شفقناافغانستان-نزدیک به دو دهه از کشتار مزار می گذرد. قتل عام هزاره ها در مزار یک نسل کشی سیستماتیک و هدایت شده از جانب رهبری طالبان بود. دراین کشتار هزاران زن و کودک و پیر و جوان با تیغ قساوت و عصبیت و بربریت مُثله شدند. خاله ی پیر من با دو فرزندش نیز جزو همین هزاران نفر بود که درخانه ی محقر شان تیرباران شدند. پسران خاله ی من دکانداران غریبی بودند که نه از سیاست چیزی می دانستند و نه حتا هوادار حزب و دسته ای بودند.
زندگی جامعه ی هزاره درتوالی فاجعه های هولناک رقم می خورد. از همین رو با گذشت هر یک دهه، معمولا هولناکی یک حادثه در خاطره های عمومی کمرنگ می گردد. نسل جدید، تصویری از حوادث ندارند. شاهدان و بازماندگان فاجعه یا می میرند و یا با انباشت حوادث روزمره، سنگینی آن فاجعه را کمتر مرور می کنند. رهبران سیاسی به عزت و منزلت می رسند و ذهن شلوغ و سرشار از سیاست شان فاجعه هارا بیاد نمی آورند. مجاهدان و فرمان آفرینان هم، از بلندی کوه به ارتفاع چوکی و چانه زنی های نرم صعود می کنند و اصلا نمی خواهند هر آنچه حادثه و فاجعه است را بیاد بیاورند. تنها ذهن سردِ تاریخ است که این فاجعه را بیاد دارد. پرسش اساسی اما از ما و نسل جدید این است که ما از نسل کشی های مکرر دوره ی عبدالرحمان و یا مزار و بامیان و یکاولنگ و افشار و دهمزنگ چه بیاد می آوریم و چه می آموزیم و چگونه باید آن هارا بخوانیم؟
1. شاید “حجمِ” فاجعه ها برای ملتی ضعیف و خو گرفته با نسل کشی ها تغییر کند اما صورت فاجعه در هر زمانی امکان وقوع دارد. شاید حجم فاجعه ی 17اسد 1377 مزار با دوم اسد 1395 کابل تفاوت داشته باشد اما صورت فاجعه وسیرت وقوع آن یکسان است. در هردو فاجعه، عاملان و طراحان یکی بودند و اهداف فاجعه آفرینی یکسان است، یعنی: دشمن پنداری هزاره ها با مجوز عصبیت قومی ـ سیاسی. برای نسل امروز هزاره بسیار مهم است که نوع گفتمان والگوی تعامل خودرا در جامعه ای مثل افغانستان و اقوامی که با آن ها زیست مشترک دارند به روشنی تعریف و تبیین کنند تا تصویر روشن تر و واقع بینانه تر از فاجعه های احتمالی داشته باشند.
2. جلو گیری از وقوع فاجعه، شاید، سخت باشد اما درک بنیاد فاجعه و ارزیابی مبانی و پیامدهای آن در توان ما می باشد. درک بنیاد فاجعه می باید نخبگان و نیروهای فکری ـ فرهنگی و فعالان سیاسی را به فهم عمیق و دریافت دقیق از موقعیت و مصلحت و منافع اجتماعی و هویت و خویشتنِ خویش یاری رساند و آن ها را در فرایند همگرایی و همسرایی در حوزه ی سیاست و عمل و تعامل، داناتر و بیناتر نماید.
3. تدوین مانفیست حرکت های اجتماعی و سیاسی مستلزم ارزیابی درست و سنجش واقع بینانه و هوشیارانه از میزان توانایی ها و اقتضائات زمانی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ـ سیاسی جامعه ی هزاره می باشد. جنبش روشنایی یک مثال برای درک موقعیت و مصلحت و ظرفیت این جامعه و آزمایشی برای توان و تعامل نخبگان و کنشگران سیاسی ـ اجتماعی آن می باشد. درک و ارزیابی فاجعه ی دوم اسد در دهمزنگ، این واقعیت را نمایان می کند که هزاره ها استعداد شگرفی در تغییر و تهور فوق العاده ای در تحول و تکان خوردن دارند اما تجربه ی ضعیفی در مدیریت بحران، توانایی محدودی در سیاست ورزی و زیرکی اندکی در فهم مناسبات کلان استراتژیک و بازی های استخباراتی پیچیده دارند.
4. آموختن از فاجعه های 17 اسد مزار و 2 اسد دهمزنگ به این معنی نیست که ما “مسله ی اصلی” خودرا پرسش از معلول ها قرار دهیم که چرا هزاره ها در مزار ساکن شدند تا مورد قتل عام طالبان قرار گیرند و یا چرا احزاب مسلح هزاره در ائتلاف مقاومت علیه طالبان شرکت نمودند و بدین ترتیب بهانه را برای نسل کشی مردم ملک خویش در مزار فراهم ساختند؛ و یا این پرسش را دایما بچرخانیم که چرا در دوم اسد، ده ها هزار جوان دانشجو و کارگر و هنرمند و اهل فرهنگ در خیابان آمدند و خودرا در معرض کشتار قرار دادند. چنین پرسش هایی از بنیاد خطاست. به حق و بدرستی می توان عملکرد احزاب سیاسی ـ نظامی هزاره و رهبران آن را در دوره ی فعالیت و حاکمیت شان نقد و سنجش کرد. همچنین، نقد و پرسش از فعالان جنبش روشنایی حق مسلم همگان است اما پیوند زدن نسل کشی 17 اسد مزار و مقصر دانستن هزاران قربانی بی گناه آن فاجعه و یا بیهوده خواندن خون شهدای دوم اسد دهمزنگ، به همان میزان جفا کارانه است که عاملان ومسببان این دو فاجعه مرتکب نسل کشی های فجیع و ظالمانه شده اند.
5. آموختن از فجایع هفدهم اسد مزار و دوم اسد کابل به این معنی است که نخبگان و فعالان و سیاست مداران هزاره ظرفیت و صلاحیت و صداقت خویش را در جهت مدیریت عقلانی روند تغییر پذیری و تحول خواهی جامعه ی خویش تقویت کنند. منافع کلان و مصالح مردم را در همگرایی و همسازگری ببینند. توان و تقلای خویش را بر تضعیف و تهدید و تخطئه و توهیم همدیگر مصرف نکنند. مرز ایدئولوژیک و مکتبی و فرقه ای بین خود ترسیم نکنند. هر فرد را یک توان و هر توانایی را یک امکان برای تقویت و تقریب اجتماعی و تقویت سیاسی بدانند. مطئنا با تضعیف هرکدام از فعالان و سیاست گران و فرهنگیان و نخبگان و قدرت های بالفعل و بالقوه، قدرت تأثیر گذاری های سیاسی، پتانسیل های اجتماعی و ظرفیت های فرهنگی این جامعه کاهش پیدا می کند. خطاست اگر تصور کنیم فعالان فعلی جنبش، بی نیاز از همکاران دیروز و منتقدان امروز می توانند اهداف و مطالبات جنبش را تحقق بخشند و ادامه ی حرکت پویا و فعال و بی هزینه جامعه را مدیریت کنند. بازهم خطاست اگر رهبران سیاسی و مخالفان فرهنگی امروز جنبش، فعالان کنونی جنبش را دشمنان خویش تلقی کنند و براین تصور باشند که با حذف و تضعیف آن ها بر قدرت ومشروعیت و جایگاه سیاسی شان افزوده می شود و بدین وسیله به پیروزی بلامنازع سیاسی می رسند.
نویسنده: حمزه واعظی
انتهای پیام
