شفقنا افغانستان- جنرال دوستم معاون رییس جمهور و رهبر حزب جنبش یک تن از موثرترین چهره های معاصر افغانستان است.
به گزارش خبرگزاری شفقنا افغانستان، او که تجربه سالها جنگ و مبارزه سیاسی را در کارنامه اش دارد، پشت آن چهره به ظاهر بی تفاوت و ساده اش دنیایی از تجربه عملی را نهفته است.
زندگی دوستم از تلاطمهای زیادی گذشته، این جنرال مسلکی که تا خودش در میدان نباشد جنگ برایش بی مزه است، لقب جنرال پادشاه ساز را دارد، او محبوبیت خاصی بین مردم افغانستان اعم از ازبک و هزاره و تاجیک و حتی پشتونها دارد.
آنچه می خوانید بخشهایی از کتاب “دوستم و افغانستان” است که به زبان ترکی نوشته شده و شرح حال روزهای سخت جنرال دوستم است:
نام حزب شان خلق خود شان دشمن مردم
من [عبدالرشید دوستم] با موفقیتهایی که در دوره دوم عسکری [1979] کمایی کردم، شهرت خوب یافتم. نامم را همه شنیدهبودند. بزرگان قریه به دیدنم میآمدند و میگفتند: “به تو افتخار میکنیم”. بعداً مشکلات خود را بیان نموده از من کمک میخواستند.
از قوماندانی که تازه به قریه ما تعیین شدهبود، کسی دل خوش نداشت. مراسم خیرات و ذکات را مانع میشد. مهریه ازدواج سهصد افغانی شدهبود. قوانین نو بعضی فعالیتها را لغو یا محدود ساختهبود. کوپراتیف جدید در مقابل اکثریت بیعدالتی میکرد. در قریه ناراحتی بزرگ ولی بیصدا وجود داشت. چون مشهور شدهبودم، مردم از من توقعاتی داشتند. مجبور بودم کاری انجام دهم.
نزد قوماندان قریه رفتم. از تمام شکایتها و مشکلاتی که به من گفته شده بود، یکایک به او یاد کردم و گفتم: «درست نیست که بر مردم فشار آوردهشود و برای فعالیتهای ملاها اینقدر محدودیت ایجاد گردد». بعد بزرگان قریه را جمع کردم و گفتم: «غمگین نباشید. هر کس به هر کس که بخواهد، میتواند ذکات بدهد، هرقدر که میخواهد مهریه بگیرد و مراسم خیرات ترتیب دهد. پس ازین هیچکس مانع شما نخواهد شد».
دوران حفیظ الله امین بود. مناقشاتم با موظفین حکومتی در مدت کوتاه بالا گرفت. قرار بود هیاتی از کابل برای حل مشکلات به قریه ما بیاید. قریه ما سههزار خانه داشت. همه جمع شده بودیم: بزرگان و ریشسفیدان. من هم بودم. احرار جویا و عبدالرزاق قادری در راس هیات بودند. در بین شان آدمهای مهم دیگر هم بودند. طبعاً همه ادعاهای مغرورانه داشتنند. مراسم سلامدهی [تعارفات و تشریفات] پایان یافت. جویا با همه دست داد. نوبت من که رسید، بیاعتنا گذشت. دستم را دراز کردم و همانطور خالی در هوا ماند. خیلی ناراحت شدم. گفتم زمین چاک میشد و من زیر زمین میرفتم. این اهانت خیلی بزرگ نسبت به من بود. مرامش بیآبرو ساختنم در بین مردم بود.
شام مردم را نزدیک تپه شهدا گرد آوردیم. تقریباً سههزار نفر با چراغها آمدهبودند. میز خطابه هم آماده گردیدهبود. احرار جویا ریس هیئت مرکزی که یک انسان نهایت دوروی بود، قبلاً در سخنرانیهایش نورمحمد ترهکی را توصیف میکرد. این بار با نام حفیظ الله امین آغاز کرد و مدح و ثنای او را گفت. ترهکی سه روز پیش کشته شدهبود. ناگهان دستش را به سوی من دراز کرد و پرسید: «ای مردم! میخواهید که این قمارباز و دزد رهبر شما باشد؟” چنین اهانت را هرگز توقع نداشتم. اعصابم خیلی خراب شد. طبعاً مردم قریه هم متعجب شدند. گپ زدنها و اینسو آنسو دیدنها شروع شد: «چی گپ است؟ چی گفته میشود؟ چی گپ است؟ » مردم به شک و تردید فرورفتند. در طول عمرم قماربازی نکردهبودم و حتا نمیدانستم که قمار چیست. دزدی کردن، خدا نگاه کند، به مال هیچکسی دست نزدهبودم.
فوراً خود را در پیشروی مردمی که در حال رفتن بودند، انداختم و گفتم: «میخواهم صحبت کنم. من هم چیزی برای گفتن دارم». جویا به سخنرانی دوام داد. بار دیگر اجازه صحبت خواستم. احرار “نخیر” گفت. هم اجازه نمیداد و هم به اهانتم ادامه میداد. گویا من دزد یغماگر و قمارباز هستم. خیلی عصبانی شدم. دست و پایم میلرزید. باید صحبت میکردم. بار دیگر اجازه خواستم. اجازه نداد و تهدید هم کرد که اگر بیشتر اصرار نمایم، دهنم را پاره خواهد کرد.
دیگر طاقتم از دست رفت. چاقویی بزرگ در جیب داشتم. آن را کشیده باز کردم و به جویا نزدیک شدم. سخنرانی را چنین شروع کردم: «همه اینها خاین هستند. به شمول حفیظ الله امین، نورمحمده ترهکی و احرار جویا. نام حزب شان “خلق” است، ولی اینها دشمن مردم هستند». چاقو را به گردن جویا بردم و گفتم: «بگو! امین خاین است یا نه؟ بگو! امین هر شب صدها نفر را به قتل میرساند یا نه؟»
او در حالیکه چاقو در گردنش بود و میلرزید، جواب داد: «تمام چیزهایی که این کارگر [دوستم] میگوید، راست است». گفتم: «بگو! آیا مردم پس ازین میتوانند رسوم و عنعنات خود را آزادانه انجام بدهند؟» جواب داد: «میتوانند». گفتم: «بگو! این کوپراتیفها لغو گردند، مهریه ازدواج آزاد است و …» هرچیزی که بود، یکایک از وی اقرار گرفتم.
چاقو را بستم و در جیبم گذاشتم. دیگر چیزی برای گفتن نماندهبود. آنها با عجله به موترها سوار شدند و رفتند. نزد مردم قهرمان شدهبودم. توقعات شان بیجا نشدهبود. مرا بر شانهها بالا کردند. همه خوش بودند. موفق شدهبودیم. تمام حقوق خود را پس گرفتهبودیم. مثلی که انقلاب انجام داده باشیم، در حالی که هیچ خبر نداشتیم فردا چه خواهد شد.
فردای آن روز عبدالرزاق خبر فرستاد. گفته بود: «دوستم بیاید با او قرارداد میکنیم». با چهار تن از دوستانم به خانه عبدالرزاق رفتم. خیلی بیرباور بود. مردم بر روی زمین نشسته نان میخوردند. پدر قادری (بعداً خسرم شد) هم آنجا بود. مرا که دید شروع کرد به توهین و دشنام. هرچه بر زبانش آمد، گفت. به قادری گفتم: «مرا به ملاقات خواسته بودید، نه برای دشنام شنیدن. پدرت چگونه میتواند اینطور سخن بگوید؟»
در عین زمان خطر موجود در اتاق را نیز احساس میکردم. آنجا هرچه میخواستند، میتوانستند انجام دهند، زیرا هر روز به امر حکومت صدها نفر کشته میشد. اما طالع داشتم که غیر از دوستان همراهم، عده دیگر از دوستانم هم که از موضوع شنیده بودند، آمدند. چون تعداد ما زیاد شد، آنها جسارت نکردند کاری کنند؛ لذا دروازه مذاکره را باز گذاشتند. گفتند: «روز دوشنبه در شبرغان دیدار میکنیم و یگان مقررات را تحریری تعیین و امضا میکنیم». گفتم: «درست است».
به وعده وفا کردم و برای ملاقات شبرغان رفتم. احرار جویای خاین دم دروازه ایستاده بود. شاید در دلش میگشت که دوستم نمیآید. از دیدنم حیران شد و با لحن قهرآمیز گفت: «به دفتر والی صاحب میرویم». والی بشریار بسیار ظالم و خونخوار بود. صدها نفر را به قتل رسانیده و همیشه سر میزش یک میل سلاح قرار داشت.
به دفتر داخل شدم. جویا به والی گفت: «همین است دوستم کارگر که به حفیظ الله امین دشنام داده بود. همین است کسی در کوهها پول جمع کرده و مردم را علیه حکومت تحریک میکند». فکر کردم که همان لحظه پایان زندگیم است. به احترام ایستادهبودم. میخواستم چیزی بگویم، والی تمام اشیای میز را بالایم پرتاب کرد. در عین زمان، دشنام هم میداد. خشم خود را کنترول نتوانست، از سر میز سلاح را برداشت و پیش آمد. با قنداق تفنگ به سرم، دهنم و هر جای بدنم که برابر میآمد، میزد. سراپایم خونآلود شد. در جیبم یک ورق بود. در آن تمام بیعدالتیهای انجامیافته در مقابل مردم، نوشته شدهبود. ورق را به زحمت از جیب کشیدم و گفتم: «ببینید! همه چیز را نوشتهام. اگر یک کلمه آن دروغ باشد، مرا با گلوله بزنید».
سخنم را نمیشنید و به لتوکوب با قنداق ادامه داد. فکر میکنم خسته شد و امر کرد که بیرونم بکشند. مرا به تشناب بردند. دست و رویم را شستم و سر و صورتم را منظم ساختم. بعد مرا نزد رییس اداری بردند. او هم خشمگین بود. پرسید: «چرا با دولت مخالفت میکنی؟ اعدامت میکنند». چیزهای زیاد دیگر هم گفت. بعد به زیرزمینی کشاندند. تنها برای یک نفر جای بود. آنجا حبس شدم.
فردای آن روز محفل بود. به سربازانی که علیه مجاهدین موفقیت نشان دادهبودند، مدال میدادند. کسی که قوماندانی این سربازان را به دوش داشت، من بودم. باید در محفل حضور میداشتم، اما در زندان قرار داشتم. دوستانم که مرا آنجا ندیدند، پرسوپال کردند. دانستند که زندانی هستم و اعدام خواهم شد. در حدود صد نفر از دوستان عسکری پیش بشریار والی قاتل شبرغان رفتند و گفتند که در کوهها چه کارهایی شده و دوستم چه قهرمانیهایی کردهاست. باید آزاد شود.
طبعاً والی متعجب شد و گفت: «درست است، اما دوستم نباید دوباره به چنین حادثات مداخله کند. باید در سند کتبی امضاء بدهد. چه مردم قریه حقبهجانب باشند و چه مردم قریه پامال شوند، به دوستم هیچ غرض نیست».
آمدند و مرا به دفتر تحقیق بردند. گفتم: «سند را شما ترتیب کنید، من امضاء میکنم». هرچه میخواستند نوشتند و من هم امضا کردم. در نهایت، آزاد شدم.
همانجا سوگند بزرگی خوردم:
«بعد ازین باید خیلی صبور باشم و روزی حتماً انتقامم را بگیرم».

نویسنده: Yavuz Selim
برگردان: محمدعارف صدری
بازتایپ و ویرایش: صبور سیاسنگ
برگهای 79 تا 83 “افغانستان و دوستم” (Yavuz Selim)، انقره/ ترکیه، 2004
