شفقنا افغانستان-پاسخ رئيس جمهور به نامه سرگشتاده بانو رقيه همسر محمد حنيف باشنده ولايت دايكندي كارگر معدن كه در ولسوالي تأله و برفك توسط تروريستان زخمي شده بود.

متن کامل رنج نامه ای بانو رقیه از دایکندی که برای رئیس جمهور فرستاده بود
آقای محمداشرف غنی، رئیس جمهور محترم جمهوری اسلامی افغانستان، سلام علیکم!
امید که سالم و موفق باشید.
اما بعد:
دو دلیل باعث شد که من، زنی از یکی از دورافتادهترین قریههای کوهستانی ولایت دایکندی، جرئت کنم به شما نامه بنویسم:
اول، شاید سه ماه پیش بود که روزی خبری در میان زنان قریه پیچید که شما یک مادر تنها به نام شربتگل را با فرزندانش که سالها در پاکستان آواره بودهاند، با احترام و عزت به وطن برگرداندهاید. از اینکه میشنیدم رئیس جمهورو طنم حتی به مظلومترین زنان کشورش نیز اهمیت میدهد، قلبم سرشار از امید شد.
دوم، زمانی که اجساد هشت تن از قربانیان تاله و برفک توسط طیاره به دایکندی انتقال داد شد، ما خانوادههای قربانیان، احساس کردیم که از ما دلجویی شده است و این تسکینی شد بر غمهای ما ـاگرچه که برای خانوادهها هیچچیزی نمیتواند جای عزیزانِ رفتهشان را پر کند.
شاید کشتار کارگران بیگناه معادن ذغالسنگ بغلان را به یاد داشته باشید. آنانی را که پس از یک روز کار طاقتفرسا برای تأمین معیشت حداقلی خانوادههایشان به سمت خانههای محقرشان بازمیگشتند، توسط دو قاتل مسلح در مسیر راه در تاله و برفک تیرباران شدند.
اسم من رقیه است، همسر محمدحنیف، یکی از بازماندگان آن فاجعه. همسرم خوشبختانه از آن کشتار جان سالم به در برد؛ اما متأسفانه با زخمهای آنچنان عمیق و شدیدی که توان حرکت از او سلب کرده و ما نیز دیگر توانایی تداوی او را نداریم. بعد از مدتها تلاش، حالا داکتران شفاخانه امنیت ملی (جایی که همسرم اخیراً در آن بستری شده) میگویند که اعضای داخلی او طوری آسیب دیده که این شفاخانه دیگر قادر به نجاتِ جانِ او نیست. طبق نظر داکتران، اگر او برای درمان در اسرع وقت به شفاخانه مجهزتری در خارج از کشور منتقل نشود، زندگیاش پایان خواهد یافت.
آقای رئیس جمهور! ما از غریبترین مردمان این سرزمینیم. تمام سرمایه ما یک خانه قدیمی خاکی است، در پای یک دره خشک و تنگ؛ چند تکه فرش فرسوده که زیر چکک سقف خانه از هم شاریده است؛ چند ظرف کهنه قدیمی که هفتهها طعم غذای گرم را در خود نمیبیند؛ و یک ماده گاو که تنها رزق خانواده ما بود و اکنون به خاطر بیعلفی و لاغری حتی اندک شیرش را هم از کودکانم گرفته است.
اگر همسرم هنوز زنده مانده، نه به خاطر توانایی ما، بلکه نتیجه تلاش انسانهای شریف و مهربانی است که ابتدا او را به شفاخانهای در مزار شریف انتقال دادند و سپس به کابل آوردهاند. من خودم هنوز نتوانستهام حتی یکبار به عیادت همسرم به کابل بروم. از همه آن داکتران دلسوز و رضاکاران انساندوست سپاسگزارم. اما باتأْسف، اکنون دیگر هیچ کاری از هیچیک از آنها نیز ساخته نیست.
آقای رئیس جمهور! همسرم، محمدحنیف انسانی سختکوش و غریبی است که برای بهدستآوردن روزی حلال برای فامیلش از هیچگونه فداکاری دریغ نکرده است. اگر او در معادن ذغالسنگ بغلان نمیرفت، شاید اکنون سالم بود. او میدانست که آن راهها خطرناک است. اما کدام پدری میتواند تحمل کند که کودکانش در زمستان سرد هزارهجات گرسنه و برهنه بماند و به خاطر ترس از خطر، هیچ کاری نکند. اگرچه دستان همسرم همیشه پینهبسته و پر از آبله است؛ اما قلب او پر از مهر به خانواده، فرزندان و کشورش است. او بهتنهایی علاوه بر پنج فرزند خود ما، مراقبت از پدر و مادر پیرش، سرپرستی دو خواهر و یک برادر کوچک و همه خانواده 4 نفری یک برادر معیوبش را به عهده دارد. به همین دلیل، مرگ حنیف، مرگ یک نفر نیست؛ بلکه فروپاشی یک خانواده ۱۶نفری است که او تنها امید، سرپرست و نانآور آنها میباشد.
به همت و زحمت همسرم حنیف است که اکنون چهار دختر و چهار پسر از این خانواده بزرگ به مکتب میروند. خدا آن روز را دور کند؛ در صورت نبودن حنیف این شاگردان لایق مکتب که میتوانند هرکدام برای آینده این آب و خاک و خانواده خود مفید و سرمایههای ارزشمند انسانی باشد، باید برای یافتن لقمه نانی، قربانی شوند.
آقای رئیس جمهور! دو سال پیش، زمانی که انتخابات برگزار شد، همسرم مرا تشویق کردکه برویم هردو به رئیس جمهور جدید رأی بدهیم. روز انتخابات، بعد از اولین رأی زندگیام، هردو با احساسی خوب و امیدوار به آینده بهتر برای سرزمینمان، به خانه برگشتیم. اما امروز، او با زخمهای کشنده در کابل تنها مانده است و منِ ناتوان، اینجا، شاهد فروپاشی خانوادهام.
آقای رئیس جمهور! سنگینی این اندوه کشنده است که ببینی همسرت از زخمهایی جان میدهد که با پول میشود علاجش کرد. اما تو چون نمیتوانی آن پول را تهیه کنی، باید نظارهگر مرگش باشی. این حس ناتوانی، همچون آتش، ذرهذره هستی یک زن را، که من باشم، در پس دیوارهای این خانه سرد و فقرآلود، خاکستر میکند.
آقای رئیس جمهور! کاش میتوانستم سنگینی غم مادری را برای شما توضیح دهم که چگونه وقتی هرشب پنج فرزند منتظرش را بهسختی میخواباند، خود به گریه شروع میکند، و صبح وقتی فرزندانش از خواب بیدار میشوند، او اشکهای خود را پاک میکند و به دلداری کودکانش مشغول میشود. در حالی که قلبش لبریز از غم و اظطراب است، تلاش میکند که زیر نگاههایِ چشمان اشکباری که هرلحظه میپرسند: «مادر، پدرکی میآید»، با آرامش و تبسم دروغین جواب دهد: «گریه نکنید، نور دیدگانم، پدر زود برمیگردد».
آقای رئیس جمهور! کاش میشد از این فاصله دور و از پس اینهمه کوههای بلند و درههای عمیق، صدای ضعیف زنی را به شما میرساندم که از تصور اینکه کودکانش در آینده به چنگ بیکسی و در دام اعتیاد و فقر گرفتار خواهد شد، دست و پایش بیحس و حرکت میشود. در کشوری که زنبودن به خودی خود غمی بزرگی است، مادرِ تنها شدن، بزرگترین رنج عالم است.
آقای رئیس جمهور! اگر میتوانستم بیایم و این صدا را از نزدیک به شما برسانم، میآمدم،آنقدر پیش دروازه ارگ در کابل میماندم تا روزی کسی مرا به دفتر شما راه میدادند. اما چگونه بیایم؟ کودکانم را به که بسپارم و کرایه راهم را تا کابل از کجا پیدا کنم؟
رسیدن این نامه به دست شما، تنها نوری است که اکنون در انتهای این تونل تاریک، میبینم؛ تا شاید همانطور که شربتگل را از آوارگی و زندان نجات دادید، امید و زندگی را به خانواده آسیبدیده من نیز بازگردانید.
آقای رئیس جمهور! سلامتی همسرم، تنها چیزی است که من از شما میخواهم. همسرم و من، هیچ گاهی در رفاه و آسایش زندگی نکردهایم. ما به کارهای سخت و شاقه برای تأمین نیازمندیهای زندگی عادت داریم. همین که بازهم بتوانیم در کنار هم زندگی کنیم و کودکان ما در دامن خانواده به درس و مکتبشان ادامه دهند، برای ما همهچیز است.
میدانم که در افغانستان هرروز مادرانی بیفرزند میشوند، و زنانی، بیشوهر و کودکانی، یتیم. میدانم که رسیدگی به هریک از قربانیان و خانوادههایشان برای شما آسان نیست؛ اما، آقای رئیس جمهور، اگر یک دقیقه توجه شما زندگی یک خانواده ۱۶نفری را میتواند نجات دهد، لطفاً، آن یک دقیقه را از خانواده ما و هیچ خانواده قربانی دیگر دریغ نکنید. شما نشان دادهاید که تنها رئیس جمهور قدرتمندان نیستید؛ رئیس جمهور ما غریبان نیز استید.
دعای خیر من بدرقه راه شماست؛ تا بتوانید این وطن زخمی را به صلح و آرامش برسانید.
بااحترام
رقیه از ولایت دایکندی
