شفقنا افغانستان – ترجمه از زهرا اسدیان / دکتر کریس هیور[1]، اندیشمند مسیحی و اسلامشناس ایرلندی است که علاوه بر الهیات مسیحی، دستی در مطالعات اسلامی و مطالعات بینادیانی دارد. وی آثار متعددی درباره اسلام و تشیع منتشر کرده که اغلب به اختصار نوشته شده است.
پایگاه بین المللی شفقنا، به منظور بازخوانی گفتمان عاشورا در آثار اندیشمندان مسیحی، بخشهایی از کتاب «حسین و مبارزه برای عدالت[2]» نوشتهی کریس هیور را ترجمه کرده و در اختیار مخاطبان فارسیزبان قرار میدهد. این ترجمه با مجوز دکتر کریس هیور انجام شده است. به منظور پایبندی به اصل امانتداری در ترجمه، تلاش شده تا حد ممکن محتوا و ادبیات متن اصلی محفوظ بماند.
رهبری بدون قدرت سیاسی
این واقعیت دردناک زندگی است. وقتی یک زورگو دست بالا را میگیرد، هنگامیکه یک خودکامه به قدرت میرسد؛ بسیاری از مردم تبلیغات سیاسی او را باور میکنند. ما در قرن بیستم شاهد این اتفاق بودیم: چگونه مردمی که وامدار قرنها تمدن بودند، فریب دیکتاتوریهای اروپایی را خوردند؟ بسیاری از مردم فقط با موج همراه شدند. در چنین شرایطی یک زن یا مرد عادل، یک رهبر، چگونه عمل میکند؟ زندگی در جامعهای که موافق با ارزشهای حاکم بر آن نیستیم، چگونه است؟ آیا باید آن ارزشها را بپذیریم؟ اگر کسی متوجه شود که آن ارزشها فریبکارانه آراسته شدهاند تا خوب و برحق به نظر برسند، اما اشتباه و درواقع پلید هستند، چه باید بکند؟ آیا کافی است که خود را مبرا و پاک نگهدارد؟ «زندگی کردن در جهان اما نپذیرفتن ارزشهای آن». ممکن است این جمله حکیمانه باشد؛ اما برای کسی که رهبر است چطور؟ وقتی نگاه دیگران برای یافتن هدایت و برای داشتن یک نمونه به تو است، چه باید بکنی؟ در چنین موقعیتی پاسخ صحیح چیست؟
***
در طی روزهای آخرین بیماری حضرت محمد که منجر به ارتحال او شد، دخترش فاطمه دو نوهی او، حسن و حسین، را نزد وی آورد و از پیامبر درخواست کرد که به آنها میراثی بدهد. او هیچ دارایی مادی نداشت که برای آنها برجای بگذارد اما به حسن گفت: «من به تو شمایل و شرافتمندیام را میدهم» و به حسین گفت: «من به تو جوانمردی و شجاعتم را میدهم». شرافتمندی حسن در طی دوران زندگی او پس از مرگ پدرش، علی، تا زمان ارتحال خود او نمودار شد. حسن از سوی پدرش برای رهبری جامعه برگزیده شد. اما از ابتدا معاویه، حاکم سوریه، در مقابل او ایستاد؛ همانگونه که با پدرش، علی، مخالفت کرده بود و به دنبال آن بود که راههایی برای تضعیف دولت او بیاید. او جاسوسانی را گماشته بود تا او را از اقدامات حسن مطلع کنند و بذر نفاق را در جامعه پراکنده کنند.
خصومت دیرینهای مابین معاویه و اهل بیت وجود داشت. معاویه، پدرش و خانوادهی مادرش از ابتدا در مقابل محمد و جامعه مسلمانان در مکه قرار داشتند. آنها در ارتش مکه در برابر مسلمانان جنگیده بودند. آنها زمانی اسلام آوردند که شهر مکه دوسال پیش از وفات محمد به دست مسلمانان فتح شد. معاویه همقبیلهی عثمان، خلیفه سوم بود. بنابراین، از این فکر که پدر حسن، علی، به اندازهی کافی انتقام مرگ عثمان را نگرفته است، عصبانی بود. به علاوه، برای پایهریزی سلسله بنیامیه و تثبیت پایگاه قدرت خانوادهی او در آینده، اهل بیت بر سر راه او قرار داشتند.
حسن میخواست که در صورت امکان اتحاد جامعه مسلمانان را حفظ کند. افراد زیادی در جامعه بودند که به اندازهی تعداد نفرات یک لشکر دلایلی برای خود داشتند تا علیه معاویه جنگ به راه اندازند. حتی وقتی حسن از اعلام یک جنگ تمام عیار خودداری کرد، برخی از آنها به او حمله کردند. دغدغهی اولیهی حسن مبارزه برای قدرت سیاسی نبود. او میخواست جامعه را براساس ارزشها و سبک زندگی که از سوی قرآن و پدربزرگش محمد طرحریزی شده بود، هدایت کند. برخورداری از قدرت سیاسی میتوانست او را به این هدف برساند اما قدرت به خودی خود هدف نبود. او میدانست که معاویه با رشوهخواری پایهی قدرت خود را تقویت میکند و نیروی کافی برای شکست دادن حسن را در هر زمانی که بخواهد، فراهم میکند. حسن میدانست حتی کسانیکه با صدای بلند قول میدهند که از او حمایت میکنند و تمایل به جنگ دارند، ممکن است اگر به میدان جنگ بیایند او را رها کنند.
به جای جنگ علیه نیروهای معاویه، که به معنی از دست رفتن جانهای بسیار و ریختهشدن خون بسیاری از مسلمانان بود، حسن تصمیم گرفت با معاویه مذاکره کند. عهدنامهای از سوی معاویه پیشنهاد و بهطورمشترک تنظیم شد. اگر معاویه این معاهده را میپذیرفت، حسن قبول میکرد که از قدرت سیاسی و زندگی اجتماعی کنارهگیری کند و بر تکامل معنوی جامعه متمرکز شود. مفاد این عهدنامه بر نیاز به صلح و امنیت برای همهی جامعهی مسلمانان تاکید میکرد. آموزههای قرآن و سنت محمد باید مبنای قانون جامعه قرار میگرفت. رسمی که توسط معاویه و بعضی از پیروان او برای لعن و نفرین پدر حسن، علی، در اماکن عمومی باب شده بود، باید متوقف میشد. حقوق افرادی از جامعه که از علی و حسن حمایت کرده بودند، باید محترم شمرده میشد و آنها نباید مورد آزار و اذیت قرار میگرفتند. زندانیان باید آزاد میشدند. معاویه موافقت کرد که جانشینی برای خود مشخص نکند و این مساله را بر عهدهی جامعه مسلمانان بگذارد که دربارهی آن تصمیم بگیرند.
معاهده مورد توافق دوطرف قرار گرفت و حسن عقبنشینی کرد تا در آرامش در مدینه زندگی کند. معاویه فوراً به عراق رفت و وقیحانه اظهار کرد که پیروزی او بر حسن بهخاطر قدرت بر مردم بوده است و نه برای آسایش آنها یا گسترش سنت اسلام. او به وضوح اعلام کرد که تمایلی برای پایبندی به مفاد عهدنامه ندارد و رسم لعن نام علی در گردهماییهای عمومی ادامه خواهد یافت. حسن وقتی به مدینه بازگشت، از کار بازنایستاد. او میخواست خوبی و شایستگی را در مردم تقویت کند. اگر جنگ میشد، بسیاری از مردمان نیکو کشته میشدند؛ بهجای آن او میخواست با این مردمان خوب کار کند تا درک آنها از ارزشهای اسلامی مستحکم شود و اینچنین جامعه برای همه بهتر شود. حسن مخالف استفاده از نیرو نبود، بهویژه زمانیکه فهمید معاویه مفاد عهدنامهی امضا شده را نقض کرده است، اما او میدانست که زمان درستی برای این کار نیست. او در مدینه «منتظر امر خداوند» برای زمان درست اقدام بود. او موقعیت خود را اینگونه ارزیابی کرده است: «من برای اینکه از خونریزی جلوگیری کنم و بهخاطر خودم، خانوادهام و یاران وفادارم وارد صلح شدم.»
بعضی از نکات اساسی در آموزههای معنوی حسن در این دوران تاکید بر تدبر در اجتنابناپذیری مرگ است و اینکه هیچ یک از ما نمیتوانیم در نهایت از مرگ بگریزیم. او به مردم توصیه میکرد در امور دنیایی که در آن زندگی میکنند چنان فعال و مشغول باشند که گویی برای همیشه زنده میمانند، اما در همین حال از جاهطلبیهای دنیوی بپرهیزند؛ چنانکه گویا ممکن است فردا از دنیا بروند. در رابطه با ثروت، او به مردم توصیه میکرد که بیشتر از آنچه برای زندگی کردن نیاز دارند، انباشته نکنند. بهخاطر داشته باشند که همه باید در مقابل خداوند دربارهی مشروعیت درآمدشان حساب پس بدهند. دوبار در زندگی خود، همهی ثروتش را به فقیر داد و سه بار هرآنچه داشت تقسیم کرد و نیمی از آن را به کسانی که نیازمند بودند بخشید. بالاترین مقامی که مردم باید برای رسیدن به آن بکوشند و به آن افتخار کنند، مطیع فرمان خدا بودن در همهی امور است. سرانجام، او به مردم توصیه میکرد که با زنان و مردان خردمندی معاشرت کنند که ارزش خوبیهای آنان را بدانند و هر نقطهضعفی در شخصیت آنهاست اصلاح کنند.
حسین از برادر خود پشتیبانی میکرد و مانند او مردم را به سوی ارزشهای والای اسلام ترغیب میکرد. در اینجا تنها یک نمونه از آموزههای معنوی او را بازگو میکنیم؛ صبر و حکمت. مردی وارد مدینه شد که به بیزاری از علی، پدر حسین، شناخته شده بود. به محض اینکه حسین را دید شروع کرد به دشنام دادن و بدگفتن از او و پدرش. حسین آرام ماند و منتظر شد تا بدگویی او تمام شود. سپس حسین پاسخ او را با نقل چند آیه از قرآن داد: «عفو و گذشت را پیشه کن، و به کار پسندیده فرمان ده، و از نادانان روی بگردان. و اگر شیطان، تو را تحریک کند، به خدا پناه جوی؛ زیرا خدا شنوا و داناست. مسلماً کسانی که تقوا ورزیدهاند، هرگاه وسوسههایی از سوی شیطان به آنان رسد [خدا و قیامت را] یاد کنند، پس بیدرنگ بینا شوند و برادران بیتقوایان همواره آنان را به عمق گمراهی میکشانند؛ سپس [در به گمراهی کشیدنشان] کوتاهی نمیورزند»[3] (سورهی اعراف، آیات 199-202). سپس حسین به مرد گفت: «تو گمراه شدهای. سخت نگیر. از خدا بخواه ما و شما را ببخشد. اگر به کمک ما نیاز داری، ما مشتاق کمک به تو هستیم. اگر نیاز به حمایت ما داری، ما مشتاق به دفاع از شما هستیم. و اگر نیاز به هدایت ما داری، ما مشتاق به راهنمایی تو هستیم.» اینچنین آن مرد از اظهارات بیادبانهی خود بسیار شرمگین شد؛ بهویژه زمانیکه حسین کلماتی را بازگو کرد که یوسف وقتی برادرانش را در مصر ملاقات کرده بود، به آنها گفته بود: «گفت: امروز هیچ ملامت و سرزنشی بر شما نیست، خدا شما را می آمرزد و او مهربانترین مهربانان است.» (سورهی یوسف، آیهی 92). سپس حسین به مرد گفت هرچه نیاز دارد از او بخواهد. از آن مرد نقل شده است: «وقتی این را شنیدم، بسیار شرمگین شدم اما نمیتوانستم جایی را برای پنهان شدن پیدا کنم. بهعلاوه، آرزو کردم زمین شکافته میشد و من به درون آن میافتادم. بعد از این رویارویی هیچ کس دیگری در این جهان وجود ندارد که بیشتر از امام حسین و پدرش، امام علی، محبوب من باشد.»
در سال 669 حسن مسموم شد. بسیار محتمل است که این اتفاق به دستور معاویه افتاد تا بتواند راه را برای انتصاب پسرش یزید، به عنوان جانشین خود باز کند. حسن فهمیده بود که او را مسموم کردهاند؛ مدت زمانی طول کشید تا از دنیا برود. او برادرش حسین را فراخواند، او را به عنوان جانشین خود منصوب کرد و به او وصیت کرد. او دستور داد هرکسی که مسوول مسموم کردن اوست نباید تحت تعقیب قرار بگیرد؛ مجازات او باید به خدا واگذار شود. او اکیداً هرگونه نزاع بر سر مرگش یا مکانی که در آن دفن میشد را ممنوع کرد. او درخواست کرد در مسیر تدفین، او را بر روی مقبرهی پدربزرگش محمد بگذارند تا بتواند با او وداع کند. وقتی حسن از دنیا رفت، حسین بدن برادرش را برای تدفین آماده کرد و سپس او را تا مزار محمد تشییع کرد. مخالفتی از سوی برخی از افراد ایجاد شد اما حسین آنها را ساکت کرد. حسن را در قبرستان بقیع در مدینه، نزدیک مزار فاطمه بنت اسد، مادر پدرش علی، به خاک سپردند. قرنها بارگاهی بر فراز مزار حسن قرار داشت اما وقتی وهابیها در سال 1925 به قدرت رسیدند، آن را تخریب کردند.
[1] Chris Hewer
[2] Hussain and the Struggle for Justice
[3] ترجمهی فارسی آیات قرآن کریم از ترجمهی استاد حسین انصاریان انتخاب شده است.
[4] Sikh wars
[5] Bhai Kanhaiya
[6] Guru Gobind Singh
[7] In God we trust
این جمله شعار ملی ایالات متحده است که در سال ۱۹۵۶ رسمیت یافت. این عبارت از سال ۱۸۶۴ بر روی سکههای ایالات متحده و از سال ۱۹۵۷ بر روی اسکناسهای ایالات متحده درج میشود.
[8] ترجمه آیات از حسین انصاریان (م.)
قداست زندگی بشری/ ترجمه شفقنا از کتاب «حسین و مبارزه برای عدالت» نوشته دکتر کریس هیور (بخش دوم)

شفقنا افغانستان – ترجمه از زهرا اسدیان / آیا میتوان به عملی جدیتر از گرفتن جان انسان دیگری فکر کرد؟ چقدر تصمیمگیری برای انجام چنین کاری میتواند سنگین باشد! اسلام به ما میآموزد که زندگی هر انسان دارای ارزشی عظیم است. چگونه ما میتوانیم در جنگ شرکت کنیم اگر برای زندگی تکتک افراد دشمن به اندازهی زندگی خود ارزش قائل باشیم؟ اگر به تاریخ نگاه کنیم، میتوانیم مواقعی را مشاهده کنیم که تمایل برای شتافتن به سوی میدان جنگ وجود داشته است. آیا بزدلی است که در صورت امکان به دنبال راهی برای اجتناب از خونریزی باشیم؟ آیا محدودیتهایی وجود دارد که نتوان از آن عبور کرد؟ چه زمان به نقطهای میرسیم که به نظر میرسد راهی بهجز جنگ وجود ندارد؟
در طی یکی از جنگهای سیک[4] در سال 1704، شخصی به نام بهایی کنهیا[5] یک مشک آب به پشت خود آویزان کرده بود و کارش این بود که بر بالین بیماران و مجروحان میرفت تا با دادن جرعهای آب از رنج آنها بکاهد. اما همرزمانش متوجه شدند که او به مجروحان هر دو طرف جنگ آب میدهد. آنها به فرمانده خود گورو گوبیند سینگ[6] که وی را اعزام کرده بود، اعتراض کردند. وقتی از بهایی کنهیا سوال کردند او تایید کرد که آزادانه تمایل دارد به مجروحان هر دو طرف آب بدهد. او توضیح داد: «من فقط انسانهای رنجدیده را میدیدم.» گورو رفتار او را تحسین کرد، از او خواست که به این کارش ادامه بدهد، به او زخمبند و مرهم داد تا او بهتر بتواند رنج تمامی این انسانها را آسانتر کند.
***
زمانیکه حسین فهمید یزید به نمایندهی خود فرمان داده که نزد او بیاید و از او بیعت بگیرد، مسالهای واقعی در پیش روی خود داشت که باید آن را حل میکرد. او میدانست که یزید یک سپاه قدرتمند دارد و بیرحم است. یزید عقب نمینشیند و بنابراین مبارزه خواهد کرد. هر جنگی با چنین سپاه قدرتمندی منتج به از دست رفتن جانهای زیادی خواهد شد. حسین همچنین میدانست که اگر مردم را به جنگ فرابخواند تا از درستی آرمان او دفاع کنند، تعداد زیادی از مردم پاسخ خواهند داد. اما نتیجهی آن، کشته شدن تعداد زیادی از مسلمانان خواهد بود. بسیاری مجروح خواهند شد و بنابراین مردان قادر نخواهند بود خانوادهی خود را تامین کنند. این به معنای برجای ماندن تعداد زیادی مسلمان بیوه و یتیم خواهد بود. چنین اتفاقی یکی از ناگوارترین جنگها خواهد بود؛ یک جنگ داخلی، برادر علیه برادر و مسلمانان از هر دو طرف کشته و جانباز خواهند شد. آیا چنین اتفاقی اجتنابپذیر است؟
حسین بدون شک در زمان برادرش حسن؛ وقتی پس از فوت پدر آنها علی، معاویه قدرت را مصادره کرد، در مورد چنین موقعیتی اندیشیده بود. حسن با مشکل مشابهی مواجه شد: اگر مردم را در مخالفت با معاویه به جنگ فرامیخواند، خون مسلمانان بین دو طرف جنگ تقسیم میشد. با توجه به شمار لشکریان و تجربه جنگ با سپاه معاویه، احتمال زیادی وجود داشت که پیروزی از آن آنها شود. حسن به خوبی میدانست برخی از افرادی که برای پاسخ دادن به فراخوان او میآیند وقتی عرصه بر آنها تنگ شود، نمیمانند، عقبنشینی میکنند و به خانه بازمیگردند. با ملاحظهی همهی شرایط، حسن تصمیم گرفت که با معاویه عهدنامه امضا کند. اگر خود او زنده میماند، پیام تعبیر درست اسلام نیز زنده میماند. او میتوانست ایمان و درک افرادی را بسازد که به دنبال رهبری معنوی او هستند. اینچنین پیام در زندگی آنها زنده میماند. هرچند پذیرش آن عهدنامه و مشاهدهی اینکه معاویه چگونه خود را به قدرت میرساند، موجب درد بزرگی برای حسن شد، اما این راه درست و شجاعانهترین کار بود.
پدر حسین، علی، یک جنگجوی مشهور بود؛ کهنه سرباز بسیاری از جنگها. او نیز در زمان رحلت محمد با مشکل مشابهی مواجه شده بود. او میدانست که از سوی خداوند و پیامبر برای رهبری جامعه پس از رحلت محمد انتخاب شده است. با اینحال جامعه مسیر دیگری را انتخاب کرد. به جای اینکه مردان خود را به جنگ فرابخواند و با دیگر مسلمانان، اصحاب خود محمد، وارد یک جنگ داخلی شود، او تصمیم گرفت که موضع خود را آشکارا بیان کند و سپس کنارهگیری کرد. او نیز به ارزش زندگی هر انسان واقف بود و میخواست در صورت امکان از خونریزی جلوگیری کند؛ حتی اگر به ضرر خود او باشد. او نیز خارج از کانون توجه برای خوبی جامعه تلاش کرد؛ جایی که میتوانست مردم را بهگونهای تعالی ببخشد که به پیام اسلام وفادار باشند.
در دو موقعیت دیگر در زندگی علی، ما میتوانیم این تمایل به جلوگیری از خونریزی در صورت امکان را ببینیم. وقتی که او در جنگ صفین در سال 657 میلادی با سپاهیان معاویه روبهرو شد و کشتههای زیادی در هر دو طرف جنگ مشاهده کرد، با حکمیت موافقت کرد. گرچه کارگزاران معاویه به او حقه زدند، او بر تصمیم و بر حرف خود باقی ماند. برخی گروهها از میان سربازان او به تندی با موضع او مخالفت کردند و آن را نشانهای از ایمان نداشتن به خدا دانستند؛ زیرا اگر آنها ایمان داشتند و راه درست را میرفتند پس خدا پیروزی آنها را تضمین میکرد. آنها او را رها کردند و رفتند. سرانجام یکی از همینها بود که علی را در سال 661 میلادی ترور کرد. دراینجا دوباره ما سیرت او را میبینیم؛ درحالیکه در بستر مرگ بود، دستور داد که هیچ جنگ یا انتقامی به خونخواهی قتل او نباید اتفاق بیفتد. فقط عدالت باید در مورد خود قاتل اجرا شود.
حسین باید گزارشهایی از یک رویداد در زندگی خود محمد را شنیده باشد که وقتی حسین یک پسربچه بود، اتفاق افتاد. محمد در رویا دید که به عنوان یک زائر برای عبادت خدا به کعبه در شهر مکه رفته است؛ همانجا که جد او ابراهیم به پرستش خدا میپرداخت. ابراهیم و اسماعیل کعبه را ساختند، سپس گرداگرد آن طواف کردند درحالیکه با صدای بلند تسبیح خداوند را میگفتند. وقتی مسلمانان مدینه از قصد محمد آگاه شدند، برای پیوستن به او در زیارت خوشحال و مصمم شدند. همهی عربها از این حق برخوردار بودند که برای زیارت وارد مکه شوند، بنابراین فرصتی بود که میشد آن را امتحان کرد. آنها عشق زیادی به شهر زیارت داشتند، هرچند در آن زمان ورود به آن برای آنها ممنوع بود چرا که مکه هنوز در دست بتپرستان بود و مقر دشمنی که در سه جنگ با آنها رودررو شده بود. محمد و همراهانش لباس زائران را پوشیدند و این کار به معنای آن بود که آنها هیچ سلاح جنگی همراه ندارند و قصد دارند کاملاً صلح را رعایت کنند.
گزارش شده است که حدوداً 1400 مسلمان همراه محمد به سوی مکه رفتند. هیاتی از مکه بیرون آمد تا با آنها در محلی به نام حدیبیه ملاقات کند. به مسلمانان اعلام شد که مکیان به آنها اجازه نمیدهند وارد شهر شوند. مکیان آن شب به خانه بازگشتند تا صبح روز بعد برای مذاکرات بیشتر بازگردند. گزارش شده است که آن شب محمد به همهی اردوگاه خود سرکشی کرد و از همهی همراهان خود قول جدی گرفت که صبح روز بعد هر فرمانی داد آنها از او اطاعت کنند. صبح روز بعد وقتی مذاکرات از سر گرفته شد، محمد در بسیاری از مسائل با نظر مکیان کنار آمد که این امر باعث نگرانی عمیق برخی از همراهان او شد؛ چون آنها این را نشانهای از ضعف میدیدند. به هرحال، محمد درک عمیقتری از راه خدا داشت. او نگران این نبود که به ظاهر شکست بخورد درحالیکه میتوانست از خونریزی جلوگیری کند و دستاوردهای بلندمدت به دست بیاورد. در عهدنامه موافقت شده بود که محمد و زائران همراه او بدون ورود به مکه به خانه بازمیگردند، اما از آن زمان به بعد مسلمانان مدینه آزادند که به شهر مکه بیایند. آنها میتوانند با مکیان تجارت کنند و این به معنی آن بود که روابط انسانی عادیتری میتواند بین دو جامعه برقرار شود. این اتفاق منجر به اسلام آوردن بسیاری از مکیان شد و راه را برای عبادت آزادانهی مسلمانان در مکه باز کرد. این مذاکرات عهدنامه در سال 628 میلادی اتفاق افتاد. در این معاهده توافق شده بود که گروهی از مسلمانان میتوانند در سال 629 برای زیارت به مکه بیایند و راه برای تبدیل شدن مکه به یک شهر مسلمان از سال 630 به بعد هموار شد. همهی اینها بدون نیاز به جنگ و خونریزی میسر شد.
بسیاری از مفسران مسلمان قرآن آیهی «به راستی ما برای تو پیروزی آشکاری فراهم آوردیم» (سورهی فتح، آیهی 1) را ارجاعی به معاهدهی حدیبیه دانستهاند. این یک پیروزی بزرگ اما بدون خونریزی در راستای عدالت بود؛ زیرا رسم قدیمی عرب بر آن بود که تمامی گروههای زائران حق داشتند وارد مکه شوند و کعبه را عبادت کنند. در واقع، این پیروزی بزرگتری بود؛ چرا که مکه را به جامعهی مسلمانان بازگرداند و منجر به اسلام آوردن افراد زیادی شد.
حسین در موقعیتهایی که اکنون با آن مواجه میشد، چه باید میکرد؟ در صورت امکان باید از خونریزی اجتناب میشد، زیرا اینچنین از دست رفتن زندگی انسانها اتفاق ناگواری بود. اما تراژدی خیلی بزرگتر، از دست رفتن تمامیت پیامی بود که از سوی قرآن و حضرت محمد به جامعه مسلمانان سپرده شده بود. اصالت آن پیام باید به هر قیمتی حفظ میشد. و اینچنین حسین مصمم بود که تا جای ممکن از جنگ اجتناب کند، اما در عین حال هر اتفاقی هم که بیفتد، تقدیر خود را که حفظ پیام اسلام است، به انجام برساند.
[1] Chris Hewer
[2] Hussain and the Struggle for Justice
[3] ترجمهی فارسی آیات قرآن کریم از ترجمهی استاد حسین انصاریان انتخاب شده است.
[4] Sikh wars
[5] Bhai Kanhaiya
[6] Guru Gobind Singh
[7] In God we trust
این جمله شعار ملی ایالات متحده است که در سال ۱۹۵۶ رسمیت یافت. این عبارت از سال ۱۸۶۴ بر روی سکههای ایالات متحده و از سال ۱۹۵۷ بر روی اسکناسهای ایالات متحده درج میشود.
[8] ترجمه آیات از حسین انصاریان (م.)
توکل بی چون و چرا بر خداوند/ ترجمه شفقنا از کتاب «حسین و مبارزه برای عدالت» نوشته دکتر کریس هیور (بخش سوم)

شفقنا افغانستان – ترجمه از زهرا اسدیان / همهی ما از دیدن تصاویر مردان، زنان و کودکانی که اغلب سوار بر قایقهای بادی در تلاشند تا از دریای مدیترانه عبور کنند تا به امنیت و زندگی جدیدی در اروپا برسند، عمیقا متاثر شدهایم. مردم در چنین سفر خطرناکی برای فرار از جنگ، گرسنگی یا ظلم همه چیز خود را به خطر میاندازند. آنها به یک آیندهی بهتر اعتماد دارند؛ اینکه خداوند از آنها محافظت خواهد کرد. وقتی میشنویم قاچاقچیان انسان از مردمی با چنین درماندگی پول میگیرند و بعد زیر تمام قولهای خود میزنند و آنها را در خطر از دست دادن جانشان تنها میگذارند، احساس نفرت میکنیم. تا چه اندازه شما میتوانید بر قولهای دیگران اعتماد کنید: سیاستمداران، مفسدان؟ حتی دوستان؟ گاه زندگی میتواند انتخابی باشد مابین خوب و بد اما زمانی انتخابی است بین بد و بدتر. به چه چیزی میتوان بدون قید و شرط اعتماد کرد؟ «به خداوند ایمان داریم[7]» اما در پایان روز آیا این اقتصاد نیست که همه چیز را تغییر میدهد؟
ما میدانیم که امروزه دهها میلیون از مردم جهان مجبور شدهاند جایی که در آن متولد شده اند را ترک کنند. آنها بهواسطهی جنگ، درگیری، گرسنگی و فقر رانده شدهاند. برخی در جستجوی آزادی هستند؛ برخی میخواهند آیندهی بهتری برای خود و فرزندانشان بیابند. داستانهای زیادی هست که قلب کسانی که آنها را میشنوند، به درد میآورند.
**
حسین نیز احساس کرد که باید موطن خود مدینه را ترک کند. دلایل او چه بودند؟ چه چیزی او را ترغیب به این کار کرد؟ مسلمان بودن یعنی اطاعت کردن از فرمان خدا و اجتناب کردن از چیزهایی که خداوند ممنوع کرده است. منبع این دانش هدایت اخلاقی است که در قرآن آمده است و حضرت محمد آن را به عمل درآورد. طاغوت چیزهایی را که خدا ممنوع کرده است، مجاز میشمرد و چیزهایی را که خدا فرمان داده است، نادیده میگیرد. پس، از دنبال کردن و اجرای آن هدایت الهی باز میماند. برای مسلمان باایمان، مخالفت نکردن با چنین طاغوتی به معنای رها کردن راه خداست. قرآن امر میکند که زنان و مردان باایمان به کار شایسته و پسندیده فرمان دهند و از کار ناپسند و زشت بازدارند (قرآن سوره آل عمران، آیهی 110). انتخابی در این مساله وجود ندارد. حسین احساس کرد که مجبور است ایستادگی کند؛ هرچه میتواند انجام دهد، هر هزینهای بپردازد، تا حفاظت کند و اصالت پیام اسلام را گسترش دهد. این انگیزهای بود که او را برآن داشت که خانهی خود را در مدینه ترک کند.
حسین پیش از ترک مدینه، آخرین خواسته و وصیتنامهی خود را نوشت و آن را به برادر ناتنی خود، محمد ابن حنفیه داد. علی پدر هر دوی آنها بود اما مادران متفاوتی داشتند. حسین در این نامه نوشت: «به راستی من با قیل و قال، مغرورانه، مفسدانه یا ظالمانه حرکت نکردم، بلکه به دنبال راهی برخاستم تا امور جامعهی جدم را در جای صحیح قرار دهم و مطابق با سیرهی پدربزرگ و پدرم عمل کنم.» محمد ابن حنفیه نگرانی خود را دربارهی آنچه برای حسین و خانوادهاش پیش خواهد آمد، اگر آنان مدینه را ترک کنند، بیان کرد. او توصیه کرد که ابتدا به مکه بروند اما اگر به دلایلی در آنجا در امان نبودند، باید منزل به منزل سفر کنند و حتی به راه دوری همچون یمن بروند. حسین پاسخ داد: «اگر هیچ سرپناه یا جایی برای پناه گرفتن در جهان وجود نداشته باشد، من هرگز با یزید بیعت نمیکنم.»
حسین میخواست با پدربزرگش محمد وداع کند. او مقبرهی محمد را در مدینه زیارت کرد. میخواست در آنجا برای طلب رحمت و هدایت از خداوند دعا کند. گزارش شده است که او دعا کرد: «خدایا، من معروف را دوست دارم و از منکر بیزارم. من از تو اى خداوند صاحب جلال و بزرگوارى مى خواهم به حق این قبر و کسى که در آن است راهى را که خشنودى تو در آن است برایم مقرر کنی.» آنگاه محمد در رویا نزد او آمد و گفت: «ای حسین. برای سفر مهیا شو، چرا که بیشک خداوند میخواهد تو را شهید ببیند.» وقتی از او پرسیدند چرا زنان و بچههای خانوادهاش را همراه میبرد، او پاسخ داد که پیامبر همچنین به او گفته است که خداوند بیشک میخواهد آنها را اسیر ببیند.
پس از مرگ مادرشان فاطمه، یکی از همسران محمد به نام ام سلمه از حسن و حسین مراقبت میکرد. آنها طبیعتاً بسیار به هم نزدیک بودند. حسین قبل از ترک مدینه برای وداع نزد او رفت. او نگرانی عمیق خود را برای او و خانوادهاش، درصورتیکه به دست سربازان یزید بیفتند، بیان کرد. حسین پاسخ او را اینگونه داد: «من میدانم که از روی عداوت کشته خواهم شد و خداوند خواسته است که اعضای خانوادهی مرا پریشان و فرزندان مرا کشته و اسیر و به زنجیر کشیده شده ببیند؛ درحالیکه آنها گریه میکنند و درخواست کمک میکنند اما هیچ یاریکنندهای نمییابند.»
این جملهی حسین برای ما سنگین است. میتوان حال کسانی را تصور کرد که آن را از لبهای خود حسین شنیدهاند: «آیا او گفت خداوند مرگ و اسارت فرزندان او را خواسته است؟» ممکن است ما هم به همین فکر کنیم. میتواند درست باشد؟ کسی را در نظر بگیرید که مبتلا به بیماری سرطان جدی و تهاجمی است که اگر درمان نشود، او را میکشد. روش درمان، تزریق مواد شیمیایی سمی به بدن اوست. این مواد شیمیایی چنان سخت به سلولهای سرطانی حمله میکنند که آنها را از بین میبرند اما مانع مرگ بیمار میشوند. ما همهی عوارض جانبی وحشتناک شیمی درمانی را مشاهده کردهایم. فقط جدیترین بیماریها میتواند توجیهکنندهی چنین درمان ویرانگری باشد.
وقتی مسلمانان شیعه رویدادهایی را ملاحظه میکنند که در آن اعضای خانوادهی حسین در کربلا کشته یا اسیر میشوند، آنها نیز از جدیت موقعیت بهشدت حیرتزده میشوند. چه نوع از «بیماری» میتواند چنین «درمان» وحشتناکی را توجیه کند؟ موقعیت از خطیرترین نوع بوده است. آن شیوهی زندگی که توسط قرآن و حضرت محمد پایهریزی شده بود، بهواسطهی طاغوت و فساد عوام بر لبهی زیرورو شدن قرار گرفته بود. اگر پیام از دست میرفت، بشریت از فقدان هدایت برای راهنمایی مردم به سوی بهشت به رنج میافتاد. وحشت آن وقایع میبایست بر آنان که تجربهاش کردند، میگذشت. با این دستاورد آیندهنگرانه که نسلهای پیاپی مسلمانان شیعه بتوانند عظمت آن از دسترفتنی را که به تنهایی چنین جانفشانی هولناکی را توجیه میکند، بفهمند.
تراژدی کربلا نمیتواند واقعهای باشد که خود حسین را تحت تاثیر قرار نداده باشد. ما دوباره عظمت آن موقعیت را نظاره میکنیم. این نشانهای از ایمان و اعتماد کاملی است که حسین به خدا داشت. او حتی به چنین بهای هولناکی، با کمال میل تسلیم خواستهی خداوند شد. او میخواست مشعلی از ایمان و تسلیم به خداوند را روشن کند که در تمامی نسلهای آینده شعلهور باشد. قرآن آزمون ایمان و تسلیم ابراهیم و پسرش اسماعیل را حکایت میکند (قرآن، سورهی صافات، آیات 102 تا 106). به ابراهیم گفته شد پسرش را قربانی کند. وقتی پدر به اسماعیل گفت خواست خداوند است که قربانی شود، او کاملاً تسلیم امر خداوند شد و موافقت کرد که بی چون و چرا قربانی جاننثار باشد. در این داستان، پیش از آنکه اسماعیل کشته شود، قربانی متوقف شد. در تراژدی کربلا، قربانی کاملاً به نتیجه میرسد. حسین و دو نفر از پسرانش کشته میشوند. همسرش و فرزندان بازماندهاش اسیر میشوند. خداوند مشعلی را که چنین ایثارگرانه روشن میشود، چراغ راه ایمان و تسلیم برای همهی نسلهای آینده قرار میدهد.
در همان ماه که معاویه درگذشت و یزید قدرت را مصادره کرد، حسین سفر خود از مدینه به مکه را آغاز کرد. او میدانست که اکنون آخرین زمانی است که در مدینه خواهد بود و بنابراین برای وداع با مادربزرگ و برادرش به قبرستان رفت. سپس همسرش رباب، فرزندانش، خواهرش زینب و دیگر اعضای خانوادهاش، همراه با برخی از وفادارترین حامیانش را فراخواند. آنها باید به خداوند توکل میکردند. آنها باید به سفری پنج روزه، سوار بر اسب و شتر، تا مکه میرفتند. مسیری که از آن عبور میکردند خطرناک بود؛ ممکن بود توسط سربازان بازداشت شوند. سختی هرچه که بود، خواست خداوند بود. انتخابی بهجز تسلیم وجود نداشت.
در زمان ترک مدینه، حسین آیاتی از قرآن را تلاوت میکرد که سخنان موسی هنگام ترک دربار فرعون در مصر و رهسپار شدن به شهر ناشناختهی مدین بود: «پروردگارا! مرا از این مردم ستمکار نجات بده» (قرآن، سورهی قصص، آیهی21). عالمان میدانند که او شباهتی مابین ماموریت موسی برای نجات بنیاسرائیل از اسارت و ماموریت خود برای نجات پیام اسلام و مردمانش از طاغوت و فساد، قائل بود. سفر پنج روزه 350 کیلومتری آنها را به مکه رساند. به محض ورود به شهر، حسین دوباره آیهای از قرآن را تلاوت کرد که به موسی منسوب است؛ وقتی صورت خود را به سمت مدین چرخاند و گفت: «امید است پروردگارم مرا به راه راست راهنمایی کند» (قرآن کریم، سوره قصص، آیهی 22).
احترام به اماکن مقدس
موسی یکی از بندگان بزرگ خداست که داستان او هم در کتاب مقدس آمده است و هم قرآن. موسی در یک آتش سوزان ملاقاتی با خداوند داشته است (سفرخروج 3، قرآن سورهی طه آیهی 9 و بعد از آن). در هر دو روایت به موسی گفته شده است که کفشهایش را از پا درآورد چون زمینی که بر آن ایستاده، مقدس است. عمل نمادین درآوردن پایپوش برای احترام به اماکن مقدس، در سنت بسیاری از مذاهب مرسوم است. در واقع، مسجدالحرام در مکه یکی از این مکانهای مقدس برای مسلمانان است. چه کسی حرمت یک مکان مقدس را میشکند؟ چه کسی نمیخواهد از رنج یک بیگناه جلوگیری کند اگر برایش ممکن باشد؟ آیا تصمیمات بزرگ ما با استمرار بر تصمیمات کوچکترمان شکل نگرفتهاند؟
**
وقتی حسین، به همراه خانواده و یارانش به مکه رسیدند در حدود چهار ماه آشکارا در آن شهر زندگی کردند. در طی این دوران، حسین مرتباً به زیارت کعبه میرفت و چند مرتبه مناسک عمره را به جای آورد. بسیاری از مردم به دنبال حسین بودند تا از او راهنمایی بگیرند و بپرسند وقتی با استبداد یزید مواجه شود، چه میکند.
ماموران یزید احترامی برای مدینه، شهر پیامبر، نشان نداده بودند. آنها میخواستند در آنجا به حسین حمله کنند و او را به قتل برسانند. با حرکت به سوی مکه، شهر خداوند، امیدی وجود داشت که برای آنجا احترامی قائل باشند و در این مکان مقدس دست به خشونت نزنند. احترام به اماکن مقدس، احترام به مردمانی که در آنجا عبادت میکنند و در واقع اهانت نکردن به چیزی که آنها عبادت میکنند، فرمانی است که در قرآن آمده است.«و معبودانی را که کافران به جای خدا می پرستند، دشنام ندهید، که آنان هم از روی دشمنی و نادانی خدا را دشنام خواهند داد[8]» (قرآن، سورهی انعام، آیهی 108). اگر این درجه از ملاحظه حتی برای آنانکه چیزی به غیر از خداوند را پرستش میکنند در قرآن فرمان داده شده است، پس مطمئناً مسلمانان به دیگر مسلمانان در شهر خدا احترام خواهند گذاشت.
در طی زمانی که حسین در مدینه و مکه بود، نامههای زیادی از شهروندان کوفه در عراق دریافت کرد که او را دعوت میکردند به سوی آنها برود. آنجا مقرّ حکومت پدرش علی بود اما در وفاداری مردمانش اغلب تردید وجود داشت. این موضوعی است که موجب شد حسین عمیقاً در مورد آنچه که به سوی آن فراخوانده شده بود، بیندیشد. او میدانست که زمانی در آنجا مجبور خواهد شد با نیروهای یزید زورآزمایی کند. گزارش شده است در طی این دوران، او اغلب دو آیه از قرآن را تلاوت میکرد:
«جنگ [با دشمن] بر شما مقرّر و لازم شده، و حال آنکه برایتان ناخوشایند است. و بسا چیزی را خوش ندارید و آن برای شما خیر است، و بسا چیزی را دوست دارید و آن برای شما بد است؛ وخدا می داند و شما نمی دانید» (قرآن، سورهی بقره، آیهی 216).
«آنان که ایمان آورده اند، در راه خدا می جنگند؛ و کسانی که کافر شده اند، در راه طاغوت می جنگند. پس شما با یاران شیطان بجنگید، که یقیناً نیرنگ و توطئه شیطان سست و بی پایه است» (قرآن، سورهی نساء، آیهی 76).
حسین دریافت که برای سفر به سوی عراق خوانده شده است.
وقتی مشخص شد که حسین قصد دارد به سوی کوفه برود، برخی از افراد نزد او رفتند تا او را از این سفر منصرف کنند. برخی تلاش کردند او را متقاعد کنند که با یزید بیعت کند و اینگونه خود را در امان نگهدارد. دیگران میترسیدند که اگر او برود کشته شود و اینگونه رهبر برگزیدهی خداوند برای جامعه از دست برود. یکی از آنها پسرعموی حسین عبدالله بن عباس بود. او نگرانی خود را از اینکه نمیتوان به مردم عراق اعتماد کرد، بیان نمود و بنابراین توصیه کرد که حسین و خانوادهاش باید در مکه بمانند. اگر ممکن نبود که آنها در مکه بمانند، توصیه بعدی او این بود که حسین باید به یمن برود، جایی که «قلعههای قوی و مستحکم و کوههای بلند و دور از دسترس دارد؛ جایی که شما میتوانید فعالیتهای خود را کاملاً دور از دسترس دولت اموی انجام دهید». حسین از توصیهی رئوفانهی او تشکر کرد، اما گفت که بر تصمیم خود مبنی بر رفتن به عراق مصمم است. ابن عباس پاسخ داد: «اکنون که تصمیم به رفتن گرفتهای لطفاً زنان و کودکان را با خود نبر، چراکه من میترسم مردم کوفه تو را در مقابل آنان به قتل برسانند». دوباره حسین پاسخ داد که تصمیم دیگری بهجز همراه بردن خانواده و کودکان در نظر ندارد.
زمان مناسک عظیم سالیانهی حج نزدیک میشد. کمکم مکه پر از اجتماع بزرگی از مردم میشد. اصل اساسی در حج این است که هیچ خشونت کلامی یا عملی در طی این روزها نباید باشد. حتی اجازه چیدن یک گل داده نشده است. خبر به گوش حسین رسید که یزید یک آدمکش را در لباس مبدل یک زائر به مکه فرستاده و به او دستور داده هرجا که حسین را ببیند، او را به قتل برساند. چنین عملی در نقض کامل روح حج بود. حسین دریافت که زمان عزیمت او بسیار نزدیک شده است.
گزارش شده است که اندکی پیش از آغاز حج، حسین خطابهای در مکه ایراد کرد. او اظهار داشت که مرگ برای همهی انسانها اجتنابناپذیر است. تصریح کرد که میداند در روزهای آینده به سوی مرگ خویش میرود. او دریافته بود که این خواست خداست و تصمیم او این بود که در همه چیز فرمانبردار باشد و از این رو شهادت را آنگونه که خداوند خواسته است، بپذیرد. در پایان رو به اجتماع گفت: «بدانید هرکسی میخواهد خون خود را برای ما در راه خدا ایثار کند، باید ما را همراهی کند. اگر خدا بخواهد من فردا صبح حرکت میکنم».
حسین تصمیم گرفت در اولین روز حج مکه را ترک کند. یعنی در روز قبل از وقوف در عرفات که شاید مقدسترین روز سال برای مسلمانان است. در این روز حجاج به یاد میآورند که تمامی انسانها در روز قیامت در پیشگاه خداوند حاضر خواهند شد. آنان گناهان زندگی خود را به خاطر میآورند، توبهی خود را در پیشگاه خداوند بیان میکنند و قلبهای خود را برای دریافت رحمت و بخشش خداوند باز میکنند. ما باید به جدیت و اهمیت بزرگ عزیمت حسین در روز قبل از این مقدسترین روز توجه کنیم. او میدانست که شهر مقدس مکه، به ویژه در این موسم بسیار مقدس، نباید با خونریزی هتک حرمت شود. اگر حسین در این زمان مورد سوء قصد قرار میگرفت، یک کشتار فجیع به پا میشد؛ چرا که فرستادهی یزید برای قتل حسین، لشکری با خود همراه آورده بود و مسلمانان باایمان برای دفاع یا خونخواهی حسین با آنها میجنگیدند. حسین مکه را به مقصد بیابان به سوی عراق ترک کرد؛ درحالیکه همراهان او اعضای خانوادهاش و یارانی بودند که از مدینه با او همراه شدند. برخی افراد دیگر نیز به او پیوستند.
[1] Chris Hewer
[2] Hussain and the Struggle for Justice
[3] ترجمهی فارسی آیات قرآن کریم از ترجمهی استاد حسین انصاریان انتخاب شده است.
[4] Sikh wars
[5] Bhai Kanhaiya
[6] Guru Gobind Singh
[7] In God we trust
این جمله شعار ملی ایالات متحده است که در سال ۱۹۵۶ رسمیت یافت. این عبارت از سال ۱۸۶۴ بر روی سکههای ایالات متحده و از سال ۱۹۵۷ بر روی اسکناسهای ایالات متحده درج میشود.
[8] ترجمه آیات از حسین انصاریان (م.)
