه همگان را به این پرسش جلب میکنم آیا ما آزادیم یا در وضعیت شبه بردگی زندگی میکنیم؟ آیا میتوانیم برای خود تصمیم بگیریم؟آیا از توانایی و مهارت لازم برای تصمیمگیری جمعی مشترک برخورداریم؟ اگر جواب این پرسشها منفی است، علت این همه ناتوانی چیست؟
واضح است که پاسخ دادن به همه این پرسشها دشوار است، لکن از میان عوامل گوناگون ناکامی جمعی خویش فقط به یک نکته کلیدی اشاره میکنم و آن این است که ما فکر میکنیم وقتی بر اریکه قدرت قرار گرفتیم از حق حاکمیت و حق تعیین تکلیف برای دیگران برخوردار شدهایم و هریک به گونهای برخورداری از این حق را توجیه میکنیم که عمدتا ایدئولوژیهایی اند که خیر و آزادی حقیقی فرد را در نوعی حیات جمعی و جامعه ایدهآل خود شان ، ترسیم میکنند، آفتی که آبزیابرلین تحت عنوان آزادی مثبت به خوبی آن را توضیح داده است.
دقیقا در همین راستا عدهای از ما فکر میکنند که خداوند به آنها حق حاکمیت داده است و فکر میکنند که دارند فرمان خداوند را تطبیق میکنند . در حالیکه در هردو مورد بدون علم چیزی را که نمیدانند به خداوند نسبت میدهند. در کجا و چگونه خداوند به گروهی خاص مالکیت سرنوشت جمعی و فردی انسانهای آزاد و مستقل را واگذار کرده است؟ سند این مالکیت چیست؟ و ثانیا چگونه و با کدام اطمینان میتوانند بگویند که برداشت شخصی شان از دین حکم خداوند است؟ مگر قرآن نمیفرماید ان الظن لایغنی من الحق شیئا. با برداشتهای شخصی و یا اجتهادات عالمان دینی که حد اکثر بر اخبار آحاد استواراند دشوار است که با زور و اجبار در زندگی شخصی دیگران مداخله کنیم. در اینجاست که میفهمیم در جایی که حکم قطعی وجود ندارد بهترین راه ایمان داری این است که هرکس آزاد باشد مطابق برداشت اجتهادی و یا تقلیدی ( بر اساس پیروی از مذهب و مرجع تقلید ) خود از دین عمل کند و کسی دیگر حق نداشته باشد برداشت خود را به قانون عمومی تبدیل کند و به این وسیله افراد جامعه را در راستای تخیلات آرمانی خود از زندگی ساقط کند.
یادداشت: برداشتی که از دین میشود و بر مردم تحمیل میشود، برداشت قبیلهای هم نیست، کافی است به زندگی زنان کوچی نگاهی انداخته شود، بلکه تخیل آرمانی از جامعه آرمانی یک گروه و این توهم است که از حق حاکمیت برخوردارند و حکم خداوند را میدانند، غافل ازاینکه علم یافتن به حکم خداوند مشکلتر از شکافتن اتم است، در واقع مشکل بزرگ این است که از خود نمیپرسیم از کجا و چگونه فهمیدیم که فلان چیز حکم خداوند است.
