شفقنا افغانستان – جزء دوم قران شامل آیه 142 سوره بقره آغاز و تا آیه 252 سوره بقره است . در این جزء بخشی از سوره بقره قرار دارد.
به گزارش شفقنا، در ادامه تفسیر المیزان ایاتی از قرآن که مشتمل بر وجوه اخلاقی در این جزء است را بررسی میکنیم:
آیات 153 – 157 بقره
153- یا ایها الذین آمنوا استعینوا بالصبر و الصلوه ان اللّه مع الصابرین
154- و لا تقولوا لمن یقتل فى سبیل اللّه اءموات بل اءحیاء ولکن لا تشعرون
155- و لنبلونکم بشى ء من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثمرات و بشر الصابرین
156- الذین اذا اصابتهم مصیبه قالوا انا لله و انا الیه راجعون
157- اولئک علیهم صلوات من ربهم و رحمه و اولئک هم المهتدون
ترجمه آیات
اى کسانیکه ایمان آوردید از صبر و صلاه استعانت جوئید که خدا با صابران است (153) و به کسى که در راه خدا کشته شده مرده مگوئید بلکه اینان زنده هائى هستند ولى شما درک نمى کنید (154) ما بطور حتم و بدون استثناء همگى شما را یا با خوف و یا گرسنگى و یا نقص اموال و جانها و میوه ها مى آزمائیم ، و تو اى پیامبر صابران را بشارت ده (155) یعنى آنهائى را که وقتى مصیبتى بایشان مى رسد میگویند: (انا لله و انا الیه راجعون ) ما ملک خدائیم و بسوى او باز خواهیم گشت (156) اینان مشمول صلواتى از پروردگارشان هستند و ایشان تنها ایشان راه یافته گانند (157
_____________
دعوت مسلمانان بر استعانت از صبر و صلاه بر هنگام بلا
و سخن کوتاه اینکه در آیات مورد بحث بطور اشاره خبر میدهد: که چنین محنتى و بلائى رو به آمدن است ، چون در آیات ، سخن از قتال و جهاد در راه خدا کرده چیزى که هست این بلا را بوصفى معرفى کرده که دیگر چون سایر بلاها مکروه و ناگوار نیست و صفت سوئى در آن باقى نمانده و آن اینست که این قتال مرگ و نابودى نیست ، بلکه حیات است و چه حیاتى !! پس این آیات مؤمنین را تحریک مى کند که خود را براى قتال آماده کنند و به ایشان خبر میدهد که بلا و محنتى در پیش دارند، بلائى که هرگز به مدارج تعالى و رحمت پروردگارى و به اهتداء، بهدایت ش نمى رسند، مگر آنکه در برابر آن صبر کنند و مشقت هایش را تحمل نمایند، و به ایشان این حقیقت را تعلیم میدهد که باید براى رسیدن به هدف از قتال استمداد بگیرند، مى فرماید: از صبر و نماز استعانت بجوئید، از صبر که عبارتست از خوددارى از جزع و ناشکیبائى و از دست ندادن امر تدبیر، و از نماز که عبارت است از توجه بسوى پروردگار و انقطاع بسوى کسیکه همه امور بدست او است ، آرى (ان القوه لله جمیعا)، (نیرو همه اش از خداست ).
(یا ایها الذین آمنوا استعینوا بالصبر و الصلوه ان اللّه مع الصابرین ) در معناى صبر و صلاه در ذیل آیه : (و استعینوا بالصبر و الصلوه ، و انها لکبیره الا على الخاشعین )،
صبر و نماز و تاکید فراوان خداوند در قرآن بر تمسک بر آندو
پاره اى مطالب گفته شد، در اینجا نیز میگوئیم : صبر از بزرگترین ملکات و احوالى است که قرآن آنرا ستوده و مکرر امر بدان نموده است ، تا بجائى که قریب به هفتاد مورد شده ، حتى درباره اش فرموده : (ان ذلک من عزم الامور)، (این صبر از کارهاى بس مهم است ) و نیز فرموده : (و ما یلقیها الا الذین صبروا و ما یلقیها الا ذوحظ عظیم )، (این اندرز را نمیپذیرد مگر کسانیکه صبر کنند و نمى پذیرد، مگر صاحب بهره اى عظیم ) و نیز فرموده : (انما یوفى الصابرون اجرهم بغیر حساب )، (تنها صابرانند که بدون حساب اجرشان بتمام داده میشود).
و اما (صلوه ) در باره آن همین قدر میگوئیم : که نماز از بزرگترین عبادتهائى است که قرآن بر آن تاءکید بسیار دارد، حتى درباره اش فرموده : (ان الصلوه تنهى عن الفحشاء و المنکر)، (نماز انسان را از فحشاء و منکر باز میدارد)، و در قرآن کریم درباره هر امرى سفارش مى کند، در صدر آن و در اولش نماز را بیاد مى آورد.
خداى سبحان صبر را چنین توصیف کرده که خدا با صابران است که داراى این صفتند، و اگر در آیه مورد بحث تنها صبر راتوصیف کرد و از نماز چیزى نفرمود، با اینکه در آیه : (و استعینوا بالصبر و الصلوه و انها لکبیره ) الخ نماز را توصیف کرده ، بدین جهت بود که مقام آیات مورد بحث مقام برخورد با مواقف هول انگیز و هماوردى با شجاعان است و در این مقام اهتمام ورزیدن به صبر مناسب تر است ، بخلاف آیه سابق ، و باز به همین جهت در آیه مورد بحث فرمود: (ان اللّه مع الصابرین )، و نفرمود: (ان اللّه مع المصلین ).
و اما اینکه فرمود: خدا با صابران است این معیت غیر آن معیتى است که در آیه : (و هو معکم اینما کنتم )، (او با شماست هر جا که باشید)، آمده ، براى اینکه معیت در آیه سوره حدید معیت احاطه و قیمومت است ، میخواهد بفرماید: خدا بر همه شما احاطه دارد و قوام ذات شما باو است ، بخلاف معیت در آیه مورد بحث که بمعناى یارى کردن صابران است میخواهد بفرماید (الصبر مفتاح الفرج صبر کلید فرج خدائى و یارى اوست ).
____________
تکرار اعمال نیک که تنها راه تهذیب اخلاقى است از دو طریق عملى مى باشد
باید دانست که اصلاح اخلاق و خویهاى نفس و تحصیل ملکات فاضله ، در دو طرف علم و عمل و پاک کردن دل از خویهاى زشت ، تنها و تنها یک راه دارد، آنهم عبارت است از تکرار عمل صالح و مداومت بر آن ، البته عملى که مناسب با آن خوى پسندیده است ، باید آن عمل را آنقدر تکرار کند و در موارد جزئى که پیش مى آید آن را انجام دهد تا رفته رفته اثرش در نفس روى هم قرار گیرد و در صفحه دل نقش ببندد و نقشى که به این زودیها زائل نشود و یا اصلا زوال نپذیرد. مثلا اگرانسان بخواهد خوى ناپسند ترس را از دل بیرون کند و بجایش فضیلت شجاعت را در دل جاى دهد، باید کارهاى خطرناکى را که طبعا دلها را تکان میدهد مکرر انجام دهد تا ترس از دلش بیرون شود، آنچنان که وقتى به چنین کارى اقدام مى کند، حس کند که نه تنها باکى ندارد، بلکه از اقدام خود لذت هم مى برد، و از فرار کردن و پرهیز از آن ننگ دارد، در این هنگام است که در هر اقدامى شجاعت در دلش نقشى ایجاد مى کند و نقش هاى پشت سر هم در آخر بصورت ملکه شجاعت در مى آید، پس هر چند بدست آوردن ملکه علمى ، در اختیار آدمى نیست ، ولى مقدمات تحصیل آن در اختیار آدمى است و میتواند با انجام آن مقدمات ، ملکه را تحصیل کند.
حال که این معنا روشن شد، متوجه شدى که براى تهذیب اخلاق و کسب فضائل اخلاقى ، راه منحصر به تکرار عمل است ، این تکرار عمل از دو طریق دست میدهد.
طریقه اول توجه به فوائد دنیوى فضائل و تحسین افکار عمومى است
در نظر داشتن فوائد دنیائى فضائل و فوائد علوم و آرائى که مردم آن را مى ستایند، مثلا مى گویند: عفت نفس یعنى کنترل خواسته هاى شهوانى و قناعت یعنى اکتفاء به آنچه خود دارد، و قطع طمع از آنچه مردم دارند دو صفت پسندیده است ، چون فوائد خوبى دارد، آدمى را در دنیا عزت مى دهد، در چشم همگان عظیم مینماید و نزد عموم مردم محترم و موجه مى سازد، و شره ، یعنى حرص در شهوت باعث پستى و فقر میشود، و طمع ، ذلت نفس مى آورد، هر چند که آدمى مقام منیعى داشته باشد و علم باعث رو آوردن مردم و عزت و جاه و انس در مجالس خواص مى گردد، چشمى است براى انسان که هر مکروهى را به آدمى نشان میدهد و با آن هر محبوبى را مى بیند، برخلاف جهل که یک نوع کورى است .
علم حافظ آدمى است ، در حالى که مال را باید آدمى حفظ کند و نیز شجاعت باعث مى شود آدمى از تلون و هر دم خیالى دور گردد و مردم آدمى را در هر حال چه شکست بخورد و چه پیروز شود مى ستایند، بر خلاف ترس وتهور، که اگر مرد متهور و مرد ترسو از دشمن شکست بخورد، ملامت میشود و اگر هم اتفاقا دشمن را از بین ببرد، مى گویند: بختش یارى کرد، و نیز عدالت را تمرین کند و خود را به این خلق پسندیده بیاراید، از این طریق که فکر کند عدالت مایه راحتى نفس از اندوه هاى درونى است و یا زندگى بعد از مرگ است ، چون وقتى انسان از دنیا برود نام نیکش همچنان در دنیا میماند و محبتش در دلها جاى دارد.
این طریقه ، همان طریقه معهودى است که علم اخلاق قدیم ، اخلاق یونان و غیر آن بر آن اساس بنا شده و قرآن کریم اخلاق را از این طریق استعمال نکرده و زیر بناى آن را مدح و ذم مردم قرار نداده که ببینیم چه چیزهائى در نظر عامه مردم ممدوح و چه چیزهائى مذموم است ؟ چه چیزهائى را جامعه مى پسندد و چه چیزهائى را نمى پسندد و قبیح مى داند؟ و اگر در آیه : (و حیثما کنتم فولوا وجوهکم شطره ، لئلا یکون للناس علیکم حجه )، (و هر جا که بودید رو بسوى کعبه کنید تا شماتت مردم بر شما مسلط نباشد)، مردم را به ثبات و عزم دعوت کرده و علت آنرا افکار عمومى قرار داده است .
و نیز اگر در آیه : (و لا تنازعوا، فتفشلوا، و تذهب ریحکم ، و اصبروا)، (با یکدیگر نزاع مکنید، و گرنه ضعیف میشوید و نیرویتان هدر مى رود، و خویشتن دارى کنید)، مردم را دعوت به صبر کرده ، براى اینکه ترک صبر و ایجاد اختلاف ، باعث سستى و هدر رفتن نیرو و جرى شدن دشمن مى شود که همه فوائد دنیائى است .
و اگر در آیه ،: (و لمن صبر و غفر، ان ذلک لمن عزم الامور)، (و هر کس صبر کند و ببخشاید، این خود مایه عزم و عظمت است )،.
که مردم را دعوت به صبر و بخشایش کرده ، چون باعث عزم و عظمت است .
و بالاخره اگر در امثال آیات بالا مردم را به اخلاق فاضله دعوت کرده و علت آن را فوائد دنیائى قرار داده ، برگشت آن فوائد نیز در حقیقت به ثواب اخروى و در نتیجه خویهاى مخالف آنها، مایه عقاب آخرتى است .
طریقه دوم طریقه انبیاء است و آن توجه به فوائد اخروى فضائل است
طریقه دوم از تهذیب اخلاق این است که آدمى فوائد آخرتى آن را در نظر بگیرد و این طریقه ، طریقه قرآن است که ذکرش در قرآن مکرر آمده ، مانند آیه : (ان اللّه اشترى من المؤمنین انفسهم ، و اموالهم ، بان لهم الجنه )، (خدا از مؤمنین جان ها و مالهاشان را خرید، در مقابل اینکه بهشت داشته باشند)،.
و آیه : (انما یوفى الصابرون اجرهم ، بغیر حساب )، (صابران اجر خود را به تمام و کمال و بدون حساب خواهند گرفت )،.
و آیه : (ان الظالمین لهم عذاب الیم )، (بدرستى ستمکاران عذابى دردناک دارند)، و آیه : (اللّه ولى الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الى النور، و الذین کفروا اولیاؤ هم الطاغوت ، یخرجونهم من النور الى الظلمات )، (خداست سرپرست کسانى که ایمان دارند و همواره از ظلمت ها به سوى نورشان بیرون مى آورد و کسانى که کافر شدند، سرپرست آنها طاغوتهایند که همواره از نور بسوى ظلمتشان بیرون مى آورند) و امثال این آیات با فنون مختلف ، بسیار است .
آیات دیگرى هست که ملحق به این قسم آیاتند، مانند آیه : (ما اصاب من مصیبه فى الارض و لا فى انفسکم ، الا فى کتاب من قبل اءن نبراءها، ان ذلک على اللّه یسیر)، (هیچ مصیبتى در زمین و نه در جانهاى شما نمى رسد، مگر آنکه قبل از آنکه آن را برسانیم ، در کتابى نوشته بودیم و این براى خدا آسان است )، چون این آیه مردم را دعوت مى کند باینکه از تاءسف و خوشحالى دورى کنند، براى اینکه آنچه به ایشان مى رسد، از پیش قضاءش رانده شده و ممکن نبوده که نرسد و آنچه هم که بایشان نمى رسد، بنا بوده نرسد، و تمامى حوادث مستند به قضاء و قدرى رانده شده است و با این حال نه تاءسف از نرسیدن چیزى معنا دارد و نه خوشحالى از رسیدنش و این کار بیهوده از کسى که به خدا ایمان دارد و زمام همه امور را بدست خدا مى داند شایسته نیست ،
همچنان که آیه : (ما اصاب من مصیبه الا باذن اللّه ، و من یؤ من باللّه یهد قلبه )، (آنچه مصیبت میرسد به اذن خدا مى رسد، و هر کس بخدا ایمان داشته باشد، خدا قلبش را هدایت میکند) هم به این معنا اشاره دارد.
پس این قسم از آیات نیز نظیر قسم سابق است ، چیزى که هست آن آیات ، اخلاق را از راه غایات اخروى اصلاح و تهذیب مى کرد، که یک یک آنها کمالات حقیقى قطعى هستند نه کمالات ظنى و حیاتى ، و این آیات از راه مبادى این کمالات که آن مبادى نیز امورى حقیقى و واقعى هستند، مانند اعتقاد به قضاء و قدر، و تخلق به اخلاق خدا و تذکر به اسماء حسنایش ، و صفات علیایش (چون آدمى خلیفه او است و باید با اخلاق خود صفات او را نمایش دهد).
تاثیر اعتقاد به قضا و قدر در اخلاق
حال اگر بگوئى : اعتقاد به قضاء و قدر، علاوه بر اینکه مبداء پیدایش اخلاق فاضله نیست ، دشمن و منافى آن نیز هست ، براى اینکه اینگونه اعتقادات احکام این نشئه را که نشئه اختیار است باطل مى کند و نظام طبیعى آن را مختل میسازد، چون اگر صحیح باشد که اصلاح صفت صبر و ثبات و ترک تاءسف و خوشحالى را همانطور که شما از آیه استفاده کردید، مستند به قضاء و قدر، و خلاصه مستند به این بدانیم ، که همه امور در لوح محفوظ نوشته شده ، و هر چه بنا باشد بشود مى شود، باید صحیح باشد که کسى بدنبال روزى نرود و در پى کسب هیچ کمالى بر نیاید و از هیچ رذیله اخلاقى دورى نکند و وقتى از او مى پرسند چرا دست روى دست گذاشته ، و در پى تحصیل مال یا کمال یا تهذیب نفس از رذائل و دفاع از حق و مخالفت با باطل بر نمى آئى ؟ بگوید: هر چه بنا است بشود مى شود، چون شدنى ها در لوح محفوظ نوشته شده و معلوم است که در اینصورت چه وضعى پیش مى آید، و دیگر باید فاتحه تمامى کمالات را خواند.
در پاسـخ مى گوئیم : ما در بحث پیرامون قضاء جواب روشن این اشکال را دادیم و در آنجا گفتیم : افعال آدمى یکى از اجزاء علل حوادث است و معلوم است که هر معلولى همانطور که در پیدایش محتاج به علت خویش است ، محتاج به اجزاء علتش نیز هست.
پس اگر کسى بگوید (مثلا سیرى من با قضاء الهى بر وجودش رانده شده یا بر عدمش ، ساده تر بگویم خدا، یا مقدر کرده امروز شکم من سیر بشود یا مقدر کرده نشود، پس دیگر چه تاءثیرى در خوردن و جویدن و فرو بردن غذا هست )، سخت اشتباه کرده ، چون فرض وجود سیرى ، فرض وجود علت آنست ، و علت آن اگر هزار جزء داشته باشد، یک جزء آن هم خوردن اختیارى خود من است ، پس تا من غذا را برندارم و نخورم ، و فرو نبرم ، علت سیرى تحقق پیدا نمى کند هر چند که نهصد و نود و نه جزء دیگر علت آن محقق باشد، پس این خطاست که آدمى معلولى از معلول ها را تصور بکند، و در عین حال علت آن و یا جزئى از اجزاء علت آن را لغو بداند.
_________
درباره ایمان کامل و پاره اى از اعمال و اخلاق ابرار (مؤمنین حقیقى )
و مراد به این ایمان ، ایمان کامل است که اثرش هرگز از آن جدا نمى شود و تخلف نمیکند، نه در قلب ، و نه در جوارح ، در قلب تخلف نمیکند چون صاحب آن دچار شک و اضطراب و یا اعتراض و یا در پیشامدى ناگوار دچار خشم نمیگردد و در اخلاق و اعمال هم تخلف نمیکند، (چون وقتى ایمان کامل در دل پیدا شد، اخلاق و اعمال هم اصلاح میشود).
دلیل بر اینکه مراد از آیه بیان این معنا است ، ذیل آیه شریفه است که مى فرماید: (اولئک الذین صدقوا) که صدق را مطلق آورده و مقید به زبان یا به اعمال قلب ، یا به اعمال سایر جوارح نکرده ، پس منظور، آن مؤمنینى است که مؤمن حقیقى هستند و در دعوى ایمان صادقند، همچنانکه در جاى دیگر درباره آنان فرمود: (فلا و ربک لا یؤ منون حتى یحکموک فیما شجر بینهم ، ثم لا یجدوا فى انفسهم حرجا مما قضیت ، و یسلموا تسلیما)، (حاشا به پروردگارت سوگند که ایمان نمى آورند و ایمانشان واقعى نمى شود مگر وقتى که تو را در اختلاف هائى که بینشان پیدا مى شود حکم قرار دهند و چون حکمى راندى هیچ ناراحتى در دل خود از حکم تو احساس نکنند و سراپا تسلیم تو شوند).
در چنین هنگامى است که حالشان با آخرین مراتب ایمان ، یعنى مرتبه چهارم که در ذیل آیه : (اذ قال له ربه اسلم قال اءسلمت ) بیانش گذشت منطبق میشود.
بعد از این تعریف سپس به بیان پاره اى از اعمالشان پرداخته ، میفرماید: (و اتى المال على حبه ذوى القربى ، و الیتامى ، و المساکین ، و ابن السبیل ، و السائلین ، و فى الرقاب ، و اقام الصلوه ، و اتى الزکوه ) که از جمله اعمال آنان نماز را شمرده که حکمى است مربوط به عبادت که در آیه (ان الصلوه تنهى عن الفحشاء و المنکر)، (نماز از فحشاء و منکر نهى مى کند).
و نیز در آیه : (و اءقم الصلوه لذکرى )، نماز را براى یادآورى من بپا بدار، در اهمیت آن سخن رفته است ، یکى دیگر زکات را که حکمى است مالى و مایه صلاح معاش ذکر فرموده و قبل از این دو بذل مال که عبارت است از انتشار خیر و احسان غیر واجب را ذکر کرد که مایه رفع حوائج محتاجین است و نمى گذارد چرخ زندگیشان (به خاطر حادثه اى که برایشان پیش مى آید)، متوقف گردد.
وفاى به عهد، صبر و صدق ، سه صفت مؤمنین
خداى سبحان بعد از ذکر پاره اى از اعمال آنان بذکر پاره اى از اخلاقشان پرداخته ، از آن جمله وفاى به عهدى که کرده اند و صبر در باءساء و ضراء و صبر در برابر دشمن و ناگواریهاى جنگ را میشمارد و عهد عبارتست از التزام به چیزى و عقد قلبى بر آن و هر چند خدایتعالى آن را در آیه مطلق آورده ، لکن بطوریکه بعضى گمان کرده اند شامل ایمان و التزام به احکام دین نمیشود، براى اینکه دنبالش فرموده : (اذا عاهدوا وقتى که عهد مى بندند)، معلوم مى شود منظور از عهد نامبرده عهدهائى است که گاهى با یکدیگر مى بندند (و یا با خدا مى بندند، مانند نذر و قسم و امثال آن ) و ایمان و لوازم ایمان مقید به وقت خاصى نمیشود بلکه ایمان را همیشه باید داشت .
___________
آیه 119 و 220 سوره بقره
219- یسئلونک عن الخمر و المیسر قل فیهما اثم کبیر و منفع للناس و اثمهما اکبر من نفعهما و یسلونک ماذا ینفقون قل العفو کذلک یبین اللّه لکم الایات لعلکم تتفکرون
220- فى الدنیا و الاخره و یسئلونک عن الیتامى قل اصلاح لهم خیر و ان تخالطوهم فاخونکم و اللّه یعلم المفسد من المصلح و لو شاء الله لاعنتکم ان اللّه عزیز حکیم
ترجمه آیات
از تو حکم شراب و قمار را مى پرسند بگو در آن دو گناهى است بزرگ و منافعى است براى مردم اما اثر سوء آندو در دلها بیش از منافع صورى آنها است و نیز از تو مى پرسند چه تعداد انفاق کنند؟ بگو حد متوسط را خدا اینچنین آیات را برایتان بیان مى کند تا شاید تفکر کنید. (219)
هم درباره دنیا تفکر کنید و هم درباره آخرت و از تو مساءله ایتام را مى پرسند بگو اصلاح امور آنان بهتر است از رها کردن آنان از ترس اینکه مبادا از مال آنان بطرف شما آید و اگر با آنان اختلاف کنید برادران شمایند و خدا مفسد شما را از مصلحتان مى شناسد و اگر خدا مى خواست شما را به مشقت مى انداخت .(220)
معناى (اثم ) و بیان مضرات جسمانى و اخلاقى میگسارى
کلمه (کبیر) با ثاى سه نقطه یعنى کثیر نیزقرائت شده ، و کلمه (اثم ) از نظر معنا نزدیک است به کلمه (ذنب )، و نظاى ر آن ، و آن عبارت است از حالتى که در انسان ، یا هر چیز دیگر یا در عقل پیدا مى شود که باعث کندى انسان از رسیدن به خیرات مى گردد، پس اثم آن گناهى است که به دنبال خود شقاوت و محرومیت از نعمت هاى دیگرى را مى آورد، و سعادت زندگى را در جهات دیگرى تباه مى سازد، و دو گناه مورد بحث از همین گناهان است و بدین جهت آن را اثم خوانده .
اما مى گسارى مضراتى گوناگون دارد، یکى مضرات طبیعى ، و یکى اخلاقى ، و یکى مضرات عقلى ، اما ضررهاى طبیعى و آثار سوء و جسمى این عمل اختلال هائى است که در معده ، و روده ، و کبد، و شش ، و سلسله اعصاب و شرایین ، و قلب ، و حواس ظاهرى ، چون بینائى و چشائى و غیر آن پدید مى آورد که پزشکان حاذق قدیم و جدید تاءلیفات بسیارى نوشته و آمارهاى عجیبى ارائه داده اند، که از کثرت مبتلایان به انواع مرضهاى مهلکى خبر مى دهد که از این سم مهلک ناشى مى شود.
و اما مضرات اخلاقى شراب این است که علاوه بر آثار سوئى که گفتیم در درون انسان دارد و علاوه بر اینکه خلقت ظاهرى انسان را زشت و بى قواره مى کند، انسان را به ناسزاگوئى وا مى دارد، و نیز به دیگران ضرر مى رساند، و مرتکب هر جنایتى و قتلى مى شود، اسرار خود و دیگران را فاش مى سازد، به نوامیس خود و دیگران هتک و تجاوز مى کند، تمامى قوانین و مقدسات انسانى را که اساس سعادت زندگى انسانها است باطل ولگد مال مى کند، و مخصوصا ناموس عفت نسبت به اعراض و نفوس و اموال را مورد تجاوز قرار مى دهد، آرى کسى که مست شده و نمى داند چه مى گوید و چه مى کند، هیچ جلوگیرى که از افسار گسیختگى مانعش شود ندارد، و کمتر جنایتى است که در این دنیاى مالامال از جنایات دیده شود و شراب در آن دخالت نداشته باشد، بلکه مستقیم و یا حداقل غیر مستقیم در آن دخالت دارد.
و اما ضررهاى عقلیش این است که عقل را زایل و تصرفات عقل را نامنظم و مجراى ادراک را در حال مستى و خمارى تغییر مى دهد، و این قابل انکار نیست و بدترین گناه و فساد هم همین است، چون بقیه فسادها از اینجا شروع مى شود و شریعت اسلام همانطور که قبلا هم گفته شد اساس احکام خود را تحفظ بر عقل قرار داده ، خواسته است با روش عملى ، عقل مردم را حفظ کند، (و بلکه رشد هم بدهد)، و اگر از شراب ، و قمار، و تقلب ، و دروغ ، و امثال این گناهان نهى کرده ، باز براى این است که اینگونه اعمال ویرانگر عقلند و بدترین عملى که حکومت عقل را باطل مى سازد در میان اعمال شرب خمر، و در میان اقوال دروغ و زور است . پس این اعمال یعنى اعمالى که حکومت عقل را باطل مى سازد، و در راس آن سیاست هائى است که مستى و دروغ را ترویج مى کند، اعمالى است که انسانیت را تهدید مى کند، و بنیان سعادت او را منهدم ساخته ، آثارى هر یک تلخ تر از دیگرى ببار مى آورد، آرى شراب آب شور را مى ماند که هر چه بیشتر بنوشند تشنه تر مى شوند، آنجا که کار به هلاکت برسد، آثار این آب آتشین هم روز به روز تلخ تر، و بر دوش انسانها سنگین تر است ، چون مبتلاى به شراب جرعه اى دیگر مى نوشد تا بلکه شاید خستگیش بر طرف شود، ولى تلاشى بیهوده مى کند
ولکن اطلاق عهد در آیه شریفه شامل تمامى وعده هاى انسان و قول هائى که اشخاص میدهد میشود، مثل اینکه بگوید: (من این کار را میکنم ، و یا این کارى که مى کردم ترک مى کنم ) و نیز شامل هر عقد و معامله و معاشرت و امثال آن مى شود.
و صبر عبارتست از ثبات بر شدائد، در مواقعى که مصائب و یا جنگى پیش مى آید و این دو خلق یعنى وفاى به عهد و صبر هر چند شامل تمامى اخلاق فاضله نمیشود ولکن اگر در کسى پیدا شد، بقیه آن خلقها نیز پیدا میشود.
و این دو خلق یکى متعلق به سکون است و دیگرى متعلق به حرکت وفاى به عهد متعلق به حرکت و صبر متعلق به سکون ، پس در حقیقت ذکر این دو صفت از میان همه اوصاف مؤمنین به منزله این است که فرموده باشد: مؤمنین وقتى حرفى میزنند، پاى حرف خود ایستاده اند و از عمل به گفته خود شانه خالى نمیکنند.
و اما این که براى بار دوم مؤمنین را معرفى نموده که (اولئک الذین صدقوا) براى این بود که صدق ، وصفى است که تمامى فضائل علم و عمل را در بر میگیرد، ممکن نیست کسى داراى صدق باشد و عفت و شجاعت و حکمت و عدالت ، چهار ریشه اخلاق فاضله را نداشته باشد، چون آدمى به غیر از اعتقاد و قول و عمل ، چیز دیگرى ندارد و وقتى بنا بگذارد که جز راست نگوید، ناچار میشود این سه چیز را با هم مطابق سازد، یعنى نکند مگر آنچه را که میگوید و نگوید مگر آنچه را که معتقد است و گر نه دچار دروغ میشود.
و انسان مفطور بر قبول حق و خضوع باطنى در برابر آن است هر چند که در ظاهر اظهار مخالفت کند.
بنابراین اگر اذعان به حق کرد و بر حسب فرض بنا گذاشت که جز راست نگوید، دیگر اظهار مخالفت نمیکند، تنها چیزى را میگوید که بدآن معتقد است و تنها عملى را میکند که مطابق گفتارش است ، در این هنگام است که ایمان خالص و اخلاق فاضله و عمل صالح ، همه با هم برایش فراهم میشود.
همچنانکه در جاى دیگر نیز در شاءن مؤمنان فرموده : (یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله ، و کونوا مع الصادقین) ، (اى کسانیکه ایمان آورده اید، از خدا بترسید و با راستگویان باشید). و حصرى که از جمله (اولئک الذین صدقوا)، (تنها اینهایند که راست میگویند) استفاده میشود آن تعریف و بیان تا حدى که گذشت تاءکید میکند و معنایش – و خدا داناتر است – این میشود (هر گاه خواستى راستگویان را ببینى راستگویان تنها همان ابرارند).
و اما تعریفى که براى بار سوم از آنان کرد و فرمود: (اولئک هم المتقون ) حصرى که در آن هست ، براى بیان کمال ایشان است ، چون برّ و صدق اگر به حد کمال نرسند، تقوى دست نمیدهد.
استخراج صفات مؤمنین و مآل کارشان از چند مورد آیات قرآنى
و اوصافى که خداى سبحان در این آیه از ابرار شمرده ، همان اوصافى است که در آیات دیگر آورده ، از آن جمله فرموده : (ان الابرار یشربون من کاس کان مزاجها کافورا، عینا یشرب بها عباداللّه ، یفجرونها تفجیرا، یوفون بالنذر، و یخافون یوما کان شره مستطیرا، و یطعمون الطعام على حبه مسکینا و یتیما و اسیرا انما نطعمکم لوجه اللّه ، لا نرید منکم جزاء و لا شکورا)، تا آنجا که مى فرماید، و جزاهم بما صبروا جنه و حریرا)، (براستى ابرار از جامى مینوشند که مزاج کافور دارد، چشمه اى که بندگان خدا از آن مینوشند و آنرا به هر جا که خواهند روان کنند، نیکوکاران به نذر وفا کنند و از روزى که شر آن روز عالمگیر است ، بیم دارند و طعام را با آنکه دوستش دارند به مستمند و یتیم و اسیر دهند و منطقشان این است که ما شما را فقط براى رضاى خدا طعام میدهیم ، و از شما پاداشى و سپاسى نخواهیم ،- تا آنجا که فرمود – و پروردگارشان هم در عوض آن صبرى که کردند، بهشت و دیبا پاداششان دهد).
که در این آیات ، ایمان به خدا و ایمان به روز جزا و انفاق در راه خدا و وفاى به عهد و صبر را نام برده و نیز فرموده : (کلا ان کتاب الابرار لفى علیین ، و ما ادریک ما علیون ، کتاب مرقوم ، یشهده المقربون ، ان الابرار لفى نعیم ، تا آنجا که مى فرماید: یسقون من رحیق مختوم و تا آنجا که مى فرماید: عینا یشرب بها المقربون )، (حاشا که کتاب ابرار هر آینه در درجات بلندى است ، و تو نمى دانى آن درجات چیست قضائى است رانده شده که مقربین درگاه خدا آن را مشاهده میکنند که ابرار همانا در نعیم باشند – تا آنجا که مى فرماید، از شرابى خالص و صافى و سر به مهر مینوشند، – تا آنجا که مى فرماید – چشمه اى که همان مقربین خودشان از آن مینوشند).
که اگر میان این آیات و آیات سوره دهر که گذشت تطبیق به عمل آید، آنوقت حقیقت وصف مؤمنین و مال کارشان – اگر در آن دقت کنى – بخوبى روشن میگردد.
از یکسو در این آیات ایشان را توصیف کرده باینکه عباداللّه هستند و عباداللّه مقرب درگاه خدایند و در ضمن اوصافى که براى عباد خود ذکر کرده ، فرموده : (ان عبادى لیس لک علیهم سلطان )، (تو اى ابلیس بر بندگان من تسلط نمى یابى ) و از سوى دیگر مقربین را توصیف کرده ، باینکه : (و السابقون السابقون ، اولئک المقربون ، فى جنات النعیم )، (سبقت گیرندگان در دنیا بسوى خیرات که سبقت گیرندگان به مغفرتند در آخرت ، اینان به تنهائى مقربین و در بهشت نعیمند) پس معلوم میشود این عباداللّه که در آخرت بسوى نعمت خدا سبقت مى گیرند، همانهایند که در دنیا بسوى خیرات سبقت میگرفتند و اگر به تفحص از حال ایشان ادامه بدهى ، مطالب عجیبى برایت کشف میشود.
پس از آنچه گذشت این معنا روشن شد: که ابرار داراى مرتبه عالیه اى از ایمان هستند و آن مرتبه چهارم است که بیانش گذشت و خدایتعالى در باره شان فرموده : (الذین آمنوا، و لم یلبسوا ایمانهم بظلم ، اولئک لهم الامن و هم مهتدون )، (کسانى که ایمان آوردند و ایمان خود را با ظلم نیامیختند، تنها اینان هستند که داراى امنیتند و هم راه یافتگانند).
(و الصابرین فى الباساء) کلمه (صابرین ) را منصوب آورد، یعنى نفرمود (صابرون ) و نصب آن به تقدیر مدح است تا به عظمت امر صبر اشاره کرده باشد، بعضى هم گفته اند که اصولا وقتى کلامى که در وصف کسى ایراد میشود طول بکشد وصفى پشت سر وصفى بیاورند، نظریه علماى ادب بر این است که میان اوصاف گاهگاهى مدح و ذمى بیاورند و باین منظور اعراب وصف را مختلف سازند، گاهى به رفع بخوانند و گاهى به نصب
