زمان انتشار : 28 اکتبر ,2019 | ساعت : 17:05 | کد خبر : 350810 | چاپ

استقلال افغانستان؛ توهم یا واقعیت؟ مقاله ای از دکتر کریم پاکزاد

شفقنا افغانستان- استقلال افغانستان، توهم یا واقعیت عنوان مقاله ایست که دکتر کریم پاکزاد، پزوهشگر انستیتوت تحقیقات بین المللی فرانسه در شماره ویژه AFRANE (انجمن دوستی فرانسه و افغانستان) بمناسبت صدمین سالگرد استقلال افغانستان نوشته است.

به گزارش خبرگزاری شفقنا افغانستان، این مقاله به زبان فرانسه منتشر شده و آنچه می خوانید برگردان فارسی مقاله می باشد.

استقلال افغانستان؛ توهم یا واقعیت؟

از توافق نامه راولپندی مورخ ۱۹ آگوست ۱۹۱۹ الی توافق نامه ی دوحه، مورخ ۱۹ آگوست ۲۰۱۹، که می توانست در کمپ دیوید امضا شود؛ همواره واقعیت استقلال افغانستان پرسش برانگیز بوده است. کریم پاکزاد، برداشت خویش را از برهه های مختلف تاریخ صد سال اخیر در مورد حاکمیت پر فراز و نشیب کشور، بیان کرده است.
در پیوند به تجلیل از صد سال استقلال، بحثی در محافل روشنفکری افغانستان به میان آمد که تنها به نقدهای مخالفان از رئیس جمهور اشرف غنی، مبنی بر متهم ساختن وی به استفاده از این مراسم برای مقاصد انتخاباتی و انتخاب دوباره اش محدود نمی شد.
بحث قدیمی، ولی همیشه تازه، مربوط می شود به واقعیت استقلال افغانستان. همیشه میان ایده ی استقلال و افغان ها یک پیوند عمیق وجود داشته است. ولی، در جریان این صد سال یک اجماع همگانی در مورد محتوی و واقعیت این ایده وجود نداشته است. در این زمینه می توانیم سه مقطع زمانی عمده را از هم تفکیک نماییم.

دکتر کریم پاکزاد؛ پژوهشگر

سلطنت و توهم استقلال
از زمانی که بریتانیای کبیر به تاریخ ۱۹ آگوست ۱۹۱۹ مطابق یکی از ضمائم توافقنامه راولپندی و به تعقیب سومین جنگ افغان – انگلیس، استقلال افغانستان ” در امور داخلی و خارجی اش” را به رسیمت شناخت، تا آخر سالهای ۱۹۷۰، ایده ی استقلال به صورت همگانی پذیرفته شده بود و افغان ها، همه ساله در آغاز تابستان آنرا جشن می گرفتند. ماهیت آن به تعریف “کلاسیک” استقلال ارتباط می گرفت که ما می توانیم آنرا در دانشنامه ها و لغت نامه های حقوقی اینگونه بیابیم: ” امتناع از تمام آنچه که مربوط به وابستگی، انقیاد، محدودیت و اعمال فشار از جانب یک قدرت خارجی و داشتن خودمختاری در زمینه سیاسی می باشد.
اما، استقلال افغانستان در چارچوب رهایی از استعمار به دست نیامده بود و به هر حال، افغانستان هیچگاه یک مستعمره بریتانیای کبیر نبوده است.
خواست امپراتوری هند بریتانیایی برای گسترش قلمرو به سمت غرب و فتح سرزمین های افغان از یک سو، ضعف پادشاهان و شاهزادگان افغان از سوی دیگر؛ فضای خاصی را میان مقاومت مردمی علیه حضور وحملات بریتانیایی ها و همچنین سرسپردگی شاهان و شاهزادگان افغان به همان نیروی خارجی در عوض کمک مالی و نظامی برای حکومت شان، بوجود آورده بود.

در رقابت با روسیه تزاری، بریتانیای کبیر آگاه بود که به صورت پایدار قادر به اشغال افغانستان نیست، لذا می خواست تا سیاست خارجی حاکمان افغان را کنترول کند.
آنچه گفته شد، به خوبی وضعیت آنزمان را نشان میدهد، مانند امیر عبدالرحمن خان که تنها در مسایل سیاست داخلی آزادی داشت. به همین جهت، او بسیار صادقانه به توافقنامه ی گندمک (۲۵ می ۱۸۷۹) پایبندی و احترام داشت که ذریعه آن، افغانستان در بدل نفی سیاست خارجی مستقل خویش تحت حمایت بریتانیا قرار گرفت. ثمره ی آن معاهده، یک سیاست سرکوب خونین و تصویب برتری پشتون ها بر دیگر اقوام افغان، با اعمال فشار از جانب بریتانیای کبیر و به منظور تقویت قدرت مرکزی می باشد.

امان الله خان و استقلال خواهی
در سال ۱۹۱۹، شاه جدید، امان الله خان بیشتر بنابر دلایل داخلی (برای تثبیت اقتدار خویش پس از به قدرت رسیدن به صورت جنجالی و همچنین به دلیل آنکه شخصا متهم به قتل پدرش بود) و نه بخاطر یک استقلال خواهی واقعی داخلی و خارجی، از ضعف بریتانیا پس از جنگ دوم جهانی استفاده کرده و ” جنگ استقلال براه انداخت”، جنگ سوم افغان – انگلیس که منجر به اعلان استقلال سیاسی گردید.
از همان ابتدا، یک بحث محدود در میان محافل روشنفکری در مورد ابعاد واقعی استقلال بوجود آمده بود. مشهورترین تاریخ نگار افغان، غلام محمد غبار بر این باور بود که معاهده ی راولپندی برخلاف خواست افغان ها است و آنرا یک “برد سیاسی” برای بریتانیای کبیر برشمرده است: “به سبب این معاهده، بریتانیا آنچه را که در میدان نبرد از دست داده بود ،دوباره بدست آورد.” تاریخ دانان دیگر نیز به مانند غبار بر این باورند که به دلیل این معاهده، بریتانیا موفق شد تا سرزمین هند بریتانیایی را حفظ کند و خط دیورند را که به تاریخ ۱۲ نوامبر ۱۸۹۳ میان بریتانیا و امیر عبدالرحمان خان به امضا رسیده بود، بر افغانها تحمیل کند، چنانچه به واسطه ی آن، بخش بزرگی از سرزمین های افغان به هند بریتانیایی ملحق گردید.

در نگاه محافل سیاسی و روشنفکری و همچنین لیبرال “انقلابی” تاثیر پذیرفته از انقلاب فرانسه، استقلال “سیاسی” شناخته شده از جانب بریتانیا، از نظر حقوق بین الملل قطعاً از افغانستان یک دولت دارای حق حاکمیت ساخت. با این حال، از یک سو، این حق حاکمیت محدود بود، از این جهت که خطوط مرزی به صورت واضح پذیرفته و شناخته نشده بودند. یک سده بعد، بحث بالای اعتبار حقوقی مرزها، میان افغانستان و پاکستان تا هنوز وجود دارد.
از سوی دیگر، یک عنصر مهم یعنی رابطه میان استقلال و حاکمیت به صورت یک بحث غالب همیشه ادامه داشته است. آیا با بدست آوردن استقلال، یک ملت دارای حق حاکمیت در افغانستان متولد شده است؟ نیم قرن طول کشید، تا ما متوجه شویم که حق حاکمیت برگرفته از استقلال به ملت تعلق دارد و نه به پادشاه حاکم.
بر علاوه این بحث تئوریک و دموکراتیک، بحث در مورد حقیقت استقلال و ماهیت آن هرگز متوقف نشده است. پایان کار سریع و بی رحمانه ی شاه امان الله توسط مداخله سرویس های اطلاعاتی بریتانیایی با استفاده از تحریک روحانیان بنیاد گرا و بسیار مخالف اصلاحات وی، زمینه را برای به قدرت رسیدن کوتاه مدت حبیب الله کلکانی “خادم دین رسول الله” مساعد ساخت. سلطنت زودگذر کلکانی که نه ماه به طول انجامید، یک واقعه مهم تاریخی را در افغانستان رقم زد، از این لحاظ که برای اولین بار یک غیر پشتون به حکومت رسید.
با این وجود، کلکانی دست آوردی به جز شکار قدرت امان الله و استقلال خواهی و مدرنیته خواهی وی نداشت. جنرال محمد نادر به حیث رهبر قبایل پشتون جنوب، به امارت اسلامی کلکانی پایان داد و یک سلسله پشتون جدید را ایجاد کرد.
نه شورش کلکانی در برابر شاه امان الله، نه فتح قدرت توسط محمد نادر، و یا باز پس گیری قدرت توسط پشتون ها، نمی توانستند عملی باشند الی با کمک امپراتوری هند بریتانیایی. بریتانیای کبیر، منشاء این مفکوره است که پشتون ها افغانستان را تأسیس کرده اند و تنها کسانی اند که مستحق حکمرانی بر این کشور اند. همین تز، بر دیدگاه کشورهای خارجی نسبت به افغانستان نیز تاثیر گذار بوده است. این طرز فکر در جریان حمله شوروی سابق، تعهدات آمریکا پس از ۲۰۰۱ و امروز در مذاکرات صلح با طالبان نیز وجود دارد.
پیش از ۱۹ آگوست ۱۹۱۹ و یا بعد از آن، بریتانیای کبیر همیشه از دولت هایی حمایت کرده است که بالای سیاست خارجی شان نظارت داشته است. در حافظه ی جمعی افغانها یک حقیقت وجود دارد: استقلال خواهی شاه امان الله برای امپراطوری بریتانیا خوش آیند نبود. تاریخ روابط میان افغانستان و آمریکا، نشان میدهد که تردید واشنگتن برای ایجاد روابط دیپلماتیک با “افغانستان مستقل” اساساٌ سیاسی بوده است. در دسامبر ۱۹۲۰، امان الله وزیر امور خارجه خویش ولی خان دروازی را به واشنگتن فرستاد که حامل نامه پادشاه به رئیس جمهور آمریکا وارن هاردینگ بود. ولی خان در پاریس با منشی دولت (Secretaire d’Etat) Evans Hugues ملاقات کرد. وی، در یک گزارش به رئیس جمهور هاردینگ می نویسد: ” با وجود آنکه بر اساس معاهده ی راولپندی افغانستان در امور داخلی و خارجی خویش مستقل است، بریتانیای کبیر نمی خواهد با افغانستان تعهدات داشته باشد و آنها را بر خلاف منافع و اهداف خویش می پندارد”.
او خلاصه می کند که: ” با وجود استقلال ظاهری، افغانستان تحت تاثیر بریتانیا باقی خواهد ماند…در حال حاضر، ایجاد روابط دیپلماتیک ممکن نیست، الی زمانی که بریتانیای کبیر مانعی نبیند”. همچنین، نه افغانستان شاه امان الله و حبیب الله کلکانی و نه هم افغانستان نادر خان نتوانستند آمریکا را مجاب کنند که افغانستان واقعاً یک کشور مستقل است. باید تا ۲۶ مارس ۱۹۳۶ انتظار کشیده می شد تا سفرای آمریکایی و افغان، یک معاهده ی دوستی را میان دو کشور امضا کنند. ولی باز هم باید تا ماه جون ۱۹۴۲ انتظار کشیده میشد تا دفتر نمایندگی آمریکا در کابل گشوده شود.
بحث سومی که امروزه برخی از محافل، از جمله جوانان را در برگرفته است، شامل این تفکر است که؛ استقلال سیاسی بدون استقلال اقتصادی بی معنی است و اینکه استقلالی که به قیمت گزاف در سال ۱۹۱۹ (آنچه که افغانستان را اولین کشور مستقل در آسیا ساخت که بعد از جنگ استقلال به استقلال رسیده است) بدست آمد، نتیجه اش ،توسعه نیافتگی اقتصادی است و اینکه تصویر استعمار انگلیس آن چیزی است که آنها در هند بجا گذاشتند و در افغانستان نیز ممکن بود پیشرفت در چنین زمینه ها را از خود به جا بگذارند. بارها شنیده ام، چندین دهه است که افغان ها می گویند: ” اگر افغانستان تحت سیطره انگلیس باقی می ماند، ما امروز خط آهن می داشتیم”.

حق حاکمیت محدود یا توجیه وابستگی
کودتای ۲۷ اپریل ۱۹۷۸ توسط افسران اردوی/ارتش افغانستان که اغلب در اتحاد شوروی پرورش یافته بودند به ثمر رسید. آنان دورادور از حمایت “حزب دموکراتیک خلق” وابسته به شوروی، متشکل از دو شاخه خلق و پرچم برخوردار بودند که این امر در نفس خود یک معنی ویژه دارد. این کودتا زمانی به وقوع پیوست که اتحاد شوروی سابق در اوج قدرت خویش قرار داشت و درگیر جنگ سرد بود. حزب کمونیست مفهوم “حق حاکمیت محدود” را گسترش می داد. به تأسی از احزاب کمونیست حاکم بر اروپای شرقی، حزب دموکراتیک خلق نیز همین تیوری را در سر داشت و برتری “حزب برادر” بزرگتر، یعنی حزب کمونیست شوروی را بر دیگر احزاب پذیرفته بود.
ترک احساسات وطن پرستی و عدم تعلق به استقلال ملی، یک دوره ی بسیار دردناک را در تاریخ افغانستان رقم زد، چنانچه به درخواست حزب دموکراتیک خلق، اشغال نظامی کشور توسط شوروی سابق واقع گردید و در نتیجه آن جهاد و مقاومت در برابر اشغال آغاز گردید.
بدبختانه، این جنگ علیه اشغال، که باید جنگ آزادی ملی برای باز یافتن استقلال و حاکمیت می بود، به یک جنگ نیابتی میان آمریکا و شوروی و از سوی دیگر به جنگ برای اسلام تبدیل شد. موجودیت باورهای گوناگون و بکارگیری دین برای اهداف سیاسی در یک کشوری که اشتراکات قومی بر اشتراکات ملی ارجحیت دارند، همه با هم، منشأ یک دوره ی تاریک در تاریخ افغانستان می باشند که در جریان آن، افغانها صلح مدنی و استقلال خویش را از دست دادند.

استقلال امروز
حملات تروریستی ۱۱ سپتامبر بر علیه نیویورک و واشنگتن، توسط حرکت القاعده طراحی و از سوی گروهی که بیشتر افراد آن شهروندان عربستان سعودی بودند عملی گردید. حتی یک افغان هم در آن حمله اشتراک نداشت. ولی، رهبران القاعده، به ویژه موسس آن یعنی اسامه بن لادن در افغانستان، در حمایت طالبان و در قلمرو امارت اسلامی تأسیس شده توسط آنان حضور داشتند. بن لادن در گذشته مورد حمایت سرویس های اطلاعاتی آمریکایی و عربی قرار داشت که در زمان جنگ علیه شوروی حامی مجاهدین بودند.
پاسخ همه جانبه آمریکای جورج بوش، زیر نام “جنگ بر ضد تروریسم”، یک دوره ی بی ثباتی، جنگ و رنج را نخست در افغانستان، سپس، در عراق آغاز کرد، ولی به جای تضعیف تروریسم اسلامی، آنرا تقویت نمود و گونه افراطی تر آن یعنی “دولت اسلامی عراق و شام” یا داعش را به وجود آورد.
در افغانستان، نتیجه ی مبارزه بر ضد طالبان ، یک جنگ طولانی ۱۸ ساله بود که هنوز هم به پایان نرسیده است. این جنگ، طولانی ترین جنگ تاریخ ایالات متحده امریکا، و همچنان پرهزینه ترین آن با مصرف هزار میلیارد دالر می باشد. از نقطه نظر تلفات انسانی نیز، این جنگ یکی از مخرب ترین آنها است. از ختم مأموریت ناتو و بخش اعظم نیروهای آمریکایی در اواخر سال ۲۰۱۴ به این سو، هر ساله ۱۰۰۰۰ سرباز افغان کشته شده اند. همچنان هر ساله، چندین هزار انسان غیرنظامی جان باخته اند.
حکومت افغانستان و ارگان های تأسیس شده پس از کنفرانس بن، در صورت قطع کمک های نظامی و مالی واشنگتن کارآمد نیستند. دو سوم بودجه ی سالانه حکومت افغانستان از جانب کشورهای خارجی، عمدتاً ایالات متحده پرداخت می گردد. امریکایی ها پس از کنفرانس بن، که انتخاب حامد کرزی را به عنوان نخستین رئیس دولت پسا-طالبان تحمیل کردند، همیشه در انتخاب مسئولان حکومت های جدید دست باز داشته اند.
در این اواخر، عبد الجبار ثابت، نخستین لوی سارنوال/دادستان کل افغانستان افشا کرده است، که یک هیئت خارجی به دیدار او آمده و برایش گفته اند که او را به سمت لوی سارنوال/دادستان کل برگزیده اند، چرا که آنان کاندیدای معرفی شده توسط حامد کرزی را نمی خواهند. این در حالیکه، باید رئیس دولت نامزد این پست را به پارلمان معرفی کند. آقای ثابت می افزاید: “حامد کرزی، سپس در میان اعضای پارلمان برای رد نامزدی من کمپاین کرد، ولی موفق نشد”. مطابق به قانون اساسی، دادستان کل باید اعتماد پارلمان را جلب کند. دو سال بعد، او از جانب حامد کرزی برکنار شد.

۲۰۱۴ یک تاریخ نمادین
در سال ۲۰۱۴، پس از ده سال ریاست جمهوری، حامد کرزی با در نظر داشت قانون اساسی که اجازه نامزد شدن برای سومین بار به او نمی داد، از قدرت کنار رفت. بدین ترتیب، برای نخستین بار در تاریخ کشور، زمینه برای انتقال مسالمت آمیز و قانونی قدرت فراهم شد. در میان شمار بسیاری از نامزدان دور اول انتخابات پنجم اپریل، دو نفر آنان متمایز بودند؛ دکتر عبدالله عبدالله و دکتر اشرف غنی احمدزی. اولی، ۴۴٫۹ درصد آراء و دومی در مقام دوم ۳۱٫۵ درصد آراء را بدست آوردند. نامزد دارنده مقام سوم یعنی زلمی رسول ۱۱٫۵ درصد آراء را بدست آورد و مانند تعداد دیگری از نامزدان، در دور دوم انتخابات به نفع دکتر عبدالله کنار رفت.
نتایج دور دوم، به تاریخ ۱۴ جون، به شکل سوری اعلام شد. اما، تقلب گسترده ای صورت گرفت، بعضاً به صورت آشکار و در شگفتی کامل، “کمیسیون مستقل انتخابات” با نتیجه ی ۵۶٫۴ درصد آراء پیروزی دکتر اشرف غنی را اعلام کرد، در حالی که دکتر عبدالله با داشتن پشتوانه مهم آرا، حتی نتوانست به نتیجه خویش در دور اول نزدیک شود.
بحران سیاسی عمیق، تحکیم صلح را در جبهه ی ضد طالبان و حتی در سراسر کشور، تهدید میکرد. تمامی حامیان دکتر عبدالله خواستار ایجاد یک حکومت موازی بودند، که به زعم خود می توانست آتش یک جنگ شهری را شعله ور سازد، آن هم درست در زمانی که نیروهای ناتو تصمیم خروج داشتند و طالبان در اوج قدرت بودند. ایالات متحده با داشتن ۱۱۰۰۰۰ سرباز، از رویارویی با یک جبهه ی دومی نگران بود. لذا، واشنگتن تصمیم گرفت تا به صورت مستقیم، در این بحران سیاسی داخلی، میانجیگری کند. جان کری، وزیر امور خارجه ی سابق امریکا، هر دو نامزد ریاست جمهوری را وادار نمود تا با زیرپا گذاشتن قانون اساسی افغانستان، سند تقسیم قدرت را امضا کنند.
تصامیم اتخاذ شده مبنی بر اصلاح قانون اساسی بواسطه برگزاری لویه جرگه جهت قانونمند ساختن پست “ریاست اجرائیه”، تقسیم ۵۰ درصدی قدرت میان هر دو جناح و ایجاد یک دولت غیر متمرکز، هرگز مورد توجه قرار نگرفته و عملی نشدند. دولت “وحدت ملی”، بنا بر خواست آمریکایی ها برای پنجمین سال متوالی به حیات خود حتی در تضاد با قانون اساسی ادامه داد. اشتراکی ساختن قدرت به صورت غیر قانونی، تشکیل “دولت وحدت ملی” بدست جان کری، آنهم در حالی که هر دو نامزد مدعی پیروزی بودند. همه این مطالب، نیات واقعی شان را برملا ساخت و به صورت سمبول یک افغانستان تحت سیطره ی یک قدرت خارجی باقی خواهد ماند.

توافق نامه صلح با طالبان
در لحظه ای که این مقاله را می نویسم، موافقت نامه صلح، برای نه ماه پیاپی میان آمریکایی ها و طالبان مورد مذاکره قرار گرفت و پس از نهمین دور مذاکرات به مرحله نهایی رسید. دقیقاً ۲۴ ساعت پیش از یک نشست جدی و تا آخرین لحظه مخفی نگه داشته شده، که از هیئت طالبان نیز برای حضور در آن دعوت به عمل آمده بود، دونالد ترامپ رئیس جمهور آمریکا، موافقت نامه صلح را به حالت تعلیق در آورد. در حال حاضر، نمی توانیم پیش بینی کنیم که تحت چه شرایطی موافقت نامه صلح به میز مذاکرات باز خواهد گشت، اما مذاکرات و نهایی شدن این توافق نامه، برای یک بار دیگر محدودیت استقلال افغانستان را آشکارا ساخت. همه ی این رایزنی ها به گونه ای به پیش رفتند که گویا دولت افغانستان اصلاً وجود ندارد.
واشنگتن برای آنکه بتواند طالبان را به میز مذاکره بکشاند، بلافاصله دولت افغانستان را به حاشیه راند، چراکه آنان حقانیت این دولت را به رسمیت نمی شناسند. با تمرکز بحث ها روی درخواست ضمانت از طالبان مبنی بر عدم تهدیدات تروریستی آنها علیه منافع آمریکا و متحدانش در بدل خروج سربازان آمریکایی از افغانستان، در می یابیم، که طالبان نه به عنوان یک گروه کوچک نظامی مخالف، بلکه به عنوان یک حکومت یعنی “امارت اسلامی افغانستان” شناخته شده اند.
بنابر گفته رهبران افغان در کابل که توانسته اند متن نهایی توافق نامه صلح را ببیند، از طالبان در آن به عنوان “امارت اسلامی افغانستان” یاد شده است، مسئله ای که احساسات قابل توجه مسئولان دولتی و تمامی نیروهای سیاسی و اجتماعی مخالف طالبان را برانگیخته است. افغانها به صورت زننده ای آگاه شده اند که آمریکایی ها به جای ایشان سخن می گوید و مذاکره میکند. “جایگاه افغانها در این مذاکرات کجاست؟” این جمله به صورت همگانی از سوی مسئولان سیاسی، حقوق دانان و انجمن های جامعه ی مدنی بارها تکرار شده است.
۱۰۰ سال، روز به روز، پس از توافق نامه راولپندی، ۱۹ آگوست ۱۹۱۹، افغانستان هرگز یک استقلال واقعی را به خود ندیده است.

• پژوهشگر در انستیتوت تحقیقات بین المللی و استراتژیک (IRIS)

۱٫ تاریخ دانان انگلیسی براین باورند که از لحاظ نظامی بریتانیای کبیر قادر بود جنگ را ببرد، ولی پس از انقلاب بلشویکی در روسیه، از تهدیدات روسیه بر ضد شبه قاره ی هند دیگر هراسی نداشتند.
۲٫ نقل قول از یاسین رسولی در یک مقاله پیرامون “تردید ایالات متحده بر تحکیم روابط دیپلماتیک با شاه امان الله” بی بی سی. اول آگوست ۲۰۱۹٫
۳٫ تضاد چین – شوروی حتی پیش از ظهور چین کمونیست وجود داشت، شخصیت ملی گرای مائو برتری “برادر بزرگتر” را بر نمی تابید. این تنش در سالهای ۵۰ و ۶۰ در نخست بیشتر ایدئولوژیک بود.
۴٫ ۲۵ جنوری ۲۰۱۹، اشرف غنی در جریان (World Economic Forum) در سوییس کشته شدن ۴۵۰۰۰ سرباز افغان را در مدت حکومت خویش تأیید کرد. منابع دیگر تخمین می کنند که سالانه بین ۱۰ تا ۱۵ هزار سرباز و پولیس کشته شده اند
۵٫ تلویزیون ۱، برنامه کاکتوس، ۱۵ آگوست ۲۰۱۹
۶٫ تایید شده توسط عبدالله عبدالله، در جریان یک برنامه ویژه ی تلویزیون طلوع، ۳۱ آگوست
۷٫ ترجمه از “تازه های افغانستان”، شماره ۱۶۶ ( Les Nouvelles d’Afghanistan)

مترجم: یاسین کاظمی

انتهای پیام

af.shafaqna.com

شفقنا در شبکه های اجتماعی: توییتر | فیسبوک | تلگرام