شفقنا افغانستان_ چند روز قبل استاد ابوطالب مظفری، شاعر و پژوهشگر کشورمان مثنوی خود با نام اسطوره اوغان و هزاره را منتشر کرد.
به گزارش خبرگزاری شفقنا افغانستان، استاد مظفری که اتفاقا شاعر کمکاری است، کم میگوید اما مفید، با اینحال مثنوی اخیر ایشان اما و اگرها و واکنشهایی را به دنبال داشته است.
آنچه میخوانید توضیحات و در واقع نقد خود استاد به خودش است :
توضیحی بر مثنوی اوغان و هزاره
پیام دوست دوران جوانیام، غفار یعقوبی به فکرم انداخت که توضیحی بر مثنوی «اسطوره شد تاریخ اوغان و هزاره» بنویسم. وقتی این مثنوی در فضای مجازی منتشر شد؛ بر خلاف انتظارم، از طرف برخی با واکنشهای منفی مواجه شد. این دوستان کنارهم نشاندن ستمگر و ستمکشیده و تسری دادن اعمال ستمگر را به ستمکشیده درست نمیدیدند. برخی دیگر مانند جناب یعقوبی؛ بازتاب کل نزاع کشور را به تقابل افغان و هزاره کامل نیافته و نیز،تنها قومیدیدن ماجرا را، بدون دخالت عوامل ایدئولوژیک ناقص ارزیابی کردهاند.
حقیقتش این است که من به دلیل تجربههای زیستی و اجتماعی، بیش از بقیۀ دوستان شاعرم ، به نزاع تاریخی اوغان و هزاره حساسیت داشته و دارم و چنانکه جناب یعقوبی در پیامشان اشاره کرده است؛ حدود بیست و پنج سال قبل نیز، غزلی را تقدیم هموطنان پشتون کرده بودم.
همزمان با شروع جنگ در ارزگان، رسانهها از آدرس برخی از مقامات دولتی، خبری را منعکس کردند که آنان نزاع ارزگان را قومی ارزیابی میکردند تا سیاسی. من تا حد زیادی این نظر را قبول دارم. من معتقدم کلید حل بسیاری از مسائل این کشور به حل منازعات دیرینۀ این دو قوم بزرگ بر میگردد. این منازعات هرچند گاهی رنگ مذهبی و گاه سیاسی به خود گرفته ولی بیشتر قومی است.
این مثنوی در مقام قضاوت نیست. نشاندن گفتمان بخشایش به جای انتقام است. این است که به نشانههای عینی و تاریخی بیش از امور ذهنی توجه کرده اما ذهنیات درگیر با گفتمان انتقام از هرطرف که باشد نمیتواند با این مثنوی همدلی کند.
مثنوی اسطوره شد تاریخ اوغان و هزاره
این مثنوی درددلی است با برادران پشتون به بهانه جنگهای ارزگان.میخواستم اگر شده در ساحت متن، باب گفتوگوی را بازکنم میان فرهیختگان این دو قوم. و از شاعران و نویسندگان هموطن میخواهم حد اقل برای مدتی، به جای شیوههای آزموده شده و عقیمِ انتشار نفرت و خشونت، همدیگر را به مهربانی فرابخوانیم.دیگر راهها زا آزمودیم، این راه را هم بیازماییم.فرض کنید این هم یک نوع دعوت به چالش است.
بیهوده چشمک میزند، صبح سلحشور
جزغم نمیزاید دگر، این دشت شب کور
برشاخهها، بانگ و هیاهوی کلاغ است
در قریهها، حرف و حدیث تازه، داغ است
پیک عبوس مرگ، در آمدشُدِ شُوم
خانه به خانه گشته و «لخشوم سراغ» است
در درهها، آوای طبل است و تفنگ است
بیشک خبرهای نوی از روز جنگ است
نوباوهگان قوم، دل بر مرگ مایل
کرتوسهای کینه را بسته حمایل
با چشمِ سرمه کرده، «زلمی جان» پشتون
در فکر بند و بست و تاراج و شبیخون
زین کرده «خالقداد» اسب سرکشی را
یک سر،به شور آورده «پولاد» و «پشی» را
برنو به دوش از خانه راهی سمت کوه است
کوه از سم اسب جوانان در ستوه است
هریک به راه دیگری، چون کبچهماران
در حیلههای کشتن هم، کهنه کاران
ابر بلا روی سرشان، پایه پایه
مرگ و اجل همراهشان، سایه به سایه
شد نقش بر دیوارۀ هر سنگخاره
اسطورۀ تاریخ «اوغان» و «هزاره»
کشتید و ما کشتیم، هی کشتید و کشتیم
ما، خونی هم، فرض کن؛ هفتاد پشتیم
بستیم ره بر یکدگر، پیش از سحرها
ببریده از هم دست و پا و گوش و سرها
هی مرگ نو می آید و هی جان تازه
هر روز از ما ثبت، قبرستان تازه
رنگین به خون حلق و لب، داس و تبرها
ما خونی هم از پدرها، تا پسرها
شعر و مثل آوردهام سینه به سینه
هی کاروان در کارونها بار کینه
صد، ره به لب آورده هریک جان هم را
کشتیم «تاجیخان» و«منگلخان» هم را
تاریخ حل و عقد شرع ما تباه است
از حیلۀ ما پشتقرانها سیاه است
زخمی ز چنگ مرگ رستیم و شکستیم
پشت سر هم عهد بستیم و شکستیم
تا کی قمار این به خون آغشتگیها
میراث ما نقل برادرکشتگیها
کوتاه کن این قصۀ دیو و پری را
تاکی کشیم این کینههای اُشتری را
نه تو فرشته در زمین، نه دیو، ماییم
بیچاره آدم، گیر رنگ و ریو، ماییم
در چاه محبوسیم، گمراهی به ما چه؟
خیل غلامان! قصه شاهی به ما چه؟
از گرمی تبخانه، دالان را چه حاصل
از بزم شیران، ما غزالان را چه حاصل
در فتنۀ بیگانگان یاریم باهم
آخر برادر، ما وطنداریم باهم
از ما ده و دشت و دمن ویرانِ ویران
خود جیرهخوار خاک پاکستان و ایران
در کوهها، پای برهنه، دودو از ما
در کشتن هم،هی خبرهای نو از ما
این خاک هم، آیا چه و چون، میشناسد؟
قوم هزاره یا که پشتون میشناسد؟
در سینه مدفون کرده لالیهای ما را
این کوه، شیرینها، ملالیهای ما را
بسیار از ما و شما در خاک باهم
در این وطن این سرزمین پاک باهم
گیسو حنایی، زلف چین چین است این خاک
یارب چه بی اندازه شیرین است این خاک
در کوچهها مان ذوق طنازی چرا نیست
در میلهها، شوق اتن بازی چرا نیست
بیشک هم اینکه در وطن فصل انار است
شاعر خودش اینجا، دلش در قندهار است
