در مقتل مقرم مربوط به حضرت ابوالفضل (ع) آمده است: مام (عليه السلام) به دليلى كه بر كسى روشن نيست و شايد مرور زمان آنرا روشن كند جنازه حضرت عباس را بر خلاف ساير شهداء از جايى كه شهيد شده بود جا به جا نكرد و گذاشت همانجا به دور از ساير دفن گردد تا بارگاهش زيارتگاه حاجتمندان گشته و مسلمانان براى زيارت و بهرهمند شدن از نيايش، و براى تقرب به خداى سبحان فراسويش بروند، و تحت قبه مقدسهاش كه در رفعت و بلندى همچون آسمان برتر از همه چيز است با ذكر نيازها و حاجات خود كرامات باهره و معجزات آن حضرت را آشكارا ببيند، و امت، مقام و منزلت خاص او را نزد پروردگار بشناسند، و حق واجب او را كه همان مودت اهل بيت و حب شديد به آن بزرگواران است را اداء كنند و بدانند آن حضرت حلقه وصل بين آنان و بين خدا تبارك و تعالى است. از اينرو خواست امام (عليه السلام) و خواست خداى سبحان اين بود كه مقام و مرتبه ظاهرى حضرت ابوالفضل (عليه السلام) شبيه و مانند و مرتبه معنوى آن بزرگوار باشد و آنچه را كه خواستند همان شد.
همچنین در لحظاتی قبل از شهادت امام حسین(ع) آمده است:
ضمن وداع و خداحافظى در خواست كرد جامهاى برايش تهيه كنند كه هيچ كس در آن رغبتى نداشته باشد، مىخواست آنرا زير جامه هايش بپوشد تا پس از شهادت بدنش را برهنه نگذارند، زيرا او قبلاً مىدانست كه اهل كوفه وى را مىكشند و بدنش را برهنه كرده، لباسهايش را به غارت مىبرند، چون امام (عليه السلام) درخواست چنين جامهاى كرد، زير جامه كوتاهى برايش آوردند آنرا نپذيرفت و فرمود: اين لباس ذلت است من اين را نمىپوشم! آنگاه يك پيراهن كهنهاى برداشت و چند جاى آنرا پاره كرد و زير لباسهايش پوشيد، و درخواست كرد شلوار سياه رنگى برايش آوردند، آنرا نيز شكافت و زير لباسهايش پوشيد تا آنرا نربايند و بدنش را بدون ساتر برهنه، نگذارند
شهادت حضرت ابوالفضل (عليه السلام)
حضرت ابوالفضل (عليه السلام) پس از آنكه ديد تمام اصحاب و ياران و افراد خاندانش، شهيد شدند و حجت خدا در ميان دريايى از لشكر دشمن، تنها مانده است و از هيچ سو مدد و كمكى به سويش نمىرسد، و صداى شيون و گريه زنان و فرياد العطش كودكان فلك را كر نموده است، نتوانست آن همه مصيبت را ناديده بگيرد و تحمل بياورد لذا براى چندمين بار نزد برادر آمد و درخواست اجازه رفتن به ميدان كرد.
چون به نظر امام حسين (عليه السلام) حضرت ابوالفضل (عليه السلام) از نفيسترين ذخاير الهى به شمار مىرفت كه دشمن از صولت و هيبتش بيمناك و از هر نوع اقدام او لرزه بر اندامش مىافتاد و اهل حرم به مناسبت اينكه مىديدند پرچم پر افتخار اسلام در دستش برافراشته است آرامش خاطرى داشتند، از اينرو امام (عليه السلام) آن نفس ابيه قدسيه، دلش راضى نمىشد به اجازه ميدان بدهد و لذا باو فرمود:
برادر تو علمدار منى، شهادت تو دليل شكست ما خواهد بود يا اخى انت صاحب لوائى.(۳۶۸)
حضرت ابوالفضل (عليه السلام) در پاسخ امام (عليه السلام) عرض كرد: دلم از دست اين منافقين گرفته و سينهام بفشار آمده، از زندگى سير شدهام، مىخواهم قصاص خونمان را از اين منافقان، بگيرم قد صاق صدرى، و سئمت من الحياه و اريد ان اطلب ثارى من هولاء المنافقين.
امام (عليه السلام) فرمود: حال كه تصميم جنگ گرفتهاى، پس مقدارى آب براى اين كودكان خردسال تهيه كن فاطلب لهولاء الاطفال قليلاً من الماء. حضرت ابوالفضل (عليه السلام) نخست به سوى سپاه كوفه رفت و آنان را موعظه و نصيحت كرد، و از خشم و غضب خدا برحذرشان داشت چون نصايح و مواعظ آن حضرت در آن گروه نابكار اثرى نكرد خطاب به عمر بن سعد كرد و با صداى بلند فرمود:
اى پسر سعد! اين حسين فرزند دختر پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) است كه اصحاب و ياران، و افراد خاندانش را كشتيد، و اينك زنان و دختران و فرزندان وى جگرشان از تشنگى مىسوزد، صدايشان به العطش بلند است مقدارى از آب به آنان بدهيد فاسقوهم من الماء قد اخرق الظماء قلوبهم چرا آب را روى آنها بستهايد با اينكه او مىگويد: بگذاريد من سرزمين حجاز و عراق را ترك كنم و در روم و هند (هر كجا كه شما مىخواهيد) بروم، در اينجا سخن حضرت در دل آنان اثر گذاشت و برخى از آنان از شدت تأثر اشكشان جارى شد، ولى شمر (لعنه الله عليه) با صداى بلند فرياد كشيد: اى فرزند ابوتراب! اكر تمام روى زمين را آب فراگيرد و اختيار آن در دست ما باشد، مادام كه با يزيد، بيعت نكنيد يك قطره از آن، به شما نخواميم داد يا ابن ابى تراب لو كان وجه الارض كله ماءاً و هو تحت ايدينا، لما سقيناكم منه قطره الا ان تدخلوا فى بيعه يزيد.
حضرت ابوالفضل (عليه السلام) به سوى برادر برگشت تا گزارش امر را به امر (عليه السلام) برساند. صداى شيون و العطش دسته جمعى اطفال برادر را شنيد، غيرت و حميت بنى هاشمى او به جوش آمد و نتوانست طاقت بياورد، مشكى را برداشت، بر اسب سوار شد و به سوى شريعه فرات حركت كرد، چهار هزار نفر سپاهى تيرانداز اطراف او را گرفتند و تيرهاى خود را به سويش پرتاب كردند، ولى آن بزرگوار و آن يادگار حيدر كرار كوچكترين بيم و هراسى از كثرت جمعيت تيراندازان بخود راه نداد. پرچم پرافتخار اسلام را بالاى سر به اهتزاز درآورد و به تنهايى بر آنان حمله كرد و آنچنان بر آنان مىتازيد و قهرمانانشان را به خاك مذلت مىافكند كه فكر مىكردند حيدر كرار و شير خداست كه اين چنين در ميدان كارزار نعره مىزند و كسى جرأت ايستادگى در برابرش را ندارد. صفوفشان را درهم شكست و با قلبى آرام و خاطره آسوده بدون كمترين اضطراب و نگرانى از دشمن وارد شريعه فرات شد، و چون مشك را پر از آب كرد خواست خود نيز آب بياشامد، مشت پر از آب را نزديك لبهاى خشكيدهاش رسانيد، به ياد تشنگى ابى عبدالله (عليه السلام) و صداى العطش اطفال خردسال آمد تذكر عطش الحسين و اهل البيته، فرمى الماء بلافاصله آب را به فرات ريخت و به خود گفت:
| يا نفس من بعدالحسين هونى | و بعده لا كنت ان تكونى | |
| هذا الحسين وارد المنون | و تشربين بارد المعين |
| تالل ما هذا فعال دينى (۳۶۹) |
مشك را پر از آب كرد، سوار بر اسب شد و بسوى خيمهها برگشت، چون خود را در برابر سيلى خروشان از دشمن ديد كه سر راه او را گرفتهاند باز بر آنها حمله كرد و بسيارى را كشت و در حين حمله اين رجز را مىخواند:
| لا ارهب الموت اذا الموت زقا | حتى أوارى فى المصاليت لقى | |
| نفسى لسبط المصطفى الطهر وقى | انى انا العباس أغدو بالسقا |
| و لا اخاف الشر يوم الملتقى (۳۷۰) |
در همين حال كه با شور و شوق فراوان مىكوشيد تا آب را به خيمهها برساند مردى به نام زيد بن رقاد(۳۷۱) جهنى كه در پشت درخت خرمائى كمين كرده بود با يك روش ناجوانمردانهاى بر او حمله كرد و با كمك حكيم بن طفيل سنبسى توانست دست راستش را قطع كند. فرزند حيدر كرار و شير خدا كه از دست راست مأيوس و محروم ماند هنوز از رساندن آب بخيمهها مأيوس نبود و باز هدف خود را تعقيب مىكرد و مىگفت:
| والله ان قطعتم يمينى | انى احامى ابداً عن دينى | |
| و عن امام صادق اليقين | نجل النبى الطاهر الامين (۳۷۲) |
او از اينكه دست راستش را قطع كرده بودند ناراحت نبود، بلكه تمام هم و غم و ناراحتى اش اين بود كه آب را به اطفال و فرزندان برادر برساند، ولى حكيم بن طفيل كه در پشت درخت خرمايى كمين كرده بود، همين كه حضرت عباس (عليه السلام) از آنجا گذشت با همان روش ناجوانمردانه قبل، دست چپ آقا را هم قطع كرد.(۳۷۳) در اين هنگام كه هر دو دست حضرت عباس (عليه السلام) قطع شد مشك را به دندان گرفت و تيراندازان نيز اطرافش را محاصره كردند و مانند قطرات باران از اطراف تيرهاى خود را به سويش رها مىكردند كه تيرى به مشك آب و تير ديگرى به سينه آن حضرت فرود آمد(۳۷۴) و از حركت باز ماند در اينجا بود كه ستمگرى توانست از نزديك با عمود آهنين فرق مباركش را بشكافد. آنگاه كه روى زمين قرار گرفت برادرش را صدا زد و فرمود:
عليك منى السلام يا ابا عبدالله) امام (عليه السلام) با شنيدن صداى برادر به بالين او آمد! آه اى كاش مىدانستم حسين (عليه السلام) با چه حالى به بالين برادر آمد؟ آيا با حيات واقعى آمد و آن همه مصائب دلخراش و جانگداز را مىديد يا با بدنى مجرد و عارى از روح بود كه به قتلگاه برادر و پاره تن خود آمد.
آرى حسين (عليه السلام) آمد و ديد بدن برادر را كه فداى قداست و پرهيزكارى شده است، پر از چوبههاى تير و غرق در خون روى زمين افتاده، مىبيند نه دستى دارد كه از خود دفاع كند، ونه زبانى دارد كه رجز بخواند، و نه صورتى كه دشمن را به وحشت بياندازد، و نه چشمى دارد كه ببيند پارههاى مغز سرش را پراكنده و با خاك آغشته گرديده است. آيا با چنين وضعى، حسين (عليه السلام) ديگر مىتواند زنده بماند؟ آيا پس از حضرت ابوالفضل (عليه السلام) براى امام حسين (عليه السلام) ديگر كالبدى بى روح، و جسمى خالى از همه آثار حيات، چيز ديگرى باقى نمانده بود؟ اين است كه خود امام از اين حالت پرده بر مىدارد و بالاى جنازه برادر مىفرمايد: الان انكسر ظهرى و قلت حيلتى حالا ديگر كمرم شكست و چارهام ناچار شد.(۳۷۵)
| و بان الانكسار فى جبينه | فاند كت الجبال من حنينه | |
| و كيف لا وهو جمال بهجته | و فى محياه سرور مهجته | |
| كافل اهله و ساقى صبيته | و حامل اللواد بعالى همته (۳۷۶) |
امام (عليه السلام) به دليلى كه بر كسى روشن نيست و شايد مرور زمان آنرا روشن كند جنازه حضرت عباس را بر خلاف ساير شهداء از جايى كه شهيد شده بود جا به جا نكرد و گذاشت همانجا به دور از ساير دفن گردد تا بارگاهش زيارتگاه حاجتمندان گشته و مسلمانان براى زيارت و بهرهمند شدن از نيايش، و براى تقرب به خداى سبحان فراسويش بروند، و تحت قبه مقدسهاش كه در رفعت و بلندى همچون آسمان برتر از همه چيز است با ذكر نيازها و حاجات خود كرامات باهره و معجزات آن حضرت را آشكارا ببيند، و امت، مقام و منزلت خاص او را نزد پروردگار بشناسند، و حق واجب او را كه همان مودت اهل بيت و حب شديد به آن بزرگواران است را اداء كنند و بدانند آن حضرت حلقه وصل بين آنان و بين خدا تبارك و تعالى است. از اينرو خواست امام (عليه السلام) و خواست خداى سبحان اين بود كه مقام و مرتبه ظاهرى حضرت ابوالفضل (عليه السلام) شبيه و مانند و مرتبه معنوى آن بزرگوار باشد و آنچه را كه خواستند همان شد.
امام (عليه السلام) به ناچار از كنار بدن پاره پاره و بى دست برادر با حالت انكسار و شكستگى، با يك دنيا غم و اندوه و با چشم گريان به سوى خيمهها برگشت. ديد سپاه دشمن دسته جمعى به خيمهها يورش بردهاند، اشكهاى خود را پاك كرد و خطاب به آنان فرمود:
آيا يارى كنندهاى هست كه به يارى ما بشتابد؟ آيا پناه دهندهاى هست كه ما را پناه بدهد؟ آيا حقطلبى هست كه ما را يارى كند؟ آيا خدا ترسى هست كه از جهنم بترسد و از ما دفاع كند؟ اما من مغيث يغيثا؟ اما من يجيرنا؟ اما من طالب حق ينصرنا؟ اما من خائف من النار فيذب عنا؟(۳۷۷)
در اينجا سكينه كه در انتظار عمويش به سر مىبرد جلو آمد و سؤال كرد: پدر جان عمويم عباس كجاست؟ اين عمى العباس؟
حضرت خبر كشته شدن اباالفضل (عليه السلام) را به او داد، حضرت زينب (عليها السلام) نيز كه اين خبر را شنيد صدايش به شيون بلند شد و مىگفت: وا اخاه، وا عباساه، وا ضيعتنا بعدك، زنهاى حرم همه به گريه درآمدند و امام نيز با آنها گريه كرد و فرمود: وا ضيعتنا بعدك اى واى از بى كسى بعد از تو!
| نادى و قد ملاء اليوادى صيحه | صم الصخور لهو لها تتالم | |
| أاخى من يحمى بنات محمد؟ | اذ صرن يسترحمن من لا يرحم؟ | |
| ما خلت بعدك أن تشل سواعدى | و تكف باصرتى و ظهرى يقصم | |
| لسواك يلطم بالاكف و هذه | بيض الظبى لك فى جبينى تلطم | |
| مابين مصرعك العضيع و مصرعى | الا كما أدعوك قبل و تنعم | |
| هذا حسامك من يذل به العدى | و لواك هذا من به يتقدم |
امام (عليه السلام) در ميدان
وقتى كه حضرت ابوالفضل (عليه السلام) شهيد شد و امام (عليه السلام) از كنار بدن پاره پارهاش بلند شد نگاهى به خيمهها افكند، ديد ديگر كسى نيست تا او را يارى كند زيرا تمام ياران و اهل بيتش(۳۷۸)با بدنهاى قطعه قطعه و بدون سر، روى زمين افتاده بودند. و از طرفى صداى گريه و شيون زنان و كودكان در خيمهها بلند شده بود با صداى بلند به قسمى كه همه كس صدايش را بشنود فرمود:
آيا كسى هست از حرم پيغمبر خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) دفاع كند؟ آيا هيچ موحد و خدا ترسى هست كه درباره ما از خدا بترسد؟ آيا هيچ فرياد رسى هست كه به اميد خدا به فرياد ما برسد؟ هل من ذاب يذب عن حرم رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم)؟ هل من موحد يخالف الله فينا؟ هل من مغيث يرجو الله فى اغاثتنا؟
با شنيدن صداى استغاثه امام (عليه السلام) صداى گريه و ناله زنان و كودكان از خيمهها بلند شد(۳۷۹) در همين هنگام كه امام سجاد (عليه السلام) در خيمهها بود و تنهايى و بى كسى پدر را مىديد از جاى برخاست، از شدت ضعف و ناتوانى كه بيمار بود و نمىتوانست حركت كند بر عصاى خود تكيه زد در حالى كه شمشيرش را با خود به زمين مىكشيد به سختى به طرف ميدان حركت كرد. امام (عليه السلام) كه ديد حضرت سجاد (عليه السلام) با آن حال به سوى ميدان رزم حركت كرده است به ام كلثوم فرمود جلو او را بگيرد تا با شهادت او دودمان آل محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) منقرض نشود، از اينرو ام كلثوم حضرت سجاد را كه بيمار بود به بستر خود برگرداند.(۳۸۰)
پس از آنكه حضرت سجاد (عليه السلام) را به خيمهها برگرداندند امام (عليه السلام) دستور داد زنان و خواهرانش گريه نكنند، آنگاه در حالى كه جامهاى از خز سيه فام پوشيده، پوشيده(۳۸۱)، و عمامهاى گلگون بر سر نهاده و تحت الحنك آنرا از دو طرف پايين انداخته و عباى پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) را بر دوش و شمشيرش را به دست گرفته بود، براى وداع كردن با اهل حرم، به خيمهها آمد.
ضمن وداع و خداحافظى در خواست كرد جامهاى برايش تهيه كنند كه هيچ كس در آن رغبتى نداشته باشد، مىخواست آنرا زير جامه هايش بپوشد تا پس از شهادت بدنش را برهنه نگذارند، زيرا او قبلاً مىدانست كه اهل كوفه وى را مىكشند و بدنش را برهنه كرده، لباسهايش را به غارت مىبرند، چون امام (عليه السلام) درخواست چنين جامهاى كرد، زير جامه كوتاهى برايش آوردند آنرا نپذيرفت و فرمود: اين لباس ذلت است من اين را نمىپوشم! آنگاه يك پيراهن كهنهاى برداشت و چند جاى آنرا پاره كرد و زير لباسهايش پوشيد، و درخواست كرد شلوار سياه رنگى برايش آوردند، آنرا نيز شكافت و زير لباسهايش پوشيد تا آنرا نربايند و بدنش را بدون ساتر برهنه، نگذارند.(۳۸۲)
__________________——
آنگاه فرمود: فرزند شير خوارم را بياوريد تا با وى نيز وداع كنم. زينب (عليها السلام) فرزندش عبدالله(۳۸۳) را كه مادرش رباب بود به وى داد، امام (عليه السلام) طفل صغير خود را بر دامن نشانده مىبوسيد و مىفرمود: دور باشند از رحمت خدا اين مردم، آنگاه كه جدت پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) خصمشان باشد بعداً لهولاء القوم اذا كان جدك المصطفى (صلى الله عليه و آله و سلم) خصمهم.(۳۸۴) پس از آن كودك خود را در بغل گرفت و به طرف اهل كوفه آمد تا مقدارى آب برايش در خواست كند، در همين حال كه كودك در بغل پدرش بود حرمله بن كاهل اسدى، تيرى بسويش رها كرد و او را شهيد نمود. خون كه از گلوى وى سرازير شد امام (عليه السلام) با دست خود آنها را گرفت و به سوى آسمان پاشيد.
امام باقر (عليه السلام) فرمود: حتى از آن خون به زمين برنگشت،(۳۸۵) و در همين مورد است كه حضرت حجت امام زمان (عليه السلام) و عجل الله تعالى فرجه مىفرمايد:
السلام على عبدالله الرضيع، المرمى الصريح، المتظحط دما و المعصد بدمه الى السماء، المذبوح بالسهم فى حجرأبيه، لعن الله راميه، حرمله بن كاهل الاسدى و ذويه سلام برعبدالله آن كودك شيرخواره كه بخاك و خون غلطيد، و خونش فراسوى آسمان بالا رفت، كودكى كه با تير در بغل پدر، او را كشتند، خداوند كشندهاش حرمله و يارانش را لعنت كند.(۳۸۶)
پس از آنكه خون گلوى فرزند را گرفت و به آسمان پاشيد اين جملات را فرمود: اين مصيبت نيز بر من آسان است زيرا خداى تعالى آنرا مىبيند هون على ما نزل بى، انه بعين الله تعالى خداوندا! اگر نصر و پيروزى در دنيا را از ما گرفتهاى، در عوض بهتر از آنرا در آخرت نصيب ما بگردان، و انتقام ما را از اين مردم ستمگر بگير كه اين كودك من كمتر از بچه ناقه صالح پيغمبر نيست اللهم لا يكون أهون عليك من فصيل، الهى ان كنت حبست عنا النصر فاجعله لما هو خير منه و انتقم لنا من الظالمين(۳۸۷) و اين مصيبت را كه در دنيا بر ما وارد آمد ذخيره آخرت ما قرار بده و اجعل ما حل بنا فى العاجل، ذخيره لنا فى الآجل.(۳۸۸)
خداوندا! تو شاهدى كه اين مردم شبيهترين فرد به پيغمبرت (صلى الله عليه و آله و سلم) را كشتند اللهم انت الشاهد على قوم قتلوا آشبه الناس برسولك محمد (صلى الله عليه و آله و سلم).(۳۸۹)
و در همان حال كه خون حضرت على اصغر (عليه السلام) را به سوى آسمان مىپاشيد صدائى از عالم غيب شنيد كه مىگفت: ياحسين (عليه السلام)! بگذار على اصغر (عليه السلام) را كه دايهاش در بهشت منتظر است دعه يا حسين! فان له مرضعاً فى الجنه.(۳۹۰)
پس از شنيدن اين عبارت، امام (عليه السلام) از اسب فرود آمد و با نوك شمشير خود قبرى حفر و پس از نماز در حاليكه بدنش را خونمالى كرده بود دفن نمود.(۳۹۱) و برخى فرمودهاند كه جنازه حضرت على اصغر (عليه السلام) را كنار ساير جنازههاى شهداى اهل بيت گذاشت.(۳۹۲)
پس از آن در حاليكه چشم از زندگى دنيا پوشيده بود، شمشير از غلاف كشيد و به سوى اين مردم پيش آمد و مبارز طلبيد. هيچكس نبود كه از دست او جان سالم در ببرد، جمع كثيرى از آنها را كشت.(۳۹۳) سپس به جناح راست لشكر حمله كرد و اين رجز را مىخواند:
| الموت أولى من ركوب العار | و العار أولى من دخول النار (۳۹۴) |
و بر جناح چپ حمله كرد و اين رجز را خواند:
| انا الحسين بن على | اليت أن لا انثنى | |
| أحمى عبالات أبى | امضى على دين النبى (۳۹۵) |
عبدالله بن عمار بن عبد يغوث نقل كرده است: من روز عاشورا در آن لحظات آخر از نزديك شاهد حال و وضعيت حسين (عليه السلام) بودم، هرگز مغلوبى را كه در امواج خروشان گرفتارى و امواج متراكم محنت كه شكيبائى را به باد مىدهد و خردها را از جاى بر مىكند در حالى كه دشمن مانند نگين انگشتر اطرافش را گرفته و فرزندان و خاندان و يارانش را كشته باشند متينتر و خوددارتر، و دل آرامتر و نترستر از حسين (عليه السلام) را نديدم و آنچنان ثابت القلب بيائيد كه اندكى در انديشهاش تزلزل و در شجاعتش خللى پديدار نگرديد، هيچكس جرأت روبرو شدن با وى را نداشت، آنگاه كه دست به حمله مىزد كسى در برابرش نمىايستاد و تمام آنها همچون بزغاله فرار مىكردند.(۳۹۶)
پسر سعد كه اين وضعيت را مشاهده كرد بر سپاهيان خود نعره زد كه: مگر نميدانيد اين مرد فرزند كسى است كه دلش آكنده و لبريز از علم و ايمان به الله است؟ مگر نميدانيد او فرزند كسى است كه پدرش دمار از روزگار عرب درآورد و كسى نتوانست با او بجنگد و او را شكست دهد؟ شما نمىتوانيد با او تن به تن بجنگيد، اگر بخواهيد موفق شويد بايد از هر سوى دسته جمعى بر او يورش بريد. پس از صدور اين فرمان از طرف پسر سعد چهار هزار تيرانداز ماهر(۳۹۷) حمله را آغاز و بسوى خيمه و خرگاه امام حسين (عليه السلام) حركت كردند.
امام (عليه السلام) كه آن يورش ناجوانمردانه سپاهيان عمر سعد را مشاهده كرد بانگ برآورد و به آنها فرمود:
اى پيروان آل ابى سفيان! اگر دين نداريد و از روز قيامت نمىترسيد، حداقل در دنياى خود آزادمرد و جوانمرد باشيد، و شما كه خود را عرب با غيرت مىپنداريد، به اصابت و عربيت خود عمل كنيد يا شيعه آل ابى سفيان! ان لم يكن لكم دين و كنتم لا تخافون المعاد، فكونوا احراراً فى ديناكم، و ارجعوا الى احسابكم ان كنتم عرباً كما تزعمون.
شمر كه صداى امام حسين (عليه السلام) را شنيد، از وى پرسيد: اى پسر فاطمه! چه مىگوئى؟
امام (عليه السلام) فرمود: من با شما مىجنگم و شما با من مىجنگيد زنان كه جرم و گناهى ندارند پس جلو اين ديوانههاى گستاخ، و بى شرمتان را بگيريد، و نگذاريد ماداميكه من زندهام متعرض اهل بيت من بشوند.
شمر اين فرمايش امام را پذيرفت و دستور داد سپاهيان مزبور دست از حرم امام (عليه السلام) بردارند و حمله را متوجه خود امام (عليه السلام) بكنند. نبرد سختى در گرفت، در اثر فعاليت فوق العاده و گرمى هوا، تشنگى به شدت بر امام حسين (عليه السلام) غلبه كرد از اين رو به سوى شط فرات كه چهار هزار مأمور به سركردگى عمرو بن حجاج بر آن نگهبانى مىدادند حمله برد و تمام آنان را از اطراف شريعه پراكنده كرد و با اسب وارد شريعه گرديد همين كه اسب دهان نزديك برد و خواست آب بياشامد امام (عليه السلام) فرمود:
اى اسب! تو تشنهاى و من نيز تشنهام! تا تو آب نياشامى من نيز نمىآشامم! انت عطشان و انا عطشان، فلا اشرب حتى تشرب. گويا اسب سخن امام را فهميد، آب نخورده سر را بلند كرد و منتظر ماند تا امام (عليه السلام) آب بياشامد، همين كه امام (عليه السلام) دست را بزير آب فرو برد و خواست بياشامد، مردى از سپاه كوفه صدايش را بلند كرد و گفت:
تو با آشاميدن آب مشغول كيف كردن هستى و حال آنكه اهل حرمت، مورد اهانت قرار گرفتهاند؟ أتلتذ بالماء و قد هتكت حرمك؟. امام (عليه السلام) با شنيدن اين سخن آب را روى آب ريخت و با لبهاى تشنه و خشكيده از فرات بيرون آمد و به طرف خيمهها حركت كرد، در بين راه سپاه دشمن را با نبرد خود پراكنده كرد تا به خيمهها رسيد.(۳۹۸)
پس از آنكه امام (عليه السلام)، به خيمهها رسيد و ملاحظه كرد كه خيمهها و ساكنان در آنها همه سالمند مجدداً با آنان خداحافظى كرد و همه را امر به صبر و شكيبائى نمود، آنگاه جامهاى پوشيد و خطاب به اهل حرم كرد و فرمود: از هم اكنون آماده بلاء و مصيبت باشيد، و بدانيد كه خداى تعالى حامى و نگهدار شما خواهد بود، و بزودى شما را از شر دشمنان نجات خواهد داد و عاقبت امر شما را به خير و خوبى برگزار خواهد كرد و دشمنانتان را به انواع و اقسام عذابها معذب خواهد نمود، و در مقابل اين همه بلايا و مصيبتها كه متحمل مىشويد نعمتها و كرامتها به شما ارزانى خواهد كرد، بنابراين مواظب باشيد شكوه و شكايتى بر زبان نرانيد و چيزى نگوئيد كه از قدر و منزلت شما كاسته گردد استعدوا للبلاء، و اعلموا ان الله تعالى حاميكم و حافظكم، و سينجيكم من شر ايعداء، و يجعل عاقبه أمركم الى خير، و يعذب عدوكم بانواع العذاب. و يعوضكم عن هذه البليه بانواع النعم و الكرامه، فلا تشكوا و لا تقولوا بالستنكم ما ينقص من قدركم.(۳۹۹)
راستى اگر گفته شود كه مسأله وداع از اعظم مصائبى بود كه امام (عليه السلام) در روز عاشورا با آن روبرو شد سخنى به گزاف نخواهد بود، زيرا در آن حالت زنان و فرزندان آل پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) با چشم خود ملاحظه مىكردند كه نقطه مركزى و محور اجتماعشان در حال نابودى، و حصار صيانت و حيثيتشان در حال شكستن و حامى عزت و شرفشان در حال مرگ و آقا و سيدشان در حال فراق و جدائى است كه ديگر هيچ گاه بسويشان مراجعت نخواهد كرد، و نمىدانستند پس از او از شر دشمنان به چه كسى پناهنده شوند. و به چه كسى دل خوش نمايند. عظمت مصيبت، همه را پريشان و آشفته خاطر كرده بود. همه گرد هم آمدند و اطراف ابى عبدالله (عليه السلام) را گرفتند، برخى از كودكان با ناله جگرگزار درخواست مىكردند آنها را به جاى امنى ببرد و برخى ديگر از فشار تشنگى تقاضاى مقدارى آب مىكردند!!
در چنين شرائطى بر سرور غيرتمندان و نمونه مهر و شفقت، چه مىگذرد كه با بينش وسيع خود مىبيند ودايع رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) و زنان و فرزندان اهل بيت عصمت و طهارت كه جز پرده عزت و جاه و جلال و بزرگوارى و احترام چيزى نديده و نمىشناختند، بايد با پاى برهنه و روى گشاده با فرياد و نالههاى بلند جانسوز كه دل سنگ سخت را آب مىكند در اين بيابان خشك و سوزان از ستم دشمن و از سلب و غارت و ضرب نى و تازيانه به اين سوى و آن سوى بدوند، و غير از امام سجاد (عليه السلام) كه در بستر بيمارى افتاده است حامى و پشتيبانى نداشته باشند.
| فلو ان ايوبا رأى بعض ما رأى | لقال: بلى هذه العظيمه بلواه |
اما عقيله بنى هاشم زينب كبرى (عليها السلام) همه اين مصائب را با چشم خود مىبيند، و مىنگريست عروه الوثقاى دين در حال از هم گسستن، و حبل نبوت در شرف انقطاع، و منار شريعت در معرض خاموشى، و شجره امامت در حال پژمردگى و افسردگى است.
| تنعى ليوت البأس من فتيانها | و غيوثها ان عمت البأساء | |
| تبكيهم بدم فقل بالمهجه الحرا | تسيل العبره الحمراء | |
| حن و لكن الحنين بكا و قد | ناحت و لكن نوحها ايماء |
در همين حال كه اطراف ابى عبدالله (عليه السلام) را زنان و فرندان گرفته بودند متوجه جناب سكينه شد، سكينهاى كه دربارهاش به حسن مثنى فرموده بود: دائماً غرق در ياد خدا است. ديد از ديگر زنان فاصله گرفته و در كنارى ايستاده و گريه مىكند، نزديك وى رفت ضمن دلدارى و تفقد از او امر به صبر و شكيبائى اش فرمود و به زبان حال مىگفت:
| هذا الوادع عزيزتى و الملتقى | يوم القيامه عند حوض الكوثر | |
| فدعى البكاء و للاسار تهيأى | واستشعرى الصبر الجميل و بادر | |
| و اذا رايتنى على وجه الثرى | دامى الوريد مبضعاً فتصبرى |
عزيزم! اين آخرين ديدار من با شماست، وعده ملاقات من و شما كنار حوض كوثر. عزيزم گريه براى من را ترك كن و خود را براى اسيرى آماده بنما، هم اكنون صبر و شكيبائى پيشه گير كه گريه بعد از اين خواهد بود. آنگاه كه بدنم را روى خاك بينى در حاليكه قطعه قطعه و خون از رگهاى بدنم بيرون مىريزد.
در همين حال كه با زنان و دختران خود سخن مىگفت و به دلدارى آنها مشغول بود، عمر سعد به سپاهيان خود گفت:
تا زمانى كه به خود و به زن و فرزندان خود سرگرم است بر او يورش بريد، به خدا سوگند اگر از آنها فارغ شود نه ميمنهاى براى شما مىگذارد و نه ميسرهاى ويحكم! هجموا عليه ما دام مشغولاً بنفسه و حرمه، و الله ان فرغ لكم، لا تمتاز ميمنتكم عن ميسرتكم. بدنبال اين فرمان تيرهاى پى در پى به سوى امام رها شد و از ميان بندهاى خيمهها مىگذشت. تيرى به روپوش يكى از زنها، اصابت كرد در اثر آن زنها، سراسيمه و وحشت زده به خيمهها پناه بردند و پيوسته نگاه مىكردند ببينند امام در اين بين يكه و تنها چه مىكند، ديدند بدون كمترين ترس و بيمى مانند شيرى ژيان بر آنان حمله كرد و آنچنان آنها را از دم شمشير مىگذراند كه داد و فرياد همه بلند شد، و از هر سو تيرها را بسويش پرتاب مىكردند و حضرت نيز آنها را به سينه و گلوگاه خود مىخريد.(۴۰۰)
پس از آنكه دشمن را پراكنده كرد به جايگاه اول خود برگشت و پيوسته ذكر لا حول و لا قوه الا بالله العظيم(۴۰۱)را بر زبان جارى مىكرد. در همين حال كه به شدت تشنه بود درخواست مقدارى آب فرمود، شمر در جواب درخواست امام (عليه السلام) گفت: هرگز از اين آب نخواهى آشاميد تا وارد آتش دوزخ بشوى لا تذوقه حتى تردالنار. مرد ديگرى از سپاهيان كوفه با استهزاء گفت: يا حسين مگر رودخانه فرات را نمىگرى كه مانند شكم مار از سپيدى مىدرخشد!؟ به خدا سوگند از آن ننوشى تا از تشنگى جان سپارى! يا حسين الا ترى الفرات كانه بطون الحيات؟ فلا تشرب منه حتى تموت عطشاً…!
امام (عليه السلام) بر او نفرين كرد و فرمود: خداوندا! او را با لب تشنه بميران اللهم امته عطظاً. نفرين امام درباره وى به اجابت رسيد، پيوسته طلب آب مىكرد و آنقدر مىآشاميد تا از گلويش بيرون مىآمد ولى عطش و تشنگى اش فرو نمىنشست و بهمين حال بود تا به درك رفت.(۴۰۲)
امام (عليه السلام) همچنان ايستاده بود كه ابو حتوف جفعى تيرى رها كرد و بر پيشانى وى اصابت نمود، امام (عليه السلام) چوبه تير را از پيشانى مبارك خود بيرون آورد خون جارى شد و صورت و محاسن شريفش را پر از خون كرد، در اين حال امام (عليه السلام) فرمود: خداوندا! بلايى را كه اين بندگان ياغى و نافرمانت به سر من آوردهاند مىبينى، خداوندا! آنها را به بلاى تفرقه و تشتت مبتلا گردان، و با ذلت و خوارى آنان را بميران. خداوندا! احدى از ايشان را در دنيا باقى مگذار! و در قيامت هرگز آنها را مورد عفو و آمرزش خود قرار مده! اللهم انك ترى ما انا فيه من عبادك هولاء العصاه، اللهم عدداً، و اقتلهم بدداً، و لا تذرعلى الأرض، منهم احداً، و لا تغفر لهم ابداً.
آنگاه با صداى بلند بانگ برآورد و فرمود: اى بد امتان! چه بسيار بد عمل كرديد درباره اولاد پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) پس از او، اين را بدانيد پس از من هيچ قاتل و كشتارى در بيم و هراس نخواهيد بود، با كشتن من هر جنايتى بر شما آسان خواهد شد، من اميدوارم خداوند با اين شهادت، مرا مورد كرامت و لطف خود قرار دهد، و انتقام خون مرا از شما بگيرد يا امه السوء! بئسما خلفتم محمداً فى عترته، اما انكم لا تقتلون رجلاً فتهابون قتله، بل يهون عليكم ذلك عند قتلكم اياى، و ايم الله انى لارجو ان يكرمنى الله بالشهاده، ثم ينتقم ولى منكم من حيث لا تشعرون.
حصين بن مالك سكونى با استهزاء گفت: اى پسر فاطمه! چگونه خدا انتقام تو را ما مىگيرد؟! بماذا ينتقم لك منا يابن فاطمه؟
حضرت فرمود: جنگ و اختلافى در ميانتان بوجود خواهد آمد كه خون يكديگر را به زمين بريزيد و پس از آن خداوند عذاب دردناكى بر شما فرود خواهد فرستاد سيلقى بأسكم، و يسفك دمائكم، ثم يصب عليكم العذاب الأليم.(۴۰۳)
امام (عليه السلام) كه از شدت خستگى و تشنگى همچنان ايستاده بود ناگهان مردى سنگى به پيشاپيش زد، مجدداً خون صورت و محاسن شريفش را فرا گرفت، دامن خود را برگرفت تا خون را از چشمهايش بزدايد، يكى از سپاهيان تير تيز سه شعبهاى(۴۰۴) بر قلب مبارك امام نشانه گرفت، امام (عليه السلام) فرمود: بسم الله و بالله و على مله رسول الله آنگاه سرش را بسوى آسمان بلند كرد و فرمود: خدايا تو مىدانى اين مردم كسى را مىكشند كه غير از او پسر پيغمبرى در تمام اين دنيا وجود ندارد الهى انك تعلم انهم يقتلون رجلاً ليس على وجه الارض اين نبى غيره.
پس از آن، تير را از طرف پشت بيرون كشيد، و خون مانند ناودان از جاى آن بيرون مىريخت.(۴۰۵) دست خود را زير زخم گرفت و همينكه پسر از خون شد آنرا به سوى آسمان پاشيد و فرمود: اين مصيبت نيز بر ما آسان است زير خدا آنرا مىبيند هون على ما نزل بى انه بعين الله. خون را به آسمان پاشيد و حتى يك قطره از آن هم بزمين برنگشت(۴۰۶)مجدداً مشت خود را از خون پر كرد و بر سر و صورت و محاسن خويش ماليد و فرمود: مىخواهم با همين حال كه سرم از خون بدنم رنگين است به لقاء الله و ملاقات جدم پيغمبر خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) برسم و شكايتشان را به او تقديم كن و بگويم اى رسول خدا! فلان و فلان مرا كشتند هكذا كون حتى القى الله و جدى رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) و انا مخضوب بدمى و أقول: يا جدى قتلنى فلان و فلان.(۴۰۷)
با خونريزى زياد و ضعف فراوان از پاى درآمد و به زمين نشست، و توان نشستن را نيز نداشت كه پيوسته به روى زمين مىافتاد.(۴۰۸) در اين هنگام مردى بنام مالك بن نسر نزد وى آمد زبان به ناسزا گشود و سپس شمشيرى بر فرق آن حضرت زد، شب كلاهى كه بر سر امام (عليه السلام) بود پر از خون شد، امام (عليه السلام) فرمود: اميدوارم از خوردن و آشاميدن با اين دست، محروم گردى و خداوند تو را با ستمكاران محشور گرداند، پس از آن شب كلاه را برداشت و عمامهاى را بر كلاهى پيچيد و بر سر گذاشت.(۴۰۹)
شهادت محمد بن ابى سعيد
هانى بن ثبيت حضرمى نقل مىكند: وقتى كه حسين بن على (عليه السلام) را كشتند من در آنجا نفر دهمى بودم كه مسائل را از نزديك مشاهده كردم موقعى كه امام در قتلگاه افتاده بود ديدم پسر بچهاى كه فقط يك پيراهن و زير شلوارى پوشيده بود، و دو دانه جواهر قيمتى در گوش داشت، چوبى از چوبهاى خيام را بدست گرفته و سراسيمه به اين طرف و آنطرف مىدويد، در همين حال مردى از سواران سپاه كوفه كه او را ديد اسب خود را به سوى او حركت داد، همينكه باو رسيد از همان بالاى اسب، خود را كج كرد و با شمشير او را دو نيمه كرد، وقتى كه بر او خورده گرفتند كه چرا نسبت به اين بچه صغير چنين رفتار كردى، بدون اينكه جوابى بدهد با اشاره دست و سر طرف را از خود دور مىكرد.(۴۱۰) نام اين كودك خردسال محمد فرزند ابى سعيد بن عقيل بن ابيطالب بود(۴۱۱) كه مادرش مات و مبهوت ايستاده و خيره به او نگاه مىكرد.(۴۱۲)
شهادت عبدالله بن الحسن (عليه السلام)
سپاه كوفه پس از اندكى درنگ دوباره به سوى امام حسين (عليه السلام) برگشتند و در حالى كه هنوز روى زمين نشسته و نمىتوانست بلند شود اطرافش را محاصره كردند، در اين هنگام عبدالله بن حسن كه يازده ساله بود نگاهش به عمويش افتاد و ديد كه دشمن دور او حلقه زده است، حركت كرد دوان دوان به سوى عمو برود، جناب زينب (عليها السلام) خواست او را نگه دارد و به خيمهها برگرداند او مىگفت نه، به خدا سوگند از عمويم جدا نمىشوم. حركت كرد و خود را به امام (عليه السلام) رساند. در همين هنگام، بحر بن كعب شمشير بلند كرده بود كه بر سر امام (عليه السلام) فرود آورد، عبدالله داد كشيد و گفت: اى پسر زن ناپاك، تو مىخواهى عمويم را بكشى؟ آن دژخيم شمشيرش را فرود آورد و عبدالله كه دست خود را به عنوان حمايت از عمو، سپر ساخته بود تا از فرود آمدن شمشير بر بدن عمويش جلوگيرى كند، آنچنان دست كوچك و نازكش را قلم نمود كه به پوست بازو آويزان گرديد. صداى عبدالله بلند شد و با گفتن يا عماه! بدادم برس! خود را در دامن عمو انداخت، حسين (عليه السلام) بدن نيمه جان او را به آغوش كشيد و لختى دل به دلش نهاد تا دم جان دادن با او همدردى نمايد، آنگاه به او فرمود:
فرزند برادرم! بر اين مصيبت صبر كن كه خير تو در آن است، زيرا خداوند تو را به پدران صالح و شايستهات ملحق خواهد نمود. آنگاه هر دو دست خود را به سوى آسمان بلند كرد و سپاه كوفه را اين چنين نفرين نمود: خداوندا! اين مردم ستمگر را از باران رحمت و از بركات زمين محروم بگردان! و اگر عمرشان به درازا مىكشد به بلاى تفرقه و تشتت مبتلايشان بفرما، و آنها را در اختلاف شديد قرار بده، حكام و فرمانروايانشان را هرگز از آنان خشنود و راضى مگردان (ستيزه و دشمنى بين آنان و حكامشان قرار بده) كه آنها ما را با وعده نصرت و يارى دعوت كردند سپس بجنگ ما قيام نمودند.(۴۱۳) سرانجام در حاليكه عبدالله در بغل عمويش بود حرمله با تيرى كه به سوى او پرتاب كرد شهيدش نمود.(۴۱۴)
امام (عليه السلام) مدتى نسبتاً طولانى روى زمين افتاده بود كه اگر مىخواستند او را شهيد كنند مىتوانستند ولى كسى جرأت اقدام نداشت و هر يك براى كشتن او، چشم به ديگرى مىدوخت(۴۱۵) اين وسوسه و دو دلى شمر را به خشم آورد و به اطرافيان خود بانگ زد: واى بر شما باد! چرا ايستادهايد؟ منتظر چه ماندهايد؟ مادرتان برايتان شيون كند، با اين كه مىبينيد زخم تيرها و نيزهها او را از پاى در آورده است…! چرا كار او را نمىسازيد؟(۴۱۶)
هراسى كه از شمر در دل داشتند كار خود را كرد و يكپارچه به فرماندهى او بر وى حمله كردند، و مردى بنام زرعه بن شريك تميمى با تيغ دست چپش را بريد و حصين بن نمير با گروه خود تيرهاى پى در پى به سويش پرتاب مىكردند(۴۱۷)و ديگرى شمشيرى بر شانهاش فرود مىآورد، و سنان بن انس نخست نيزهاى بر ترقوه و زير گلويش، فرو كرد و سپس چند جاى استخوانهاى سينهاش را با نيزه سوراخ سوراخ نمود و در آخر تيرى بر گلويش نشانه رفت(۴۱۸) و صالح بن وهب نيزهاى در پهلويش فرو برد.(۴۱۹)
هلال بن نافع مىگويد: آنگاه امام حسين (عليه السلام) در حال جا دادن بود من در نزديكى او بودم، به خدا قسم هرگز كشتهاى را كه سر و صورتش به خون بدنش آغشته باشد و در عين حال چهرهاى نورانى و زيبايى داشته باشد، زيباتر و نورانىتر از حسين (عليه السلام) نديده بودم. آنقدر چهره حسين (عليه السلام) در آنحال زيبا و نورانى بود كه من غرق در نور جمالش شده بودم و مصيبتها و كشتنش را با آن وضع فراموش كرده بودم. هلال مىافزايد: در همان حال امام حسين (عليه السلام) تقاضاى مقدارى آب نمود ولى هيچ كس حاضر نشد به او آب بدهد…! يك نفر از سپاهيان كوفه در جوابش گفت: تو هرگز از اين آب نخواهى نوشيد تا اينكه به حاميه و جهنم وارد شوى، و از حميم آن بياشامى…!
امام در پاسخ آن فاسق فرمود: من بر حاميه و جهنم وارد مىشوم؟! من بر جدم رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) وارد خواهم شد و در محضر او در جايگاه صدق نزد فرمانرواى مقتدر منزل خواهم كرد، و تمام مصائبى را كه به من وارد ساختيد شكايت شما را خواهم كرد. أنا ارد الحاميه؟! و انما ارد على جدى رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) و اسكن معه فى داره فى مقصد عند مليك مقتدر، و اشكو اليه ما ارتكبتم منى و فعلتم بى.
با شنيدن سخنان امام (عليه السلام) تمام آنان خشمگين و غضبناك شدند آنچنان گوئى در دل هيچ كدام ذرهاى رحم و رقت قلب وجود ندارد.(۴۲۰) چندان نيزه و تيغ بر بدنش زدند تا از جنبش افتاد و جان سپرد…!!(۴۲۱)
آخرين دعا و آخرين مناجات
امام (عليه السلام) در آخرين لحظات حيات و زندگى، چشمهايش را باز كرد و به سوى آسمان متوجه شد و براى آخرين بار با پروردگار خود چنين راز و نياز كرد:
اللهم متعالى المكان، عظيم الجبروت، شديدالمحال، غنى عن الخلائق، عريض الكبرياء، قادر على ما تشاء، قريب اذا دعيت، محيط بما خلقت، قابل التوبه لمن تاب اليك، قادر على ما اردت، تدرك ما طلبت، شكور اذا شكرت، ذكور اذا ذكرت، ادعوك محتاجاً، و ارغب اليك فقيراً، و افزع اليك خائفاً، و آبكى مكروباً، و استعين بك ضعيفاً، اتوكل عليك كافياً.
اللهم احكم بيننا و بين قومنا فأنهم غرونا و خذلونا و غدروابنا و قتلونا، و نحن عتره نبيك و ولد حبيبك محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) اصطفيته بالرساله و ائتمنته على الوحى، فاجعل لنا من امرنا فرجاً و مخرجاً يا ارحم الراحمين.(۴۲۲)
صبراً على قضائك يا رب لا اله سواك يا غياث المستغيثين(۴۲۳) مالى رب سواك و لا معبود غيرك صبراً على حكمك يا غياث من لا غياث له يا دائماً لا نفاذله، يا محيى الموتى، يا قائماً على كل نفس بما كسبت، احكم بينى و بينهم و انت خيرا الحاكمين.(۴۲۴)
اى خدائى كه مقامت بس بلند، و قدرتت عظيمف و غضبت شديد، تو كه از مخلوقات خود بى نيازى، و كبريائيت فراگير است، به آنچه بخواهى توانائىت رحمتت به بندگانت نزديك، وعدهات صادق، نعمت كامل و شامل، امتحانات زيبا، به بندگانت كه تو را بخواهند نزديك، و بر آنچه آفريدهاى محيطى، هر كه را كه از در توبه درآيد پذيرائى، آنچه را كه اراده كنى توانائى، و آنچه را كه طلب كنى مىيابى، شاكرينت را شكرگزارى، يادكنندگانت را ياد آورى، من نيازمندانه تو را خوانم و فقيرانه بسويت روى آرم، و بيمناكانه به پيشگاهت ناله مىكنم، و غمگينانه در برابرت مىگريم، و ضعيفانه از تو مدد مىجويم و خود را به تو واگذار مىكنم كه بسندهاى.
خداوندا! تو در ميان ما و اين مردم داورى كن، كه آنها درباره ما مكر و حيله كردند و دست از يارى ما برداشتند، در مورد ما عهد شكنى و خيانت كردند و ما را كه عترت پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) و فرزندان حبيب تو محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) هستيم كشتند، پيامبرى كه تو او را به رسالت خويش برگزيدى، و امين وحى خود قرارش دادى، اى ارحم الراحمين در حوادث براى ما گشايش، و در گرفتاريها برايمان رهايى عنايت فرما.
و در نهايت مناجات خود را با اين كلمات به پايان برد:
اى پروردگار! كه جز تو خدائى نيست در مقابل قضا و قدرت شكيبايم، اى فرياد رس دادخواهان كه جز تو مرا پروردگارى و معبودى نيست بر حكم و تقديرت صابر و شكيبايم، اى فرياد رس بيكسان! اى هميشه زنده بى پايان! اى زنده كننده مردگان! اى ثابت و برقرارى كه هر كسى را با كردارش مىسنجى! ميان من و اين مردم حكم كن كه تو بهترين حكم كنندگانى.(۴۲۵)
داستان اسب امام (عليه السلام) در روز عاشورا.
آنگاه كه امام حسين (عليه السلام) در قتلگاه، در خون خود غوطه ور بود اسب وى آمد دور بدن غرقه به خون و مجروح امام مىگشت و پيشانى خود را به خون مقدسش آغشته مىكرد.(۴۲۶) عمر سعد كه اين حالت را از آن حيوان مشاهده كرد دستور داد: او را بگيرند كه از بهترين اسبهاى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) است، سواران اطراف اسب را محاصره كردند تا آنرا دستگير نمايند ولى اسب بر آنان تاخت و با پاهاى خود چهل نفر پياده و ده نفر سواره نظام را به درك فرستاد. پس از مشاهده اين امر مجدداً عمر سعد دستور داد آنرا آزاد بگذاريد تا ببينم چه مىكند، همين كه آنرا آزاد گذاشتند نزديك بدن به خون غلطيده امام (عليه السلام) آمد و پيوسته يال و كاكل خود را بخون شريفش مىماليد و آنرا مىبوئيد و با صداى بلند شيهه مىكشيد.(۴۲۷)
از امام محمد باقر (عليه السلام) روايت شده است: اسب امام در آن حال مىگفت: الظليمه، الظليمه، من أمه قتلت ابن بنت نبيها. پس از آنكه سر و گردن خود را بخون آغشته كرد، صيحه كنان و شيهه زنان به سوى خيمهها آمد تا خبر شهادت صاحب خود را به زن و فرزندان امام (عليه السلام) برساند.(۴۲۸) همينكه زنان حرم نگاهشان به اسب بى صاحب افتاد و ديدند كه با شرمندگى و سرافكندگى، و با زين كج و واژگون بسوى خيمهها ميآمد، با موى پريشان و روى گشوده مويه كنان و بر سر و سينه زنان از خيام حرم بيرون دويدند و به سوى قتلگاه روى آوردند(۴۲۹) خرجن من الخدور، ناشات الشعور، على الخدود لا طمات، و للوجوه سافرات، و بالعويل داعيات، و بعد العز مذللات، والى مصرع الحسين، مبادرات.
ام كلثوم شيوه كنان ناله مىزد و مىگفت: وا محمدآه، واابتآه، وا سيداه، وا جعفرآه، وا حمزتآه، هذا حسين بالعمر صريح بكربلاء… اين حسين است كه در آفتاب سوزان روى زمين افتاده است.(۴۳۰)
زينب (عليها السلام) فرياد مىكشيد و مىگفت: وا اخاه! وا سيداه! و اهل بيتاه، ليت السماء أطبقت على الأرض، و ليت الجبال تدكدكت على السهل…(۴۳۱) اى برادر من! اى پيشواى من! ايكاش طاق آسمان به زمين فرود مىآمد، ايكاش كوهها سيل صفت برسينه دشتها و بيابانها فرو مىريخت، اين سخن ميگفت و بسوى امام حسين (عليه السلام) مىآمد. وقتى كه نزديك رسيد ديد عمر سعد با گروهى از يارانش كنار امام (عليه السلام) ايستادهاند و گروه ديگرى عزيز دلش را هدف تير و دستخوش شمشير قرار دادهاند زينب خطاب به عمر سعد كرد و گفت: أيقتل ابو عبدالله و أنت تنظر اليه؟ اى پسر سعد برادرم را مىكشند و تو ايستاده و نگاه ميكنى؟! عمر سعد دلش بحال زينب (عليها السلام) سوخت و اشكش جارى شد، در عين حال روى از وى برتافت و چيزى نگفت.(۴۳۲)
و چون حضرت زينب (عليها السلام) ديد كه عمر سعد اعتنا نكرد صدايش را بلند كرد و گفت: و يحكم أما فيكم مسلم واى بر شما! آيا در تمام شما مردم يكنفر مسلمان نيست؟ باز هم كسى به زينب (عليها السلام) جواب نداد.(۴۳۳)
آنگاه كه پسر اضطراب بيش از حد زينب را مشاهده كرد. دستور داد: بى درنگ وارد گودال قتلگاه بشويد و كارش را بسازيد، انزلواله و اريحوه. از ميان همه، شمر پيشى گرفت و پس از ورود به گودى نخست لگدى بر وى زد، آنگاه روى سينهاش نشست با يك دست محاسن شريفش را گرفت و با دست ديگر دروازه ضربه شمشير بر بدنش وارد ساخت(۴۳۴) و در پايان سرش را از بدن جدا كرد. (لعنت خدا بر قوم ستمگر).
