زمان انتشار : ۲۴ ثور ,۱۳۹۹ | ساعت : ۱۳:۲۵ | کد خبر : 373694 | چاپ

درد زایمان، نوزادم و صدای شلیک گلوله

سفقناافغانستان-سلام وطندار: کودکم را پس از یک ساعت جنجال و گریه‌های پیاپی بالاخره آرام می‌کنم و می‌خوابانم. عادت همیشه‌گی‌اش است که حداقل یک ساعت قبل از خوابش جنجال می‌کند، گاهی با نازدادن، گاهی با شیردادن و گاهی هم که حوصله‌ام سر می‌رود قهر می‌شوم، اما به زودی به خود می‌آیم و خود را کنترل می‌کنم. کودک ۵ ماهه مگر قهر را می‌فهمد؟ با خودم می‌گویم اگر چیزی می‌دانست خودش را این‌قدر زجر نمی‌داد و با گفتن چند کلمه هم خودش و هم دیگران را راحت می‌کرد.

با وجود این که خودم و همۀ اعضای خانواده دو چشمی مراقبش هستیم، اما باز هم همین‌که لحظه‌یی کوتاه تنها بماند، چنان از ته دل گریه می‌کند انگار یک عمر درد تنهایی می‌کشده است.

در حالی که در بغلم گرفته‌ام و راه می‌روم تا آرام شود، به یاد کودکی می‌افتم که امروز میان دود و باروت متولد شد، کودکی که شاید هرگز چهرۀ مادرش را نبیند. به زنی فکر می‌کنم که با شلیک هر گلوله نفس‌اش را در سینه‌اش حبس می‌کرد و به کودکش که در راه بوده، فکر می‌کرد. چه مادر بیچاره‌یی که به جز دعا و گریه و زاری هیچ کاری از دستش برنیاید و چه کودک سیاه‌بختی که همزمان با شلیک گلوله پا به هستی گذارد.

با خودم فکر می‌کنم که اگر جای زنانی که امروز در شفاخانۀ صد بستر دشت‌برچی بستر بودند بودم، چه کار می‌کردم؟ خود را به جای قابله‌یی می‌گذارم که نه می‌تواند از جان خودش بگذرد و نه مریض‌اش را می‌تواند به حال خود رها کند. آه چه رنج جانکاهی، چه درد عجیبی سینه‌ام را می‌شکافد.

روزی را به یاد می‌آورم که در شفاخانه بستر بودم تا کودکم به دنیا بیاید. به شمول اعضای خانواده‌ام، دوستان و اقارب زیادی گوش به تلفن منتظر بودند تا خبر خوشی بشنوند. با وجود این که همه چیز عادی بود، اما پس از آن که به خانه رفتم، تک‌تک اعضای خانواده از نگرانی‌های‌شان گفتند. همه به نحوی نگران بودند تا خودم و بچه‌ام سلامت به خانه بازگردیم.

راستش را بگویم خودم هم با وجود آن که همه چیز روند عادی‌اش را می‌پیمود باز هم نگران بودم، نگران از این که عملیات شوم، نگران از این که به خون احتیاج پیدا کنم، نگران این که کودکم سالم باشد، اما هرگز به این فکر نمی‌کردم چه‍‌گونه جان کودک نوزادم و خودم را از شر شلیک مهاجمان مسلح نجات دهم. حتی این فکر به ذهنم هم خطور نمی‌کرد و تصورش در آن شرایط وحشتناک بود و است.

هر چه بگویم و بنویسم باز هم نمی‌توانم خودم را به جای مادری قرار دهم که در میان گلوله و باروت کودکش را به دنیا می‌آورد؛ نه ماه رنج بارداری و ساعت‌ها درد زایمان را تحمل می‌کند، اما کودکش را پیش از این که ببیند، جانش را از دست می‌دهد.

اما برای کودک نوزادی که امروز جانش را از دست داده خوش‌حالم. او رنج دنیا را ندی و از دنیا رفت. این کودکان معصوم در جای اشتباه و زمان اشتباه به دنیا آمدند و چه چیزی بهتر از این که نیامده، پس بروند. با این حال هر لحظه چهرۀ نوزادانی که بی‌سرپرست شده‌اند در مقابل چشمانم می‌آیند. به راستی چه چیزی در انتظار آنان است؟ در این سرزمین وحشت که هیچ کس به همدیگر رحم نمی‌کند، آن کودکان معصوم چه‌گونه به تنهایی زنده‌گی خواهند کرد؟ حتی اگر خانوادۀ‌های‌شان پیدا شوند باز هم بدون مادر چه‌گونه بزرگ خواهند شد؟

فیس‌بوک را باز می‌کنم و عکس زنی را می‌بینم که در شفاخانۀ اتاترک به یکی از نوزادان حادثۀ امروز که بی‌سرپرست است، شیر می‌دهد. آرزو می‌کنم ای کاش من هم می‌توانستم این کار را انجام دهم، اما ناممکن است؛ زیرا شکم کودک خودم را به سختی می‌توانم پر کنم. با خود می‌گویم انسانیت درست زمانی به اوج می‌رسد که وحشت و قصاوت به اوج رسد.

در حملۀ امروز بالای شفاخانۀ صد بستر دشت‌برچی ۱۴ تن به شمول دو نوزاد کشته و ۱۵ تن دیگر زخمی شدند.

طالبان دست‌داشتن در این حمله را رد می‌کنند، دولت می‌گوید، کار طالبان است. اما به نظر من چه فرقی می‌کند که کار چه کسی‌ست، دولت، طالب، داعش و همۀ خون‌خواران دست‌به‌دست هم داده‌اند و هر روز به بهانه‌یی جان انسان‌های بی‌گناه این سرزمین را می‌گیرند.

انتهای پیام

af.shafaqna.com

شفقنا در شبکه های اجتماعی: توییتر | فیسبوک | تلگرام