شنبه 26 ثور 1405

آخرین اخبار

نگرانی بریتانیا و سازمان ملل از بازداشت خبرنگاران در افغانستان

شفقنا افغانستان _ هم‌زمان با افزایش فشارها بر رسانه‌ها...

جوانی در کابل کشته و موترش ربوده شد

شفقنا افغانستان _ منابع در کابل می‌گویند یک جوان...

۵ میلیون قربانی سوءتغذیه در افغانستان؛ هشدار تازه برنامه جهانی غذا

شفقنا افغانستان _ برنامه جهانی غذا (WFP) هشدار داده...

کاهش بودجه‌های بشردوستانه؛ زنگ خطر برای آینده زنان در کشورهای بحران‌زده

شفقنا افغانستان _ سازمان بشردوستانه هالندی «CARE» هشدار داده...

کشته شدن ۳ نفر در پی حادثه ترافیکی در سمنگان

شفقنا افغانستان- یک حادثه رانندگی در ولایت سمنگان شمال...

اخراج اجباری بیش از ۵ هزار مهاجر افغانستانی در یک روز از کشورهای همسایه

شفقنا افغانستان- طالبان اعلام کرد روز گذشته یک‌هزار و...

نتیجه مطالعه در بریتانیا: رشد نگران‌کننده استفاده از چت‌بات‌های هوش مصنوعی برای مشاوره پزشکی

شفقنا افغانستان- پزشکان می‌گویند نظرسنجی «بسیار نگران‌کننده» خطر مراجعه...

ندا محمد ندیم: طالبان تحت فرمان هیچ کشوری نیستند

شفقنا افغانستان _ در حالی‌ که نزدیک به پنج...

اداره مبارزه با حوادث از خطر سیلاب و گرمای شدید در افغانستان هشدار داد

شفقنا افغانستان _ اداره آمادگی مبارزه با حوادث افغانستان...

کشف اجساد دو دختر در کابل؛ افزایش نگرانی‌ها از ناامنی در پایتخت

شفقنا افغانستان- منابع محلی از کشف اجساد دو دختر...

قانون جدید طالبان؛ مشروعیت‌بخشی به ازدواج کودکان

شفقنا افغانستان _ وزارت عدلیه طالبان با نشر مقررات...

استخبارات طالبان در جست‌وجوی اطلاعات مخالفان؛ بازرسی تلفن مهاجران در مرز هرات

شفقنا افغانستان _ منابع محلی می‌گویند نیروهای استخبارات طالبان...

کاخ سفید: ترامپ و شی بر جلوگیری از هسته‌ای شدن ایران و باز ماندن تنگه هرمز توافق کردند

شفقنا افغانستان- کاخ سفید دیدار روسای‌جمهوری آمریکا و چین...

قربانیان ناآگاهی/گزارش اشپیگل از چگونگی تروریست شدن برادران کواشی

شفقنا افغانستان-اشپیگل در گزارشی نوشت: آنها چندان به چشم نمی آمدند اما مهربان بودند. این توصیفی است که همسایه های آن دو برادر یعنی “شریف و سعید کواشی” ارائه می دهند. مدیر آن آسایشگاهی که این دو در آن بزرگ شدند می گوید: “واقعا بچه های مهربانی بودند”. گروهی از افرادی که در این آسایشگاه بزرگ شده اند یک صفحه مشترک در فیسبوک ایجاد کرده و از مرگ آنها ابراز تأسف می کنند. یک زن می نویسد:” امشب می گریم، برای آن دو دوستی که می شناختم می گریم.  برای همه انسان ها می گریم”.

آیا واقعا می توان یک انسان را شناخت؟ در محله ای که آن دو عامل حمله پاریس در آن زندگی می کردند ، ناباوری حاکم است، ناباوری مردمی که آنها را می شناختند. در این محله وحشت حاکم است. حتی همسران آن دو برادر نیز می گویند که چیزی در مورد آنها نمی دانستند.

یک قاضی که نزدیک به ده سال پیش اولین بار از شریف بازپرسی کرده عقیده دارد که او چهره ای نبود که در حافظه کسی ماندگار شود. در مورد برادرش سعید که اکثر مردم خاطرات کمتری دارند. اما همین دو برادر در کنار همدست خود به نام “آمدی کولیبالی”دست به اقدامی زدند که اگر چه بسیار ناشیانه انجام گرفت اما تأثیراتی جهانی داشت.

17 انسان بر اثر حملات پاریس یعنی حمله به تحریریه مجله “شارلی ابدو” و گروگانگیری در سروپرمارکت یهودیان، جان خود را از دست دادند. اگر چه که هزاران نفر به نشانه همدردی با خانواده قربانیان در خیابان های پاریس تظاهرات کردند اما این همه نشانی از شکافی عمیق در جامعه فرانسه دارد.

چگونه می توان حملات پاریس را توضیح داد؟ آیا خود این جامعه دچار مشکل است؟ یا فهم و درک غلط این دونفر از اسلام عاملی مهم تر از دیگر عوامل به حساب می آید؟ مجله اشپیگل برای یافتن پاسخ  این پرسش ها ، داستان زندگی شخصیت های اصلی حملات پاریس را مورد بررسی قرار داده است. گزارشگران این مجله برای این کار به دنبال آثار این دو برادر در آپارتمان هایشان در محله ژن ویله پاریس رفتند و در رایمس با درهای بسته خانه های اقوام آنها در کنار مرز بلژیک روبروشدند. در عین حال برخی از دوستان و اقوام برادران کواشی به خاطر آنچه که بر سر این دو عزیزشان آمده گریه می کنند. گزارشگران در این سفر به سراغ کارگران مستمری بگیر و امامان جماعت در مناطق محل زندگی کولیبالی رفتند و البته با یکی از دوستان همسرش که “حیات بومدین” نام داشت ملاقات کردند. افزون بر آن بیش از یکصد صفحه اوراق بازجویی و دستورها و احکام قضایی در مورد این افراد در اختیار اشپیگل قرار دارد.

این سفری است به اعماق زشت جامعه فرانسه، به آسایشگاه های کودکان و مراکز کمک های اجتماعی و زندان ها. و صد البته سفری است به شبکه های گروه های رادیکال و تروریستی که از چند دهه پیش در فرانسه فعالیت دارند. این سه نفر را نمی توان گرگ هایی تنها که پیشینه نامعلومی دارند به شمار آورد. داستان رادیکال شدن آنها به پیش از یک دهه پیش باز می گردد و این معما همچنان حل نشده باقی مانده است که چگونه این افراد توانستند بدون جلب توجه مرتکب این اعمال شوند.

این حملات بسیاری از محاسبات را دگرگون کرد و جایی برای عذر خواهی مسوولان باقی نگذاشت. با این حال پرداختن به این پرسش که چگونه این سه جوان کاملا عادی و امیدوار، به تروریست بدل شدند بسیار اهمیت دارد.

جاده ای باریک و روستایی به سوی تپه های تریناک که دهکده کوچکی با 1400 نفر سکنه است و در منطقه لیموزین واقع در چهارصد کیلومتری جنوب پاریس قرار دارد، می رود. خانه های سنگی و مخروبه ای در دو طرف کوچه ها و خیابان های باریک این دهکده محصور میان جنگل ومراتع، دیده می شود. این محل را می توان تجسم عینی یک زندگی کوچک وساده عنوان کرد. شریف و سعید کواشی شش سال از دوران کودکی خود  بین سال های 1994 تا 2000 را در آسایشگاه کودکان بنیاد کلود- پمپیدو سپری کردند. این آسایشگاه ساختمانی است با حیاط و باغی وسیع و بزرگ که بخش اداری آن به یک کاخ شباهت دارد. درآن دوران نزدیک به هفتاد کودک 7 تا 18 ساله در این جا زندگی می کردند.

“سوزان” به مدت چندین سال مربی شریف کواشی بود. البته نام واقعی این زن سوزان نیست. او می گوید:” احساس گناه می کنم”. از چند روزپیش خواب ندارد و دچار حمله های عصبی می شود. سوزان هنگامی که نام آن دو برادری را که حالا بزرگ شده بودند شنید، به تغییر و دگرگونی ایمان آورد.

سوزان زمانی که آخرین تصاویر این دو برادر را دید دچار بهت و حیرت شد زیرا اثری از آن دو جوانی که او می شناخت در چهره های آن دو یافت نمی شد. اما چشم ها همان چشم ها بود. سوزان می گوید:” عجب کابوسی” . سوزان لحظه به لحظه زیر گریه می زند. عکس های مشترکش با آن دو برادر در خلال سفر مدیترانه را نشان می دهد. در یکی از عکس ها شریف با لبخندی کودکانه مربی خود را در آغوش گرفته است. در عکسی دیگر از روی لبه استخر به هوا پریده و دو انگشتش را به نشانه پیروزی نشان می دهد و در همین حال لبخندی فراخ بر چهره دارد. سوزان می گوید:” آنها بچه های خوبی بودند”.

شریف به نوعی عزیز کرده سوزان بود و این مربی مسوولیت تربیت او را بر عهده داشت. سوزان می گوید:” من هرگز با او رفتار بدی نداشتم و از او رفتار بدی ندیده بودم”. و سپس اضافه می کند که اگر گاهی رفتار بدی نشان می داد به حساب شیطنت های بچه گانه گذاشته می شد.

“پاتریک فورنیه” مدیر این آسایشگاه در حالی که کپی زندگی نامه برادران کواشی را در مقابل خود دارد در دفترش نشسته است. مأموران ژاندارمری نسخه اصل پرونده شریف وسعید را برای احراز هویت آنان از آسایشگاه گرفتند. فورنیه 57 ساله از سی سال پیش به عنوان مربی در این آسایشگاه کار می کند.

آن دو برادر زاده پاریس بودند و کودکی خود را در یکی از مناطق بسیار فقیرنشین شمال شرقی پاریس به نام “رودو اوبرویل” گذرانده وبعدها نیزاز آن آسایشگاه به همان محله بازگشتند. سعید یعنی برادر بزرگ تر بر اساس پرونده های پلیس زاده 7 سپتامبر 1980 و شریف در 29 نوامبر 1982 به دنیا آمده بود.آنها یک برادر و خواهر دیگر به نام “عایشه” و “شبان” نیز داشتند.

پدر ومادرآنها زاده الجزایر اما بزرگ شده شهر کنستانتین بودند. مختار یعنی پدر خانواده درسال 1990 بر اثر بیماری سرطان درگذشت و مادر پس از او بار دیگر ازدواج کرده و از شوهر دوم نیز یک دختر داشت. به گفته آن مدیر آسایشگاه ظاهرا مادر شریف وسعید از داشتن فرزندان زیاد به ستوه آمده بود و قدرت اداره زندگی را نداشت. در همین زمان نمرات درسی آن دو برادر نیز افت کرده وآنها به شدت اهمال کار شده بودند. به همین خاطر اداره جوانان پاریس چهار برادر وخواهر بزرگ تر را به آسایشگاه کودکان تریناک فرستاد و آنها روزسوم اکتبر 1994 به این آسایشگاه وارد شدند. مادر به صورت مرتب با آنها تماس تلفنی داشت اما هرگز برای ملاقات به آن جا نیامد. اما مادر آنها نیز در ژانویه سال 1995 درگذشت ومرگ ناگهانی او به گفته آقای فورنیه ضربه ای شدید و شوک آور برای فرزندانش بود.

اما سعید و شریف کواشی به هیچ عنوان جوانانی تربیت ناپذیر و تربیت گریز نبودند. به گفته فورنیه، شریف نه تنها چشم و چراغ آسایشگاه بلکه یک فوتبالیست قابل نیز بود و در باشگاه “آ.اس شامبر” واقع در شهری کوچک در هشت کیلومتری آسایشگاه توپ می زد. حتی امروز هم تصاویر شریف کواشی بر روی تابلوهای چوبی این باشگاه دیده می شود.

“پاسکال فارگتاس”مرد تنومند 55 ساله ای است که به مدت دوسال شریف را تمرین می داد. به گفته وی شریف هرگز و حتی اگر سنگ از آسمان می بارید از جلسات تمرین و بازی غیبت نمی کرد:” عشق او به فوتبال حد ومرزی نداشت و بسیار با استعداد نشان می داد. او یکی از بهترین پیستون های راستی بود که من آموزش داده بودم”.

فارگتاس در ادامه می گوید:” شریف همیشه در مورد مذهب حرف می زد اما مذهب او در واقع همان فوتبال بود. فوتبال را بسیار جدی می گرفت اما در عین حال با دخترها هم دوست می شد ودرجشن ها نیز شرکت می کرد”.

اما سعید بر خلاف برادرش چندان علاقه ای به فوتبال نداشت و رفتن به سینما را ترجیح می داد. و البته آرام تر وجدی تر از شریف بود. در دروس مدرسه ضعیف بود وبه همین خاطر به کلاس های تقویتی می رفت و تقریبا برای همه درس ها  به کمک نیاز داشت. اما او نیز به مانند شریف بسیار با اراده بود. سعید در 18 سالگی تقاضا کرد که مجوز اقامتش در آن آسایشگاه تمدید شود تا بتواند دوره آموزش آشپزی را تکمیل کند و التبه موفق هم شد.

شریف برای گذراندن دوره تکنسین برق به کالجی شبانه روزی درهشتاد کیلومتری سن ژونی رفت اما آخر هفته ها به باشگاه فوتبال می آمد و بازی می کرد. با این حال رؤیای شریف که تبدیل شدن به یک بازیکن حرفه ای فوتبال بود هرگز صورت واقعیت به خود نگرفت. هیچ باشگاه بزرگی به او علاقه ای نشان نمی داد و شریف در طی سال ها و حتی دربزرگسالی آن رؤیا را فراموش نکرد. به همین خاطر تصمیم به بازگشت به پاریس گرفت و حتی اصرار مربی اش نیز نتوانست تصمیم او را تغییر دهد. فرگتاس می گوید:” به او گفتم که بازگشت به پاریس فکراحمقانه ای است. او در این جا کاپیتان تیم بود و باید همین جا می ماند”. بهترین دوست شریف که خود یک پناهجوی اهل اتیوپی بود نیز همه تلاش خود را برای قانع کردن شریف به کار گرفت اما اوهم موفق نشد. به گفته این دوست، شریف گفته بود که از زندگی در این منطقه بی سروصدا و کوچک خسته شده و می خواهد به پاریس برود. ظاهرا قصد داشت که به یک باشگاه حرفه ای وارد شود و بدین ترتیب بود که سعید وشریف در سال 2000 به پاریس بازگشتند.

با نگاهی به گذشته می توان گفت که این بازگشت از جمله لحظات سرنوشت ساز این دو برادر بود، لحظه ای که آن دو راهی دیگر را انتخاب کردند که کاملا با زندگی عادی آنها تا آن لحظه تفاوت داشت.

چهار سال بعد یعنی در 24 ژانویه 2005 ، شریف کواشی درحالی که به عنوان یک جهادی عازم عراق بود توسط پلیس فرانسه بازداشت شد. اوطی بازجویی ها داستان زندگی خود را برای یکی از مأموران سرویس امنیت داخلی فرانسه تعریف کرد. با نگاهی به جزییات 12 جلسه بازجویی از شریف وده جلسه بازجویی از سعید ودیگران به راحتی می توان به تغییر وتحولات این دونفر پی برد.

شریف کواشی در این بازجویی ها درمورد روزهایی می گوید که نزد دایی خود در محله فقیر نشین و حاشیه ای پاریس یعنی اوپرویل زندگی می کرده است. شریف از سوی دایی اش از خانه بیرون انداخته می شود وبه همین خاطر شب ها را درهتل های کوچک و در کنار دوستانش می گذراند. به گفته شریف درآن زمان در بازارها کار می کرد و به دزدی و فروش حشیش مشغول بود. دو سال به این صورت زندگی کرد وسپس به یکی از دوستانش در دوران آسایشگاه به نام “میشل سی.” برخورد. او شریف وسعید را به خانه مادر خود در همان منطقه 19 پاریس برد.

شریف توضیح می دهد که از همان زمان شروع به مطالعه وتفکرکرده وهمراه با برادرش سعید به مسجد “پره سن گرویس” می رود:” قبل از آن هرگز نماز نخوانده بودم زیرا کودک بودم و کسی در مورد عبادت و نماز با من صحبتی نکرده بود. اوایل فقط جمعه ها به مسجد می رفتم. زمانی که متوجه شدم حضور در مسجد به ذهنم آرامش می دهد، اغلب اوقات در مسجد حاضر می شدم”.

در سال 2003 و در همان مسجد با مردی آشنا شد که زندگی او را تغییر داد. آن مرد که خود را واعظی به نام “فرید بن ایتو” معرفی می کرد22 ساله بود وبا آن موهای بلند و چفیه سفیدی که به سرش می پیچید بیشتر به هیپی ها شباهت داشت. بن ایتو نیز فرزند یک خانواده مهاجر الجزایری بود که خیلی زود با افکار جهادی ها ارتباط برقرار کرده بود. بن ایتو در واقع شوهر خواهر یکی از تروریست های مشهورسلفی به نام “یوسف زموری” بود که در ماه مه سال 1998 به اتهام طرح حمله به تیم ملی فوتبال فرانسه بازداشت شده بود. بن ایتو همواره با امامان جماعت و وعاظ میانه رو آن مسجد درگیر می شد و به همین خاطر از مسجد اخراج شد. پس از آن بود که کلاس هایی برای حلقه ای کوچک از مریدانش در خانه خود تشکیل داد و در آن جا به آموزش عقاید سلفی پرداخت. برادران کواشی نیز به همراه دوستشان “تیمور بوشناک” در این جمع حضور داشتند. آنها به بن ایتو لقب “ابوشریف” داده بودند و به ویژه این شریف بود که عمیقا تحت تأثیر بن ایتو قرار داشت.

شریف کواشی در بازجویی ها می گوید:” باور نداشتم که مسلمان خوبی باشم”. شریف تلاش می کند که مرتب به عبادت و نماز مشغول باشد اما این تلاش وی همیشه با موفقیت همراه نبود به ویژه در زمان هایی که زیاد حشیش می کشید:” من از همان دسته مسلمانانی هستم که به آنان لقب مسلمان-گتو داده اند . با دوست دخترم ملاقات می کنم و زندگی خودم را دارم و سپس راه می روم و افسوس می خورم. وقتی با فرید ملاقات می کنم حالم بهتر می شود”.از متن بازجویی ها چنین بر می آید که شریف دانش و آگاهی چندانی از سیاست و مذهب نداشته است. زمانی که از او در مورد موضوعاتی مانند سلفی گری، جهاد، بحران خاورمیانه و القاعده سوال می شود تقریبا حرف زیادی برای گفتن ندارد.

این بن ایتو بود که شاگردانش را علیه آمریکا، به ویژه پس ازحمله آن کشور به عراق در سال 2003، تحریک می کرد. شریف می گوید:”هنگامی که آمریکایی ها برای سرنگونی صدام به عراق حمله کردند من بی طرف بودم زیرا صدام کارهای زشتی انجام داده بود”. اما به گفته خودش زمانی که متوجه “تحقیر عراقی ها توسط نظامیان آمریکایی” شد تصمیم گرفت که خود نیز در این جنگ شرکت داشته باشد. شریف از پایان سال 2003 هر هفته روزهای شنبه و یکشنبه به خانه بن ایتو می رفت.

آن واعظ جوان نیز حلقه کوچک حواریون خود را به جنگ مسلحانه تشویق می کرد و شهادت را راه رسیدن به بهشت می دانست. بدین ترتیب بود که بن ایتو رهبری شبکه جهادی های “بوت-شامون” یا همان پارک واقع در منطقه 19 پاریس را بر عهده گرفت. بن ایتو در واقع سخنرانی شیاد و حرفه ای بود که می دانست چگونه باید حواریون جوان خود را به جهاد تشویق کند. شریف می گوید:” فرید به صورت مستقیم ما را به شرکت در جهاد تشویق نمی کرد اما با قرائت متون مقدس و آموزه های اسلامی از جهاد می گفت و همین کار وی به من کمک کرد که در مورد شرکت در جهاد تردیدی به خود راه ندهم”.

الگوی این جمع اما فردی به نام “ابوبکر الحکیم” یکی از اولین شاگردان بن ایتو بود که برای جنگ به عراق رفته بود. ابوبکر الحکیم البته قبل از حمله آمریکا به عراق سفر کرده بود و قرار بود که در زمره به اصطلاح آن سپر انسانی در مقابل نیروهای آمریکا باشد. شبکه رادیویی RTL در مارس 2003 مصاحبه ای با الحکیم داشت و وی درآن مصاحبه فریاد کشید:” ابوعبداله، من هستم! من در عراق هستم. آماده ام که در خط مقدم بجنگم، بوم بوم!”.

الحکیم با این فریادها در واقع صدای انفجارها را تقلید می کرد و سپس ادامه داد: “ما همه آمریکایی ها را خواهیم کشت! ما مجاهد هستیم ومرگ و بهشت را می خواهیم”.

اما ابوبکر الحکیم به بهشت نرفت. بعد از سقوط صدام در سوریه بازداشت و از آن جا به فرانسه مسترد شد. پس از آزادی از زندان بار دیگر خود را به عراق رساند و در فلوجه به نفع سازمان القاعده جنگید. الحکیم در واقع از نظر ظاهر و موارد دیگر نقطه مقابل بن ایتو بود. او بدنی ورزیده و عضلانی (برخلاف بن ایتوی لاغراندام و استخوانی) داشت و توانست بدون نظریه پردازی های آنچنانی شماری از شاگردان بن ایتو را به جبهه های جنگ بکشاند. در مجموع سه تن از افراد سلول بوت-شامون” از جمله برادر الحکیم در جنگ عراق جان خود را از دست دادند و یک نفر از آنان دست و یک چشم خود را از دست داد.

شریف ابتدا در بازجویی ها ادعا می کند که او و دوستش تیمور قصد داشتند که برای خرید کالاهای ارزان قیمت از سوریه وفروش آن در فرانسه به سوریه سفر کنند. اما بالاخره در چهارمین جلسه بازجویی اعتراف می کند:” من آماده بودم که برای جهاد از جان خود دست بکشم. اما حالا عقیده دارم که این شیطان بود که چنین فکری را به من القا می کرد”.

هنگامی که بازجویان از شریف سوال می کنند که آیا او نیز حملات تروریستی در فرانسه را تأیید می کند یا نه جواب می دهد:” نه، فرانسه وطن من است. من هرگز چنین کاری نمی کنم”.

اگرچه که شریف کواشی ودوستش تیمور بوشناک آگاهی چندانی در مورد جهاد نداشتند اما آماده بودند که آنچه از توانشان برآید در این راه انجام دهند. پارک بوت-شامون برای آنها در حکم یک محل آموزش و تمرین بود و در این پارک بود که آنها تن و بدن خود را برای جهاد آماده می کردند. هر روز یک ساعت را به بازی فوتبال اختصاص می دادند و سپس در یک کافی نت سراغ بازی های کامپیوتری که در واقع استفاده از مسلسل کلاشنیکف در آن شبیه سازی شده بود می رفتند. در همان زمان بود که ناگهان شریف کواشی صحبت از به آتش کشیدن مغازه ها و رستوران های یهودیان و تهیه کامیون و مواد منفجره برای حمله به پایگاه های آمریکا را به میان آورد.

البته در همین بازجویی ها از ترس و هراس های خود نیز می گوید: “بارها به خودم گفتم که من نمی روم زیرا علاقه ای ندارم که در آن جا کشته شوم. از روی غرور چنین تصمیمی گرفته بودم. با خودم می گفتم که اگر پا پس بکشم دیگران مرا بزدل می خوانند. درخواست گذرنامه کردم و از یک آژانس مسافرتی بلیت رفت و برگشت دمشق را به قیمت چهارصد یوروخریدم. در آخرین هفته قبل از سفر، بن ایتو آخرین درس های جهاد را داد و به ما گفت که هفتاد حوری و خانه ای بزرگ در بهشت انتظارمان را می کشند”.

شریف کواشی و تیمور بوشناک از این بابت خوشحال بودند و احساس می کردند که افرادی خاص هستند که برای جهاد برگزیده شده اند. “دومینیک مانی” که بین سال های 2005 تا 2008 به عنوان وکیل مدافع، دفاع از شریف و تیمور را بر عهده داشته است می گوید: “آنها تا قبل ازآن در واقع هیچ احساس تعلقی نداشتند. تیمور به من می گفت که او در فرانسه تنها یک عرب است که شغلی پیدا نمی کند. او می گفت حتی در وطن پدر و مادرش یعنی تونس باید دوبرابر بابت هر چیزی پول خرج کند چون درآن جا فرانسوی محسوب می شود”.

بن اتیو به حواریون جوان خود امکان سومی را نیز عرضه کرد: پیوستن به امت یا همان جامعه جهانی مسلمانان و جنگ مسلحانه علیه نابرابری ها. او در نهایت حیله گری از میان شاگردانش افراد آماده ای چون شریف (ونه سعید) را برگزید و به گفته مانی: “بن ایتو چنان وانمود می کرد که آن جوانان احساس کنند که به دلیل آن که بهترین شاگردان بوده اند برای جهاد برگزیده شده اند. آنها اصلا به این مساله فکر نمی کردند که دلیل انتخاب آنان درجه بالای حماقتشان در آن جمع بوده است”.

شریف و دوستش تیمور طبق برنامه قرار بود که روز 25 ژانویه 2005 به سوی دمشق پرواز کرده و در آن جا با هشت هزار یورو پول نقدی که در اختیار دارند، مسلسل های کلاشنیکف بخرند و سپس عازم عراق شوند. آخرین شب قبل از سفر را درخانه بن ایتو سپری کردند اما صبح روز بعد و در مسیر فرودگاه بازداشت شدند. شریف چنان ترسیده بود که موبالیش را به داخل واگن مترو پرت کرد.

او برای وکیل مدافع خود اعتراف کرد که بابت بازداشتش خوشحال است؛ زیرا به گفته وی اگر چه تصور شرکت در جهاد اشتیاق او را برای چیزهای مهم تر و بزرگ تر بیشتر کرده بود اما نمی خواست که بمیرد. شریف به اتهام تشکیل یک گروه تروریستی در بازداشت موقت ماند اما برادرش سعید که او نیز ازجمله حواریون بن ایتو بود اعلام کرد که از نقشه های برادرش هیچ اطلاعی نداشته است و به همین خاطر آزاد شد.

منبع: اشپیگل

ترجمه:محمدعلی فیروزآبادی- شفقنا

ادامه دارد…

انتهای پیام

www.afghanistan.shafaqna.com

اخبار مرتبط