زمان انتشار : ۲۸ میزان ,۱۳۹۷ | ساعت : ۱۳:۱۸ | کد خبر : 295557 | چاپ

زنان تأثیرگذار در عاشورا؛ بانو ام قاسم نجات بخش دینداری حبیب بن مظاهر

شفقنا افغانستان_ بررسى حضور و نقش زنان در حادثه کربلا از این منظر، شایسته مطالعه و تحلیل است که عاشورا نمایشى عینى از آموزه ‏هاى اسلامى در دشوارترین شرایط است و برپایه این منبع مى‏ توان از توانمندى، نقش و ابعاد وجودى زن آگاه شد.

بانو ام قاسم، همسر حبیب بن مظاهر چه نقشی در واقعه عاشورا داشت؟ 

مسلم بن عَوسَجه و حبیب بن مظاهر هر دو پیرمرد و از یک طایفه یعنی از بنی اسد بودند و در کوفه زندگی می‌کردند. آنها در دوران خلافت امام علی (ع) از یاران صمیمی آن حضرت به شمار می آمدند. هنگامی که حضرت مسلم (ع) به نمایندگی از امام حسین (ع) به کوفه آمد٬ این دو نفر در بیعت گرفتن از مردم برای حضرت مسلم (ع) بسیار کوشیدند. تا وقتی که عبیدالله بن زیاد وارد کوفه شد و مردم را از حکومت یزید ترسانید٬ مردم مسلم (ع) را تنها گذاشتند. سرانجام آن حضرت در یک جنگ نابرابر اسیر شده و به دستور ابن زیاد او را به شهادت رساندند.

بنی اسد در این شرایط سخت٬ مسلم بن عوسجه و حبیب بن مظاهر را از گزند دژخیمان پنهان کردند. سپس این دو نفر پنهانی خود را به کربلا رساندند. آنها به سپاه امام حسین (ع) پیوستند و به شهادت رسیدند.

حبیب بن مظاهر که بیش از ۷۵ سال داشت و از اصحاب پیامبر(ص) به شمار می آمد، در کوفه پنهان بود و تقیه می کرد. وی در صدد بود در یک فرصت مناسب خود را به سپاه امام حسین (ع) برساند. او همسر متعهد و قهرمانی داشت که بسیار علاقه مند بود، شوهرش به فیض عظمای یاری امام حسین (ع) برسد.

حبیب پیرمردی بود که تلاش داشت کسی از مخفیگاه او و تصمیم او در پیوستن به سپاه امام حسین (ع) آگاه نگردد٬ حتی تصمیم خود را به همسرش نیز نمی گفت تا مبادا تصمیم او بر همگان آشکار شود. امام حسین (ع) با کاروان خود از مکه بیرون آمده بود و به سوی عراق حرکت می کردند٬ در همین وقت امام برای حبیب نامه ای نوشت و توسط شخصی آن را به کوفه فرستاد. روزی حبیب کنار همسرش بود. در خانه را زدند٬ حبیب برخاست و پشت در رفت. قاصدی را دید که نامه امام حسین (ع) را برای او آورده است٬ نامه را گرفت و نزد همسرش بازگشت. نامه را خواند. نوشته شده بود: این نامه ای است از حسین فرزند علی بن ابی طالب (ع) به سوی مرد دانا حبیب بن مظاهر. ای حبیب، تو خویشاوندی مرا از پیغمبر (ص) می دانی و تو از هر کس ما را بهتر می شناسی. تو مرد بلند طبع (آزاده) و غیرت‌مندی هستی. در یاری ما کوتاهی نکن که در روز قیامت جدم رسول خدا (ص) پاداش تو را خواهد داد.

حبیب نمی خواست کسی از نامه و تصمیم او برای  یاری امام حسین (ع) آگاه شود تا مبادا جاسوسان جریان او را گزارش بدهند٬ از این رو وقتی بستگان او پس از آگاهی از نامه از او پرسیدند: اکنون چه قصدی داری؟

او تقیه می کرد و می گفت: من پیر شده ام و از من کاری ساخته نیست.

همسرش در ظاهر دریافت که حبیب از رفتن برای یاری امام حسین (ع) سهل انگاری می کند. به حبیب گفت: گویا برای رفتن به سوی کربلا برای یاری حسین (ع) تمایل نداری. حبیب خواست همسرش را امتحان کند٬ به او گفت: آری، تمایل ندارم. همسرش گریه کرد و گفت: ای حبیب، آیا سخن پیامبر (ص) را در شأن امام حسین (ع) فراموش کرده ای که فرمود: دو پسرم این دو نفر (حسن (ع) و حسین (ع)) آقای جوانان بهشتند و این دو٬ دو امام هستند، خواه قیام کنند و خواه قیام نکنند. نامه امام حسین (ع) به تو رسیده و تو را به یاری می خواهد، آیا پاسخ مثبت نمی دهی؟

حبیب گفت: ترس آن دارم که بچه هایم یتیم شوند و تو بیوه گردی. همسر گفت: ما به بانوان و دختران و یتیمان بنی هاشم اقتدا می کنیم٬ خداوند ما را کافی است. وقتی حبیب همسرش را آماده یافت٬ حقیقت را به او گفت و برای او دعای خیر کرد.

هنگام حرکت حبیب، همسرش به او گفت: من حاجتی به تو دارم. وقتی به محضر امام حسین (ع) رسیدی، دست ها و پاهایش را به نیابت از من ببوس و سلام مرا به او برسان. حبیب گفت: بسیار خوب. در نقل دیگر آمده: حبیب از روی احتیاط به همسرش گفت: من دیگر پیر شده ام، از سالخوردگان چه کار آید؟ همسرش با اندوهی جانکاه همراه با خشم برخاست و روسری خود را از سرش کشید و بر سر حبیب انداخت و گفت: اکنون که نمی روی، مانند زنان در خانه بنشین. سپس با آهی جان سوز فریاد زد: ای حسین (ع)٬ کاش مرد بودم و می آمدم در رکاب تو می جنگیدم تا جانم را نثار تو کنم.

حبیب وقتی اخلاص و محبت همسرش را دریافت، خاطرش آرام شد و به او گفت: همسرم٬ آسوده باش. چشمت را روشن خواهم کرد و این ریش سفید را با خون گلویم رنگین می کنم. خاطرت آرام باشد.

امام حسین (ع) در بین راه مکه به کوفه، دعوتنامه اى براى حبیب بن مظاهر فرستادند. وقتى نامه رسان حضرت به خانه حبیب رسید, وى و همسرش مشغول غذاخوردن بودند. ناگهان غذا در گلوى حبیب بن مظاهر گیر کرد. همسر او، این پیشامد را به فال نیک گرفت و گفت: اى حبیب! اکنون نامه اى ارزنده از شخصى بزرگوار به دست ما خواهدرسید! در این هنگام، صداى درب منزل شنیده شد. حبیب از جاى برخاست و گفت: کیستى نامه رسان گفت: من پیام رسان حضرت حسین بن على (ع ) هستم.
حبیب رو به همسرش کرد و گفت: اللّه اکبر! راست گفتى اى آزاده زن! و بعد نامه را از نامه رسان گرفت و شروع به خواندن کرد. همسر حبیب از مضمون نامه پرسید. حبیب بن مظاهر وى را از مضمون آن آگاه ساخت. همسرش با شنیدن پیام نامه به گریه افتاد و گفت: اى حبیب! تو را به خدا در یارى حسین کوتاهى نکن! حبیب گفت:آرى! مى روم تا کشته شوم و محاسنم از خون گلویم رنگین شود. کوفه در وضعیت حساسى به سر مى برد. حبیب بن مظاهر نمى توانست به طور علنى از کوفه خارج شود، از این رو در فکر راهى براى پیوستن به حضرت ابى عبداللّه بود.
در همان هنگام، عمو زادگانش به نزد وى آمدند و گفتند: اى حبیب! شنیده ایم که قصد دارى به حسین ملحق شوى و او را یارى کنى؟ نخواهیم گذاشت که به چنین کارى دست زنی. حبیب بن مظاهر قصد خود را مخفى داشت و منکر چنین اقدامى شد. آنان نیز با اطمینان خاطر به سوى خانه هایشان روانه شدند. همسر وى، با شنیدن این کلمات، نزد وى آمد و گفت: اى حبیب! آیا کراهت دارى که به یارى حسین بن على (ع )برخیزى؟ حبیب براى آزمایش همسرش گفت: آرى! کراهت دارم!
زن دوباره به گریه افتاد و گفت: اى حبیب! آیا سخن رسول خدا(ص) در حق حسین بن على (ع ) و برادرش را فراموش کرده اى که مى فرمود:این دو فرزندم! و سید جوانان بهشتند. این دو امام هستند, چه قیام کنند و چه سکوت نمایند و این پیام رسان و نامه اوست که به سوى تو آمده است و از تو یارى مى طلبد، آیا تو او را بدون جواب و پاسخ مى گذارى؟ حبیب بن مظاهر گفت: از یتیم شدن فرزندانم بعد از خود و بیوه شدن تو مى ترسم! همسرش پاسخ داد: ما نیز به زنان هاشمى و دختران و ایتام خاندان رسول اللّه تاسى خواهیم کرد و خداوند کفیل و سرپرست ماست و بهترین وکیل خواهد بود. حبیب با مشاهده این صداقت و حقیقت، در حق او دعاى خیر کرد و او را از قصد خود آگاه ساخت. همسرش گفت: از تو خواسته اى دارم! آن چیست؟ اى حبیب! تو را به خدا قسم! اگر به خدمت حسین (ع) شرفیاب شدى، به نیابت از من دست و پایش را ببوس و سلام مرا به حضورش برسان.
حبیب بن مظاهر در پاسخ به یاری خواستن امام حسین (ع)، به صف یاران امام حسین (ع) در کربلا پیوست.

وقتی حبیب به حسین می‌رسد و هنگامی‌که به خیمه امام می‌رود از حال و هوای همسرش می‌گوید و اینکه او تمایلی ندارد به بنی‌اسد برود‌. او می‌خواهد با زینب باشد و امام در جواب حبیب می‌فرمایند: خداوند به همسرت جزای خیر بدهد.

بانو ام قاسم امامی ‌تو را دعا کرد که حتی نگاهش هم معجزه است چه رسد به لب گشودنش و دست به دعا برداشتنش؛ تو گرچه مریم و آسیه نبودی، ولی زنی بودی که به حبیب بال‌هایی دادی به وسعت پرواز در کنار حسین و همسرت به واسطه دین‌داری تو اکنون در کنار حسین آرمیده است.

منابع:

معالی السبطین، ج ۱، صص۳۷۰و۳۷۱؛ فرسان الهَیجا، ج ۱، ص ۹۱٫

کتاب زنان نمونه، تالیف علی شیرازی

کتاب داستان دوستان، تألیف محمد محمدی اشتهاردی، داستان دوستان؛ ج۵؛ ص۲۰

انتهای پیام

af.shafaqna.com

شفقنا در شبکه های اجتماعی: توییتر | فیسبوک | تلگرام